اصول-متن سه شنبه15/۲/۹۴-رمضانی

15 / 2 / 1394

کلام در اين بود که اگر در يک خطابي قدرت اخذ شد از کجا بفهميم اين دخيل در ملاک است

سه بيان آقاي صدر ره ذکر کرد براي تشخيص اين که قدرت دخيل در ملاک است که اگر قدرت نباشد ملاک نيست.

بيان اول :

وقتي مدلول مطابقي و مراد استعمالي قيد بخورد مدلول التزامي هم قيد مي خورد چون همه قبول دارند که مدلول التزامي در حدوث و وجود تابع مدلول مطابقي است پس وقتي مدلول مطابقي از اول ضيق است مدلول التزامي هم که دال بر ملاک است ضيق است

اين بيان اشکالش واضح است چون نهايتا ( بعد از تقييد مدلول التزامي ) مي گوييم مدلول التزامي دلالت نمي کند که ملاک در صورت عجز هم هست يعني عدم الدليل است نه دليل العدم . يعني مدلول التزامي دال بر ملاک نداريم و اين غير از اين است که دليل بر عدم ملاک داشته باشيم .

بيان دوم :

دو مقدمه دارد :

مقدمه اول ( کبري ) : هر قيدي را که مولا در خطاب اخذ مي کند ظاهر تقييد اين است که مولوي باشد يعني مولا بما هو مولا اخذ مي کند

مقدمه دوم ( صغري ) : اگر اين قيد قدرت فقط در تکليف اخذ شده باشد تقييد مولوي نمي شود چون ارشاد به حکم عقل است و عقل هم مي گويد که عاجز قدرت ندارد و اگر اين قيد دخيل در ملاک باشد تقييد مولوي است .

(نتيجه : پس قدرتي که در خطاب اخذ شده دخيل در ملاک است .)

اين بيان دوم ناقص است چون مقصود شما از اين که مي گوييد هر قيدي ظهورش در تقييد مولوي است چيست ؟

اگر مقصود شما اين است که مولا اين قيد را در مقام جعل اخذ کرده درست است اما اگر قدرت شرط در خود تکليف به تنهايي باشد و در ملاک دخيل نباشد ما ( قبول نداريم که اين قيد مولوي نيست ) لذا صغري را قبول نداريم چون اينجا هم مولا اين قيد را اخذ کرده ( پس مولوي است ) .

اين که مي گوييم قيد عقلي است نه اين است که عقل بگويد من جعل مولا را مقيد به قدرت مي کنم چون هيچ حاکمي نمي تواند جعل حاکم ديگر را مقيد کند بلکه عقل کاشف است که شارع در مقام جعل ، جعلش را مقيد به قدرت کرده که اگر قدرت نباشد جعلي نيست و اين فرقي نمي کند که قدرت دخيل در ملاک باشد يا قدرت دخيل در تکليف باشد و اين ارشاد نمي شود .

اين به خلاف « اطيعوا الله و اطيعوا الرسول » است که در اينجا مولا قيد را اخذ مي کند و تنها عقل کاشف است نه که عقل خودش تقييد بزند .

اگر مقصود از تقييد مولوي اين است که ظاهر خطاب اين است که بايد قيد در سلطنت مولا باشد که اگر خواست اخذ کند و اگر نخواست اخذ نکند دو اشکال دارد :

اشکال اول : اصلا ما اين کبري را قبول نداريم که مولا هر جعلي که مي کند و قيدي در آن اخذ مي کند بايد آن قيد تحت سلطنتش باشد ممکن است آن قيد تحت سلطنتش نباشد يعني حتما بايد در خطاب اخذ کند يا حتما نبايد اخذ کند .

اشکال دوم : اگر اشکال اول را قبول نکنيد گير مي کنيد که اگر قدرت دخيل در تکليف باشد مي گوييد تحت سلطنت مولا نيست چون مولا نمي تواند اخذ نکند بلکه حتما بايد اخذ کند و اگر دخيل در ملاک هم باشد مولا بايد اخذ کند و نمي تواند اخذ نکند ( پس باز هم از تحت سلطنت مولا خارج مي شود ) به دو وجه :

وجه اول : که در نوشته وجود دارد : همانطور که عقل به مولا اجازه نمي دهد به عاجز تکليف کند همان عقل به مولا اجازه نمي دهد که در صورت نبودن ملاک آن را متعلق قرار دهد چون طبق مذهب عدليه مولا نمي تواند به چيزي که ملاک ندارد امر کند .

اين از مباحث مهم اعتقادي است . اين که بعضي مي گويند هر جا ملاک هست مولا بايد امر کند غلط است چون اصلا اين ظلم بر مولا است و عدم معرفت خداست بلکه مولا هر جا ملاک باشد دلش بخواهد امر مي کند و اگر نخواهد امر نمي کند . ولي جايي که ملاک نيست عقلا حق ندارد امر کند اما هر جا ملاک باشد لازم نيست امر کند

مثلا خلقت ملاک و مصلحت دارد خدا هم نه جاهل است نه بخيل است پس بايد خلقت باشد اين حرف کفر است در واقع اختيار را از خدا گرفتيد اين در عالم تکوين است در عالم تشريع هم همينطور است .

تعجب مي کنم بعضي از فقهاء بزرگ به عالم تکوين که مي رسد مي گويند قول به قدم عالم کفر است و در عالم تشريع که مي رسد خطکش را گم مي کند .

اين که مرحوم شيخ اعظم ره در رسائل دارد « ان الواجبات الشرعيه الطاف في الواجبات العقليه » مرحوم صاحب اوثق خوب توضيح داده :

واجب عقلي يعني عقل به تو مي گويد بر تو لازم است به کمال و قرب خداوند متعال برسي که اين واجب عقلي است اما راهش را بلد نيست و شارع راه را بيان مي کند که اگر مي خواهيد به کمال برسي بايد نماز بخواني و روزه بگيري و استغفار کني و اين اعمال را انجام بدهيد . ( اين که شارع راه را بيان مي کند ) لطفي از جانب خداوند متعال است و اين درست است . اما اين که مي گويند لطف بر خداوند متعال واجب است غلط است بلکه واجب نيست .

چون اولا : هيچ عقلي نمي گويد لطف واجب است و از اين گذشته مخالف قطعي قرآن است که مي فرمايد « يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلْإيمانِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقين »[1] مي آيند منت مي گذارند که ما اسلام آورديم اما عمل کردن به وظيفه منتي ندارد چون عقل به شما گفته اسلام بياوريد مثلا اگر من به کسي بدهکار باشم و بدهيم را بدهم نمي گويم منت گذاشتم بدهيم را پرداخت کردم بلکه خدا بر شما منت نهاده .

همانطور که اسلام آوردن وظيفه ي من است و در نتيجه منت گذاشتن ندارد اگر نعوذ بالله وظيفه ي خدا هم بعث رسل باشد ديگر منت گذاشتن معني ندارد .

شيخ اعظم ره خوب فرموده و صاحب اوثق خوب توضيح داده .

اگر تقييد مولوي معنايش اين باشد که قيد در سلطنت مولاست که اگر خواست اخذ کند يا نخواست اخذ نکند اين قدرت قيد ملاک هم باشد گير مي کنيد و اگر قيد تکليف هم باشد گير مي کنيد .

اصلا از اين کلام عدليه مي گذريم از شما سؤال مي کنيم که ملاک امري تکويني است که يا براي عاجز هست يا نيست ؟ اگر براي عاجز هست تحت سلطنت مولا بما هو مولا نيست چون تقييد مولوي يعني مولا بما هو مولا قيد بزند و اگر براي عاجز نيست باز هم تحت سلطنت مولا بما هو مولا نيست همانطور که حکم ارشادي تحت سلطنت مولا بما هو مولا نيست اگر چه تحت سلطنت مولا بما هو خالق هست چون او خالق عقل است و اين درک را به او داده ولي صحبت ما در تقييد مولوي است لذا اين حرف خيلي دور از وادي است

چون بر فرض مذهب عدليه را کنار مي گذاريم اگر قدرت دخيل در ملاک نباشد مولا نمي تواند قدرت را اخذ نکند چون مولا بما هو مولا است نه بما هو مکون و خالق عالم .

بيان سوم :

اين بيان را شهيد صدر ره مي پسندد :

هر قيدي که در خطاب اخذ مي شود بايد افاده ي مطلب جديد کند يعني ظهور قيد در تأسيس است نه در تقييد .

