اصول-متن جلسه۴۳ دوشنبه ۹۴/۱۰/۱۴ اشرفی

بسم الله الرحمن الرحیم

و الحمد لله رب العالمین و الصلاه و السلام علی محمد و آله الطاهرین و اللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین.

دوشنبه ۱۴/۱۰/۹۴

کلام در معنای حرفی بود. مطلب به اینجا رسید که «فی» با ظرف یا «من» با ابتدا معنایشان یکی است و لکن ابتدا معنایش اوسع است و به معنای اسمی هم استعمال می شود ولی من به معنای اسمی استعمال نمی شود لذا می شود من و ابتدا را در جایی که ابتدا به حمل شایع اراده شود جایگزین یکدیگر کرد و لو این که جای آنها را در جمله تغییر دهیم مثلا به جای «سرت من البصره» می گوییم «ابتداء سیری البصره» که این تغییر باعث نمی شود که این دو لفظ به یک معنا نباشند.

ولکن بعد از این حرف به این فکر افتادیم که این چه حرفی است که می گویند حرف معنا ندارد و از آن معنایی به ذهن خطور نمی کند و معنایش در غیر خودش معلوم می شود. اگر معنای «من» ابتدا یا نسبت ابتدائیه باشد باید این معنا به ذهن خطور کند. بعد از تامل دیدیم که این مطلب فراتر از آن چیزی است که اصولیین تا بحال فرموده اند.

تبیین مطلب: یک وقت می گوییم «سرت من البصره» و یک وقتی می گویید «ابتداء سیری البصره»، این دو جمله اصلا مترادفین نیستند چون «ابتداء سیری البصره» یعنی اول حرکت من بصره بوده ولی «سرت من البصره» نمی گوید اول حرکت من بصره بوده شاید از جای دیگری حرکت کرده و بعد از بصره گذشته باشم. شاهدش این است که می توان گفت «ابتداء سیری من اهواز ثم مضیت من البصره» و دیگر نمی شود بگویید «ابتدا سیری البصره» یا «اول مضیئی البصره». و الا اگر «من» وضع شده باشد برای ابتدا یا نسبت ابتدائیه باید وقتی «من» گفته شود همین معانی به ذهن خطور کند که ما بعد من مبتداء منه است.

بنابراین این که می گویند حرف معنا ندارد به این معناست که با مدخولهای مختلف معنایش فرق میکند لذا این که می گویند «من» للابتدا غلط است، من نه معنایش مفهوم ابتدای اسمی است و نه نسبت ابتدائیه است چون اگر نسبت ابتدائیه باشد باید دلالت کند که ما بعد «من» مبتدا منه است و حال آن که در این مثالها مبتداء منه نیست. این که فرموده اند حروف معنا ندارند مطلب دقیقی است و لذا به آقای صدر و آقا ضیاء عرض می کنیم اگر «من» برای نسبت ابتدائیه وضع شده باشد باید «من» را که بگویند این معنا به ذهن خطور کند.

حال اگر کسی بگوید من معنایش چیست

بنابراین عرض ما تا به اینجا این شد که نه تنها «من» و «ابتدا» مترادفین نیستند و اختلافشان در علقه وضعیه نیست، نه تنها که اختلاف معنای اسمی و حرفی در این نیست که نسبت و ربط مقوم معنای حرفی است و در معنای اسمی مقوم نیست، بلکه می گوییم غیر از نسبت و ربط، خود «من» و ابتدای به حمل شایع با هم فرق می کنند.

اما «من» (حرف) به چه معناست؟ «من» با مدخولش و طرفینش معنا می شود یعنی در «مضیت من البصره» یا «قرأت من هذا الکتاب» یا «قرأت من هذا الباب» معنا می شود و ممکن است معنایش با پس و پیشش در موارد مختلف فرق کند. خلاصه تفاوت جوهری دارد معنای حرفی با معنای اسمی . ابتدا در ذهنمان آمد شاید «فی» این طور نباشد و همیشه به معنای ظرفیت است. ولی شما وقتی می گویید «تاملت فی هذا المطلب» بعد بگویید ظرف تامل مَن این مطلب بود، کلامی بی معناست. لذا سخن امیر المومنین علیه السلام که فرمود «الحرف ما اوجد معن فی غیره» به این معناست که حرف در جاهای مختلف، معنای مختلفی پیدا می کند.

