تقریر اصول ، جلسه 273 ، دوشنبه ،27 آذر 96 (اشرفی)

دوشنبه 27-9-96 (جلسه 273)

بسم الله الرحمن الرحیم

وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین

اللهم کن لولیّک الحجّة بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعة وفی کلّ ساعة ولیّا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه أرضک طوعا وتمتّعه فیها طویلا.

اللهم العن أوّل ظالم ظلم حقّ محمّد وآل محمّد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العن العصابة التی جاهدت الحسین وشایعت وبایعت وتابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا.

السلام علیک یا أبا عبد الله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله أبدا ما بقیت وبقی اللیل والنهار ولا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتکم، السلام علی الحسین وعلی علیّ بن الحسین وعلی أولاد الحسین وعلی أصحاب الحسین.

اللهم خصّ أنت أوّل ظالم باللعن منی وابدء به أولا ثم العن الثانیَ والثالث والرابع اللهم العن یزید خامسا والعن عبید الله بن زیاد وبن مرجانة وعمر بن سعد وشمرا وآل أبی سفیان وآل زیاد وآل مروان إلی یوم القیامة.

ـــــــــــــــــــــــــــ

تعریف ثالث (تعریف میرزای نائینی):

واجب نفسی واجبی است که وجوبش مترشح نمی شود از واجب آخر و واجب غیری واجبی است که وجوبش یترشح من واجب آخر.

دلیل اولیت این تعریف نسبت به تعریف مشهور در نظر میرزا این است که به تعریف مشهور نقضی وارد است و آن نقض این است که در مقدمات مفوته، اگر شارع مثلا ویزا گرفتن را برای حج واجب کرده، این وجوب للتوصل الی واجب آخر است ولی در عین حال وجوبش هم وجوب غیری نیست بلکه نفسی است چون وجوب غیری در فعلیت و تحقق، ملازمه دارد با وجوب نفسی و نمی شود چیزی واجب غیری باشد در حالی که هنوز ذی المقدمةاش واجب نشده

مناقشه بر این تعریف:

مقصود از این ترشح معلوم نیست چون وجوب یک امر اعتباری است و ابراز می خواهد. اگر شارع بفرماید من نماز را واجب کردم. تا اعتبار وجوب برای وضو نکند و آن را بیان نکند وجوب وضو تحقق پیدا نمی کند. وجوب، یک امر تکوینی نیست مثل رطوبت که از زمین به دیوار ترشح و سرایت کند. بنابراین در امور اعتباری آن معنایی که از ترشح معقول است این است که واجب نفسی داعی شود برای جعل وجوب و این همان تعریف مشهور است و لذا آن نقض باید به این تعریف نیز وارد باشد.

توجیه کلام میرزای نائینی:

ممکن است بگوییم وجوب غیریِ مقدمه به این معنا که وجوب ذی المقدمه داعی شود برای جعل وجوب مستقل برای مقدمه بی معنا است چون چه بسا در موالی عرفیه، مولی نسبت به بعضی از مقدمات، غافل باشد. بنابراین وجوب غیری معنای دیگری دارد و آن معنا این است که وقتی شارع نماز را واجب کرد، خود اعتبار وجوب صلاة و ابراز این وجوب، یکفی لتحقق وجوب وضو و وجوب وضو جعل مستقل ندارد بلکه به تبع همان وجوب صلاة جعل می شود. البته نمی خواهییم بگوییم همه واجبات غیری منحصر در این قسم هستند ولی بیشتر آن ها از این قسم است.

اگر این مقصود میرزای نائینی باشد تعریفش غیر از تعریف قوم است و نقض هم وارد نیست چون مولی در مقدمات مفوته اصلا هنوز ذی المقدمه را واجب نکرده تا بگوییم همان وجوب ذی المقدمه بالتبع، وجوب مقدمه هم هست. لذا این نقضی که به تعریف مشهور وارد است به تعریف مرحوم آقای نائینی وارد نیست.

منتها اشکال این توجیه این است که ما قبول نداریم که وجوب غیری منحصر در این قسم است بلکه یک قسم از وجوب های غیری آن وجوبی است که جعل مستقل دارد ولی داعی بر جعلش، وجوب آخر است.

