تقریر اصول-شنبه 18/2/95-سیداحمداحمدی

شنبه ۱۸/۲/۹۵:

مقدمه:

آخوند:

مفهوم مشتق بسیط است،اگرچه که به تحلیل عقلی منحل به دوجزءمیشود.

مرحوم نائینی:

مشتق بسیط است چه بلحاظ مفهوم وچه تحلیل.

مرحوم خوئی فرمود:مرکب است.

مرحوم آخوندونائینی به این مشکل برمیخورندکه اگرمشتق بسیط است چراضارب برذات حمل میشودولی ضرب حمل نمیشود،درحالیکه ایندومترادفین هستند.

لذامرحوم اخوندالامرالثانی رامنعقدمیکندبرای جواب به این اشکال:

الامرالثانی:

مشتق بامبدءتفاوت ذاتی داردمنتهی تفاوتش دربساطتت وترکیب نیست بلکه فرق جوهری وذاتی دارند.

تفاوت ذاتی وجوهری بین مشتق ومبدء:

مبدءطوری است که نسبت به حمل برذات بشرط لا است اماوقتی به مشتق نگاه میکنیم وآن رانسبت به حمل برذات میسنجیم لابشرط ازحمل است.پس فرق آینهادربشرط لاولابشرطیت است.

تنظیر:

فلاسفه همین حرف رادرجنس وفصل وماده وصورت گفته اند.

توضیح:

مقدمه اولی:

هنگامیکه انسان راتحلیل میکنیم این شامل جنس وفصل وهم ماده وصورت است.حال فرق بین جنس وماده این است که جنس نسبت به حملش برنوع لابشرط است ومیشودگفت«الانسان حیوان».فصل هم قابل حمل است ومیشودگفت«الانسان ناطق».

مقدمه دوم:

هنگامیکه ماده رانسبت به انسان میسنجیم ومیگوییم«الانسان بدن»قابل حمل نیست واگرصورت رانسبت به انسان بسنجیم وبگوییم«الانسان روح»بازهم قابل حمل نیست.

نتیجه:

بابیان این دومقدمه معلوم میشودکه ماده وصورت تفاوتش باجنس و فصل درمعنی نیست چراکه ماده طوری است که اذالوحظ به نسبت حمل بشرط لااست لذاقابل حمل نیست ولی جنس قابل حمل است.

عیناًهمین گفتارفلاسفه درباب مشتق وتفاوتش بامبدءجریان دارد.

صاحب فصول:

اختلاف بین جنس و ماده ومشتق ومبدءدربشرط لائیت ولابشرطیت نیست.

دلیل:

اگربگوید«الانسان ضرب»یا«زیدضرب»یا«الانسان بدن»حمل صحیح نیست ولوبدن لابشرط ملاحظه شود.کمااینکه«الانسان حیوان»درست است ولواینکه حیوان بشرط لاملاحظه شود.

وان شئت قلت:

اگرتغایردربشرط لائیت بودتصورداشت ماده برانسان حمل شود،هنگامیکه لابشرط ملاحظه شود.وهمچنین جنس رابرانسان حمل نشودهنگامیکه بشرط لااعتبارشود،درحالیکه این چنین فرضی وجودندارد.

اشکال آخوندبرصاحب فصول:

اشکال شماازاینجاناشیءشده است که تصورفرموده ایدمقصودازبشرط لاولابشرط،همان اعتبارات ماهیت است،درحالیکه مقصودلابشرط جوهری وحقیقی وواقعی است.بنابراین چه اعتبارکنیدماده رابشرط لاوچه لابشرط قابل حمل نیست.

توضیح:

مقدمه:

بشرط لاولابشرط ای که ازاعتبارات ماهیت است:

مثلاًمولی بگوید«من افطرفی نهارشهررمضان فلیعتق رقبهً».مولی میبیندمصلحت درمطلق رقبه است .این همان اعتبارات ماهیت است.

لابشرط وبشرط لاحقیقی:

حقیقت حمل هوهویت واتحاداست.مثلاًپنکه حقیقتاغیرستون است واگربخواهیم بگوییم «پنکه،ستون است»گفتاری نادرست است.

حمل حقیقتش اتحاداست وپنکه غیرستون است واین امرتکوینی است.

ذی المقدمه:

مرحوم آخوندمیفرماید:اختلاف بین مبدءومشتق واختلاف بین جنس وفصل وماده وصورت مثل اختلاف بین پنکه وستون بشرط لائیت تکوینی است نه اینکه درختیارماباشد.

