اصول-متن جلسه۲۹ شنبه ۹۴/۸/۳۰ اشرفی

شنبه ۳۰/۸/۹۴

بعد از آن که عرض کردیم اقسام اربعه ممکن است، کلام در این واقع می شود که آیا این چهار قسم در خارج واقع شده است یا خیر؟

کلام آخوند در وقوع اقسام وضع

قسم اول که وضع عام موضوع له عام است، واقع شده و اسماء اجناس از همین قسم است.

قسم دوم که وضع خاص و موضوع له خاص می باشد نیز واقع شده و اسماء اعلام مانند وضع لفظ زید برای کودک از همین قبیل است.

قسم سوم: قد یتوهم که وضع حروف مثل «علی» و «باء» و «لام» از همین قبیل است.

لکن وضع حروف مثل وضع اسم جنس است و از قبیل وضع عام و موضوع له عام است. مثلا همانطور که لفظ ابتدا اسم جنس و از مصادیق وضع عام و موضوع له عام است، «من» نیز اسم جنس و از مصادیق وضع عام موضوع له عام است و به همین جهت است گفته اند «من للإبتداء».

نکته اولی:

دلیل آخوند ره بر مدعایش

این خصوصیتی که نسبت به حروف تصور شده و موجب شده گمان رود که وضع حروف از قبیل وضع عام موضوع له خاص است یا خصوصیت خارجی است و یا ذهنی و به عبارت دیگر یا خاص خارجی موضوع له است و یا خاص و جزئی ذهنی.

*اگر بگویید خاص خارجی موضوع له است، قطعا مخالف ارتکاز است چرا که مثلا کسی که می گوید «از بصره به کوفه رفتم» کلمه «از بصره» بر تمام نقاط بصره صدق می کند و بر همه آنها منطبق است لذا به لحاظ خارج عام و کلی است.

به همین جهت صاحب فصول فرموده مراد از جزئی، جزئی اضافی است همانند رجل که وقتی به خودش نگاهی می کنیم کلی است و وقتی نسبت به انسان سنجیده می شود جزئی است.

لکن اشکال این سخن واضح است زیرا مجرد اسم گذاری که دردی را دوا نمی کند و حقیقت معنا کلی است هر چند شما اسم آن را بگذارید جزئی اضافی.

بنابراین موضوع له در «من البصره» نیز کلی است و اگر دلالت بر معنایی خاص و جزئی می کند به قرائن خارجیه و از باب تعدد دال و مدلول است کما این که «رجل» در «جاء رجلٌ» کلی است و اگر دلالت بر «رجل» خاص می کند به وسیله قرائن خارجیه است و لذا این دلالت، مانع نمی شود که لفظ رجل وضع شده باشد برای معنای کلی.

*اگر بگویید خاص و جزئی ذهنی، موضوع له است به این دلیل که زمانی معنایی حرفی است که حالت برای معنای دیگر لحاظ شود و از خصوصیات قائمه بر آن غیر باشد. مثلا در جمله «صرت البصره الکوفه» معلوم نیست که بصره مبتداء منه است یا منتهی الیه. ولی «من» که می آید دلالت بر خصوصیتی می کند در بصره که این بصره مبتدأ منه است.

بنابراین با توجه به این که اگر معنایی حرفی باشد باید این طور لحاظ شود که مانند عرض که اذا وجد فی الخارج وجد فی الموضوع، هر گاه در ذهن بخواهد محقق شود باید در معنایی دیگر محقق شود و لحاظ، امری ذهنی و جزئی است، بنابراین وقتی معنایی مقید به لحاظ می شود، آن معنا هم می شود جزئی ذهنی چرا که اگر قید، جزئی باشد مقید هم جزئی می شود لذا اگر لاحظی زید را دو مرتبه لحاظ کند، زید مقید به لحاظ اول غیر از زید مقید به لحاظ دوم است.

اما اگر این خصوصیت مقصود باشد سه اشکال دارد:

۱- اگر معنای حرف معنای مقید به لحاظ است (یعنی لحاظ جزء معنای موضوع له باشد)، وقتی می خواهید استعمال کنید «من» را در «سرت من البصره» باید ابتدا برای این که بخواهید لفظ را استعمال کنید معنای موضوع له را لحاظ کنید و از طرفی در خود معنای موضوع له لحاظ وجود دارد، بنابراین لازم می آید حین استعمال لفظ، دو لحاظ صورت گرفته باشد در حالیکه وجدانا یک لحاظ بیشتر وجود ندارد.

۲- اگر مولی بگوید «سر من البصره» این امر قابل امتثال نیست زیرا ابتداء سیر باید از ذهن باشد و از بصره ذهنی که نمی شود سیر کرد. پس شما باید ملتزم شوید که حروف استعمال نمی شوند مگر در معنای مجازی یعنی باید من را از معنای حقیقی خودش تجرید کنید و قیدش (لحاظ) را کنار بگذارید مگر در مواردی بسیار اندک و در این صورت چنین وضعی بی معناست.

۳- همانطور که معنا زمانی معنای حرفی است که لوحظ حاله لغیره، زمانی معنای اسمی می شود که  لوحظ مستقلا و فی نفسه، بنابراین اگر قرار است لحاظ، معنایی را جزئی کند هم معنای حرفی و هم معنای اسمی جزئی می شوند و لازم می آید اصلا وضع عام و موضوع له عام نداشته باشیم و اگر قرار است که جزئی نکند هر دو تا جزئی نمی شوند.

ان قلت: اگر قرار است که حرف و اسم هر دو وضع عام و موضوع له عام باشند و «من» معنایش «ابتدا» باشد می توان «من» و «ابتدا» را به جای هم استعمال کرد کما این که انسان و بشر مترادفینند و هر دو را می توان به جای هم به کار برد. اما آیا می توان گفت «سرت ابتداء بصره انتهاء کوفه»؟! یا به جای «ابتداء سیری البصره» بگویی «من سیری البصره»؟!

قلت: هر وضعی یک لفظ دارد و یک موضوع له و یک علقه وضعیه. گاهی ممکن است لفظ قید داشته باشد مثل این که می گوید لفظ زید زیبا را وضع می کنم برای این کودک. یک وقت ممکن است معنا قید داشته باشد مثلا می گوید زید را وضع می کنم برای کودک زیبا. یک وقت علقه وضعیه مقید است مثلا می گوید زید را وضع کردم برای کودک لکن این علقه وضعیه زمانی است که کودک، زیبا باشد. عینا مانند واجب مشروط و معلق است . مثل این که در ماه رمضان می گویند اگر انسان قبل از رؤیت ماه شب اول خوابید و بعد از مغرب فردا بلند شد، می گویند روزه اش باطل است اگر چه قصد داشته فردا را روزه بگیرد. ولی اگر همین اتفاق در روز دوم ماه رمضان اتفاق افتد روزه اش درست است چون نسبت به روزه روز اول وقتی بیدار بود تکلیف نداشت زیرا دخول شهر نشده بود و وقتی دخول شهر شده بود خواب بود و نائم تکلیف ندارد ولی نسبت به روز دوم در همین شب اول ماه رمضان سی تکلیف می آید به دلیل فمن شهد منکم الشهر فلیصمه. بنابراین روزه روز دوم درست است چون وقتی خوابیده تکلیف برای فردا داشته و قصدش هم این بوده که روزه بگیرد. یا مثلا یک وقت می گویید نماز در ظهر واجب است که اینجا ظهر قید متعلق (نماز) است و یک وقت می گویید اگر ظهر شد باید نماز بخواند.

در ما نحن فیه این که «من» را نمی شود به جای «ابتدا» گذاشت یا بالعکس به این دلیل نیست که معنایشان فرق می کند بلکه به این دلیل است که علقه وضعیه شان فرق می کند. مثل نماز قبل الوقت و نماز بعد الوقت است. نماز قبل الوقت با نماز بعد الوقت فرقی نمی کند. ولی اتصافش به وجوب بعد الوقت است. اینجا هم اتصاف «من» به این که متصف به وصف موضوع له شود وقتی است که لوحظ حاله فی غیره و زمانی ابتدا به وصف موضوع له متصف می شود که لوحظ معنی فی نفسه. شما اگر لفظ من را در جای اسم استعمال کنید می شود استعمال لفظ در غیر موضوع له لکن نه این که معنا فرق کرده بلکه وصف وضع رعایت نشده لذا آخوند برای این که شبهه نشود می فرماید ما یک استعمال در غیر موضوع له داریم و یک استعمال بـغیر ما وضع له داریم. اگر کسی اسد را در معنای شجاع استعمال کند استعمال در غیر موضوع له کرده ولی اگر واضعی بگوید برای این پارچه در روز لفظ عبا و در شب لفظ پتو را وضع کردم، اگر در شب به آن پارچه بگویید عبا، استعمال در غیر معنای موضوع له نیست، ولی این عبا در شب متصف به ما وضع له نمی شود.

بنابراین استعمال لفظ در جایی که علقه وضعیه نیست غلط است و شما باید در جایی اشکال کنید کنید که هر دو معنای مترادف متصف به وصف موضوع له باشند ولی در ما نحن فیه یکی در جایی و دیگری در جای دگر موضوع له می باشد.

اشکال محقق عراقی بر آخوند:

مگر شما نفرمودید در وضع باید موضوع له لحاظ شود و لحاظ هم یا تفصیلی است یا اجمالی و معنای «من» معنای نسبی است و ربطی است. شما وقتی می خواهید برای این معانی ربطی لفظ کنید باید این معانی را لحاظ کنید و ابتدا که از اینها حکایت نمی کند بلکه النسبه الابتدائیه است که حکایت می کند. اگر می خواهید بگویید معنای «من» عام است نباید بگویید آن معنا «الابتداء» است بلکه باید بگویید «النسبه الابتدائیه»   یا «ابتدائی که لوحظ آله لغیره» است.

رد کلام محقق عراقی

این اشکال وارد نیست به دو وجه:

یکی این که شما می فرماید ابتدا حکایت نمی کند از مصادیق و النسبه الابتدائیه حکایت می کند. اما معنای حکایت چیست؟ آخوند هم می فرماید ابتدا حکایت می کند از مصادیق و النسبه الابتدائیه حکایت نمی کند. آیا اگر کسی بگوید سرت من البصره الی الکوفه بعد نمی تواند بگوید ابتدا از اینجا بوده؟ آیا می گوید ابتدا نبوده و النسبه الابتدائیه در اینجا بوده؟

اشکال دیگر این که در وضع ما حکایت و تصور نمی خواهیم. واضع می گوید معنای ابتدا را تصور کردم و «من» را وضع کردم برای مصادیقش.