اصول-متن شنبه ۲۸/۶/۹۴ اشرفی

شنبه ۲۸/۶/۹۴

اشکالاتی که مرحوم آقای خوئی به قاعده الواحد کرده بودند را بیان کردیم. دو اشکال هم آقای صدر می کند:

اشکال اول: اغراض دو قسم است. یک قسم غرض تدوین و تعلم است. یک قسم غرضی است که بر نفس قواعد علم مترتب است و کاری با اشخاص ندارد.

این که می گویند هر علمی غرضی دارد، مقصود غرض تدوین و تعلیم نیست چون یک شخص ممکن است غرضش اجتهاد باشد، بنابراین باید دوازده علم را مثلا یاد بگیرد. یک شخصی می خواهد مثلا مجوز ثبت اسناد بگیرد، او چهارتا کتاب فقهی می خواند.

بنابراین غرض نفس الامری ملاک است یعنی قواعد هر علمی با غمض عین از تعلم، اثری بر آنها مترتب است.

وقتی می گوییم غرض از علم نحو صون اللسان عن الخطا فی المقال است، آیا مراد عنوان صون اللسان است یا واقع صون اللسان است؟

صون اللسان به حمل شایع و واقع آن، جامعی ندارد چون آن مصداقی از صون اللسانی که از «الفاعل مرفوع» بدست می آید غیر از آن صون اللسانی است که از «المفعول منصوب» بدست می آید.

اصلا ما جامع ذاتی بین وجودات نداریم. همانطور که روز گذشته گفتیم تشکیک عرضی یعنی وجود زید غیر از وجود عمرو است و وجود عمرو غیر از وجود بکر است یعنی ما اصلا جامع ذاتی بین اشیاء نداریم. جامع حقیقی ندارد.

می ماند جامع عنوانی و مفهوم عامی که همه آنها را شامل شود یعنی صون اللسان عن الخطا فی المقال کما اینکه مفهوم وجود مفهوم عامی است که بر خدواند سبحان و بر جوهر ها و بر اعراض و بر وجودات رابط (اگر حقیقت داشته باشند که ندارند) منطبق می شود.

بله بدون حیثیت مشترکه مفهوم واحد انتزاع نمی شود. ولی آن جهت واحده لازم نیست یک جهت ماهوی و ذاتی باشد. کما این که زید و بکر و دریا و اعراض، از همه اینها در کشور ایران را انتزاع می کنیم. در حالی که کشور ایران یک حقیقت واقعی نیست و تنها به یک خط فرضی از مثلا عراق جدا شده است.

این که کسی «الفاعل مرفوع» را درست می خواند و «المفعول منصوب» را درست می خواند، اینها همه در وجوداتی از صون هستند که تحت عنوان حفظ قرار می گیرند. بین اینها که عنوان حفظ از آنها انتزاع می شود قطعا یک جامعی وجود دارد ولی لازم نیست که این جامع حتما یک جامع ماهوی باشد، بلکه یک جامع عنوانی است و آن عنوان مقبولیت عندالعقلا است.

اشکال دوم: اصلا تطبیق قاعده الواحد بر مقام اشتباه است و مقام از صغریات قاعده الواحد نیست. عرض کردیم مرحوم آقای خوئی اشکال فرمود که شما می گویید غرض علم نحو صون اللسان عن الخطا فی المقال است. ولی این قطعا غرض نیست چون علم نحو هست ولی این همه مردم عبارات را غلط می خوانند. ما توجیهی بیان کردیم. آقای صدر نظرش این است که اثر علم نحو یا علم اصول مطابقت این کلام است با قواعد نفس الامری. یعنی وقتی کسی می گوید زیدٌ قائمٌ می گویند این کلام شما مطابقت دارد با قاعده المبتدا مرفوع. ولی اگر کسی بگوید زیداً قائم می گوییم مطابقت ندارد. پس اثر این علم این است که اگر کسی این علم را بلد بود، کلامش مطابقت دارد با قواعد. مطابقت امری انتزاعی است و حال آنکه قاعده الواحد برای جایی است که تاثیر و تاثر باشد مثل حرارت که از آتش صادر می شود. صون اللسان که از الفاعل مرفوع صادر نمی شود.

نظر مختار آقای صدر:

آقای صدر می گوید اصولیین کلام حکما را نفهمیده اند. حکما که می گویند هر علمی موضوعی می خواهد، مقصودشان موضوع اصطلاحی نیست که در مقابل محمول است. مقصودشان این است که مسائل هر علمی تحت یک محور واحدی می چرخد و با هم یک ارتباطی دارند.

این محور واحد ممکن است موضوع اصطلاحی باشد. ممکن است محمول اصطلاحی باشد. ممکن است نه موضوع و نه محمول اصطلاحی باشد بلکه غرض باشد. مثلا الفاعل مرفوع و المفعول منصوب تحت محور کلمه می چرخد. در فقه از الدم نجس و البیع صحیح و الصلاۀ واجبۀ و الوکالۀ نافذۀ بحث می شود. اینها یک محور واحد دارند و آن محور واحد این است که از حکم شرعی صحبت می کند ولو اینکه این حکم شرعی محمول است. در فلسفه می گویند زید موجود و الفصل موجود و الجنس غیر موجود و این در حالیست که وجود، موضوع فلسفه اولی است نه محمول آن. این در واقع همین است که فلسفه اولی حول محور وجود می چرخد. این طور نیست که چون بو علی سینا علم فلسفه را نوشته بشود علم واحد. اصول علمی است که حول حجت های بر احکام شرعی می چرخد، چه کسی این علم را بنویسد و چه ننویسد. گاهی ممکن است آن محور، غرض باشد مثل این که علم طب حول صحۀ بدن می چرخد در حالیکه آن غرض از علم طب است.

آقای صدر شاهد بر این مدعایش را از کلام بوعلی سینا می آورد: و الشاهد علی ذلک ان الشیخ الرئیس یقول فی کتابه[۱] بانه تارۀ یکون للعلم موضوع واحد کعلم الحساب الذی موضوعه العدد و اخری یکون له موضوعات متعددۀ و هذه الموضوعات تارۀ یجمعها جنس واحد (یعنی جامع ذاتی دارد) و اخری لا یجمعها جنس واحد و علی الثانی تارۀ یجمعها مناسبۀ واحدۀ و اخری لا یجمعها مناسبۀ واحدۀ و مثال ما یجمعها جنس واحد الخط و السطح و الجسم و الجامع بینها المقدار (کم متصل) و مثال مالا یجمعها جنس واحد و لکن تجمعها مناسبۀ واحدۀ النقطۀ و الخط و السطح و الجسم (نقطه نه طول دارد و نه عرض و نه ارتفاع، لذا داخل در کم متصل نیست) و الجامع بینها ان نسبۀ النقطۀ الی الخط هی نسبۀ الخط الی السطح و هکذا. جامع بین اینها در واقع جزء و کل است. هر خطی از بی نهایت نقطه تشکیل شده و هر سطحی از بی نهایت خط تشکیل شده. در علم هندسه از همه اینها بحث می کنیم در حالیکه جامع ذاتی ندارند.

اما این حرف آقای صدر که هر علمی یک محور واحد می خواهد که حول آن محور واحد باید بحث کند و آن محور واحد یا موضوع است و یا محمول است یا غرض است، این اشکالی که اصولیین گرفته اند به این تقریب آقای صدر هم وارد است چون اگر شما بگویید هر علمی تحت یک محوری می چرخد. می گوییم علم فلسفه تحت چه محوری می چرخد؟

می گویید تحت محور وجود می چرخد.

ولی وجود جامع نیست. وجود جامعش فقط مفهوم وجود است. اگر مفهوم وجود است یکی از این محمولات این است که شریک الباری ممتنع است. ولی آن تحت محور وجود نیست. بحث از عدم هم نیست. بحث از امتناع است. امتناع وجود غیر از وجود است. امتناع وجود می شود از مبادی وجود، می شود از مبادی احکام. بنابراین باز سوال این می  شود که جامع بین اینها چیست؟

یا نسبت به غرض که مثلا غرض از طب، صحت بدن است، می گوییم جسم غیر از روح است در حالیکه طب از هر دو بحث می کند.

بنابراین اگر شما به دنبال این هستید که عویصه را جواب دهید، که این عویصه جواب داده نمی شود و الا همان حرفهای جامع عنوانی و توجیهات می آید.

بله هر علمی یک جهت وحدتی دارد لکن جهت وحدت همانی است که آقای صدر گفت مقصود نیست از غرض. غرض از علم همان غرض از تعلم و تدوین است نه غرض واقعی.

به همین جهت سابقا علم پزشکی یک علم بود. کم کم که علم گسترده شد تبدیل شد به ده تا علم.

سابقا علم اصول کتاب مستقل نداشت. ولی الآن اصول خودش علم مستقل پیشرفته ای شده.

مثلا صرف و نحو هر دو از کلمه صحبت می کنند ولی غرض از تدوین صرف بررسی فاء الفعل و امثال آن است و علم نحو بررسی به لحاظ اعراب و بناء است.

تلخص مما ذکرنا که این که علم واحد موضوع واحد می خواهد برهانی ندارد لکن هر علمی مدوِّنش غرضی دارد لذا مسائلی را جمع می کند مع تحت آن غرضش باشد. البته گاهی هم ممکن است جهت وحدت، غرض نباشد بلکه مثلا کتابی نوشته شود که اول کلمه اش با باء آغاز شود.

[۱] منطق الشفاء فی المقالۀ الثانیۀ من باب البرهان