نقداستادازفرمایش مرحوم آخوند:

اگرمبدءغیرمشتق است وتکوینیادوچیزاست،سوال این است که فرق بین مشتق ومبدءدرچیست؟شماکه فرمودیداینهامفهوماً یک چیزاست واگراین دو،دوچیزهستندبه چه نحواینطوراست؟مثلاًبنده غیرآقای خوئی هستم ولی سوال این است که بنده کی هستم که غیرمرحوم خوئی هستم؟

استاد:

ماازاین خارج میشویم وبه دومطلب میپردازیم:

مطلب اول:

نکته اولی:

ازطرفی میگویند:

جنس بافصل اتحادلامتحصل ومتحصل است.این کلامی درست است چراکه اگرشیءای درخارج واحدشدوحقیقتاً بسیط بودنمیتوانددووجودخارجی داشته باشدوقطعایکی ازآن بایدلامتحصل باشد.

ازطرف دیگرمیگویند:

ذات انسان مشتمل بردوچیزاست که یکی فصل ودیگری جنس است.

اشکال:

جنس اگرلامتحصل وانتزاعی است چگونه میتواندمقوم وذاتی انسان باشد؟

وان شئت قلت:

ازطرفی میگویندشیئیه الشیءبفصله لابجنسه پس جنس چه کاره است؟اگرکاره ای نیست پس چرامیگوییدانسان مرکب ازجنس وفصل است واگرکاره ای هست پس چرامیگوییدلامتحصل است؟

نکته دوم:

ماده چیست؟

ازکلمات فلاسفه بدست میآیدکه ماده امری حقیقی است.یعنی مثلاًانسان درطول عمرخوددارای یک ماده است که صورمختلفه میگیرد.پس درواقع هست واگردرواقع هست غیرجنس است چراکه جنس حقیقتی ندارد،چنانکه بیان شد.

نتیجه:

ماده راحقیقتی برایش قائل میشوندولی درموردجنس گفته میشودکه حقیقتی ندارد،درعین حال میگویندجنس وماده هردوازذاتیات هستندوتنهااختلاف بین این دودربشرط لاولابشرط است.اینهاغیرازچندتامعماگفتن چیزی دیگری است؟

خب درباب مشتق ومبدءهم همین طوراست.ولی این قابل حمل است ودیگری قابل حمل نیست.

مطلب دوم:درباب عرض ومعروض:

معزله اولی:

مقدمه:

برای عرض دوفرض وجوددارد:

فرض اول:

گاهی بحیال نفسه به آن نگاه میشودکه دراینصورت حقیقتاًوجودی درخارج میشود.

فرض دوم:

گاهی نسبت به موضوع ومعروضش درنظرگرفته میشودومیگویندعرض مرتبه ای ازمراتب جوهراست.این بدین معنی است که عرض امری انتزاعی است که ازمرتبه ای انتزاع میشود.

بابیان این مقدمه اینطوراشکال میکنیم:

اگرعرض امری انتزاعی است چگونه بحیال ذاته خواهدبود؟اگربحیال ذاته درخارج وجودداردودوشیءاست چطورحمل میشود؟چطورمیتوان گفت:الانسان ابیض.

معزله دوم:

مقدمه:

دراینجاچهارادعاءوجوددارد:

اول:عرض اذاوجودفی الخارج وجودفی الموضوع.

دلیل:

عرض مرتبه ای ازمراتب جوهراست.واگرقرارباشدعرض باذات مثل دوانگشت بهم چسبیده باشدموجوددرخارج است وحال آنکه میگویندوجودمنحازندارد.

دوم: عرض حقیقتی درخارج دارد.

دلیل:

اگرمثل امورانتزاعی واعدام اینچنین نباشدجزءمقولات عشرنخواهدبود.

سوم:عرض قابل حمل نیست:

دلیل:

عرض درخارج موجوداست وازآنطرف هم گفته اندحقیقت حمل هوهویت است ودووجودخارجی باهم قابل حمل نیستندلذاعرض قابل حمل نیست وحملش مجازی است.

چهارم:مشتق قابل حمل است.

بابیان این مقدمات اینچنین میگوییم:

به ابیض که میرسندچی بگویند؟ابیض که چیزی درخارج نیست وهمان بیاضش است وذات است ودرعین حال قابل حمل است .لذادراینجابمشکل برخورده اندونتوانسته اندجمع کنند

ولکن مامیگوییم:

همه اینهاادعااست.چراکه اول ادعاشده است عرض درخارج موجودنمیشودالادرموضوع خودش وبخاطرهمین بایدبگوییم عرض مرتبه ای ازمراتب وجودجوهراست.

حال اگرکسی بگوید:

عرض درخارج حقیقتاً موجودمیشودمنتهی وجودش همراه باذات است ومثل ترکیب انضمامی است،منتهی این دووجودطوری هستندکه قابل تفکیک نیستند،اگراینطورگفته شده همه مشکلات حل میشود.

اگربگوییدخلاف اصطلاح است میگوییم فلسفه اصلاً کاری به اصطلاح ندارد.چراکه کارفلسفه این است که وجودحقیقی راازوجودموهومی جداکند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *