تقریر اصول-تلفیق یکشنبه ودوشنبه 14/1/94-سیداحمداحمدی

 

شنبه ۱۴/۱/۹۵:

الامرالحادی عشر:الاشتراک:

تحریرمحل نزاع:

اشتراک آیاواجب است یاممکن است یامحال است؟

نکته اولی:معنی کلمه«اشتراک»:

مرحوم خویی:

منظورازاشتراک،اشتراک اصطلاحی است که دووضع ودوموضوع له دارد.

مرحوم ایروانی:

بحث اعم ازاشتراک اصطلاحی است.

استاد:

مهم این است که ادله ای که برای وجوب،استحاله وامکان ذکرشده است آیامختص اشتراک لفظی اصطلاحی است یاشامل دیگرمشترک هاهم میشود.

نکته دوم:معنی وجوب،امکان واستحاله:

مرحوم ایروانی:

منظورازحکم عقل دراینجاحکم عقلی عملی است وعقل نظری مثل اینکه گفته میشود«شریک البارئ ممتنع »نیست.بااین پیش فرض اصطلاحات درمحل بحث رااینچنین معنی میکند:

وجوب اشتراک:

بدین معنی است که مانندحکم عقل به لزوم اطاعت،دراینجانیزحکم به لزوم اشتراک میکند.حال ممکن است این اشتراک وجودخارجی نداشته باشد.

استحاله اشتراک:

یعنی قبح اشتراک.مثل حکم عقل به قبح معصیت.بدین صورت که همان گونه که عقل حکم میکندبه قبح معصیت ولواینکه معاصی متعددی درخارج وجودداردراینجاهم عقل حکم به قبح اشتراک میکندولواینکه درخارج وجودداشته باشد.

استاد:

کلام مرحوم ایروانی درست است وبعیداست مقصوداعلام عقل نظری باشدچراکه وضع امری اختیاریست وهیچگاه نمیشودامراختیاری رابگوییم حتمابایددرخارج باشد.زیرااگرحتمادرخارج باشد،خارج ازختیارخواهدبود.

بررسی وجوب اشتراک:

دلیل:

معانی غیرمتنهی والفاظ متناهی است واگربخواهدیک مجموعه متناهی درمقابل یک مجموعه غیرمتناهی قراربگیردحتمابایداشتراک باشد.

اشکالات براین استدلال:

اشکال اول:

دلیلی وجودنداردکه معانی غیرمتناهی باشد.البته چندتقریب برای این مطلب ذکرشده است که به بررسی آن خواهیم پرداخت:

تقریب اول:

نعم الاهی که گونه ای ازمعانی هستندغیرمتناهی است.

ردیه:

دلیلی وجودنداردکه نعم الاهی غیرمتناهی است.بله قدرت بشربرای اعدادکافی نیست ومافوق قدرت بشراست ولی این مرتبط باغیرمتناهی بودن نیست.بله!نعم الاهی میتواندغیرمتناهی باشدولکن دلیلی بلحاظ خارج براین امروجودندارد.

تقریب دوم (مرحوم خویی):

غیرمتناهی بودن معانی به این معنی است که اگرمرکبات اعتباری راداخل معانی ببرید،غیرممتناهی خواهدبودچراکه مرکبات اعتباریه حدوحصرندارد.

ردیه:

اموراعتباری ازفاعل متناهی محال است که غیرمتناهی باشد.لذامیگویندتسلسل دراموراعتباری محال نیست.

تقریب سوم(مرحوم صدر):

معانی غیرمتناهی نیست.بلکه مجموعه معانی ازمجموعه الفاظ بیشتراست.

دلیل:

هرلفظی که درست میشودخودش یک معناست.لذامیگوییم معانی شامل الفاظ به علاوه مواردخودش میشود.بنابراین الفاظ برای معانی کم میآوردچراکه الفاظ زیرمجموعه معانی است.به این ترتیب مدعی ثابت خواهدشد.

ردیه:

اگرمقصوداین است که الفاظ خودش معانی است وبایدلفظی رابرای اینهاوضع کنیم:

خودلفظ برای فهماندن معانی کافیست.بنابراین هرلفظی که وضع میشودمثلاقسطنطنیه برای دومعنای کافی است.یکی لفظ قسظنظنیه ویکی هم اینکه اسم بلداست.

بعیداست که فکرایشان به اینجارسیده باشدکه این خودش اشتراک لفظی خواهدشد.