هیئت:

فرق عبارت «الماء فی الکوز» در «الماء فی الکوز بارد» و «الماء فی الکوز» چیست؟

مرحوم آقا ضیاء فرمود «فی» برای اعراض نسبیه است و هیئت برای ربط است. آقای صدر به مرحوم آقا ضیاء اشکال کرد که آیا مقصود از اعراض نسبیه، مصداق و واقعش است یا مفهوم؟ اگر مفهوم است لازم می آید که معنای حرف معنای اسمی باشد و حال آن که چنین نیست و اگر واقعش است در واقعِ اعراض نسبیه ربط نهفته است و دیگر احتیاجی به ربط نیست تا بگویید هیئت برای ایجاد ربط است.

عین همین اشکال آقای صدر به محقق عراقی، متوجه آقای صدر است که آیا معنای «الماء فی الکوز» با «الماء فی الکوز بارد فرق می کند یا فرق نمی کند؟ اگر بگویید «فی» خودش ربط را می فهماند که این «فی» در «الماء فی الکوز بارد» هم هست پس چرا آن جمله اسمیه معنایی را القا می کند که در جمله «الماء فی الکوز» نیست. بحث از هیئت جمل برای این است که این اشکال را بفهمیم که اگر آن را بفهمیم باید اشکال بر آقا ضیاء را کنار بگذاریم.

کلام آقای صدر

آقای صدر می فرماید یک هیئت ناقصه داریم و یک هیئت تامه.

هیئت ناقصه مثل مضاف و مضاف الیه (ضربُ زیدٍ)، مثل صفت و موصوف (البیت المبارک) به این هیئات می گوییم ناقصه چون لا یصح السکوت علیها. نسب تامه یعنی جملاتی که یصح السکوت علیه مثل جاء زید یا زید قائم. نسب ناقصه دو قسم است: یکی نسبی که دو کلمه ای است مثل البیت المبارک و یکی نسبی که یک کلمه ای است مثل قائم و جالس.

بنابراین باید سه نسبت را معنا کنیم: ۱- نسبت ناقصه ای که دو کلمه دارد. ۲- نسبت تامه. ۳- نسبت ناقصه ای که یک کلمه دارد.

اما نسب ناقصه ای که دو کلمه دارد: ایشان می فرماید در حروف گفتیم «فی» وضع شده است برای نسبت تحلیلیه، هیئت ناقصه و نسبت ناقصه هم وضع شده برای نسبت تحلیلیه یعنی وقتی می گوییم «زید فی الدار» یک وجود بیشتر به ذهن نمی آید لکن اگر این وجود را تحلیل کنیم می فهمیم که نسبت ظرفیه ای موجود است. «ضربُ زید» هم همین طور است که یک معنای بسیط در ذهن می آید. اگر این معنای بسیط را تحلیل کنیم می شود دو معنا و ارتباط بین آن دو. بر این ارتباط و بر این نسبت تحلیلیه، نسبت ناقصه مضاف و مضاف الیه یا موصوف و صفت، دلالت می کند

اما در نسب تامه وقتی می گوییم «زید قائم» در ذهن دو چیز است. یکی زید است و یکی قائم است و یکی هم ربط این زید به قائم یعنی جمل تامه وضع شده اند برای نسب واقعیه ذهنیه چون در ذهن دو چیز است که به هم ربط داده می شوند.

نقد کلام آقای صدر

همانطور که در معنای حرف ذکر کردیم که نسبت تحلیلیه هم در ذهن موجود است در ما نحن فیه نیز می گوییم «ضربُ زیدٍ» موجود در ذهن است. بله یک فرق هست؛ وقتی می گویم «ضربُ زید» در ذهن حکم و تصدیقی صورت نگرفته ولی وقتی می گوییم «ضربَ زیدٌ» در ذهن تصدیق و حکم صورت گرفته است چون اصلا تصدیق و حکم کار ذهن است. اگر ذهنی نبود قضیه و تصدیقی در عالم نبود. جمل تامه وضع شده برای تصدیق به خلاف جمل ناقصه.

آقا ضیاء شاید همین را می خواهد بفرماید که «فی» دلالت بر تصدیق و ربط موضوع و محمول نمی کند و تنها دلالت می کند بر نسبت ناقصه و اعراض نسبیه. هیئت جمله اسمیه است که دلالت می کند بر این اظهار و این تصدیق و اسناد مبتدا و خبر و فعل و فاعل.