اصول-متن جلسه۱۸ سه شنبه ۹۴/۸/۱۲ اشرفی

بسم الله الرحمن الرحیم

سه شنبه ۱۲/۸/۹۴

کلام در حقیقت علقه وضعیه بود.

یک قول این بود که علقه وضعیه امر ذاتی و تکوینی است که خیلی دور از واقعیت بود.

قول دوم قول مرحوم نائینی بود که فرمود نمی گوییم وضع مثل احکام شرعیه است یعنی همانطور که خداوند وجوب را برای صلاه جعل کرده این الفاظ را برای معانی جعل کرده تا اشکال شود که آیه و روایتش کو؟ ما که می گوییم این جعل الهی است به این معنا است که خداوند الهام کرده که این لفظ را برای این معنا بکار ببر.

قول سوم این بود که دلالت فعلیه به وضع است اما این طور نیست که صدفه و اتفاقا کسی بگوید اسم این بچه را تقی می گذارم چون اگر صدفه باشد و مناسبتی بین لفظ و معنا نباشد می شود ترجیح بلامرجح. لذا مناسبت بین الفاظ و معانی هست ولی دلالت فعلیه اش به وضع است.

قول رابع قول محقق عراقی

ایشان می فرماید بعضی از امور، امور تکوینی است و از مقولات است که خود دو قسم است: یکی آنچه در خارج وجود دارد و دیگری آنچه در خارج وجود ندارد ولی منشأ انتزاعش در خارج وجود دارد. اولی مثل سنگ و آجر و دومی مثل مقوله اضافه فوقیت و تحتیت.

اما بعضی از حقائق عالم، اموری است که فقط ذهنی است مثل کلیت و جنس و نوع و فصل.

وضع نه از قبیل حقائق خارجیه تکوینی است و نه از حقائقی که فقط در ذهن است. امری بینابین است یعنی واضع برای طبیعی لفظ و طبیعی معنا اعتبار ملازمه می کند. لکن وقتی در خارج این لفظ موجود شد به تبع وجود این لفظ این ملازمه هم در خارج موجود می شود. واضع لفظ خارجی را وضع نکرده لفظ ذهنی را هم وضع نکرده. بلکه برای طبیعی لفظ و طبیعی معنا قبل از آنکه در خارج موجود شود جعل ملازمه کرده. این ملازمه تا وقتی لفظ در خارج موجود نشده در ذهن است و وقتی لفظ در خارج موجود شد به تبع وجود لفظ این ملازمه در خارج موجود می شود. آن ملازمه است که باعث می شود ینتقل السامع من سماع اللفظ الی المعنا.

اشکال اول از مرحوم آقای خوئی:

این ملازمه بین لفظ و معنا آیا مطلقا وجود دارد، چه برای عالم و چه برای جاهل به وضع؟ پس باید جاهل به لغات در عالم وجود نداشته باشد.

عبارت آقای خوئی را آقای صدر این طور فهمیده که ایشان می خواهد بفرماید اگر بگویید این ملازمه فقط برای خصوص عالم است (یعنی علم برای ملازمه موضوعیت داشته باشد نه طریقیت) می گوییم: محال است واضع ملازمه را جعل کند برای خصوص عالم به وضع چون دور لازم می آید و می شود اخذ علم به حکم در موضوع شخص حکم یعنی برای کسی ملازمه هست که عالم به این ملازمه باشد در حالیکه علم به ملازمه زمانی پیدا می شود که جعل ملازمه شده باشد.

به خاطر این برداشتی که از آقای خوئی دارد دو اشکال به آقای خوئی می کند، یکی در بحوث آقای هاشمی ذکر شده و دیگری در تقریرات عبد الساتر.

اشکال در بحوث این است که ملتزم می شویم این ملازمه برای خصوص عالم به وضع است و دور نمی شود چون در بحث اخذ علم به حکم در موضوع شخص حکم خواهیم گفت که یک وقت علم به مجعول فعلی را در موضوع مجعول فعلی اخذ می کنیم که در این صورت عقلا محال است و یک وقت علم به جعل را در موضوع مجعول اخد می کنیم که در این صورت اشکالی ندارد. در ما نحن فیه می گوییم علم به جعل ملازمه در موضوع مجعول که ملازمه است اخذ شده. وضع یک مرحله ی انشاء دارد و یک مرحله فعلیت همانند سایر احکام چون وضع هم حکم است. آنی که متوقف بر علم به وضع انشائی است، وضع فعلی و ملازمه فعلی است، که در احکام می گوییم مجعول. پس عملیه وضع که ایشان تعبیر می کند به جعل به نحو قضیه حقیقیه، قید علم است و علم متوقف بر آن است و آنی که متوقف بر علم به وضع است ملازمه فعلیه است.

اگر این تقریب از اشکال باشد جوابش این است که شما در مجعول گفتید مجعول یک امر وهمی است و خیالی و آنی که حقیقت دارد جعل است وحال آنکه آقا ضیاء می فرماید این ملازمه ای که در خارج ایجاد می شود ملازمه واقعیه است و خیالی نیست. این ملازمه از جعل ایجاد شده. واضع یا جعل ملازمه کرده برای خصوص عالم که غلط است و یا این که جعل ملازمه کرده مطلقا که به وسیله آن ایجاد کرده یک ملازمه تکوینیه خارجی را.

پس این حرف شما اگر درست باشد در جایی درست است که مجعول وهمی باشد ولی در مجعول تکوینی و حقیقی نمی آید. در ما نحن فیه آقا ضیاء تصریح دارد و شما نیز قبول کردید که حقیقت وضع ملازمه واقعیه و تکوینیه است لکن وقتی این ملازمه در خارج موجود می شود که لفظ موجود شود.

جوابی که در تقریرات عبدالساتر می دهد این است که می گوییم ملازمه دو جزء دارد:

یک جزء لفظ است که در واقع جزء السبب است برای انتقال از لفظ به معنا.

جزء دوم علم به این است که لفظ در انتقال از لفظ به معنا دخیل است (دخل ضمنی و به صورت جزء السبب).

از مجموع این دو جزء انتقال به معنا حاصل می شود.

بنابراین انتقال به معنا (معلولی که از علت تامه به دست می آید) متوقف بر علم به این است که لفظ در انتقال دخیل است و علم به این که لفظ در انتقال دخیل است فقط متوقف بر جزء اول یعنی لفظ است و دیگر متوقف بر انتقال از لفظ به معنا (معلولی که از علت تامه به دست می آید) نیست تا دور لازم آید.

عرض ما این است که نمی دانیم چه طور آقای صدر از کلام آقای خوئی این برداشت را کرده ولی ظاهر کلام ایشان این است که وجدانا می دانیم که وضع در رتبه ای قبل از علم به وضع است و لذا است که گفته می شود عالم به وضع و جاهل به وضع نه این که بخواهد بفرماید وضع برای خصوص عالم است.

اشکال دوم بر آقا ضیاء:

اشکال دوم به آقا ضیاء به نظر ما رسیده این است که چطور می شود یک امر تکوینی علتش یک امر اعتباری باشد؟ شما می فرمایید به سبب اعتبار ملازمه بین طبیعی لفظ و طبیعی معنا این ملازمه تکوینی در خارج موجود می شود بعد از آنکه لفظ در خارج موجود می شود.

آقای صدر هم این اشکال را دارد ولی حق با آقا ضیاء است چون آقا ضیاء می فرماید وقتی شما لفظ را می شنوید آیا معنا به ذهن خطور می کند یا نه؟ اگر خطور می کند، ما همین را می گوییم. این که چطور می شود که یک امر اعتباری باعث می شود یک ملازمه تکوینی موجود شود را ما کاری نداریم.

این طور نقل می کنند که به حاجی سبزواری گفتند دستگاهی ساختند که عکس می گیرد. گفت محال است چون انتقال عرض از معروضی به معروض آخر محال است. گفتند عکس شما را گرفته اند. گفت نمی شود و محال است. آنگاه عکس را به او نشان داند.

ما نحن فیه هم همینطور است که به مجرد سماع لفظ، ذهن به معنا منتقل می شود.

آقای صدر چنانچه خواهد آمد برای این که از این مشکل فرار کند می گوید این انتقال اثر وضع نیست و علت تکوینی دارد.

ما که آن حرفها را قبول نداریم ولی این که  این انتقال چطور می شود را هم مانده ایم. چطور است که وقتی کسی اسم بچه اش را زید گذاشت تا انسان زید را می شنود منتقل می شود به معنا؟

این اشکال راهی ندارد مگر این که وضع را معنا کنیم به تعهدی که مرحوم ملا علی نهاوندی ره فرموده و آقای خوئی ره قبول کرده و آن را پرورانده که آن باز خودش مشکلی دارد.

علی ای حال این اشکال هست که امر اعتباری چطور می تواند سبب و علت ایجاد امر تکوینی شود و از طرفی هم می بینیم به مجرد این که اسم بچه را احمد گذاشتند به محض این که می گویند احمد را بیاورید بچه را می آورند. آقا ضیاء همین را می فرماید و ظاهرا مشکلی هم ندارد ولی باید تحلیل این که چطور می شود را پیدا کرد.