اصول- متن ۱۲/۹/۹۳-رجائی

درس ۴۴ ـ چهارشنبه ۱۲ / ۹ / ۹۳

اما این فرمایشات مرحوم آقای خوئی به نظر ما ، جهاتی از ابهام دارد :

ایراد اول این است که به ایشان می گوییم : این روایت شریفه که ( الماء إذا بلغ قدر کُر لا ینجّسه شیء ) ، یک منطوق دارد و یک مفهوم دارد . اما مفهومش این است که [ الماء إذا لم یبلغ قدر کُر ینجّسه شیء ] ، حالا شما که می فرمایید موضوع إنفعال عبارت است از ملاقات و عدم کُریت ، شما این مطلب را از مفهوم این روایت استفاده کرده اید . اما این که می فرمایید موضوع عدم إنفعال و إعتصام عبارت است از کُریت و عدم ملاقات ، این مطلب را شما از کجا استفاده کرده اید ؟! اگر این مطلب را از منطوق می خواهید استفاده کنید می گوییم ظهور منطوق در این است که موضوع عدم إنفعال عبارت است از کُریت و ملاقات نجس . بله ، این فرمایش مرحوم آقای نائینی که فرموده کُریت باید سابق بر ملاقات باشد ، این مطلب به قول شما از منطوق روایت استفاده نمی شود ، اما این که کُریت و ملاقات باید در یک زمان باشد و ملاقات در حین کریت باشد ، این که از منطوق روایت استفاده می شود !

حالا اگر ما قبول کردیم که موضوع عدم إنفعال عبارت است از کُریت و ملاقات ، در این صورت استصحابِ این که ملاقات نشده نشده نشده تا زمان کُریت ، إثبات نمی کند که ملاقات در زمان کُریت بوده است و این مثبت می باشد . ما نمی خواهیم ثابت کنیم که کُریت أسبق بر ملاقات بوده تا شما بگویید أسبق بودنِ کُریت بر ملاقات لازم نیست ، لکن کُریت در حین ملاقات ـ که در بعضی از فرمایشات شما هم هست ـ این که لازم می باشد ولی این ثابت نمی شود . استصحاب عدم ملاقات با نجس تا زمان کُریت ، إثبات نمی کند که ملاقات در زمان کُریت بوده است .

پس اگر موضوع عدم إنفعال را از منطوقِ روایت در می آورید ، این حرف ظاهراً به فهم ما نا تمام می باشد . اما اگر با منطوق کاری ندارید و می گویید مفهوم روایت این است که [ الماء إذا لم یبلغ قدر کُر ینجّسه شیء ] و این مفهوم دلالت می کند بر این که موضوع إنفعال ، ملاقات و عدم کُریت است ، و هر وقت این موضوع نباشد ، إنفعال هم نیست . حالا استصحاب عدم کُریت تا زمان ملاقات ، موضوع إنفعال را إثبات می کند و استصحاب عدم ملاقات تا زمان کُریت ، این موضوع را نفی می کند . ( این بهترین توجیه برای کلام مرحوم آقای خوئی می باشد ) .

حالا اگر مقصود ایشان چنین باشد ، در جواب می گوییم : یک بحثی هست که اگر شارع برای حکمی یک امر وجودی یا عدمی را موضوع قرار دهد و برای عدم آن حکم ، یک امر وجودیِ دیگری را که مضادّ است را موضوع قرار دهد ، در اینجا دیگر استصحاب عدم موضوع به درد نمی خورد ، زیرا شارع خودش برای عدم حکم ، تصدی فرموده و موضوع جداگانه قرار داده است و ما نحن فیه از این قبیل است .

توضیح بیشتر : مثلاً یک میت در یک جادۀ بین المللی افتاده که هم مسیر مسلمین است و هم مسیر کفار ، در اینجا اگر بگوییم دفن مسلم واجب است ، در این صورت استصحاب می گوید که این میت ، مسلمان نیست و دفنش واجب نیست ، لکن این استصحاب به درد نمی خورد ، زیرا شارع برای وجوب دفن ، میتِ مسلم را موضوع قرار داده است و برای عدم وجوب دفن ، میتِ کافر را موضوع قرار داده است ، حالا وقتی برای یک حکمی یک امر وجودی قرار داده و برای عدمش هم یک امر وجودیِ مضاد قرار داده ، در این صورت در اینجا استصحابِ این که این میت مسلمان نیست ، به درد نمی خورد ، بلکه باید ثابت شود که این میت ، کافر است .

حالا ما نحن فیه از این قبیل است ، یعنی شارع برای عدم إنفعال ، موضوع قرار داده و فرموده (الماء إذا بلغ قدر کُر لا ینجسه شیء) که موضوع عدم إنفعال ، کُریت و ملاقات می باشد ، همچنین برای إنفعال هم موضوع قرار داده که مفهومش این است که ملاقات و عدم کُریت ، موضوع إنفعال می باشد . حالا در اینجا نمی توانیم بگوییم که وقتی موضوعِ عدم إنفعال نفی شد ، عدم إنفعال هم نفی می شود یا عدم إنفعال ثابت می شود ، این حرف مثبت است ، زیرا شارع برای هر کدام ، موضوع قرار داده است .

بنا بر این به مرحوم آقای خوئی می گوییم که این استصحابِ عدم ملاقات ، به درد نمی خورد ، نه به خاطر این که مرحوم آقای نائینی فرموده که باید أسبقیتِ کُریت بر ملاقات ثابت شود ، بلکه به خاطر این که حد اقل باید ثابت شود که کُریت و ملاقات در یک زمان بوده است که این ثابت نمی شود .

این بود نسبت به  مطلبِ اولی ایشان .

سپس ایشان در ذیلِ اشکال بر مرحوم آقای نائینی می فرماید : سلّمنا که موضوع عدم إنفعال عبارت باشد از این که کُریت أسبق بر ملاقات باشد و استصحاب هم این مطلب را إثبات نکند و عدم إنفعال ثابت نشود ، لکن می گوییم که طهارت را می توانیم ثابت کنیم ، زیرا ما یک طهارت داریم و یک إنفعال و عدم إنفعال داریم ، اما إنفعال و عدم إنفعال به معنای تنجّسِ ماء و عدم تنجّسِ ماء می باشد و اگر یک آبی بخواهد نجس باشد ، قطعاً باید یک ملاقاتی باشد ، اما طهارت ربطی به ملاقات ندارد ، بلکه اگر یک آبِ قلیلی داشته باشیم که نه کُر باشد و نه ملاقات با نجاست کرده باشد ، طاهر می باشد . پس در موضوع طهارت ، ملاقات و کُریت نیفتاده است ، لذا در اینجا می گوییم که این آب ، قلیل بود و استصحاب می گوید که ملاقات با نجاست نکرد تا زمانی که کُر شد ، و لذا پاک می باشد . در اینجا ما نمی خواهیم عدم إنفعال را إثبات کنیم بلکه ما همان طهارتش را می خواهیم .

لکن این فرمایش مرحوم آقای خوئی نیز نا تمام می باشد .

جهتِ اولِ اشکال ما این است که می گوییم :

گاهی اوقات در فرمایشات أعلام ، این خلط به وجود می آید که مثلاً می فرمایند مُطهّریتِ ماء را استصحاب می کنیم یا این که عدمِ إنفعال را استصحاب می کنیم یا این که إنفعال را استصحاب می کنیم ، لکن این استصحاب ها درست نیست ، ما چیزی به اسم مطهریت نداریم . اگر کسی بگوید این آب قبلاً مطهِّر بود و الآن شک دارم که مطهِّر هست یا نه و استصحاب بقاء مطهریت جاری می کنم ، در اینجا می گوییم این استصحاب غلط می باشد ، زیرا مطهریت مجعولِ شارع نیست بلکه انتزاع عقل است ، یعنی وقتی شیءِ نجسی را با آب بشوییم و شارع نسبت به آن مغسول نجس ، حکم به طهارت کرد ، در این صورت از آن آب ، مطهریت انتزاع می شود ، و این طور نیست که شارع ، مطهریت را جعل کند ، همچنین شارع إنفعال یا عدم إنفعال را جعل نمی کند .

دلیلش این است که اگر شارع برای آب ، مطهریت جعل کرده باشد ، در این صورت این لباس نجس که با این آب شسته شده ، آیا برای این لباس هم طهارت جعل کرده یا نکرده ؟ اگر بفرمایید جعل نکرده ، می گوییم پس این لباس ، نجس است زیرا اگر شارع هزار مرتبه هم مطهریت را برای آب جعل و اعتبار کند ولی برای شیء مغسول ، طهارت جعل نکند ، در این صورت به طهارت شیء مغسول حکم نمی شود زیرا امور اعتباری ، تسرّی پیدا نمی کنند . اما اگر بفرمایید که شارع برای شیء مغسول ، طهارت جعل کرده است ، در این صورت می گوییم که این جعل ، لغو می باشد ، زیرا وقتی شارع بفرماید این آب ، طاهر است ، آن وقت مطهریت هم انتزاع می شود و لذا اگر شارع بخواهد مطهریت را دوباره جعل کند ، لغو خواهد بود . لذا ما مجعولی به اسم مطهریت و إنفعال و عدم إنفعال نداریم ، بلکه عدم إنفعال ، خودش به معنای طهارتِ آب می باشد ، علاوه بر این که جعل مطهریت ، مؤونۀ بسیار هم دارد .

دو مطلب خلط نشود . یک وقت هست که در مقام إثبات هستیم و یک وقت هست که در مقام ثبوت هستیم ، لکن ما کاری با مقام إثبات نداریم ، بلکه می گوییم که در مقام ثبوت ، شارع باید یک طهارت جعل کند و جعل مطهریت ، لغو می باشد . بله ، در مقام إثبات اگر شارع بخواهد مطلب را به گوش مردم برساند می تواند بگوید اگر شیئی را با آب بشویی پاک می شود و نیز می تواند بفرماید که آب ، مطهِّر است .

حالا جناب آقای خوئی ! وقتی که إنفعال و عدم إنفعال به نجاست و طهارت برگشت و چیزِ دیگری نشد ، آن وقت ایراد ما به شما این است که می گوییم : شارع برای خصوص طهارت ، یک امر وجودی را موضوع قرار داده است و شما نمی توانید برای إثبات موضوعِ آخر ، این موضوع را نفی کنید و لذا استصحاب عدم ملاقات ، به دردِ این کار نمی خورد .

اما جهتِ دومِ اشکالِ ما به مرحوم آقای خوئی این است که :

مرحوم آقای خوئی به مرحوم آقای نائینی اشکال کرد که شما فرمودید استصحاب در معلوم التاریخ جاری نمی شود ، اما این طور نیست ، بلکه استصحاب در معلوم التاریخ هم جاری می شود .

توضیح : مرحوم آقای نائینی فرمود : اگر من یقین دارم که این آب الآن هم کُر است و هم میته در آن افتاده است ، و یقین دارم که میته دیروز در این آب افتاده یعنی زمان ملاقات را می دانم ولی زمان کُریت را نمی دانم ، در اینجا استصحاب عدم ملاقات فایده ای ندارد زیرا ما در ملاقات ، شکی نداریم . اما مرحوم آقای خوئی در جواب فرمود : ما نمی خواهیم عدم ملاقات را در عمود زمان استصحاب کنیم تا بگویید معلوم است ، بلکه می خواهیم عدم ملاقات را در زمان کُریت استصحاب کنیم که این مشکوک می باشد .

اما آقای صدر در اینجا اشکال کرده و گفته : در اینجا حق با مرحوم آقای نائینی است و استصحاب جاری نمی شود . می گوید : شما که می گویید عدمِ ملاقاتِ میته را تا زمان کُریت استصحاب می کنم ، آیا تقیید را موضوع می گیرید ، یعنی ملاقاتِ مقیِّدِ در زمانِ کُریت را موضوع می گیرید ؟ اگر این طور باشد ، خوب است ولی خلف فرض است ، چون فرض این است که موضوع ، مرکب است و نعت نیست . اما اگر می خواهید بگویید که زمان کُریت ، مجردِ مشیر است ، می گوییم ما یک دیروز داریم و یک قبل از دیروز داریم و سومی نداریم ، حالا دیروزش نقض یقین به یقین است و قبل از دیروز هم که شک نیست … .

ما در اینجا می گوییم : اینجا مشیر است ولی مشیر به همان واقع زمان است که ما نمی دانیم و لذا استصحاب جاری می کنیم … . بحثش قبلاً گذشت و نیاز به إعاده ندارد .

اما عمده ، جهت ثالثه و ایرادِ ثالثه ای است که آقای صدر به مرحوم آقای خوئی نموده است :

آقای صدر در مقام اشکال به مرحوم آقای خوئی می گوید : استصحاب عدم ملاقاتِ تا زمان کُریت ، مُثبت می باشد ، زیرا این آبِ قلیل باید در آن میتۀ گربه نیفتد و موش نیفتد و خون نیفتد و … ، یعنی باید صرفُ الوجود ملاقات با نجس ، نفی شود . شما می گویید استصحاب می کنم استصحاب می کنم … و می گویم این گربه نیفتاد نیفتاد … تا زمان کُریت ، ولی این استصحاب به درد نمی خورد زیرا ما در روایت نداریم که اگر گربه بیفتد ، آب نجس می شود ، بلکه صرفُ الوجودِ ملاقات با نجاست ، موضوع تنجس است و عدمِ صرفُ الوجود هم موضوعِ عدمِ تنجس است .

به بیان دیگر : آنچه که موضوع نجاستِ آب قلیل است ، ملاقاتِ صرفُ الوجودِ نجس با آب قلیل است ، حالا در ما نحن فیه ملاقات قطعاً صورت گرفته است و استصحاب هم می گوید که آب تا زمان ملاقات ، قلیل بوده و کُر نشده است و این استصحاب جاری می شود ولی شما می خواهید استصحاب کنید و بگویید ملاقات با نجس تا زمان کُریت ، صورت نگرفته است ، می گوییم این گربه الآن در این آب افتاده است و اگر شما بخواهید استصحاب کنید و بگویید این گربه در آب نیفتاد نیفتاد تا زمانی که این آب کُر شد ، این استصحاب به درد نمی خورد ، زیرا موضوع نجاستِ آب قلیل ، فقط ملاقاتِ این گربه نیست بلکه موضوع نجاستِ آب قلیل است ، ملاقاتِ صرفُ الوجودِ نجس با آب قلیل است .

إن قلت : گربه که بالتعبد نبوده و بقیۀ نجاسات هم بالوجدان نبوده است یعنی موش و خون و غیره را بالوجدان یقین داریم که نبوده ، بنا بر این از انضمام تعبد و وجدان نتیجه می گیریم که در زمان قِلّت ، هیچ فردِ نجسی با این آب ملاقات نکرده است .

قلت : ایشان در جواب می فرماید : باز هم این استصحاب ، مثبت است ، زیرا لازمۀ عقلیِ نفیِ این افراد ، نفیِ صرف الوجود است نه لازمۀ شرعی . نفیِ یک حصه بالتعبد و نفیِ سایرِ حِصَص بالوجدان ، لازمۀ عقلی اش نفیِ صرف الوجود است ، لذا این استصحاب ، مثبت است . به همین خاطر در تمام این موارد ، در ناحیۀ عدم ، استصحاب جاری نمی شود .

لکن ما در جواب از آقای صدر می گوییم :

اولاً : ما با گربه و با این فرد از نجس کاری نداریم ، بلکه می گوییم یک وقتی صرف الوجودِ نجس ، با این آب ملاقات نکرده بود و استصحاب می گوید که تا زمان کُریت هم ملاقات نکرده است . اصلاً در جایی که در اصل ملاقات شک داریم ، شما در آنجا می گویید که عدمِ صرف الوجود را استصحاب می کنیم ، می گوییم در اینجا هم عدم صرف الوجود را استصحاب کنید و کاری با فرد نداریم ، بلکه می گوییم که نمی دانیم این آب تا زمان کُریت آیا با صرف الوجودِ نجس ملاقات کرده یا نکرده که استصحاب می گوید ملاقات نکرده است .

ثانیاً : صرف الوجود چیزی غیر از افراد نیست و نفی صرف الوجود به معنای نفی افراد می باشد .

توضیح : در بحث بدار که مثلاً شخصی الآن آب ندارد و نمی داند که تا آخر وقت آیا آب پیدا می کند یا نه ، در اینجا بحث است که این شخص در اول وقت آیا می تواند با تیمم نماز بخواند یا نمی تواند و بدار آیا جایز است یا جایز نیست ، در آنجا گفته اند که استصحاب جاری می کنیم و می گوییم این شخص الآن که آب ندارد و از این فردِ صلاه با وضوء در اول وقت تمکن ندارد و شک دارد که تا آخر وقت آیا بر نمازِ با وضوء قدرت پیدا می کند یا نه و آیا از افراد دیگرِ صلاهِ با وضوء تمکن پیدا می کند یا نه ، در اینجا استصحاب     می گوید که از بقیۀ افراد هم تمکن پیدا نمی کند .

حالا در آن بحث اشکال کرده اند که آنچه که موضوعِ صلاه با تیمم است ، عدم تمکن از صرفُ الوجودِ صلاهِ مع الوضوء می باشد اما استصحابِ عدم قدرت بر افرادِ صلاهِ مع الوضوء ، لازمۀ عقلی اش عدمِ قدرت بر صرف الوجودِ صلاه مع الوضوء می باشد ، لذا      نمی توان گفت که عدم قدرت بر صرف الوجود را استصحاب می کنم حتی به استصحاب عدمِ أزلی ، زیرا قدرت بر شیئی در آینده ، حتی در أزل هم نمی توان گفت که نداشته ام . کما این که اگر به کسی بگویی ۲ میلیون قرض بده که برای ماه آینده می خواهم و بگوید الآن قدرت ندارم ولی ماه آینده قدرت دارم ، می گوییم این شخص الآن برای ۲ میلیون قرض دادن در ماه آینده قدرت دارد نه این که ماه آینده قدرت پیدا کند . این یک عویصه ای است که حل نشده است .

اما جوابی که آقایان در آنجا می دهند این است که می فرمایند : عدمِ قدرت بر صرف الوجود ، چیزی غیر از عدم قدرت بر افراد نیست ، پس صرف الوجود به معنای افراد می باشد .

حالا با توجه به آن جوابی که در آنجا می دهند و با توجه به این که خودِ آقای صدر هم در آنجا بدار را جایز می داند ، لذا در اینجا هم می گوییم که عدم ملاقات با صرف الوجود یعنی این که عدم ملاقات با هیچ نجسی