اما نسبت به آن نقضی که میرزای نائینی فرمود می گوییم این حرف که نرخ شاه عباسی شده که وجوب مقدمه و ذی المقدمه متلازمین هستند و هر وقت که وجوب ذی المقدمه فعلی شود باید وجوب مقدمه هم فعلی شود، حرف بی اساسی است بلکه در جای خودش گفته ایم اگر جعل وجوب مقدمه بخواهد معقول باشد و لغو نباشد در مواردی است که ذی المقدمه واجب نشده ولی مقدمات مفوته ای دارد و شارع به  خاطر آنها امر می کند.

تعریف رابع:

مرحوم آخوند در آخر این قسمت از کلامش وقتی که تعریف خودش را ذکر می کند می فرماید و لعله مراد من فسرهما بما امر به لنفسه و ما امر به لأجل غیره.

لذا اشکال به این تعریف که لازمه آن این است که جل واجبات نفسیه از واجب نفسی خارج شوند چون جل واجبات نفسیه أمر به لغیره، وارد نیست چون مراد از لنفسه یعنی لعنوان حسن لذاته ولو این که ترتّب علیه فوائد اخر.

اشکال شیخ اعظم بر این تعریف

مرحوم شیخ اعظم در مطارح این تعریف را ذکر می کند و آن را به غیر واحدی از اصولیین نسبت می دهد ولی به آن اشکال می کند که لازمه ی این تعریف این است که جل واجبات نفسیه خارج شوند و داخل در غیری شوند چون جل آنها غیر از معرفت بالله واجب شده اند به خاطر مصلحتی که بر آنها مترتب است. لذا به خاطر فرار از این اشکال مرحوم شیخ عدول کرده به این تعریف که واجب نفسی، واجبی است که یجب لا لاجل التوصل الی واجب آخر.

اشکال مرحوم قوچانی به شیخ اعظم:

شما می فرمایید صلاة واجب شده لمصلحة مترتبة علیه ولی در عین حال آن مصلحت واجب نیست تا اشکال کنید که شد للتوصل الی واجب آخر ولی مگر می شود شارع نماز را واجب کند به خاطر مصلحت مترتب بر آن واجب ولی در عین حال آن مصلحت واجب نباشد؟ مگر می شود که یک چیزی به خاطر چیز دیگری واجب شده باشد و آن واجب نباشد؟ پس خود آن مصلحت وجوب دارد و لذا فرقی نمی کند بگویید واجب غیری واجبی است که امر به لاجل غیره یا امر به لاجل التوصل الی واجب آخر چون آن مصلحت هم واجب است.

اما جواب این اشکال مرحوم قوچانی را قبلا مفصل دادیم و گفتیم که دلیلی وجود ندارد که آن مصلحت بخواهد واجب باشد.

تعریف مرحوم آقای قوچانی

ایشان می فرماید برای این که آن اشکال وارد نباشد اولی این است که واجب نفسی را اینطور معنا کنیم: فالاولی فی الجواب الالتزام بعنوان نفسی و رجحان ذاتی فی الواجبات النفسیه. اگر نگوییم تحقیقا، تقریبا این قسمت از کلام ایشان همان فرمایش آخوند است. عمده نکته ی دوم است که فرموده: اصلا ما میگوییم حتی صلاة هم رجحان ذاتی دارد مثل معرفت بالله چون معرفت بالله و قرب الی الله حسن ذاتی دارد و به خاطر این که خودش مصداق اظهار تذلل نفس و خضوع نفس است و اظهار عظمت خداوند سبحان است و اینها رجحان ذاتی دارند لکن همانطور که این عناوین، در معرفت بالله هست در صلاة هم هست و صلاة هم مصداق خضوع و خشوع و … است. کسی که رکوع می کند خضوع جارحی است ولی کاشف از خضوع جانحی نیز هست و تذلل نفس است و عبد، به همین جهت دارد رکوع یا سجود می کند. بله این صلاة هم خضوع للرب دارد وهم مصلحت دیگری که تنهی عن الفحشاء و المنکر است.

