اصول-متن جلسه۱۶ یکشنبه ۹۴/۸/۱۰ اشرفی

یکشنبه ۱۰/۸/۹۴

بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و الصلاه و السلام علی محمد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین.

موضوع علم اصول

آخوند در کفایه می فرماید: موضوع علم اصول جامع و کلی‌ای است که منطبق می شود بر موضوعات مسائل. برای روشن شدن این بحث در دو نقطه باید بحث کنیم:

نقطه اولی: اقوالی که در موضوع علم اصول است و نقض و ابرام های آن. نقطه دوم: بیان مختار.

در نقطه اولی سه قول را عرض می کنیم که در کفایه بیان شده. یک قول قول میرزای قمی و یکی آخوند و دیگری صاحب فصول.

قول میرزا قمی:

موضوع علم اصول ُادله اربعه بما هی ادله؛ کتاب بما هو دلیل و سنه بما هو دلیل و اجماع بما هو دلیل و عقل بما هو دلیل است

آخوند به این فرمایش میرزا اشکال می کند که لازمه این حرف این است که بحث حجیت سنت و حجیت کتاب و حجیت اجماع و حجیت عقل و استلزامات، از علم اصول خارج شود و فقط می ماند این که صیغه افعل ظهور در وجوب دارد یا لا تفعل ظهور در نهی دارد یا امر دال برفور یا مره یا تکرار است، به شرط این که این بحث ها منحصر باشند در این که ما بگوییم بحث در الفاظ، از خصوص عوارض اوامر و نواهی‌ای است که در کتاب و سنت واقع شده والا اگر گفتیم این بحث عام است ، چه اوامر و نواهی که در کتاب و سنت واقع می شود و چه اوامر و نواهی که در کتاب و سنت واقع نمی شود، آن مباحث هم از علم اصول خارج می شوند.

مرحوم شیخ از میرزای قمی دفاع می کند: اگر بگویید (کما این که آخوند فرموده) بحث از حجیت سنت از علم اصول خارج است چون اگر موضوع علم اصول سنت بما هی حجه است، بحث از حجیت می شود بحث از ثبوت موضوع و بحث از مفاد کان تامه که از مبادی تصدیقیه است نه از مسائل.

جواب می دهیم بحث از حجیت سنت را بر می گردانیم به این که این سنتی که حجت است هل تثبت به خبر الواحد ام لا؟ که می شود از عوارض و مسائل علم اصول یا در بحث تعادل و تراجیح بحث را به این برنمی گردانیم که دو خبری که متعارض است کدام یکی حجت است؟ تا از علم اصول خارج شود بلکه برمی گردانیم به این که این سنتی که حجت است هل تثبت باحد الخبرین المتعارضین تعیینا در جایی که مرجح دارد؟ و تخییرا در جایی که مرجح ندارد؟ آیا مقتضای قاعده تساقط است یا تخییر است؟ لذا اینها می شود از مسائل علم اصول.

آخوند در کفایه به این توجیه مرحوم شیخ اشکال می کند: مقصود از ثبوت چیست؟ ثبوت واقعی یا ثبوت تعبدی؟ اگر بگویید ثبوت واقعی است می شود بحث از مفاد کان تامه یعنی هل یوجد؟ و هل یتحقق؟ که از مسائل علم نیست. اگر مراد شما ثوبت تعبدی است نه حقیقی و واقعی؛ تارتا مقصود از سنت محکی خبر یعنی قول امام و فعل امام و تقریر امام است نه حاکی سنت که خبر باشد، در این صورت می گوییم هل السنه (یعنی هل فعل الامام وقوله و تقریره) تثبت بخبر الواحد ام لا؟ می گوییم مقصود از ثبوت تعبدی چیست؟ غیر از وجوب عمل علی طبقه هست؟ درست است که از عوارض و مفاد کان نقصه است اما می شود از عوارض خبر نه عوارض سنت. پس اگر مقصود از سنت، خصوص محکی باشد و مراد از ثبوت، ثبوت تعبدی باشد اشکال اولش این است که برمی گردد به عوارض خبر نه عوارض سنت.

اشکال دوم این است که مباحث الفاظ و استلزامات عقلیه اصلا بحث از سنت نیست. این که امر ظهور در وجوب دارد یا نه؟ را بحث می کنیم ولو این که در لسان مردم عادی باشد. یا وجوب مقدمه و ذی المقدمه را بحث می کنیم ولو در کلام مردم عادی باشد.

