اصول-متن جلسه۳۵ دوشنبه ۹۴/۹/۳۰ مهدی اشرفی

دوشنبه  ۳۰/۹/۹۴

کلام در معنای حرف بود عرض شد نظریه سوم این است که معنای حرف معنای ربطی و معنای نسبی است در تفسیر این نظریه ان شاء الله چهار نظر را نقل می کنیم بعد قول مختار را بیان میکنیم

تفسیر کلام مرحوم نائینی به بیان مرحوم خویی

نظریه اولی نظریه مرحوم آقای نائینی بود که معنای حروف معنایی ایجادی است نه اخطاری. مرحوم آقای خویی این فرمایش آقای نائینی را این طور فهمیده است که حرف در کلام ایجاد معنا می کند، وقتی می گوییم مثلا سرت من البصره الی الکوفه « من » ربط می دهد سیر را به بصره در کلام به طوری که اگر کلامی نباشد جمله ای نباشد من معنا ندارد به خلاف معانی اسماء که اگر هیچ حرفی، اسمی و هیچ کلامی در عالم نباشد غیر از همین اسم سیر، یک مفهومی در ذهن از آن خطور می کند و هیچ احتیاجی به کلام ندارد و با غمض عین از کلام و جمله یک معنایی دارد که این جمله و کلام آن معنا را به ذهن خطور می دهد چرا می گویند اخطاری یعنی وقتی که گفته میشود سرت من البصره این سرت در کلام آن معنای سیر را به ذهن خطور می دهد و با غمض عین از جمله ی سرت آن معنا وجود دارد و این جمله باعث اخطار میشود به خلاف لفظ «من» که با غمض عین از این جمله اصلا معنا ندارد تا شما بگوید این کاشف از آن معنا است و جمله آن معنا را به ذهن خطور می دهد.

به عبارت دیگر وقتی می گوییم «سرت من البصره» یک قضیه ملفوظه داریم یک قضیه حاکیه داریم و یک قضیه محکیه داریم که هر کدام از اجزاء این قضیه حاکیه از آن قضیه محکیه حکایت می کند سرت حکایت می کند لذا مفهومش مفهوم اخطاری است کوفه حکایت می کند لذا مفهومش مفهوم اخطاری است ولی من حکایت نمی کند و فقط در خود این کلام معنا دارد و همان طور موجودات در عالم خارج دو قسم هستند یک قسم آن هایی هستند که در خارج مستقلا موجود می شوند و یک قسم آن هایی هستند که در خارج مستقلا موجود نمیشوند و در ضمن غیر موجود میشوند، عین همین در معانی هست و معنا هم دو قسم هستند یک قسم با غمض عین از کلام و جمله در ذهن ایجاد می شوند که الفاظ از آنها حاکیت می کنند ، که اینها معانی اسمی هستند یک قسم از معانی اصلا بدون کلام موجود نمیشوند و در کلام معنا دارند با غمض عین از کلام معنایی ندارد لذا گفتیم میشود معنای ایجادی یعنی ایجاد ربط در کلام و با غمض عین از کلام هیچ معنایی وجود ندارد تا این لفظ به خواهد از آن حکایت بکند

اشکال مرحوم آقای خویی به مرحوم آقای نائینی

اینکه من در سرت من البصره ربط می دهد بین سرت و البصره به خاطر این است «من» حاکی و کاشف از یک معنایی است که آن معنا با غمض از این کلام با هم مرتبط است، همان طور که سرت و بصره با غمض از کلام معنایشان موجود است «من» هم حاکی از ربطی است که با غمض عین از این کلام موجود است و این کلام حاکی از آن است

تفسیر کلام مرحوم آقای نائینی به بیان مرحوم آقای روحانی

وقتی در ذهن ما انسان را تصور می کنیم این انسان موجود در ذهن را عقل می تواند تحلیل بکند به مفهوم انسان و موجودٌ و بعد وجود را به انسان حمل بکند میگوید الانسان موجودٌ یعنی با غمض عین از وجود در ذهن یک معنایی برای انسان در ذهن تصور می کند لذا می توان این وجود انسان در ذهن را تحلیل بکند به مفهومی و وجودی، و این را می گویند اخطاری یعنی با غمض از وجود ذهنی یک ماهیتی دارد به خلاف «من» که با غمض عین از وجود ذهنی، تقرری در ذهن ندارد لذا نمی توان گفت «من» را تجزیه می کنیم به یک معنایی و وجودی بعد وجود را به آن حمل میکنیم

اینکه می گویند معنای «من» ایجادی است به این معنا نیست که ایجاد ربط در کلام میکند و با غمض عین از کلام معنایی ندارد تا اشکال بشود که با غمض عین از کلام معنا دارد بلکه مقصود این است که «من» با غمض عین از وجود ذهنی معنا ندارد یعنی اگر غمض عین بشود از وجود ذهنی یک معنا و ماهیت و تقرر ذاتی ندارد و همان طور که قیام موجود در ذهن را می توان تحلیل کرد به یک مفهومی و وجود را به آن حمل کرد، «من» این گونه نیست. «من» اگر غمض عین بکنیم از وجود ذهنی معنایی برایش وجود ندارد و فقط در ذهن موجود میشود.

اصلا وقتی انسان سرت من البصره را تصور بکند معنای «من» را تصور کرده است ولو اینکه هیچ کلامی را بیان نکند منتهی همان وجود معنایش در ذهن است و اگر وجود را از آن بگیرد هیچ چیزی باقی نمی ماند به خلاف معنای اسمی که اگر وجود را از آن بگیریم یک معنایی باز با غمض عین از وجود هست که آن معنا تاره در ذهن موجود است و تاره در ذهن موجود نیست و آن یک تقرر ماهوی دارد با غمض عین از وجود ذهنی و خارجی.

ایرادهای مرحوم آقاضیاء عراقی به مرحوم آقای نائینی

اشکال اول

اینکه می فرمایید حروف معانیشان اخطاری نیست بلکه ایجادی است بنابر مسلک قدماست، قدما قائل بودن که اسم جنس ماهیت لا بشرط مقسمی است اما بنابر مسلک سلطان العلماء و متاخیرین اشکال شما وارد نیست زیرا ایشان می فرمایند معنای اسم جنس ماهیت مبهمه مهمله است که در ذهن قابل تحقق نیست زیرا وجود مساوق تشخص است لذا شما که در ذهن تصور میکنید یا باید ماهیت لا بشرط قسمی را تصور بکنید که یعنی مطلق یا باید ماهیت بشرط شیئ را تصور بکنید که یعنی مقید، نه مطلق و نه مقید قابل تصور نیست پس زمانی که انسان عادل را تصور میکنیم یا زید در دار را تصور میکنیم، زید را کلمه زید بر آن دلالت می کند و دار را کلمه دار به آن دلالت می کند و از این ربط زید به دار را که اسمش را گذاشتیم ماهیت به شرط شیئ چه لفظی از آن حکایت می کند در حالی که نیاز به حاکی دارد؟ حاکی از این ماهیت به شرط شیئ همان حروف هستند

علاوه بر اینکه اگر بخواهید بین زید و دار ایجاد ربط بکنید بوسیله کلام می گوییم این زید که مقید به دار ذاتا هست دیگر نیازی نداریم که به دار ربطش بدهیم زیرا معنای اسم جنس قابل تصور نیست بلکه باید یا مطلق تصور بشود یا مقید تصور بشود مقدمات حکمت دال بر اطلاق است، خوب آن جایی که مقید است دال بر تقیید چیست؟ دال بر تقیید قطعا حرف است با غمض عین از حروف و ربطی که به خواهیم در ذهن بدهیم خود این معنای اسم در ذهن مرتبط است،  شیئ مرتبط را شما میخواهید دو مرتبه ربط بدهید که این ربط دوباره اولا نیاز نیست چون خودش ربط دارد و ثانیا محال است زیرا تحصیل حاصل است

پس همان طوری که زید معنایش اخطاری است همان طور فی معنایش اخطاری است زیرا آن معنایی که شما در ذهن تصور کردید معنای مقید است و همان طور که زید دال می خواهد این ارتباط هم دال می خواهد و معنا ندارد که شیئ مرتبط را دو مرتبه ارتباط بدهیم