اگر قيدي که مولا در خطابش اخذ کرده فقط دخيل در حکم باشد افاده ي مطلب جديد نکرده چون اگر نبود عقل هم تکليف را قيد مي زند اما اگر قدرت دخيل در ملاک باشد افاده ي مطلب جديد است چون عقل اين را درک نکرده .

با توجه به اين صغري و کبري نتيجه مي گيريم که اين قيد بايد دخيل در ملاک باشد .

البته اين حرف درست است ما دامي که نکته ي جديدي نباشد که با آن نکته باز هم قيد تأسيسي شود .

اين بيان هم نا تمام است :

اين که اصل در تأسيس است نه در تأکيد حرف بي اساسي است چون انسان حکيم بايد مطابق بلاغت صحبت کند ديگر بليغ تر از کلام خدا که نداريم و در مختصر المعاني هم مثال زده « إِذْ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ فَقالُوا إِنَّا إِلَيْكُمْ مُرْسَلُونَ » همين مطلب را بارها خدا تأکيد کرده .

اگر مقام ، مقام تأکيد باشد خود تأکيد مقتضاي کلام بليغ است مگر که بگوييد اين موارد هم تأسيس است .

مي گوييم اگر يک عده معاندين و جاهلين تبليغ مي کنند که اين چه ديني است که مي گويد همه بايد بروند به جهاد و شايد بعضي قدرت نداشته باشند و مي گوييد اين دين الهي است !

خداوند سبحان براي اين که اين تبليغات سوء را رد کند مي فرمايد کساني که قدرت داريد به جهاد برويد تا اين تبليغات سوء را خنثي کند .

کما اين که گاهي مواقع مي بينيد کسي در رساله مي نويسد مني پشه پاک است .

يک عده آدم احمق مسخره مي کنند که ببين مني پشه کجا پيدا مي شود ؟

يکي از مواردي که قانون گذاري صحيح است اين است که يک مکتبي که ادعا مي کند کامل و تمام است و ادعا مي کند شامل تمام افراد و عصور مي شود و براي همه ي افعال بشر حکم دارد عقلائي است که احکامي را بيان کند که احتمال وقوعش خيلي کم است .

اصلا اين قدرتي که بين علما محل اختلاف است يکي مي گويد شرط تکليف است يکي مي گويد شرط تنجز است و يکي مي گويد تکاليف مطلق است و قانوني است و مشروط به قدرت نيست يکي مي گويد انحلالي است مشروط به قدرت نيست و يکي مي گويد انحلالي است مشروط به قدرت است ، خداوند سبحان براي اين که نزاع نکنند براي تفهيم مطلب بيان مي کند .

مگراين آياتي که در قرآن است همه تأسيس است آيه « افي الله شک فاطر السموات و الارض » آيا تأسيس است ؟ خير بلکه تنبيه به حکم عقل است و قرآن تذکراتش بيش از تأسيساتش است .

کلام بليغ به اين نيست که هميشه بايد حکم نو بياورد بلکه بايد مطابق مقتضاي حال باشد .

بر فرض از اين حرف ها بگذريم :

شارع فرموده « لله علي الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا » شما مي گوييد « من استطاع » بايد تأسيس باشد و اگر اين قدرت فقط قيد تکليف باشد تأکيد است نه تأسيس و اگر قيد ملاک باشد تأسيس است .

اگر شارع قدرت را در خطاب اخذ کرد يعني من قدرت عقلي را نمي گويم بلکه اعم از قدرت عقلي و عرفي را مي گويم مثلا کسي مي گويد من نمي توانم به حج بروم چون گرفتاري دارم بچه ام مريض است يک کمي که راه مي روم نفس تنگي مي گيرم اما اينها عجز عقلي نيست چون فوقش اين است که بچه اش مي ميرد يا نهايت کمي راه مي رود نفسش تنگ مي شود و سفر طولاني تر مي شود اينها عجز عقلي نيست اما عرفا مي گويد من نمي توانم .

ممکن است کسي بگويد اگر « من استطاع » را ذکر نمي فرمود قدرت عقلي شرط بود و حالا که قيد را ذکر کرده قدرت عرفي ملاک است .

اگر شارع شرط استطاعت را در خطاب اخذ کند  ممکن است بگوييد من که استطاعت ندارم و تحصيل استطاعت واجب نيست چرا بايد بروم کار کنم تا مستطيع شوم .

اما اگر قدرت عقلي باشد عقل مي گويد تو که توانايي کار کردن داري بايد بروي کار کني تا مستطيع شوي چون عقل مي گويد قدرت بر مقدمه قدرت بر ذي المقدمه هم هست .

اين موارد هم تأسيس است حرف شما هم تأسيس است .

اصلا اگر از مردم بپرسي که بين جايي که قدرت درخطاب اخذ مي شود با جايي که اخذ نمي شود چه فرقي دارد ؟ چه کسي اين فرق شما را مي فهمد ؟

ما بايد ظهور درست کنيم اگر يک جايي ظهور خطاب در تأکيد بود ما نمي توانيم حمل بر خلاف ظاهر کنيم .

لذا اين بيان سوم اردع  و اسفل الوجوه است اگر قرار باشد تمام شود بيان اول و دوم تمام مي شود .

خلاصه اين که بگوييم قدرت اگر در خطاب اخذ شد کاشف از اين است که ملاک ندارد هيچ راهي به فهم آن نداريم.

لذا اين تفصيل بين قدرت عقلي و شرعي کبرايش مشکل ندارد چون تعريف است که مي گويد قدرت عقلي قدرتي است که دخيل در ملاک نيست و قدرت شرعي دخيل در ملاک است اما اين قدرت شرعي و عقلي به اين معني تشخيصش با کرام الکاتبين است .

حالا بايد ببينيم اين که مشروط به قدرت عقلي بر مشروط به قدرت شرعي مقدم است درست است يا نه ؟

معلوم است همانطور که مرحوم خوئي ره و ديگران فرمودند : اگر صرف اخذ قدرت باشد که در يک خطاب بفرمايد اگر قدرت داشتي به حج برو و در خطاب ديگر بگويد جهاد کن و قدرت را در خطاب اخذ نکرده باشد اين مرجح نمي شود . و لو بپذيريم قدرت دخيل در ملاک است چون ظاهر قدرت که در خطاب اخذ مي شود قدرت تکويني است و قدرت تکويني هم دارد يا آنطور که ما گفتيم قدرت تکويني و عرفي باشد که اين شخص بر هر دو چنين قدرتي دارد معناي قدرت عرفي اين نيست که مشغول به واجب ديگر نشود بلکه معنايش اين است که به حرج و زحمت نيافتد .

بله اگر در جايي اين قيد باشد که « ان قدرت علي الحج اي لم تشتغل بواجب لا يقل اهميته عن هذا الواجب » خوب است اما اين قيد هيچ وقت در خطابات اخذ نشده . چون کي مي تواند تشخيص دهد کدام واجب اهميت ملاکش بيشتر است ؟ تشخيص اهميت ملاک ها براي مردم مشکل است .

اگر شارع بخواهد قيدي بزند که قابل تفهيم به مردم باشد بايد بفرمايد « ان لم تشتغل بواجب آخر » که اين را مردم مي فهمند .

براي چي اگر چنين قيدي بزند هر واجبي عند التزاحم بر اين مقدم است ؟

سه وجه ذکر مي کند که بعدا مي رسيم

اما اين نکته ي آخر که فرموديد قيد « ان لم تشتغل بواجب اخر لا يقل اهميته » هيچ کجا اخذ نمي شود چون قابل تشخيص نيست !

اگر قابل تشخيص نيست چه طور در جعل اخذ شده که شما خودت فرموديد هر تکليفي مقيد به قيد لبي است که آن قيد لبي همين قيد است .

اگر اين قيد را نمي زد عقل مؤاخذه نمي کرد چون مصاديقش براي مردم قابل تشخيص نيست .

بله بعضي مصاديقش براي مردم قابل تشخيص نيست که خيلي از احکام دين همينطور است و براي مردم قابل تشخيص نيست که اگر به علماء مراجعه کنند قابل تشخيص است مثلا شناختن اعلم به غير از رجوع به علماء راه ديگري ندارد .

بله اين که ما تکليفي داشته باشيم که اين قيد را داشته باشد نادر است نمي گوييم اصلا نيست .

 

 



[1] حجرات آيه 17