اگر بگویید مقصود از سنت اعم است از حاکی و محکی یعنی سنت عبارت است از قول امام علیه السلام و فعل امام و تقریر امام بعلاوه حاکی آنهاست. در این صورت اگر بگویید هل السنه (به این معنا) تثبت بخبر الواحد ام لا؟ درست است که ثبوت تعبدی بر میگردد به عوارض سنت چون گفتیم سنت یعنی هم محکی و هم حاکی و گفتیم ثبوت تعبدی یعنی لزوم عمل بر طبق خبر و فرض این است که خبر داخل در سنت است پس می شود از عوارض سنت، اما این مشکل که مباحث الفاظ طرا خارج می شود مثل صیغه افعل ظاهر در وجوب است یا امر ظهور در فور دارد یا تراخی و تعبدی دارد و توصلی دارد، بحث عام است نه خصوص اوامر و نواهی ای که در کتاب و سنت واقع شده.

به این فرمایشات آخوند اشکال کرده اند: به صدر کلام آخوند که صدر کلام آخوند این بود که اگر مقصود از ثبوت، ثبوت واقعی باشد بحث از مفاد کان تامه است، محقق اصفهانی اشکال می کند و می فرماید ثبوت معلول بعله خاص، بحث از مفاد کان ناقصه است. اگر می گویید آتش سوزی به وسیله برق محقق می شود یا نه بحث از عوارض و مفاد کان ناقصه است. بله این که آتش سوزی شده یا نه بحث از مفاد کان تامه است.

این فرمایش درست است چون مراد از مفاد کان ناقصه این است که موضوع فرض شده  اگر کسی می گوید آیا اجتهاد دو ساله محقق می شود یا نه؟ بحث از مفاد کان ناقصه است. اگر بحث می کنیم سنت به خبر واحد ثابت می شود یا نه؟ بحث از مفاد کان ناقصه است.

لکن اشکالش این است که ثبوت واقعی محال است چون سنت علت خبر است نه این که خبر علت سنت باشد. سنت  یا واقعا هست و یا واقعا نیست.  امام که مطلبی را می فرماید علت می شود که ناقل نقل می کند. لذا ثبوت حقیقی تکوینی محال است چون ثبوت حقیقی واقعی زمانی می شود که علت سنت، خبر واحد باشد ولی علت سنت خبر واحد نیست. ممکن است خبر واحدی در عالم نباشد ولی امام علیه السلام هم فرموده باشد. ای کاش آخوند این طور می فرمود: ان قلت: ثبوت معلول بعله خاص از مفاد کان ناقصه است. قلت: ولی در ما نحن فیه این محال است.

اگر چنانچه مقصود شما ثبوت تعبدی است مرحوم ایروانی دو اشکال می کند:

۱) این که فرمودید اگر سنت اعم باشد از فعل امام قول امام و تقریر امام و حاکی یا فقط قول امام و فعل و تقریر او باشد، مطلق قول امام که سنت نیست. اگر امام به خادمش می فرماید آب بیاور که سنت نیست. سنت خصوص قول امام و فعل و تقریری است که کاشف باشد از احکام شرعیه یا آنچه مرتبط به احکام شرعیه باشد، حال یا سنت نفس کلام امام علیه السلام است یا سنت محکی کلام امام علیه السلام است چون امام که نقل می فرماید از دین می فرماید و از شریعت می فرماید و آن محکیش می شود سنت.

این اشکال درست است ولی نظر آخوند و دیگران هم همین است لکن به خاطر وضوح ذکر نکرده اند و الا معنا ندارد که آخوند و دیگران بفرمایند اگر امام بفرماید یک لیوان آب بیاور سنت بشود، مگر این که کسی توجیه کند که بله وقتی می فرماید یک لیوان آب بیاور چون لزوم اتباع دارد و خداوند فرموده: «باید اوامرشان اطاعت شود» می شود سنت و لی این توجیه در جایی درست است که امر مولوی کنند ولی اگر امر ارشادی باشد یا إخبار از واقعه ای باشد، اینها را نمی توان توجیه کرد.

۲) آخوند فرمود اگر ما گفتیم سنت، اعم است از حاکی و محکی باز مشکل حل نمی شود چون مباحث الفاظ طرا خارج می شود چون در آنها از خصوص اوامر وارده در کتاب و سنت بحث نمی کنیم . مرحوم ایروانی اشکال می کند شما نمی توانید این اشکال را بکنید چون شما فرمودید مسائل هر علمی عبارت است از عوارض ذاتیه که آن را معنا کردید: ای بلا واسطه فی العروض. اما اگر به یک واسطه اعمی حمل شود به نظر شما که عرض ذاتی است.

به نظر ما این اشکال حتی بر مسلک آخوند وارد نیست چون یک وقت هست که ما می گوییم زید ناطق، نطق را حمل بر زید می کنیم به واسطه انسانیت در این صورت از عوارض ذاتی است. ولی یک وقت برعکس است می گوییم الانسان ناطق حال آنکه ناطق واقعا عارض زید است. عرض خاص عرض برای عام که نمی شود. بله عرض عام را می شود به عرض خاص نسبت داد. یک وقت بحث می کنیم صیغه افعل در قرآن ظهور در وجوب دارد چون طبیعی صیغه افعل ظهور در وجوب دارد این نقض به آخوند وارد می شود ولی یک وقت برعکس است چون شما بحث می کنید که صیغه افعل مطلقا ظهور در وجوب دارد. واسطه، صیغه افعل در قرآن است چون آنی که موضوع علم اصول است صیغه افعل در قرآن است. اگر در علم اصول بحث می کردیم که در صیغه افعل، موضوع مسئله این است که صیغه افعل در کتاب و سنت، ظهور در وجوب دارد چون مطلق صیغه افعل ظهور در وجوب دارد اشکال وارد بود، ولی برعکس است ما بحث می کنیم صیغه افعل مطلقا ظهور در وجوب دارد تا ثابت کنیم که صیغه افعل در کتاب، ظهور در وجوب دارد. عرض عام، عرض خاص می شود ولی عرض خاص، عرض عام نمی شود.

پس فرمایش آخوند تمام است الا این که اشکالی که محقق اصفهانی کرد گفتیم که وارد است اگر چه آن را جوابی دادیم که ثبوت حقیقی مطلقا محال است.

قول صاحب الفصول:

تعریف دوم که تعریف صاحب فصول است (و هو ان موضوع علم الاصول هی ذوات الادلۀ الاربعۀ بماهی هی لا بما هی ادلۀ) اشکالش معلوم شد چون اشکال آخر باقی است یعنی مباحث الفاظ از علم اصول خارج می شود. اگر شما گفتید موضوع علم اصول ذوات ادله اربعه است نه ادله بما هی ادله، حجیت کتاب و حجیت سنت و حجیت عقل و حجیت اجماع می شود علم اصول اما مباحث الفاظ که بحث از عوارض سنت نیست چون در آن بحث می کنیم که صیغه افعل ظهور در وجوب دارد یا ندارد چه این صیغه افعل در کلام امام باشد یا نه؟

قول آخوند:

قول سوم قول خود آخوند است که موضوع علم اصول جامعی است که منطبق می شود بر این مسائل.

لکن مفصل گذشت که ادله اربعه و اصول عملیه جامع ندارند حتی جامع اعتباری.

اما حق در مقام

به نظر قاصر ما موضوع علم اصول ذوات ادله اربعه است.

اشکال کردید که بحث ما در علم اصول اعم است ولی دلیل آن چیست؟ به نظر ما بحث از خصوص اوامر و نواهی‌ای است که در کتاب و سنت واقع شده. بله این مطلب هست که وقتی می خواهیم استدلال کنیم می گوییم چون صیغه افعل در سیره عقلا ظهور در وجوب دارد و چون امام رویه ای غیر از آن نداشته پس در فرمایش امام علیه السلام هم ظهور در وجوب دارد.اما این مطلب غیر از این است که بگوییم بحث ما عام است. اگر کسی بگوید بحث عام است می گوییم نباید عام بحث کنید چون گفتیم غرض اصولی این است که احکام شرعی را بفهمد. کلام شما مثل این است که کسی بگوید در علم اصول از استحاله اجتماع نقیضین هم بحث کردیم. موضوع علم اصول همان ذوات ادله اربعه است و قیدی هم لازم نیست و اشکال آخوند هم وارد نیست.

مسائل علم اصول هم که آخوند می فرماید عبارتند از مفاد کان ناقصه، چه دلیلی دارد؟ چون ما عرض کردیم اصولی هر چیزی که دخیل در فهم احکام شرعی باشد و سیال باشد باید بحث کند حال اگر جایی خود مفاد کان تامه دخیل در استنباط بود، باید از آن بحث کند. اگر مبادی تصوریه دخیل در استنباط بود یا مبادی احکامیه دخیل بود مثل این که معنای وجوب چیست؟ باید از آن بحث کند.