اشکال دوم

اگر معنای من ربط در کلام باشد محال است که ربط بدهد بین طرفین را در ذهن زیرا وقتی می گوییم زید فی الدار این نسبت و ربط بین زید و دار در مرتبه متاخر از لفظ است و خود زید فی الدار متاخر هست از معنایی که در ذهن است زیرا انسان اول معنایی را تصور میکند بعد استعمال می کند پس ربط دو مرحله متاخر از طرفینش است چطور چیزی که دو مرتبه متاخر از طرفین هست ربط بدهد به دو شیئی که متقدم از خودش است باید ربط در مرتبه مربوطین باشد

اشکال سوم

اگر مولی بگوید که سر من البصره در این جا عبد می تواند از جایی که غیر از بصره است شروع به حرکت بکند زیرا قید داخل در طلب نیست چون شما می گویید این سر من البصره بعد از کلام موجود میشود پس این کلام دو چیز را موجود می کند هم طلب را موجود میکند هم معنای من را، به ما اینکه این دو معلول یک علت هستند پس قطعا ایجاد طلب و این «من» که ربط هست در یک رتبه هستند این یک مقدمه

مقدمه دوم این است که شیئی که در حیز طلب است و چیزی که مطلوب است، رتبه اش مقدم بر ایجاد طلب است، پس چیزی که در رتبه طلب است محال است در حیز طلب باشد پس این قید از طلب خارج است وقتی که در حیز طلب نبود پس مامور به ذات سیر است نه سیر از بصره

اشکالات آقای صدر به آقا ضیاء

از تقریبی که ما برای کلام مرحوم نائینی بیان کردیم که مقصود مرحوم نائینی این نیست که ایجاد ربط در کلام میکند بلکه مقصود میرزای نائینی این است که در وجود ذهنی «من» غیر از وجود ذهنی معنایی ندارد اشکالات مرتفع میشود زیرا شما فرمودید که دو مرتبه ربط از طرفینش متاخر است، این کلام مبتنی بر تفسیر آقای خویی است اما اشکال اول در صورتی بر آقای نائینی وارد است که ایشان بفرماید معنای حرف ایجاد ربط در کلام است اما اگر ایشان بفرماید ایجاد ربط در خود ذهن است این اشکال وارد نیست زیرا ایشان می فرماید معنای مقید در ذهن موجود شده است بطوری که اگر وجود ذهنی را از بین ببری تقیید معنا ندارد

اما اشکال سوم: مقصود آقای نائینی این نیست که «من» معنایش ایجاد ربط در کلام است بلکه ایشان می فرماید «من» معنایش ایجاد ربط در ذهن است وقتی که در ذهن شد دیگر هم رتبه طلب نیست زیرا رتبه طلب بعد از کلام است زیرا طلب بدون لفظ موجود نمیشود اما آن معنای حرف با غمض عین از لفظ در ذهن موجود میشود

کلام استاد

بعید است که مرحوم آقا ضیاء از کلام مرحوم نائینی  فهمیده باشد ایجاد ربط در کلام بلکه اشکال و حرف به ایشان این است که چه فرقی هست جناب آقا ضیاء بین مسلک سلطان العلماء و متاخرین و مسلک قدما الان اگر قدما می خواستن بگویند رایت رجلا عادلا این عادل را چگونه قید می زدند این رجلا عادلا را چطور می توانیم تصور کنیم بنابر مسلک قدما زیرا ماهیت لا بشرط مقسمی قابل تقید نیست آیا اصلا تقید را قبول ندارند ؟

به نظر ما نهایت فرقی که بین قدما و متاخرین بتوان گذاشت در این است که قدما می فرمودند که تقید موجب مجازیت میشود، وقتی که تقید را قبول داشتند می گوییم وقتی رجل عادل را در ذهن تصور کردیم با اینکه مجاز است ما نیاز به حاکی و دال بر آن داریم

لذا نفهمیدیم که مقصود آقاضیاء در اینکه فرق گذاشته است بین مسلکین به چه علت است و یک اشکالی هم که باز به کلام ایشان به ذهن ما میرسد این است که چه اشکال دارد یک چیزی که در رتبه متاخر است ربط بدهد چیزی را که در رتبه متقدم است ربط یقینا رتبه اش متاخر از مربوطین است زیرا دو شیئی را باید فرض کنیم تا ربط بین آنها بدهیم