برفرض که این کلام هم گفته شودبازهم باطل است چراکه مثلاًلفظ قسطنطنیه برای قسطنطنیه وضع نمیخواد.

نتیجه:

غیرمتناهی بودن معانی ثابت شده نیست.

اشکال دوم:(مرحوم آخونداین رابه عنوان اشکال اول ذکرکرده است):

برفرض بپذیریم معانی غیرمتناهی است والفاظ متناهی وبایداشتراک باشدبازهم اشتراک راثابت نمیکندچراکه بشرنمیتواندبرای همه معنی غیرمتناهی اعتباری صورت بدهدچراکه این احتیاج داردبه اعتبارغیرمتناهی وانسان که متناهی است نمیتواندبنحوغیرمتنهی اعتبارکند.

مرحوم خویی:

اگرمقصودوضع متعددوموضع له متعددباشداین کلام درست است ولی اگرمقصوداعم باشدووضع عام موضوع له خاص راشامل شوداین اشکال واردنیست.مثل اینکه میگویندحوان دریایی وشامل همه موجودات دردریامیشود.

استاد:

این اشکال به آخوندواردنیست چراکه آخوندمنظورش دروضع خاص موضوع له خاص یاوضع عام موضوع له عام است که اعتبارمتعددباشد.

اشکال سوم:

مرحوم آخوند:

برفرض هم وضع متناهی رابتوانیم  تصورکنیم وواضع راخداوندسبحان بگیریم بازهم لزوم اشتراک ثابت نمیشود.

دلیل:

وضع به مقداراحتیاج است واحتیاج بشردرمقام تفهیم وتفهم به بی نهایت نیست.ومقداری که احتیاج است آن مقدارمتناهی است.

اشکال چهارم:

مرحوم آخوند:

معانی کلیه غیرمتناهی نیست،!مثلاانسان ممکن است درخارج هزاران انسان وجودداشته باشدکه درضمن یک کلمه بیان میشود.البته معنای جزئیه غیرمتناهی هستندکه مااحتیاج نداریم برای جزئیات لفظ وضع کنیم.

دلیل متناهی بودن الفاظ:

مجموعه الفاظ ازبیست و هشت حرف درست شده است وهنگامیکه موادمتناهی باشدقطعامرکب هم متناهی خوادشد.لذااگراجزاءمتناهی شدمجموعه مرکبات هم متناهی میشود.

مرحوم خویی:

قبول نداریم که الفاظ متناهی است چراکه حروف بیست وهشت عداست ولکن مرکب ازاینهامیتواندغیرمتناهی باشد.

استاد:

این کلام به این مقدارناقص است.

اینکه گفته میشوداعدادطبیعی مجموعه آن بی نهایت است وازیک تانه شروع میشوددرواقع تکراردرآن هست وآن تکراربی نهایت است.وبازتکراربایدغیرمتناهی باشد.

البته سراینکه گفته میشوداعدادغیرمتناهی است چون یکی ازموادعددتکراراست وآن تکرارغیرمتناهی است.

ومجموعه اعدادکه میگویندغیرمتناهی است آن عددفرضی است نه اینکه بالفعل درخارج این چنین باشدولی درالفاظ بایدتلفظ شودوبی نهایت قابل تکلم نیست.

بله!اگرواضع خداودنباشدبی نهایت میتواندوضع کندچون دراو،نهایت معنایی ندارد.

نتیجه:

وجوب به این معنی که اگرواضع بخواهدبرای معنایی لفظ راوضع کندحتمابایدبنحواشتراک باشد،این ثابت شده نیست.

بررسی محالیت اشتراک:

مرحوم ایروانی:

مقدمه اولی:

غرض ازوضع تفهیم وتفاهم است

مقدمه دوم:

غرض ازوضع تفهیم وتفاهم به همین لفظی است که ازلافظ صادرمیشود.

نتیجه:

لفظ مشترک مجمل است وتفهیم وتفاهم بوسیله آن ودرنتیجه غرض وضع شکل نمیگیرد.واگربخواهدمجمل بفهمانددیگروضع معنایی ندارد.

استاد:

واضع عین رابرای چندمعنای وضع میکندوعقل حکم به قبح نمیکند.اگرقرارباشداینجاحکم به قبح بکندمامیتوانیم بسیاری ازفرمایشات اهل بیت راخلاصه بکنیم وبگوییم اونهاهم عقلایی حرف نمیزدند.

معنای فصاحت این نیست که فقط لفظ کم داشته باشدبلکه بایدتفهیمش هم راحت باشد.

مرحوم خویی:

اگروضع امراعتباری باشداشتراک ممکن است ولکن اگروضع راتعهددانستیم،اشتراک محال است.چراکه وقتی شخص تعهدمیکندکه هرگاه عین گفته شودعین جاریه اراده شود،اگردراستعمال بعدی بگویدعین باکیه رااراده کرده ام نسخ تعهداول صورت میگیرد.

لذااشتراک مستلزم محال است.

استاد:

ممکن است شخص اینطورتعهدکند:

هروقت لفظ عین رانطق کردم وعین جاریه رااراده نکردم عین باکیه رااراده کرده ام.

یکشنبه ۱۵/۱/۹۵:

الامرالثانی عشر:استعمال لفظ فی اکثرمن معنی واحد:

تحریرمحل نزاع:

مطلب اول:

استعمال لفظ دراکثرازمعنی به سه نحوتصوردارد:

نحواول:

دومعناراواحدومجموع اعتبارکندولفظ رادراین مرکب استعمال کند.مثل لفظ صلاه که شامل رکوع و سجودو..است.

این قسم محل بحث نیست وقطعااشکالی برآن مرتب نیست چراکه تمامی اسامی مرکبات ازاین قبیل است.

درواقع اینجااستعمال لفظ دراکثرازمعنی نیست بلکه استعمال درواحداست منتهی آن واحدذوالاجزاءاست.

نحودوم:

لفظ درجامع وقدرمشترک استعمال شود.مثل لفظ انسان که شامل افرادمختلف است.

اینجاهم استعمال لفظ درواحداست منتهی آن واحد،کلی است.

نحوسوم:

لفظ دراکثرازمعنای واحداستعمال شود،همانطوری که درمعنای واحداستعمال میشودنحواستقلال.

توضیح:

هنگامیکه«زید»گفته میشودوازآن«زیدبن عمرو»اراده میشودهمانطورازآن لفظ،«زیدبن بکر»اراده شودکه درواقع «زیدبن عمرو»بتمامه خودش یک مستعمل فیه است و«زیدبن بکر»بتمامه خودش یک مستعمل فیه دیگراست.

دراینجاهرکدام ازاین معانی جزءمعنی نیستندبلکه بتمامه،تمام وجه ومرآهبرای لفظ قرارمیگیرند.

اینجامحل بحث است که این عقلاًمعقول است یاخیر.

مطلب دوم:

شایدتوهم شودکه بحث استعمال لفظ دراکثرازمعنی واحدمرتبط باعام استقراقی ومجموعی است.

بیان شبهه:

اگرشارع بفرماید«احل الله البیع»و«احل»برروی تک تک افرادبرده شودبنحوعام استغراقی است که هرکدام ازافراد،خودش موضوع حکم است .دراینجا لفظ بیع درافراداستعمال شده است واین استعمال لفظ دراکثرازمعنای واحداست.

حال هرکس استعمال لفظ دراکثرازمعناراقبول نکندعام استغراقی رانمیتواندقبول کندوبایدانحلال رامنکرشود.چراکه لفظ دریک فرداگراستعمال شودحکم برای همان فرداست واگربرای جمیع افراداستعمال شده است پس لفظ برای جمیع افراداستعمال شده است.

اگربگوییدجمیع افراداعتبارشده اندبمنزله یک واحدولفظ درآن استعمال شده است آنگاه عام مجموعی خواهدشدنه استغراقی.

دفع شبهه:

مقدمه:

آیاتقسیم عام به مجموعی بدلی واستغراقی به لحاظ حکم است ویااینکه بایددررتبه قبل ازحکم اینهاباهم فرق کنند؟

وان شئت قلت:

آیاکیفیت استعمال ولحاظ مولی باغمض عین ازحکم فرق میکندیااینکه اختلاف بلحاظ حکم است بطوری که لولای حکم معنی نداردعام رابه سه قسم تقسیم کنیم.

بابیان این مقدمه طبق دومسلک مطلب رابررسی میکنیم:

مسلک اول:

اختلاف بلحاظ حکم است واگرحکم الغاشودماسه نوع عام نداریم:

دلیل:

در«احل الله البی»بیع درطبیعی بیع استعمال شده است منتهی حکم برای افرادبیع جعل میشودواین ربطی به استعمال لفظ دراکثرازمعنی نداردچراکه بیع درجامع استعمال شده است ولکن حکم برای افرادوضع شده است.

تنظیر:

در«اکرم العلماء»،علماءدال ومدلول است.باین نحوکه علم درطبیعی والف و لام درمجموع استعمال شده است.

دراینجااستعمال لفظ دراکثرنیست ولی حکم وجوب اکرام راشارع برای همه افرادجعل کرده است.

نتیجه:

عام استغراقی ربطی به استعمال لفظ دراکثرازمعنای ندارد.

مسلک دوم:

عام استغراقی باغمض عین ازجعل حکم خودش معنی دارد.

اینجاتوهم جای داردولی این مبنی نادرست است چنانکه درمحل بحث خودش بطورمفصل به آن خواهیم پرداخت.

بررسی ادله قائلین به استحاله:

دلیل اول:

مرحوم آخوند:

مقدمه اولی:

حقیقت استعمال«جعل اللفظ علامه للمعنی»نیست بلکه«افناءالفظ فی المعنی»است.

توضیح:

هنگامیکه لافظ،حرف میزندبه لفظ نگاه نمیشودوبه معنی نگاه میشود.

درواقع نظربه لفظ نظرمراتی است،یعنی عدم النظر.نه اینکه لحاظ دوقسم باشدیکی لحاظ افنایی ودیگری لحاظ استقلالی بلکه لحاظ افنایی یعنی عدم لحاظ بطوریکه فقط مفنی فیه دیده میشود.

دلیل:

لذایسری حسن وقبح معنابه لفظ.

چون لفظ فانی درمعنی است خصوصیات ازمعنا به لفظ سرایت میکند.

مقدمه دوم:

یک لفظ که فانی دریک معنااست ودیگرلفظی باقی نمیماندتافانی درمعنای دیگرباشدمگراینکه به تعبیرآخوندشخص احول باشد.

مثل اینکه کسی کنارآیین ایستاده وآیینه راپوشانده است درینصورت شخص دیگری نمیتواندجلوآیینه بایستدوخودش راببیند.

بله اگردونفرکنارهم باشنداشکال نداردولی اگرفانی دریک شخص باشدشخص اول همه آیینه رامیپوشاند.

استاد:

ردیه مقدمه اولی:

اینکه حقیقت استعمال افناءباشداینهافقط الفاظ است والاحقایقش رافقط خداوندمیداند.امااگربگوییم حقیقت استعمال علامیت است،بازهم قبح سرایت میکندچراکه سرایت منشاءملازمه است.مثل منذومذکه هرگاه منذگفته میشودمذبه ذهن میآید.

لذااین مقداربرای افناءکافی نیست.

بلکه ارتکازاین است که ازباب افناءنیست چراکه لازمه افناءاین است که هرقت انسان صحبت میکندتوجهی به لفظ نداشته باشدوحال آنکه خطباءیاکسانی که تازه زبانی راآموخته اندتوجهشان  به لفظ بیشترازمعنااست.

ردیه مقدمه دوم:

تشبیه به آیینه تشبیهی ناقص است.چه کسی گفته است لفظ مثل آیینه است؟آیینه حجم داردولی لفظ برای معنی حجمی ندارد.

بنابراین دراینجااستدلالی توسط مرحوم آخوندارائه نشده است.

دلیل دوم:

مرحوم نایینی:

ذهن درآن واحدیک معنی رافقط میتواندلحاظ کند.

چطورممکن است که نفس بتمامه بتواندمثلاًحواسش به پنکه وهم ستون باشد؟

جواب نقضی:

نقض اول:هنگامیکه به «زیدقائم»حکم میکنید،آیازیدوقائم وارتباط لحاظ میشودیاخیر؟اگرفقط به یک چیزحکم میکنید؟چطوراین سه چیزرامیتواندلحاظ کند؟

نقض دوم:درمرکبات اعتباری وقتی صلاه راوضع میکنندآیارکوع وسجودوتشهدرالحاظ نمیکند؟

جواب حلی:

نفس بخاطربساطت ووحدتش قدرت دارددرآن واحدبه جهات عدیده توجه بکند.

استاد:

این حرفهارابلحاظ واقعش نمیتوانیم درک کنیم.

بلکه بایدباوجدان نگاه کنیم ومیگوییم:

مثلااگرکسی دوشعررامیبیندومیگویداین شعرزیباتراست دراینجاآیاهردوشهرراباهم درنفس خودنسنجیده است؟قطعااینچین است.

حال این چطورامکان پذیراست قابل تحلیل نیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *