تقریر اصول-چهارشنبه8/2/95-سیداحمداحمدی

 

چهارشنبه ۸/۲/۹۵:

قول پنجم:

تفصیل بین محکوم علیه ومحکوم به:

«السارق والسارقه»،چون محکوم علیه است حقیقت دراعم است ولی«اکرم العالم»چون محکوم به است،درمتلبس حقیقت است.

آخوند:

جواب اول:

بعدازآنیکه درآیه«لاینال……» بیان شدکه کسیکه به ظلم آناًمامتلبس شودحکم راالی الابدداراست وازاین بیان،جواب این آیه داده میشود،چراکه معنی آیه این است:

کسی که متلبس شدبه سرقت ولوآناماقطع یدبرای اوهست واینطورنیست که قطع حدوثاً وبقاءًدائرمدارصدق سارق باشد.لذاستشهادبه آیه شریفه فی غیرمحله است.

جواب دوم:

نزاع درهیئت است ومعنی نداردکه بلحاظ محکوم به ومحکوم علیه بودن نزاع صورت بگیرد.مثلاً درخصوص عالم فرق قائل شویم وبگوییم هیئت آن دارای دووضع داشته باشد.

مختار:

مشتق حقیقت درخصوص حال تلبس است وهمان تبادروصحت سلب وارتکازکافیست.منتهی عرض شدکه به وسیله اینهاموضوع له تعیین نمیشودچراکه اینهاعلامت ظهورهستندوهمین برای ماکافیست.

بنابراین مااصلاً اصاله الحقیقه نداریم بلکه هرچه که هست ظهوراست،حال چون ازظهورغالباًمعنی حقیقی خطورمیکندتعبیربه اصاله الحقیقه میشود.

امورسته:

الامرالاول:بساطتت وترکیب درمشتق:

آخوند:

معنی مشتق بسیط است نه مرکب.

قبل ازبیان مطلب مقدماتی رابیان میکنیم:

مقدمه اولی:(اساس محل بحث):

قطب الدین شیرازی:

دربحث تعریف فکرمیگوید:ترتیب امورمعلومه لانتاج امرمجهول.

درآنجاقطب الدین شیرازی اینطوراشکال کرده است:

همیشه تعریف امورمعلومه وچندامرنیست بلکه گاهی اوقات امرواحداست.

توضیح:

مقدمه:

یکی ازتعاریف،تعریف به حدورسم ناقص است.

تعریف به حدناقص:تعریف است بخصوص فصل یابه فصل وجنس بعید.

مثال:اگربگویند«الانسان حیوان ناطق»،تعریف به حدتام است ولی اگربگویندالانسان ناطق ،یاالانسان جسم ناطق،حدناقص است.

رسم تام:تعریف به جنس قریب وعرض خاص:الانسان حیوان ضاحک.

رسم ناقص:تعریف به عرض خاص :«الانسان ضاحک».یاجنس بعیدوعرض خاص:«الانسان جسم ضاحک.»

ذی المقدمه:

اگرانسان به«ناطق»صرف،(حدناقص)تعریف شودبه معنی مجهول میرسیدوحال آنکه ناطق یک امراست بیشترنیست .بنابرای ماازیک امر،بمعنی معلوم رسیدیم نه ازامور

.بله!اگرگفته میشدامورجمع منطقی است ومرادازناطق«حیوان ناطق»بودوجهی برای این کلام باقی میماندولی اگرناطق تنهاوبدون جنس بعیدباشدترتیب امرواحدخواهدشدنه امور.

ازاین اشکال جواب داده است:

ناطق مرکب است:یعنی:«ذات له النطق».لذاامورمیشودنه امر.

مقدمه دوم:(تصویرسازی مباحث محل نزاع):

میرشرف الدین گرگانی:

ناطق محال است مرکب باشد.

بحث اول:

جواب صاحب فصول ازمیرشرف الدین.

بحث دوم:

جواب آخوندازاشکال صاحب فصول.

بحث سوم:

اشکال دیگران بفرمایش آخوند.

بحث چهارم:

جواب آخوندازکلام میرشرف الدین گرگانی.

بحث پنجم:

اشکال دیگران به جواب آخوند.

اینهامجموعه مباحث است.

مقدمه سوم:

مطلب اول:

مقصودازبساطتت وترکیب چیست؟

آیابساطتت وترکیب بلحاظ مفهوم است؟یااینکه همه قبول دارندکه مشتق بلحاظ مفهوم بسیط است ولی بتحلیل عقلی بعضی قائل به ترکیب وبعضی بساطتت شده اند.

آخوند:(مرحوم خوئی درمحاضرات به ایشان نسبت میدهد:)

مشتق بلحاظ مفهوم نزاع است که بسیط یامرکب است ومامیگوییم بسیط است.

مرحوم خوئی وآغاضیاء:

نزاع درمفهوم نیست وهمه قبول دارندکه مفهوم مشتق بسیط است ولکن نزاع بلحاظ تحلیل عقلی است.

مطلب دوم:

سوال:کسانیکه میگویندمشتق مفهوماً بسیط یامرکب است،مرادشان چیست؟

جواب:یعنی وقتی ضارب گفته میشودآیاازآن دوجزءمعنی بذهن خطورمیکند:یعنی:ذات له الضرب یااینکه معنی کلی مجمل خطورمیکند:یعنی زننده.مثلاً:گاهی میگویندرجل عالم دومعنی به ذهن خطورمیکنداماوقتی گفته میشودعالم یک معنی به ذهن میآید.

محل نزاع هم این است که آیامعنی بسیط واحداگرتحلیل شودآیابه دوچیزتبدیل میشود:مثل اینکه گفته میشودکل ممکن زوج ترکیبی من الماهیه والوجود،یانه!اگرتحلیل هم شودیک چیزبیشترنیست.

مطلب سوم:

کسانیکه میگویندمرکب است مقصودشون این نیست که ازضارب معنی مرکب به ذهن خطورمیکند،به دوشاهد:

شاهداول:

قطب الدین تعریف فکربه ترتیب امورمعلومه رابحدناقص نقض کرده است.حال اگرمشتق بلحاظ مفهوم مرکب بوداینجانقض نمیشود.چرا؟چون میگفت دوشیءدرذهن ترتیب داده شده است.یکی ذات ودیگری له النطق.

پس معلوم میشودکسی که نقض کرده است قبول داردیک معنی ازناطق بیشتربه ذهن خطورنمیکند.

شاهددوم:

هنگام استدلال بربساطتت وترکیب.قائل به بساطتت(میرشرف الدین)اشکال میکندکه ذات محال است که بلحاظ ترکیبی لحاظ شود.وحال انکه اگرمقصودمفهوم بودبه اینجاهانمیرفت چراکه میگفت:میشوددومعنی ازناطق به ذهن خطورکندودرمقابل قائل به بسیط میگویدیک معنی به ذهن خطورمیکند.

پس بردن مطلب به این دست مباحث،معلوم میشودکه بلحاظ تحلیل است نه مفهوم.

بعدازبیان این مقدمات سه گانه وارداصل نزاع میشویم:

میرشرف الدین:

اگرناطق مرکب باشدازشیءله النطق مقصودمفهوم شیءاست یامصداق آن؟

اگرمفهوم باشد:

لازم میآیددخول عرض درذات چراکه ناطق فصل است وفصل جزءذاتیات است وازطرفی میگوییدمعنی«ناطق شیءله النطق»ومفهوم شیءعرض عام است.پس لازم میآیددخول عرض عام درذاتیات واین محال است چراکه عرض خارج ازذات است.

اگرمصداق باشد:

هنگامیکه«الانسان ناطق»یا«زیدناطق»یا«الحیوان ناطق»گفته میشوداین قضیه ممکنه است یاضروریه؟

قطعاً ممکنه است وضروریه نیست واگرمقصودمصداق ذات باشدمصداق ذات له النطق است یعنی حیوانی که له النطق .

حال اگربگوییم«الانسان حیوان ناطق»یعنی:«الحیوان الذی له النطق ناطق»واین قضیه ضروریه بشرط محمول خواهدشد.

صاحب فصول:

ماشق اول رااختیارمیکنیم ومیگوییم:

«ناطق شیءله النطق.گفتید»دخول عرض درذاتی لازم نمیآید.

دلیل:

ناطقی که مناطقه گفته اندفصل است وجزءذاتیات است،آن ناطق باناطقی که عرفاً مشتق است به یک معنی نیست.

وان شئت قلت:

اگرمیگفتندناطق بهمان معنی مرتکزبتمامه فصل است اشکال واردبودولی اگربگوییدناطقی که فصل است آن معنی عرفی مشق نیست اشکال ایشان واردنخواهدبود.

آخوند:

ناطقی که فرموده اندفصل است بهمان معنای عرفی فصل است چراکه ظواهرحجت است.کمااینکه حیوان بهمان معنی عرفیش جنس است.

جواب اخوندازاشکال میرشرف الدین:

چه کسی گفته است ناطق فصل است؟

این مطلب صرفاً ادعائی است ودلیلی برای آن اقامه نشده است.

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *