تقریر اصول-یکشنبه-9اسفند۹۴-سیداحمداحمدی

 

یکشنبه ۹/۱۲/۹۴:

اشکال مرحوم نایینی برمیرزای قمی:

لازمه این مبنی این است که یک چیزهم مقوم ماهیت باشدوهم نباشد.

توضیح:

اگرچنانچه این شیء(مثلاتشهد)آورده شود،مقوم ماهیت است واگرآورده نشود،مقوم نخواهدبود.واین محال است که ماهیت درحالات مختلف ذاتیاتش تغییرکند.

وان شئت قلت:

اگرذاتی هست پس وقتی نیامدشیءای نیست واگرذاتی نیست پس وقتی آمدداخل شیءنیست.

فرمایش مرحوم خویی:

مطلب اول:(اشکال برمرحوم آخوند)

ایشان فرمایش مرحوم قمی راپذیرفته اندولکن باتقریبی متفاوت که این چنین است:

«صلاه»برای ارکان وضع شده است ولکن این ارکان نسبت به سایراجزاءوشرایط،لابشرط است.

توضیح:

لابشرط دومعنی دارد:

معنی اول:بلحاظ صدق خارجی:

هنگامیکه گفته میشود«احل الله البیع»مطلق ولابشرط بدین معنی است که هرنوع بیعی درخارج چه عربی وچه فارسی و…راشامل میشود.

معنی دوم:نسبت به دخالت درمرکب وجزءبودن مرکب:

اگرکسی ارکان رابیاوردوحمدراهم بخواند«صلاه»که برای ارکان وضع شده است نسبت به حمدلابشرط است به این معنی که اگرحمدبیایددخیل درمرکب خواهدبودواگرآورده نشوددخیل نخواهدشد.

بااین تقریب اشکالات مرحوم آخوند هم جواب داده میشود.

مطلب دوم:(جواب ازفرمایش مرحوم نائینی)

فرمایش ایشان درمرکبات تکوینی تمام است چراکه دراین نوع ازمرکبات اگرچیزی جزءجنس و فصل باشدمقوم است واگرنباشدشیءصدق نمیکند.

ولکن درمرکبات اعتباری که حقیقتش مرکب نیست بلکه وجودات ومتعدات است،این کلام صدق نمیکندچراکه دراین نوع مرکبات بایدببینیم مخترع ونامگذاراین نوع مرکب راچگونه اعتبارکرده است.

بااین توضیح میگوییم:

در«صلاه»که مرکب اعتباری است دوگونه اعتباروجوددارد:

گونه اول:

معتبِررکوع سجودوطهارت راواحدی به اسم صلاه نامگذاری کردم وچیزدیگرچه بیایدچه نیایدداخلش نیست.

گونه دوم:

معتبررکوع وسجودوطهارت رانامگذاری برای صلاه بنحولابشرط کرده است.بدین معنی که اگرآن اجزاءدیگربیایداعتبارشده که داخل درمرکب باشندواگرنیایداعتبارنشده است.

اشکال برمرحوم خویی:

این کلام به لحاظ عوامی درست است ولی برهاناًوفنیاًتمام نیست.

دلیل:

درمطلق و لابشرط دومسلک دارد:

مسلک اول:جمع القیود:

یعنی اکرم العالم النحوی والدانی والعالی و……..

طبق این مسلک کلام مرحوم خویی درست است چراکه معتبِرمیگویدصلاه راوضع کردم هم برای صلاتی درحالی که ارکان بااین اجزاءباشدوهمچنین بدون این اجزاء.

مسلک دوم:رفض القیود(طبیعت لیسیده)

هنگامیکه گفته میشود«احل الله البیع»یعنی مولی بیع بدون هیچ قیدوشرطی راامضاءکرده وهمه قیودرفض شده است.

مرحوم خویی میفرماینداگرآن جزءبیایدداخل درمسمی است واگرنیایدداخل نیست.واین کلام با مسلک دوم که مختارایشان درباب اطلاق است سازگارنخواهدبود.

نقداستاد:

اشکال اول:

این کلام همان فرمایش مرحوم نایینی است.

مرحوم نائینی فرمود:

جزءزائداگرمطلقاًدخیل درمرکب باشدلازم میایددرفرض عدمش مرکب صدق نکندواگردربعض ازاوقات دخیل باشدمحال است چراکه لازم میآیداختلاف درذاتیات شیء.

بلکه نمیشودگفت کلام مرحوم نایینی است چراکه حرف ایشان مبتنی براستدلال است که تبعض درماهیت بوجودمیآیدولی مستشکل اینجاچیزی نگفت.

نتیجه:

نهایت چیزی که درمورداین اشکال میتوان گفت این است که این همان کلام مرحوم نایینی است که خودمرحوم خویی مطرح کرده وبصددجواب برآمده است.

اشکال دوم:

فرق شمابامستدل این است که ایشان میگویدمیشودوشمامیگوییدنمیشوبنابراین دلیلی ذکرنشده است.

چراکه مستشکل میگویدرفض القیودکه شدیارفض میشودیانمیشودرحالیکه مرحوم خویی مدعی است که درحالتی که نباشدرفض شده ودرحالتی که بیایدرفض نشده است.

جواب دوم برمرحوم آخوند:

درواقع این جواب بشکلی میتوان گفت فنی کردن فرمایش مرحوم خویی است وتقریب متفاوتی ازکلام ایشان است.

بیان ذلک:

اینکه گفته میشودلفظ«صلاه»وضع برای مجموع ارکان است که نسبت به مازادلابشرط است بی معنیست است چراکه لابشرط عقلاًبنابرمسلک رفض قیودممکن نیست.(اشاره به اشکال به مرحوم خویی)

بلکه بایدبگوییم:

موضوع له لفظ کلمه(مرکب اعتباری) مازادعلی حرف است.بنابراین عنوان جامع انتزاعی درنظرمیگیریم که برسه حرف و چهارحرف و پنج حرف وبیشترمنطبق میشود.

در«دار»میگوییم آنچه که مشتمل برغرفه وحیطان ومازادمیشود.

در«صلاه»:وضع شده برای عنوان انتزاعی که آن المشتمل علی الارکان فمازاد.

نقداستاد:

اشکال اول:

لزومی به تبدیل نیست چراکه خودمرحوم خویی این کارراانجام داده است وعبارت درمحاضرت این است:

فلامانع من لالتزام بکونهاموضوعه للارکان فساعدا.

اشکال دوم:

درموردکلمه که وضع برای«مازادعلی حرفٍ»شده است دوفرض متصوراست:

فرض اول:برای عنوان«مازادعلی حرفٍ» وضع شده است:

واضح البطلان است چراکه کلمه بمعنی«مازادعلی حرف»نیست.

فرض دوم:برای معنون ومصادیق وضع شده است:

این خودبه دوصورت امکان پذیراست:

صورت اولی:

بنحووضع عام موضوع له خاص است:

گفتنی نیست.

صورت دوم:

وضع عام موضوع له عام:

معنون هامتعددهستندجامع میخواهد.بنابراین بایدبه دنبال آن جامع باشیم لامحاله.

جواب سوم ازفرمایش مرحوم آخوند:

مرحوم شیخ حسین حلی:

لفظ «صلاه»برای ارکان لابشرط وضع شده است ولکن نه لابشرط ای که مرحوم خویی فرمودبلکه به این معنی که صلاه عبارت ازارکان است وسایراجزاء وشرایط اگرهم باشندبازهم جزءمسمی نیست .یعنی اگرصلاتی مثلابیست جزءداردمسمی همان پنج رکن است.

اشکال مرحوم اصفهانی براین کلام:

اگربگوییم«صلاه»وضع برای ارکان شده است پس نمیتوانیم به«صلاه»باتمام اجزاءوشرایط(صلاه صحیحه)«صلاه»اطلاق کنیم بلکه بایدبگوییم:نمازخواندیم بهمراه حمدوسوره وتشهدو……چراکه طبق این فرض«صلاه»همان ارکان خواهدبود.

نتیجه:

لازمه این قول این است که استعمال«صلاه»در«صلاه صحیحه»مجازباشد.

لقائل ان یقول:

زیدمشخصات فردیه داردوحال آنکه لفظ انسان برآن اطلاق میشودومجازنیست.

ولکن نقول:

درانسان وزیدکلی و جزیی است ودرمحل بحث کل وجزءاست.

ودرانتهاءمیفرماید:

انسان که برزیدمنطق میشوددرواقع بامجموع لون ووزن ودیگرِخصوصیات فردیه نیست بلکه برروح وجسم منطبق میشودوبقیه اش اضافه است.

دلیل:

کیف و لون و…هرکدام ازمقوله ای جداگانه ومتباینات هستندوازمتباینات بماهی متباینات عنوان کلی انتزاع نمیشود.

لذاقطعاخصوصیات فردیه دخیل نیست وآنچه که منشاءانتزاع است همان جسم وروح است.

نقدوتحلیل استاد:

کلی طبیعی بنابرمسلک اصاله الوجودکه وحدت وجودوتشکیک عرضی باشدممایضحک به الثکلی است وسرش همین فرمایش حاج شیخ است.

توضیح:

حاج شیخ فرمود:

ممکن نیست کلی ومفهوم واحدازمتباینات بماهی متباینات انتزاع شود.

این درحالیست که ایشان قائل به تشکیک عرضی است.بدین معنی که اگرهمان کم وکیف ولون راکناربگذاریم جسم وروحی که درضمن زیداست غیرازجسم وروحی است که درضمن عمرو است.

سوال :این افرادچه وحدتی باهم دارندکه مفهوم واحدازآنهاانتزاع میشود؟

اگروحدت بلحاظ وجودباشدپس بقرهم انسان است.چراکه اونهم درمفهوم وجودمشترک است واگربلحاظ حقیقت بسنجیم که اینهامختلف هستندووحدتی وجودندارد.

ایشان میفرماید:(تریددراینکه این کلام منسوب به نائینی است یاحاج شیخ):

درکلیات طبیعی فقط بنابراصاله الوجوداست که مابه الامتیازعین مابه الاشتراک است ودرآن میتوانیم انتزاع کنیم.

استاد:

اگرمابه الامتیازعین مابه الاشتراک است :

اگرازمابه الامتیازدرآورده شده است:

یازیدانسان است یاعمروانسان است چراکه مابه الامتیازهریک متفاوت است.

اگرازمابه الاشتراک درآورده شده است:

انسان برحیوان هم صادق است چراکه آن هم مابه الاشتراک داردوذومراتب هستند.

لذااین مطلب حق است که هیچ کس نمیتوانداصاله الوجودی ووحدت وجودی بشودودرعین حال بتواندالکبری فی المنطق رادرس بدهدچراکه درهمان اول«الانسان ماذا؟»بمشکل برمیخورد.

*نظریه مختار

فرمایش شیخ حسین حلی خلاف وجدان وارتکازاست چراکه اگرکسی بگویدتمام الاجزاءمصداق نمازاست یابعض ازآن؟درجواب خواهیم گفت که تمام الاجزاء.

درزیدهم همینطوراست چراکه زیدباهمه مشخصات فردیه اش مصداق انسان است.

اماکلام مرحوم خویی محذوری نداردچراکه امراعتباری مجردفرض است وفرض محال،محال نیست.

لذامختاراین است:

صلاه میتواندموضوع له اش ارکان باشدومحذورعقلی نداردفقط اشکال اول مرحوم آخوندباقی ماندکه برآنچه که فاقدبعض ازارکان هست صلاه صدق میکندوبرمشتمل ارکان بدون هیچ قیدوشرطی صدق نمیکند.

بدین جهت وبخاطراینکه ازاشکال آخوندفرارکنندتبدیل کرده اندارکان رابه معظم الاجزاء.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *