اصول- متن ۳/۹/۹۳-رجائی

درس ۳۸ ـ یکشنبه ۳ / ۹ / ۱۳۹۳

اما تفسیر چهارم برای کلام مرحوم آخوند ، از مرحوم محقق عراقی می باشد :

مرحوم محقق عراقی در بیانِ تفسیرِ کلام مرحوم آخوند می فرماید : اگر دلیلی بگوید ( یرث الولد مع موت الوالد ) ، در اینجا موضوع از دو جزء تشکیل شده که بیان باشد از موت والد و عدم موت ولد ، در اینجا به نحو ترکیب ، تاریخ موت ولد و تاریخ موت والد اگر هر دو مجهول باشند ، در این صورت استصحاب جاری نمی شود ، زیرا احتمال دارد که اینجا مصداق نقض یقین به یقین باشد نه مصداق نقض یقین به شک .

توضیح : مثلاً روز پنجشنبه به حیات ولد و به حیات والد قطع داریم ، اما روز جمعه و شنبه یقین داریم که أحدهما در جمعه فوت کرده و دیگری در شنبه فوت کرده است ، حالا اگر موت والد در روز جمعه باشد آن وقت جمعه متصل به پنجشنبه است و لذا اینجا مصداق نقض یقین به شک می شود ، ولی اگر والد روز شنبه فوت کرده باشد و ولد روز جمعه فوت کرده باشد ، آن وقت کشاندنِ یقین به عدمِ موت ولد تا زمان موت والد ، این مصداق نقض یقین به یقین است ، زیرا قطع داریم که ولد روز جمعه مرده است . بنا بر این چون محتمل است که موت ولد بر روز جمعه منطبق شود ، پس این استصحاب ممکن است که مصداق نقض یقین به شک نباشد بلکه مصداق نقض یقین به یقین باشد .

دقت کنید : در تفسیری که از مرحوم آقای خوئی نقل شد و نیز در تفسیری که از مرحوم ایروانی نقل شد ، اصلاً کلام مرحوم آخوند چنین نیست که اینجا شبهۀ نقض یقین به یقین وجود دارد ، بلکه در تفسیر مرحوم آغاضیاء این مطلب ذکر شده که می فرماید ممکن است اینجا مصداق نقض یقین به یقین باشد ، و چون در شبهۀ مصداقیه جای تمسک به عموم عام نیست ـ مخصوصاً که خودِ خاص هم متصل است یعنی کسانی که تمسک به عام در شبهۀ مصداقیه را قبول دارند ، آن ها تمسک به عام در شبهۀ مصداقیۀ مخصصِ منفصل را قبول دارند ولی در شبهۀ مصداقیۀ مخصص متصل را هیچکس قبول ندارد ـ پس در ما نحن فیه جای استصحاب نیست و ارکان تمام نیست هرچند معارض هم نداشته باشد .

این بود تفسیر مرحوم آغاضیاء عراقی برای کلام مرحوم آخوند . لکن ایشان در جواب از این تفسیر می فرماید :

امور وجدانی مثل علم و یقین و شک و اراده و محبت و … این ها هیچ وقت به خارج تعلق نمی گیرد بلکه مُقوِّمِ این ها ، مفاهیم و صُوَرِ ذهنیه می باشد ، یعنی اگر بنده اراده دارم که صحبت بکنم ، در این صورت به تکلم خارجی اراده تعلق نمی گیرد ، و نیز اگر علم دارم به نجاستِ أحد الإنائین ، در این صورت متعلق علم ، همان صورتِ إجمالیِ أحد الإنائین است و به خارج سرایت نمی کند .

إن قلت : اگر این امور به خارج سرایت نمی کند پس چطور می گویید همین فرش را می خواهم یا همین آقا را دوست دارم ، که در اینجا منظور این است که همین فرشِ خارجی را اراده دارم یا نسبت به همین آقا محبت دارم ؟ قلت : خارج ، ظرفِ إتّصاف است نه ظرفِ وصف ، مثل معقول ثانیِ فلسفی است ، یعنی خارج ، متّصف می شود بما أنه معلومٌ یا متّصف می شود بما أنه مرادٌ ، نه این که وصف در خارج باشد . شاهدش هم این است که شما می بینید که الآن یقین دارید به نجاست أحد الإنائین و مع ذلک شک دارید در نجاست هر کدام از دو إناء تفصیلاً ، یعنی به هر کدام از دو إناء که نگاه می کنید ، در نجاستش شک دارید و حال آن که به نجاست أحد الإنائین نیز علم دارید .

پس در ما نحن فیه با این که علم و شک ، متضاد هستند و اصلاً قابل جمع نیستند و این که می بینیم انسان علم اجمالی دارد و در عین حال در هر طرف هم شک دارد ، این بخاطر این است که علم ، هیچ وقت از عنوان به خارج سرایت نمی کند و نیز اراده ، هیچ وقت از عنوان به خارج سرایت نمی کند . پس غلط است که بگوییم یوم الجمعه محتمل است که همان معلومِ بالاجمالِ ما باشد تا این که نقض یقین به شک شود ، قطعاً غیر از این است زیرا آن علم اجمالی از عنوان به معنون و به خارج سرایت نمی کند . لکن این که می گوییم متعلَّقِ علم ، صُوَر ذهنیه است و متعلق اراده ، صُور ذهنیه است ، مراد این نیست که صُور ذهنیه بما أنها صُورٌ ذهنیه باشد به حمل شایع تا این که اشکال کنید که من آن فرشی که در ذهنم هست را نمی خواهم و به دردم نمی خورد و من آن فرش خارجی را می خواهم ، بلکه مراد از این صُور ذهنیه ، بما هی طریقٌ الی الخارج می باشد و به حمل اولی می باشد .

مرحوم آغاضیاء فرموده که احکام به عناوین تعلق می گیرد ، لکن نه به عناوین به حمل شایع و بما هی موجوداتٌ ذهنیه ، بلکه عناوین به نحو متعلّق أخذ شده اند بما هی طریقٌ الی الخارج . مرحوم آقای نائینی هم می فرماید که احکام به طبایع تعلق می گیرند لکن بما هی طریقٌ الی الخارج . اما معروف و مشهور این است که مبنای مرحوم آقای نائینی با مبنای مرحوم آغاضیاء در تعلق احکام با همدیگر فرق می کند ، لکن به نظر می رسد که فرقی بین این دو مبنا وجود نداشته باشد زیرا هر دو می فرمایند که متعلق احکام ، طبایع و مفاهیم است بما هی فانیه فی الخارج ، اما فرق این دو مبنا از این لحاظ است که ما سه چیز داریم ، یکی وجود ذهنی و یکی طبیعت و یکی هم وجود خارجی ، حالا مرحوم آغاضیاء قائل است که وجود ذهنی ، متعلق حکم است ولی بما هی طریقٌ الی الخارج ، که مرادش از خارج ، آن عنوان و آن ماهیت و آن طبیعتِ انسان و آن طبیعتِ صلاه می باشد ، ولی مرحوم آقای نائینی قائل است که متعلق احکام ، طبایع می باشند ولی نه طبیعتِ بما هی هی بلکه طبیعتِ بما هی طریقٌ الی الخارج ، یعنی آن وجود خارجی ؛ پس مرحوم آغاضیاء ، آن فانی را وجود ذهنی می گیرد و مفنیٌّ فیه را ذات طبیعت می گیرد ، ولی مرحوم آقای نائینی فانی را خودِ آن طبیعت می گیرد و مفنیٌّ فیه را وجودِ خارجی می گیرد و مرحوم آخوند هم چنین قائل است که حکم به وجود خارجی تعلق می گیرد ، پس إختلاف دو مبنا از لحاظ مفنیٌّ فیه می باشد .

در مورد إراده هم نظرِ مرحوم آغاضیاء این است که اراده به صُور ذهنیه تعلق می گیرد ولی نه بما هی صورٌ ذهنیه بلکه بما هی طریقٌ الی الخارج ، و مراد از آن خارج ، ذات این ماهیت می باشد ، یعنی اراده به ماهیت تعلق می گیرد نه به وجود ذهنی و نه به وجود خارجی ، بله خارج ظرفِ إتّصاف است و این وجود خارجی متّصف می شود به این که مراد است .

پس جواب مرحوم آخوند این است که علم هیچ وقت از متعلق خودش به خارج سرایت نمی کند بلکه متعلقش معلوم بالاجمال است که هم غیر از روز جمعه است و هم غیر از روز شنبه است ، لذا اصلاً معنا ندارد که اینجا مصداق نقض یقین به یقین باشد .

اما یک عویصه در اینجا وجود دارد :

در منطق در تعریف کلی می گویند ( ما یُمکن إنطباقه علی کثیرین ) و در تعریف جزئی می گویند ( ما یمتنع إنطباقه علی کثیرین ) ، اما از طرفی دیگر گفته اند کلی که تعریف شده به (ما یُمکن إنطباقه علی کثیرین ) ممکن است در خارج اصلاً مصداق نداشته باشد و ممکن است که فقط یک مصداق داشته باشد ، اما آنجایی که فقط یک مصداق داشته باشد مانند واجب الوجود ، اما آنجایی که اصلاً مصداق نداشته باشد مانند شریک الباری . و مفاهیم هرچقدر که قید بخورد ، هیچ وقت جزئی نمی شود ، چون اگر هزاران قید هم که بخورد باز هم إمکان إنطباق علی کثیرین وجود دارد ، پس یعنی چه که می گویند مفهوم یا جزئی است و یا کلی است ، چرا می گویند که مفهوم زید جزئی است ؟! یا این که در علم اجمالی اگر مولایی عبدش را تکلیف کند که برایش یک منشی بیاورد و عبدش سؤال می کند که آیا منشیِ پیرمرد بیاورم یا پیر زن و مولا بگوید ( یکی از این ها ) را بیاور ، و عبدش هم یک منشیِ پیر زن آورد ، در این صورت تکلیفش را انجام داده و این پیر زن ، مصداق ( یکی از این ها ) می باشد و مولا نمی تواند بگوید که من این منشی را نمی خواهم ؛ ولی در همین معلوم بالاجمال می گوید علم دارم که أحد الانائین نجس است ولی نسبت به هر کدام از دو إناء ، شک دارد . حالا فرقِ أحد در علم با فرق أحد در متعلق تکلیف که می گویند مخیر هستید ، این فرق چیست که یکی بر هرکدام از مصادیق قطعاً منطبق است ولی در علم اجمالی فقط بر یکی منطبق است ؟ این که می گویند مفهوم زید جزئی است یعنی چه و حال آن که می توان گفت که زید هم یک مفهوم است که در عالم مفاهیم هزارتا قید هم که بخورد ( مثل زیدِ ۷۵ کیلو و قد فلان و … ) باز هم از کلیت خارج نمی شود و فوقش یک مصداق در خارج می شود ؟؟!

اینجا یک عویصه ای وجود دارد که ما تا الآن جوابش را نفهمیدیم .

اما در اینجا یک جوابی که داده اند این است که فرموده اند : جزئیت و تشخُّص همیشه مال وجود است یعنی وجود است که جزئی است و وجود است که متشخّص است و مفهوم که جزئی نمی شود ، پس جزئیت مساوق با تشخّص است و تشخّص هم مساوق با وجود است ( الشیء ما لم یتشخص لم یوجد و الشیء إذا وُجد یتشخص ) . گفته اند مفهوم جزئی یعنی مفهومی که اشاره به وجود خارجی در او إشراب شده است ، یعنی وقتی زید می گوییم ، غلط است که بگویید زید یعنی شخصِ ۷۵ کیلو و قد فلان و نام پدرش فلان و … ، این مفهوم زید نیست بلکه زید این مفهوم است با این قیدِ اشاره به این موجود خارجی و این محال است که بر غیر منطبق شود ، چون هر وجودِ دیگری بیاید ، غیر از این است و این بر او منطبق نمی شود .

حالا علم اجمالی هم همین طور است . این که مرحوم آغاضیاء می فرماید علم اجمالی به واقع تعلق می گیرد ، مراد این نیست که علم به خارج تعلق بگیرد که چنین چیزی محال است ، بلکه مراد این است که علم به أحد الانائینی تعلق می گیرد که اشاره به خارج دارد و اشاره به وجود خارجی در علم اجمالی إشراب شده است . لذا اگر کسی بپرسد چه فرقی هست بین ( أحدهما ) که متعلق تکلیف است و بین ( أحدهما ) که متعلق علم اجمالی است ، می گوییم این همان کلام آغاضیاء است که می گوید علم اجمالی به واقع تعلق می گیرد ، که مقصود ایشان این است که مثل همان جزئی ، علم اجمالی مشیر به وجود خارجی است ، یا این که مقصود ایشان این است که علم اجمالی به مفاهیم بما هو صورٌ ذهنیه تعلق نمی گیرد بلکه به صور ذهنیه تعلق می گیرد لکن بما هی طریقٌ الی الخارج .

این بود توضیح مفهوم کلی و مفهوم جزئی ، لکن حقیقتش را ما نمی فهمیم ، ما اصلاً مدرکات را نمی فهمیم که علم اجمالی چیه یا مفهوم جزئی چیه یا مفهوم کلی چیه … ، و اشکال در فرق بین ( أحدهما ) در متعلق تکلیف و در علم اجمالی به قوت خودش باقیست .

این بود تمام فرمایش مرحوم آغاضیاء در تفسیر کلام مرحوم آخوند که درست هم هست ، لکن به ایشان می گوییم که چرا شما خودت را به زحمت انداختی و فرمودی علم از متعلقش به خارج سرایت نمی کند ، بلکه همان فرمایشِ ساده و روانِ مرحوم آقای خوئی را    قائل می شویم که امور وجدانی را انسان بالوجدان می داند که قابل شک نیست و معنا ندارد که بگویم احتمال دارد که من الآن یقین داشته باشم ، که احتمال دارد که من شما را دوست داشته باشم … .

اما النقطه الرابعه ( و هو المهم ) :

نقطۀ رابعه در فرمایشات مرحوم آقای خوئی این است که : در مجهولی التاریخ ، استصحاب فی حد نفسه جاری می شود ، زیرا شک می کنیم در این که در زمان موت والد ، آیا ولد زنده بوده یا نه ، که در این صورت عدم موت ولد در زمان موت والد را استصحاب   می کنیم ، حالا اگر این استصحاب معارض داشت آن وقت ساقط می شود ولی اگر معارض نداشت ، در این صورت به این استصحاب أخذ می کنیم .

به این بیان مرحوم آقای خوئی که مختار مرحوم شیخ اعظم هست ، اشکال شده است که بهترین اشکال ، اشکال مرحوم آغاضیاء عراقی می باشد و بهترین تقریب ، تقریب آغاضیاء عراقی برای عدم جریان استصحاب و رد این قول می باشد ، لکن کلام مرحوم آغاضیاء عراقی به نظرِ ما همین کلامِ آقای صدر است و بعضی از شاگردان آقای صدر هم در تعلیقه نوشته اند که لعلّ روح کلام مرحوم عراقی همین کلام آقای صدر باشد و لکن عبارتش مُغلق است .

اما کلام مرحوم آغاضیاء این است که به مرحوم شیخ اعظم می فرماید : شما می خواهید عدم موت ولد را استصحاب کنید ، و موضوع در اینجا عدم موت ولد در زمان موت والد می باشد ، حالا اگر بگویید که من می خواهم عدم موت ولد را استصحاب کند تا روز جمعه ، می گوییم این خوب است ولی به درد نمی خورد زیرا آنچه که موضوع اثر است ، دو جزء دارد که بیان باشد از موت والد و عدم موت ولد ، و حال آن که روز جمعه شاید والد فوت نکرده باشد ، پس آنچه را که استصحاب می کنید شاید مصداق موضوع حکم باشد . حالا اگر بخواهید موضوع حکم و آنچه که اثر دارد را إحراز کنید ، باید در جمیع محتملات موت والد ، استصحاب عدم موت ولد داشته باشید ، و حال آن که چنین چیزی در ما نحن فیه محال است ، زیرا یکی از محتملاتِ موت والد ، یوم السبت و زمان ثانی می باشد که در زمان ثانی ، به موت ولد یقین داریم زیرا دیگر یقین داریم که روز شنبه هم ولد فوت کرده و هم والد ، پس شما نمی توانید یقینِ روز پنجشنبه را به روز شنبه بکشانید ، زیرا یقینِ روز پنجشنبه به عدم موت ولد نسبت به روز شنبه ، مصداق نقض یقین به یقین است نه مصداق نقض یقین به شک .

به بیان دیگر : یکی از محتملاتِ موت والد ، روز جمعه است و این خوب است چون استصحاب هم می گوید که روز جمعه ، یوم الشک است نسبت به موت ولد و استصحاب می گوید که ولد نمرده ؛ اما یکی از محتملات موت والد ، روز شنبه است که روز شنبه قطعاً موت ولد هم اتفاق افتاده است ، لذا نمی توانید بگوید که من روز پنجشنبه قطع داشتم به عدم موت ولد و الآن روز شنبه عدم موت ولد را استصحاب می کنم ، زیرا شنبه ظرف شک نیست بلکه ظرف یقین است .

خلاصه این که : آنچه که ارکان استصحاب در او تمام است و شک در بقائش هست ، او إحرازِ موضوع اثر نمی شود ، چون یکی از محتملات این است که موت والد در روز جمعه باشد ، اما آنچه که إحراز موضوع اثر می شود و همۀ محتملات است ، او ظرف شک نیست بلکه ظرف یقین است ، لذا در ما نحن فیه احتمال نقض یقین به یقین وجود دارد و استصحاب جاری نمی شود .

سپس ایشان در نهایه الافکار فرموده : لا یقال : شما با أزمنۀ تفصیلیه کاری نداشته باشید که بگویید اگر روز جمعه باشد یا اگر روز شنبه باشد … ، بلکه می گوییم آن زمانی که واقعاً موت والد هست ، در آن زمان آیا حیات ولد مشکوک است یا مشکوک نیست که      می گوییم مشکوک است و لذا عدم موت ولد را تا آن زمان واقعیِ موت والد استصحاب می کنیم و مثل استصحاب های کلی می باشد . پس هم عدم موت ولد ثابت می شود و هم مقارنۀ عدم موت ولد با موت والد ثابت می شود .