اصول-تقریر جلسه ۲۱و۲۲-۱۸و۱۹آبان۹۴-سیداحمداحمدی

*مسلک تعهدمرحوم خویی:

فلسفه این نظریه:

این نکته راهمه میدانیم که وقتی لفظ گفته میشودمعنی به ذهن خطورمیکند،وارتباط بین لفظ ومعنی امری حقیقی است،حال اگربگوییم این،نتیجه وضع است ووضع راهم امراعتباری بدانیم،اعتبارکه نمیتواندامرتکوینی رابه وجودبیاورد،پس قطعااین انتقال بایدناشی شده ازیک امرتکوینی باشد،وآن امرتکوینی تعهدواضع است که تقریرش بیان خواهدشد.

تقریرمسلک تعهد:

وضع یعنی تعهدمستعمل به اینکه هروقت قصدبکندتفهیم معنی خاصی رابه لفظ خاص تلفظ کند.اگرخواست معنی مایع سیال راتفهیم کندبه لفظ،آب آن رابیان کند.

سوال:دلیل این تعهدچیست؟

انسان مدنی بالطبع است،ونیازبه برقراری ارتباط باسایرین داردچراکه همه احتیاجاتش رانمیتواندخودش انجام دهد،حال برای برقراری این ارتباط چه بایدبکند؟

اوکه نمیتواندهمه محسوسات رابیاوردوبه طرف مقابل نشان دهدفضلاعن

معقولات!لذااحتیاج داردبه یک آلتی که بتواندبه وسیله آن،مقاصدش راابرازبکند.وضع و الفاظ برای این است که مقاصدش رابطرف مقابلش تفهیم کند.لذاتعهدمیکند،هروقت قصدتفهیم معنی خاص راداشتم به این لفظ تلفظ میکنم.

باااین بیان دونکته اساسی ازفرمایشات ایشان بدست میاید:

اول:دلالت وضعیه،دلالت تصدیقیه است نه تصوریه .چراکه مستعمل قصدتفهیم دارد.

سوال:اگردلالت وضعیه به معنی تعهدواراده(دلالت تصدیقیه) باشد،لازمه اش این است که زمانی ازلفظ،معنی به ذهن خطورکندکه ازلافظ ذی شعوری لفظ صادرشود،وحال آنکه بالوجدان میبینیم که اگرازتماس دوسنگ کلمه آب صادرشودمعنی به ذهن خطورمیکند،یعنی دلالت تصوریه به ذهن میاید.

جواب:خطورمعنی ازلافظ غیرذی شعوربخاطردلالت وضعیه نیست،بلکه بجهت انس ذهن است .کثرت تکرارلفظ وکثرت قصدتفهیم ازلفظ،باعث شکل گیری انس بین معنی ولفظ،شده است وبخاطروجوداین انس،هنگامی که لفظ بیان میشودازباب تداعی معانی،آن معنی به ذهن خطورمیکند.نه اینکه طبیعی معنی،موضوع له باشد،بلکه موضوع له،دلالت تصدیقیه است.

البته اینجامرحوم شیخنا الاستاذاشکال دقیقی دارند،که بعدابه آن خواهیم پرداخت.

نکته دوم:هرمستعملی،خودش واضع است چراکه اگرتعهدرایک نفرکرده باشد،معنی نداردکه مثلابنده تعهدبکنم ازقبل دیگران،بلکه هرکسی بایدخودش متعهدباشد.

سوال:اگرهرمستعملی،واضع باشدپس چرامیگویند،واضع فلان شخص است؟

بعنوان مثال اگراسم فرزندی،احمداست،میگویندپدرش اورااسم گذاری کرده است،وحال انکه اگراین فرمایش شمادرست بودبایدبگویم هرکس این اسم رابکارمیبرد،واضع است.

جواب:سراین مطلب این است که تعهدوالتزام دیگران،تابع تعهدوالتزام شخص اول است.این به این معنی نیست که اوواضع است،بلکه چون موسس است ودیگران تابع اوهستندبه این جهت به اوواضع،میگویند.

اشکالات مرحوم شهیدصدر(ره):

اشکال اول:

سوال:متعهدبه چیست؟چند فرض درآن متصوراست:

فرض اول:متی قصدتفهیم هذالمعنی الخاص،نطق بهذالفظ الخاص.

ظاهرفرمایش مرحوم خویی هم همین فرض است.

اشکال:

مقدمه:

قضیه شرطیه دولازمه درآن نهفته شده است:

اول اینکه باثبوت شرط جزاثابت شود.

دوم اینکه انتفاجزاوقتی که شرط منتفی میشود.

اماازقضیه شرطیه بدست نمیایدکه اگرجزاثابت بودشرط هم ثابت است،زیراممکن است جزاشرط های دیگرهم داشته باشد.

مثال:اذاکانت الشمس طالعه فالضوموجود.این معنیش این نیست که هروقت شمس نبودضو،هم ازبین رفته است،چراکه ممکن است ثبوت آن به چراغ یانورخورشیدباشد.

ذی المقدمه:

مقصودمرحوم خویی این است که هروقتی لفظ خاصی راشنیدی،بگویید که متکلم قصدکرده است معنی خاص راوحال آنکه چنین چیزی بدست نمیایدزیرااین همان دلالت ثبوت جزابرثبوت شرط است.

توضیح:

اذاقصدتفهیم هذالمعنی الخاص نطق بهذالفظ.

ازین جملیه شرطیه میفهمیم که هروقت احرازکردیم ازبیرون قصدتفهیم معنی راکرده است به این لفظ نطق میکند،وحال انکه مرحوم خویی میفرماید:میخواهیم بفهمیم هروقت متکلم این لفظ راگفت،کشف کنیم که این معنی خاص رااراده کرده است.

این فهم مرحوم خویی ازین قضیه شرطیه بدست نمیایدچراکه امکان داردکه جزا(نطق به این لفظ خاص)چندشرط مختلف داشته باشد.

این ازهمان باب دلالت ثبوت جزابرثبوت شرطی است که مادرمقدمه بطلان آن رابیان کردیم.

فرض دوم:متی نطق الشخص بهذالفظ ارادتفهیم هذالمعنی.

درینصورت مشکل بالارانداردچراکه قضیه شرطیه دلالت میکندبرثبوت جزاعندثبوت شرط.

شرط دراینجانطق به این لفظ است وجزاقصدتفهیم معنی است.

اشکال:

خلاصه اشکال:قصدتفهیم معنی،اصل است واراده نطق تابع قصدتفهیم است وحال آنکه دراین فرض برعکس شده است.

توضیح:

این فرض نتیجه مطلوب رامیدهدولکن خلاف واقع است،زیراهمیشه اراده نطق لفظ،تابع اراده تفهیم معنی است.یعنی انسان اول اراده میکندمعنی راتفهیم کندبعداراده میکندکه به آن لفظ نطق کند،نه اینکه برعکس باشدزیرابعضاهست که کسی نطق به لفظ میکندوحال آنکه اصلاقصدتفهیم معنی راندارد.

فرض سوم:اصلاحیه فرض دوم:

لایقصدتفهیم هذالمعنی الخاص الااذانطق بهذالفظ الخاص.

دراین صورت :

اولا:مطلوب رادلالت میکندزیراوقتی نطق کرد معلوم است که قصدتفهیم معنی راکرده است.

ثانیا:قصدتفهیم معنی دراینصورت اصل میشودواراده نطق تبعی خواهدشد.

اشکال:

مستعمل تعهدکرده است که هیچ گاه استعمال مجازی نداشته باشدوحال آنکه بالوجدان این حرف قابل قبول نیست چراکه خودواضع که وضع میکند،مامیبینیم که احتمال معنی مجازی رادرلفظ میدهد.

فرض چهارم:

لایقصدتفهیم هذالمعنی الخاص بلاقرینه الااذانطق بهذالفظ الخاص

درینصورت معنی مجازی هم خارج میشود.

اشکال:

اولا:انسان عرفی به این ملتزم نیست که که هرگاه بخواهدلفظ رادرمعنی مجازی بکاربگیردحتماازقرینه استفاده کندچراکه بسیاری ازاوقات حکمت اقتضامیکندکه متکلم درمقام اجمال باشد.

نتیجه: نمیتوان فرض رامقیدکردبه عدم استعمال معنی مجازی

دوما:مقصودازبلاقرینه چه نوع قرینه ای است؟

الف:قرینه متصله:معنی این میشودکه شخص متکلم هیچ گاه اتکابه قرینه منفصله نمیکندوحال آنکه بالوجدان باطل است زیرامتکلم اتکابرقراین منفصله میکند.

ب:اعم ازقرینه منفصله ومتصله:

دراینصورت اگرشک کنیم که مولی آیااخذبه قرینه منفصله کرده است یانه،اجمال درخطاب شکل میگیردچراکه شایدمولی اتکابه قرینه منفصله کرده باشد.

ان قلت:احتمال وجودقرینه منفصله رابااصل عدم قرینه درست میکنیم.

قلت:این اصل زمانی جاری میشودکه ظهوری درکلام شکل بگیردوفرض این است که شکل گیری ظهوردرکلام متوقف برعدم وجودقرینه منفصله است.

پاسخ استادازین اشکال:

همه این فروض درست است واشکالی برآنهاواردنیست:

بررسی فروض:

فرض چهارم:چرانشودتعهدرامقیدکردبه عدم اراده معنی مجازی؟

اگردلیل این است که چون گاهامتکلم درمقام اجمال است وبلاقرینه معنی مجازی رااراده میکند،میگوییم تقییدی دیگررااضافه میکنیم وچنین میگوییم:

متی قصدتبیین هذالمعنی الخاص وکان فی مقام البیان بلاقرینه یاتی بهذالفظ.

بااین بیان هم معنی مجازی وهم اجمال گویی راخارج میکنیم.

فرض سوم:

لایقصدتفهیم هذالمعنی الخاص الااذانطق بهذالفظ الخاص.

وقتی این فرض مقیدشودبه عدم اراده معنی مجازی واجمالی،اشکال مرحوم صدرمرتفع خواهدشد.

فرض دوم:

متی نطق الشخص بهذالفظ ارادتفهیم هذالمعنی:

اشکال این فرض این بودکه انسان اول اراده میکند تفهیم معنی راوبعداراده نطق لفظ میکندوحال اینکه اینجابرعکس است.

مابه ایشان میگوییم:

خیلی ازقضایای شرطیه برهان انی است ولمی نیست.،یعنی معلول شرط قرارمیگیردوعلت جزا.

مثال:کلماوجودالممکن فی الخارج،کان واجب الوجودموجودا.

ثبوتا واجب الوجودعلت ممکنات است ولی اثباتا وانیابرعکس است.یعنی ماازوجودممکن درخارج،پی به واجب الوجودمیبریم.مثل اینکه ازدیدن دودپی به وجودآتش میبریم وحال آنکه ثبوتا،آتش علت دوداست.

حال درمانحن فیه میگوییم:

قصدتفهیم معنی،ثبوتااصل است ولی اثباتامامعنی خاص راازلفظ میفهمیم.

یعنی درمقام اثبات ماازاراده نطق به این لفظ خاص،اراده شدن معنی خاص رامیفهمیم.

البته پرواضح است که برای صحت این فرض بایدقیدعدم اراده مجازواجمال رااضافه کنیم.

فرض اولی:

متی قصدالشخص تفهیم معنی الخاص ،نطق بهذالفظ.

اشکالش ثبوت جزابرثوب شرط بودکه عدم صحتش تقریب شدکه مرحوم صدرفرمود: امکان داردجزاکه مثلا ضو،بودبوسیله علل دیگری غیرازشرطش که شمس است ثابت بشود.مثل نورچراغ یاماه.کماقربناه.

اماجواب:

اینکه احتمال دیگری بعنوان علت آن جزابتوان درنظرگرفت امری معقول است اماهمانطورکه درمنطق بیان شده است گاهامیشودبا قراینی که درجمله ذکرمیشودمابدست آوریم که شرط،شرط منحصره است وجزاین نمیشودعلتی برای جزا،فرض کرد.

حال درمانحن فیه میگوییم:

جزاکه نطق به لفظ بودمیتواندعلل واسباب دیگری غیرازتفهیم معنی داشته باشد.

سوال:آن علل واسباب چیست؟

.تمام آن چیزی که بتوان برای علت قرارگرفتن فرض کردمیتوان غیراختیاری بودن،یااراده معنی مجازی ویااراده معنی اجمالی رادرنظرگرفت.

درینصورت ماباقیودی که میاوریم واین چنین میگوییم:

متی قصدالشخص تفهیم معنی الخاص بلاقرینه وبلااجمال نطق بهذالفظ

غیراختیاری بودن ویااراده معنی مجازی وهم اراده معنی اجمالی راخارج میکنیم و دیگرمحذوری باقی نمیماندچراکه فرضی نیست که بخواهدبعنوان علت قراربگیرد.چنانکه برای فرض دوم همین کارراکردیم.

اماآن مطلبی که مرحوم شهیددرتتمه درموردعدم شکل گیری ظهوردرقرینه منفصله فرمود:

این اشکال به مرحوم خویی واردنیست زیرا:

اولا:میگوییم منظورقرینه متصله است نه منفصله وعبارت اینطوراست:

متی نطق الشخص بهذالفظ بلاقرینه متصله.وقرینه منفصله خارج است.

ومنظورازین جمله مراداستعمالی است نه مرادجدی واگراحتمال میدهیم مرادجدی توسط قرینه منفصله تغییرکند،درینصورت میگوییم اصاله عدم القرینه میاید.

وثانیا:اصاله عدم قرینه درقراین منفصله،مخالف ظهورحال متکلم است نه مخالف ظهورلفظ.چراکه متکلم ظاهرحالش این است که برای تبیین مرادجدی خودبه قرینه منفصله اتکانمیکند،لذاست که میگوینداگرمتکلم،متکلمی باشدکه نوعااتکابرقرینه منفصله میکند،بایدفحص ازمخصص کردچون ظهورحالش بهم میخوردوالاظهورجمله اش بهم نمیخورد.

اشکال دوم مرحوم صدر:

فهم معنی تعهد،ازذهن عوام وصبیانی که وضع میکنندخارج است.

جواب استاد:

همان جوابهایی که درمعنای دیگردادیم درینجاهم میگوییم وآن اینکه تعهدتحلیلش سخت است والا واقعش همه اشخاص آن راانجام میدهند.

۱۹/۸/۹۴سه شنبه:

اشکال دوربه مسلک تعهد:

تقریب دور:

خلاصه: تعهدمتوقف براراده عندالاستعمال است واراده عندالاستعمال متوقف برتعهداست واین دوراست.

توضیح:

نکته اولی:

وضع یعنی:لاینطق بهذالفظ الخاص الاعنداراده تفهیم هذالمعنی.این حقیقت وضع است

این یعنی چه؟

یعنی متکلم عندالاستعمال،اراده داردنطق به این لفظ رابرای تفهیم معنی.واراده نطق به این لفظ،اراده غیری است،یعنی ازبیان لفظ قصدتفهیم معنی رابرای سامع داردوخودلفظ موضوعیتی درآن نهفته نیست.

سوال:چرااراده نفسی نیست؟

جواب:چون وجدان براین مطلب صحه میگذاردکه وقتی کسی لفظ رامیگویدخودلفظ برایش موضوعیتی نداردبلکه میخواهدباآن لفظ معنی رابرساند.

نکته دوم:

این اراده غیری مترشح شده ازهمان تعهدی است که انجام داده است براینکه هروقت خواست این معنی خاص راتفهیم کندازاین لفظ خاص استفاده کند.

درنتیجه:

اراده نطق به لفظ متوقف است براراده کلی که تعهدباشدوآن تعهدعبارت است ازاراده نطق به لفظ عنداراده تفهیم معنی.

بعنوان مثال:

حین الاستعمال اراده لفظ زید،غیری است ومنشااین اراده تعهداست وخودتعهدعبارت است ازاراده نطق به لفظ عنداراده تفهمی معنی.پس میشوداراده متوقف براراده منتهی بجای کلمه اراده لفظ تعهدجای گزین کرده است.

جواب مرحوم خویی:

خلاصه جواب:اراده حین الاستعمال متوقف برتعهداست اما تعهدآن اراده جزیی نیست بلکه اراده کلی است.

توضیح:

مادونوع اراده داریم:یک اراده جزیی ودیگری اراده کلی که بعنوان قضیه حقیقیه درنظرگرفته میشود.

انچه که مستعمل،حین الاستعمال اراده میکند،اراده شخصی وجزیی است که متوقف بروضع وتعهداست.

حال تعهدبه چه معنی است؟تعهدیعنی قضیه کلی.

مثال:شخصی اراده میکندکه هروقت بخواهدسفربرود،صدقه بدهدکه این اراده کلی است واگراو فردابه سفررفت وصدقه داد،این اراده جزیی خواهدشد.ومنشااین اراده جزیی همان اراده کلی بودولی خوداونیست.

تمام اشکال مستشکل ازاینجاناشی شده است که خیال کرده است تعهدهمان اراده جزیی است وحال آنکه تعهداراده کلی به یک قضیه کلی حقیقی است.

سوال:اراده کلی که شمامیفرماییدقاعدتااراده غیری است،این اراده مترشح ازچیست؟

جواب:متکلم بخاطراینکه مدنی الطبع است برای فهماندن مقاصدش احتیاج به تفهیم وتفاهم داردویکی ازراههای فهماندن مقاصدش همین تعهداست ولذاازین طریق مقاصدش رامیفهماند.بنابرین اراده کلی ربطی به آن اراده جزیی نداردچراکه درواقع آن اراده کلی که ماتعهدنام گذاری کردیم قضیه حقیقیه است که ربطی به مصادیق خارجیه ندارد.

اشکال مرحوم صدربه فرمایش مرحوم خویی(ره):

مایک اراده بیشترنداریم،واین اراده قبل ازین که شرطش محقق شود(قبل ازاستعمال)تقدیری است ووقتی شرطش محقق شود(حین الاستعمال)،فعلی خواهدشد.

لذابااین تقریب فرمایشی که مرحوم خویی بیان فرموده اندبه اینکه دراینجا،دواراده است،ناتمام است.

اشکال استادبه مرحوم صدر:

اموروجدانی ازاوضح الواضحات است اماتحلیلش کارمشکلی است.مثلافهم وتحلیل علم،محبت،وبسیارازاموروجدانی که تحلیل آن بسیارمشکل است وبعضاامکان پذیرنیست.

حال درمانحن فیه:

اینکه اراده دوچیزاست یایک چیزاست امروجدانی است وفرمایش مرحوم صدرامری صرفاادعاست.

تبیین درضمن مثال:

اگرکسی روایتی دیدبراینکه درسفرده مرتبه سوره توحیدبخواند،وبمحض دیدن روایت قصدکردبراینکه هروقت بمسافرت رفت ده مرتبه سوره توحیدبخواند.حال بعدازیک هفته مسافرتی برای اوبوجودامدودرآن مسافرت ده مرتبه سوره توحیدراخواندکه قطعابااراده این سوره رامیخواند.بالوجدان این شخص الان اراده کرده است سوره توحیدبخواندنه اینکه همان اراده یک هفته پیش اوباشد.

البته مرحوم صدرمیتواندبفرمایدخیر،این همان اراده است چون امروجدانی است نه برهانی،ولی مابالوجدان بامرحوم خویی موافق هستیم که این اراده،یک چیزنیست.

حل مرحوم صدرازاشکال دور:

مستشکل گفت:اراده حین الاستعمال متوقف برتعهداست وتعهدهم به معنی اراده است.

درحالی که مامیگوییم تعهدبه معنی اراده نیست.بلکه بمعنی التزام است.

تعهد،التزام نفسانی وبناگذاشتن براین است که مقاصدخودراازطریق بیان لفظ به دیگران بفهماند وبمعنی اراده نیست.

اشکال استادبه مرحوم صدر:

این التزام نفسانی چیزی جزتصمیم نیست.تصمیم یعنی قصدکردن،واین قصدکردن همان اراده است.

فرمایش مرحوم صدرکه براساس برهان نبودبلکه ازاموروجدانی بودکه درمطلب بالابه آن پرداختیم.لذااینطورفهم وجدانی کردن ازین امر،مکابره است.

اشکال چهارم:

نقدمرحوم تبریزی برمسلک تعهد:

وضع رابه معنی تعهدبراراده تفهیم،بدانیم،گاهالفظ ازغیرذی شعوریاغافل صادرمیشودکه قطعااراده تفهیم نداردولکن معنی به ذهن خطورمیکند.

درجواب شمافرمودیداین بخاطرانس ذهن است نه چیزدیگر.

حال مامیگوییم:

اگربخاطرانس ذهن باشدبایداراده تفهیم معنی ودلالت تصدیقیه به ذهن خطورکندنه ذات معنی ودلالت تصوریه چراکه متعهدبه،اراده تفهیم بوده است وحال آنکه وقتی لفظی گفته میشودذات معنی به ذهن خطورمیکند.

نقدفرمایش مرحوم تبریزی:

درابتدابگوییم که مانمی خواهیم فرمایش ایشان رابطورکلی منکرشویم،ولکن میگوییم نقدایشان محرزنیست،چراکه:اراده تفهمیم معنی،اراده غیری وتنزیلی است برای فهماندن معنی وچون همیشه عمده معنی بوده است،لذاذهن به سمت معنی میرودوانس ذهنی باآن معنی پیدامیشودوهمیشه معنی به ذهن خطورمیکند.والله العالم.

نقداستادبرنظریه تعهد:

اولا:ایشان دلیل براین مسلک ارایه نداده اندوفقط باابطال بقیه نظریه ها،این نظریه رااختیارکرده اند.

ثانیا:این نظریه مخالف وجدان است.چراکه تعهدها،تعهدضمنی ارتکازی است که منشاآن وضع واضع اولی است نه اینکه حقیقت وضع ،تعهدمستعمل باشد.

تبیین ضمن مثال:

اگرکسی اسم فرزندخودرااحمدمیگذارد،وجدانااینطورنیست که هرکسی بخواهداسم اوراصدابزند،تعهدنفسانی پیش خودداشته باشدووضع اسم احمدبرای این فرزندبکندبلکه منشااین استعمال همان وضع اولی است که آن پدرنام گذاری کرده است.

نکته اخراینکه:

آن عویصه که چگونه امراعتباری میتواندمنشایک امرتکوینی باشد،کماکان طبق این مبنی،لاینحل باقی ماند،درحالی که دراول بحث بیان کردیم اساسافلسفه شکل گیری مسلک تعهدبرای حل همین عویصه بوده است.