اما باید توجه کرد که وقتی در این صلاة، جهت نفسیت هست این باعث نمی شود که به مجرد این که مقدمه است برای فائده ی دیگری بگوییم شارع به خاطر این رجحان ذاتی امر نکرده و فقط امر غیری کرده برای آن ترتب ملاک چون شارع می گوید یا این وجوب نفسی کافی است (برای رسیدن به ذی المقدمه) یا اگر جعل وجوب غیری هم کند موجب تاکد می شود و معنا ندارد که بگوییم لازم است وجوب نفسیش را بردارد. آن حیثی که در معرفت الله هست، آن حیث در صلاة هم هست و هیچ فرقی نمی کند لذا هیچ نقضی به آن وارد نیست.

در ادامه می فرماید اما همه واجبات اینطور نیست مثل دفن میت. دفن میت که خضوع للرب نیست. بله این دفن میت بما این که اطاعت است و اطاعت، اظهار خشوع است، درست ولی دفن میت خودش که اظهار تذلل و خشوع نیست. اگر بگویید شارع دفن میت را واجب می کند به خطر این که عنوان اطاعت بر او منطبق است و خود عنوان اطاعت حسن ذاتی است چون خودش اظهار خشوع و خضوع در برابر خداوند سبحان است.  مرحوم قوچانی می فرماید این قطعا منشاء وجوب نیست چون اطاعت وقتی می آید که وجوب بیاید و تا وجوب نیاید اطاعت نیست. چطور ممکن است چیزی منشأ جعل وجوب شود در حالیکه آن چیز تحقق پیدا نمی کند الا بعد از وجوب. لذا این حیث قطعا نمیتواند داعی باشد و وقتی این حیث نتوانست داعی باشد فرق بین تعریف اول (تعریف چهارمی که ذکر شد) و تعریف دوم (تعریف شیخ) زنده می شود.

بیان آقای قوچانی در فرق بین تعریف چهارم و اول و وجه تامل در کفایه:

بعضی از واجبات، واجب شده لاجل مصلحة آخر مثل اطاعت که خودش موجب می شود که قرب بیاورد. اگر تعریف کردیم که واجب نفسی واجبی است که وجب لا للتوصل الی واجب آخر این واجبات واجب نفسی میشوند (چون واجب شده برای مصلحت آخر نه برای واجب آخر) اما اگر تعریف کردیم لاجل الغیر، این نقض وارد است. بعد فرموده لعل الی ما ذکرنا اشار الآخوند بقوله فتامل، چون آخوند تعریف رابع را برگرداند به تعریف خودش اما مرحوم آقای قوچانی می فرماید در همه واجبات بر نمی گردد. وقتی در همه واجبات بر نمی گشت، اشکال زنده می شود.

جهت ثالثه (بیان مختار)

باید ببینیم مقصود اصولیین از این که واجب نفسی و غیری را تعریف کرده اند چیست؟ اگر مقصود این است که بگویند واجبات بر دو قسم است یا مطلق است یا مشروط است. اگر وجوب مشروط باشد به وجوب آخر به حیثی که آن واجب اگر واجب نمی شد این هم واجب نمی شد، تعریف صحیح همان تعریف مشهور است. اما اگر مقصود شما این نیست بلکه این است که بفرمایید واجبات بر دو قسم است یک قسم استحقاق عقاب بر ترک همین واجب می شود و یک قسم استحقاق عقاب بر عدم ترک واجب آخر می شود مثلا کسی اگر نماز نخواند شارع مواخذه می کند که چرا نماز نخواندی ولی در وضو شارع مواخذه نمی کند که چرا وضو نگرفتی بلکه می گوید چرا نماز نخواندی؟ اگر این مقصود است باز تعریف مشهور درست است و جل واجبات نفسی هم غیری نمی شود چون اگر از شارع بپرسیم چرا نماز را واجب کردی می فرماید به خاطر مصلحتی که بر آن مترتب می شود ولی موقع استحقاق عقاب شارع نمی فرماید چرا آن مصلحت را استیفاء نکردی و میزان در استحقاق عقاب آنی است که شارع به عهده ی عبد می گذارد. شارع نماز را واجب کرده به خاطر مصلحت این که تنهی عن الفحشاء و المنکر است و این که آیا آن غرض می آید یا نمی آید؟ به عبد مربوط نیست.  در استحقاق عقاب، به حکم عقل، مرکز ثقل آنی است که به دوش عبد گذاشته شده لذا تعریف مشهور تمام است.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *