تقریر اصول-۳۰آبان تا ۳آذر-۹۴-سیداحمداحمدی

درس شنبه۳۰/۸/۹۴

*اقسام واقع شده وضع:

قسم اول:وضع عام،موضوع له عام:واقع شده است وآن اسماءاجناس است،بلاخلاف.

قسم دوم:وضع خاص،موضوع له خاص:اسماءاعلام،بلاخلاف

قسم سوم:وضع عام،موضوع له خاص:

مرحوم آخوند:

مدعی:

قدیتوهم که وضع حروف ازهمین قسم است،درحالی که مامیگوییم وضع حروف ازقبیل وضع عام موضوع له عام است.همانطورکه که کلمه ابتداءاسم جنس است ووضع وموضوع آن عام است،حروف هم همینطوراست.

دلیل:

کسانی که میگویندموضوع له حروف خاص است،آن خصوصیت متوهمه دوفرض برای آن متصوراست:

فرض اول:خاص جزیی خارجی است:

قطعابرخلاف ارتکازاست.چراکه اگرکسی بگویدسرت من الکوفهالی البصره،این ابتدای کوفه برخیلی ازاماکن کوفه صدق میکندازخانه او،ازاول جاده وازخیابان های کوفه،همه راصدق میکند،لذااینجاجزیی خارجی نیست بلکه کلی است.

بهمین جهت بعضی هامیگویندمقصودازجزیی اعم است ازین که جزیی حقیقی باشدیاجزیی اضافی باشد.مثل رجل که نسبت به انسان جزیی است ولی نسبت به مصادیقش کلی است.

آخوندمیفرماند:هوکماتری.یعنی جزیی اضافی حقیقتش کلی است.کماهوواضح.

فرض دوم:خاص جزیی ذهنی است:

تبیین فرض:

معنی حرف این است که دلالت میکندبرحاله فی غیره. بعنوان مثال اگرکسی بگویند:سرت البصره،الکوفه،معنیی نداردولی«من»که میآیددلالت برخصوصیتی دربصره خواهدکردکه اومبتدامنه است واین لحاظ امرذهنی است ووقتی معنی مقیدبه لحاظ شدجزیی ذهنی میشود.

سوال:توضیح دهیدکه چگونه معنیی که درذهن است جزیی است؟

جواب: همانطورکه عرض درخارج بدون موضوع واقع نمیشودمثل الوان.معنی حرفی هم مثل اعراض بدون موضوع واقع نمیشوندمنتهی معنی حرفی درذهن است واعراض درخارج.

توضیح:

اگرکسی بگویدمعنی «مِن» راتصورکن،این تصوردروجودذهنی خواهدبود،وفقط معنایش درضمن(کوفه)شکل میگیرد،مثل عرض که درخارج قابل نشان دادن نیست الا درضمن جوهر.

بدین ترتیب این چنین میگوییم:

صغری:«من»درذهن معنی نداردمگرزمانی که بنحوآلی وآله لغیره درنظرگرفته شود

کبری:معنی حرفی یعنی:معنی مقیدبه لحاظ آله لغیره.

نتیجه:معنی مقیدبه لحاظ،لامحاله جزیی خواهدبود.

اشکالات آخوندبراین فرض:

اشکال اول:

نکته اولی:طبق این فرض معنی حرف یعنی معنی مقیدبه لحاظ.

نکته دوم:اگرکسی بخواهد«من» رادرسرت من البصره الی الکوفه استعمال کند،معنی حرفی رابایددوبارلحاظ کند:

لحاظ اولی:بایدآن رالحاظ کنیم تاموضوع له شود.

لحاظ ثانیه:بایدلحاظ شودتااستعمال شودچراکه استعمال یعنی اخطارمعنی به ذهن مخاطب بوسیله لفظ ومستعمل بایدموضع له رالحاظ کند

نکته سوم:وقتی ابتداءرالحاظ کرد،این معنی«من» نیست چراکه ابتدای بقیدلحاظ،معنی«من» است یعنی بایدبگویدابتدای بصره رالحاظ کردم.

نکته چهارم:این ابتدای ملحوظ که معنی است،بایدمجددالحاظ شودتابتوانداستعمال کند.

نتیجه:هراستعمالی نیازبه دولحاظ دارد،واین کماتری است.

اشکال دوم:

اگرمولی گفت صرمن البصره،قابل امتثال نخواهدبودچراکه طبق این مبنی معنی حرفی جایگاهش ذهن است وازبصره ذهنی نمیشودامتثال کردلذااگربخواهیم بصره خارجی راامتثال کنیم بایدبصره رادرمعنی مجازی استعمال کنیم چراکه بایدقیدذهنیش تجریدشود.

اشکال سوم:

طبق این فرض،وضع عام موضع له عام نداریم زیراهمانطورکه معنی حرف لحاظ غیری است معنی اسم هم لحاظ استقلالی است.یعنی اگرقراراست لحاظ داخل موضوع له باشددرهردوداخل موضوع له است واگرقراراست لحاظ جزیی باشدهردوجزیی است.پس بفرماییدوضع عام موضوع له عام کجاست؟همان جوابی که دراسماءمیدهیم که لحاظ داخل معنی نیست همان جواب رامادرحروف میدهیم.بنابرین اگرجواب بدهیددراسماءماهمان جواب رادرحروف میدهیم واگرجواب نمیدهیدمیگوییم وضع عام موضع له عام نداریم.

ان قلت:اگرقراراست حرف واسم هردووضعشان یکی باشدمترادفین میشودلذابایدهردورادرجای هم استعمال کرد.این درحالیست که نمیشوداسم وحرف رابجای هم استعمال کرد.نمیشودگفت:من سیری البصره.

قلت:

مقدمه:

دروضع سه جهت عمده وجوددارد:

اول لفظ:گاهی،قیدواضع برلفظ میخورد.

مثال:شخصی بگویدلفظ زیدقشنگ رابرای این شخص خارجی وضع کردم.

دوم معنی:گاهی قیدواضع برمعنی میخورد.

مثال:شخصی بگویدلفظ زیدرابرای این فرزندزیباوضع کردم.

سوم:علقه وضعیه:گاهی قیدبرعلقه وضعیه میخورد.

مثال:شخصی بگویدلفظ زیدرابرای بچه وضع کردم اماعلقه وضعیه من مشروط به قشنگ بودن بچه است.

تنظیر:

این موردمثل واجب مشروط ومعلق است:

مثال اول:اگرقبل ازرویت حلالل شخص تابعدازاذان مغرب روز اول ماه رمضان  بخوابداینجاروزه باطل است زیراقصدنکرده است،ولی اگرروز دوم این اتفاق بیفتدروزه اش درست است.زیرارروزه روز اول تکلیف نداشت چراکه مقیدبه دخول است.

مثال دوم: نمازقبل ازوقت نمازواجب نیست ووقتی اذان بگویندنمازواجب است.اینجااذان قیدنمازنیست ولی اتصافش به وجوب زمانی است که شرط بیاید.

ذی المقدمه:

اگر«من» نمیشودجای ابتدارابگیرنه بخاطرفرق بین معنی این دواست بلکه بخاطراین است که علقه وضعیه اینهامتفاوت است.مثل نمازقبل ازوقت ونمازبعدازوقت است.اینجااتصاف «من» اگربخواهدمتصف بوصف موضوع له بشودبایدلحاظ حالت درغیربشود.اگرلفظ« من» بجای اسم استعمال شوداستعمال لفظ درغیرموضوع له میشوداما نه ازباب فرق معنی بلکه ازباب این است که وصف وضع فرق میکند.

ان شیت قلت:

آخوندمیفرمایدمایک استعمال درغیرموضوع له داریم ویک استعمال فی غیرماوضع له .درمحل بحث استعمال فی غیرماوضع له شکل گرفته است.

مثال:اگرکسی اسدرادرمعنی شجاع استعمال کنداین درغیرموضوع له است.امااگرکسی گفت عبارادرروزعباگذاشتم ولی شب اسمش پتواست.اگرشب عبااستعمال شد،درغیرموضوع له نیست ولی غیرماوضع له است.

نتیجه:درمانحن فیه درست است که ذات معنی یکیست ولی یکی دریکجاموضوع له است ودیگری درجای دیگر.مثل وضع عبا.لذااستعمال درجای هم غلط میشود.

درس یکشنبه:۱/۹/۹۴

*اشکالات مرحوم آغاضیاءبه نظریه آخوند:

اشکال اول:این حرف مخالف وجدان وارتکازاست.

اشکال دوم:برهان برعدم تمامیت کلام آخوند:

زمانی میتوانیم به این نظریه پایبندباشیم که بتوان مفهوم کلی(مثلامفهوم ابتداء)رامرآه به نسبتهای ابتداییه بین دومفهوم باخصوصیات تفصیلیه،قراردهیم.درحالی که این محال است،زیرا:

مصادیق روابط خاصه تفصیلیه بامفهوم ابتداءکلی یانسبت ابتدایه،مباینت دارندوبافرض این مباینت چگونه ممکن است آن کلی بماهوکلی حاکی ازروابط جزیی خاصه تفصیلیه باشد؟

دراین هنگام دوعمل پیش روداریم:

اول:خصوصیات تفصیلیه راالغاءکنیم وبگوییم که موضوع له لفظ«من»عبارت ازمفهوم ابتداءکلی یانسبه ابتداییه است که اینهاجهت اشتراک بین مصادیق نسبت های ذهنیه هستند:

وقتی فرض کردیم امکان نداردمفهوم کلی بماهوکلی مرآه برای روابط ذهنیه خاصه قراربگیرد،لازم میآیدکه درموارداستعمال روابط خاصه منسبق به ذهن نباشند.

دوم:موضوع له نفس روابط ذهنیه خاصه است:دراین صورت وضع خاص موضوع له خاص میشود.

جواب استاد:

جواب ازاشکال اول:فعلابحث نمیکنیم ودرمختاربه آن خواهیم پرداخت.

جواب ازاشکال دوم:ماسه اشکال به برهان اغاضیاداریم:

اشکال اولی:ابتداءحکایت ازمصادیق نمیکندولی النسبهالابتدایه،میتواندحکایت میکندکماهوواضح.

اشکال دوم:اگروضع حروف،وضع عام موضوع له خاص باشدونفس همان روابط معنی حرف است ماازشماسوال میکنیم:شماچطور«من» راوضع میکنید؟

دوحالت متصوراست:

حالت اولی:همه مصادیق رابشمارید: این محال است چراکه همه مصادیق خارجی قابل شمارش نیست.

حالت دوم: معنی اسمی رالحاظ کنیدکه آن معنی اسمی حکایت کند.

لذامیگوییم:هرطورکه شماوضع کنیدآخوندهم میفرماید«من» درحالتی که میخواهم علقه وضعیه راقیدبگیریم وبگوییم حاله لغیره لحاظ میکنیم.

اشکال سوم:مادربحث وضع گفتیم که تصوراجمالی وحکایت لازم نیست،بلکه مفهوم اسمی رالحاظ میکنیم ومصادیق رادرحالی که آله لغیره است ،لفظ رابرایش وضع میکنیم.فقط واضع بایدموضوع له راتعیین کند.

*اشکالات مرحوم خویی به نظریه آخوند:

اشکال اولی:

طبق این نظریه،مابایدبتوانیم بجای«من» ابتداءبگذاریم وجای ابتداءهم«من»بگذاریم درحالی که این،امکان پذیرنیست،چراکه نمیشوداین چنین گفت:من سیری البصره.الی سیری الکوفه

آخونددرجواب این اشکال فرمود:

این بخاطرفرق علقه های وضعیه است چنانکه تقریبش گذشت.

آقای خویی میفرماید:

اگراستعمال مجازی درمعنی غیرموضوع له بمجردعلاقه ومناسبت باموضوع له صحیح است،دراینجاکه استعمال درمعنی ماوضع له صورت گرفته بایدبطریق اولی بنحومجازی صحیح باشدوحال آنکه مامیبینیم که بهیچ عنوان حتی بصورت مجازی نمیشودابتداءرادرمعنی «من»و«من»رادرمعنی ابتداءاستعمال کرد.

جواب اقای صدر:

استعمال مجازی شرطش این است که حین الاستعمال،معنی حقیقتی داشته باشدتااین معنی مجازی بامعنی حقیقی قیاس شودوببینیم اگرمناسبت داشت استعمال مجازی صحیح والا غلط است امادرجایی که درزمان استعمال مجازی اصلا معنی حقیقی ندارد،نمیشوداستعمال مجازی صورت بگیرد.مثل اینکه کلمه دیزرامجازا درموردموبایل استعمال بکند.

درمانحن فیه :

اگر«من»رادرمعنی ابتداء،مجازا،استعمال کنیم،ابتداءحالتا فی نفسه است ودرحالتی که ابتداءلوحظ الهفی غیره،«من»معنی فی نفسه ندارد.مثل اینکه عبارابرای این شیءخارجی،درروزوضع کردم ودرشب اسمش راپتوگذاشتم.دراینصورت،شب نمیشوداسمش راعباگذاشت ولومجازاچراکه معنی حقیقی درشب ندارد.

جواب استادازفرمایش مرحوم صدر:

این یعنی چه که بایددرهمان زمان استعمال لفظ معنی حقیقی ودلالت فعلی حقیقی داشته باشدتا شمابگوییدمناسبت دارد.

اگربگوییدحتمابایدداشته باشددلیل این ادعاچیست؟

اشکال استادبه اقای خویی:

این فرمایش شماصرف ادعاست .مامیگوییم فهم معنی مجازی بلحاظ عرف است واساساپایه استدلالی بخودنمیگیرد.حال اگردرجایی معنی مجازی صورت نگیردبخاطراستهجان عرفی است نه اینکه عدم صحت آن بسته به اقامه برهان عقلی باشد.

اشکال دوم مرحوم خویی:

اگرمعنی حرفی واسمی فرقش این است که اگرابتداء،لوحظ آلیاباشداین«من»برایش وضع شده واگرآلهفی نفسه باشد،ابتداءبرایش وضع شده پس معنیش این است که هرجایی معنی آلی وطریق بغیرباشد،معنی حرف بشود.

بااین پیش فرض وارداین آیه شریفه میشویم:کلواواشربواحتی یتبین خیط الابیض من الاسود.

اینجا یک مبنی این است که تبین موضوعیت دارد.اما بعضی میگویندتبین طریقیت داردبرای فهم طلوع فجر.بنابرقول طریقیت،تبین طریقیا استعمال شده پس تبین معنی حرفی است.

جواب استاد:سه فرق اساسی بین«من»وتبین وجوددارد:

فرق اول:گاهی لفظ درذهن معنی مستقل داردوقابل تصوراست ولی درحکم وموضوع حکم دخالت نداردوحکم دایرمداراونیست مثل تبین.

امادرحروف این چنین نیست چراکه حروف درذهن هم وقتی لحاظ میشودلوحظ فی غیره است.وشتان الفرق بینهما.

فرق دوم:«من»اگربرداشته شودخلل به جمله میخوردامااگرتبین برداشته شودخللی به جمله واردنمیشودچراکه طریقیااخذشده است.

فرق سوم:عنوان گاهی درموضوع حکم طریقی اخذشده است این مانندتبین است،اما گاهی لفظی معنی داردامامعنیش درضمن غیراست مثل«من»که معنی حرف است.

دوشنبه:۲/۹/۹۴:

اشکال سوم مرحوم خویی:

چه بساممکن است معنی حروف ملحوظ استقلالی باشد،کمااینکه معنی اسم میتواندملحوظ آلی باشد.

مثال:کسی میداندزیدآمده است اماکیفیت مجِی اش رانمیداند،مثلانمیداندباعمروآمده یاتنهاامده است لذاسوال میکند:هل جاءزیدمع عمروام لا؟دراینجاتوجه استقلالی به خود«مع» است.

درواقع میتوان ادعاکردغالب مواردتوجه به معنی حرفی،توجه ولحاظ استقلالی است ومندک نیست ،بله گاهااتفاق میافتدکه شخص میداندکه زیدتنهاآمده است وباکسی نیست،اگرچه که این مواردکمتراست.

جواب مرحوم صدر:

این کبرای کلی مسلم است که معنی حرفی،معنی ربطی است ولحاظ تبعی داردنه استقلالی ووقتی درذات معنی حرفی این نکته نهفته است چطورمیفرماییدمعنی حرفی ربمالوحظ استقلالا؟

درواقع مابه مرحوم خویی میگوییم:

اگرذات این معنی،ربطیت است چطورممکن است لحاظ استقلالی برای آن شکل بگیرد؟

ان شیت قلت:

این اجتماع نقیضین است ولازم میایدیک چیزی ذاتی شیءباشدودرعین حال ذاتی آن نباشد.ماننداینکه کسی بگویید:مفهوم انسان راتصورکردم بدون اینکه انسان راتصورکنم.

سوال:

به هرحال این کلام که گاهی ازخصوصیت معنی حرفی سوال میشود،مطلب غیرقابل انکاریست.برای حل این عویصه چه راه حلی راپیشنهادمیفرمایید؟

جواب:

دوراه حل برای این عویصه مدنظرمرحوم شهیداست:

راه حل اول:

دراین مواردحقیقتاسوال ازمعنی اسمی است که آن معنی اسمی،مشیربه معنی حرفی خواهدبود.یعنی میگویدکیفیت مجیءزیدچگونه بود؟کیفیت معنی اسمی است منتهی به وسیله این کیفیت اشاره به معنی حرفی میکند.

راه حل دوم:

درواقع دراینجاسوال ازمعنی اسمی میشود،منتهی ازمعنی اسمی خاص ومقیدومتحصص.

توضیح:

گاهی ازمواردماسوال ازمجیءداریم وگاهی اوقات،سوال ازمجیءمع عمروداریم.درواقع درفرض دوم،سوال ازمعیت نیست،بلکه سوال ازمجیءمع عمرواست،واین مجِیءمع عمرومعنی اسمی مقیداست مثل رجل عادل.

استاد:

مااین فرمایش مرحوم صدرراقبول نداریم ومعتقدیم توجه به نحواستقلالی به ذات معنی حرفی صورت میگیردنه اینکه به معنی اسمی باشد.درتوضیح چگونگی آن،ذیل فرمایش محقق ایروانی به آن خواهیم پرداخت.

جواب مرحوم ایروانی:

این فرمایش رامحقق ایروانی جای دیگرآورده است اماماازفرمایش ایشان دراین قسمت استفاده میکنیم:

*اصل فرمایش مرحوم ایروانی:

روابط ونسب را،گاهاً بلحاظ خارج نگاه میکنیم وگاهی بلحاظ مافی النفس آنهاراتحلیل میکنیم.

فرض اول:تحلیل به لحاظ وجودخارجی:

روابط ونسب خارجی،مابازایی درخارج ندارندووجودی جزدرضمن دوطرف آنهابرایشان قابل تصورنیست.

فرض دوم:بلحاظ مافی النفس:

حضورروابط ونسب درنفس انسان به دوصورت میتواندشکل بگیرد:

صورت اولی:وجودتبعی درنفس

مثل وجودات خارجی تبعالوجوداطراف،درنفس حاضرشوند.

مثال: شخصی زیدراتصورکنددرشکل خاصی که مثلااودرخانه است وبگوید:زیدفی الدار.یااینکه اورابرروی سطحی ایستاده تصورکندوبگوید:زیدعلی السطح.

دراین دومثال ظرفیهیااستعلاءموجوددرنفس هستندامانه بگونه ای که نفس التفات تفصیلی بخود بآنهاداشته باشد،بلکه این حضوربه تبع التفات نفس به دوطرف این روابط وتوجه به آن شکل خاص،صورت گرفته است.

صورت دوم:وجوداستقلالی درنفس:

این زمانی است که نفس توجه والتفات به نفس آن رابط داشته باشدونفس همان علاقه راتصورکند.

سوال:چگونه ممکن است که انسان درافق نفسش،روابط ونسب که وابستگی تام به متعلقات خوددارندرااستقلالاوبدون درنظرگرفتن آن متعلقات اطراف،تصورکند؟

جواب:دراین فرض توجه بالاستقلال،ابتداءبه نفس رابط است وتوجه به متعلقات بالتبع توجه به روابط ونسب شکل میگیردبرخلاف فرض سابق که توجه استقلالی به متعلقات بود.

توضیح:

مایک حضوردرذهن داریم ویک توجه والتفات ذهن داریم که این دوباهم فرق اساسی دارند.

این فرق رادرضمن مثال اینگونه تبیین میکنیم:

برای اینکه کسی کلی طبیعی راتصورکنددومرحله دارد:

مرحله اولی:حضوردرنفس:

شخص،انسان راتصورمیکند.آنچه درذهن اوست موجودذهنی است وکلی نیست ومنطبق درخارج نمیشود.

مرحله ثانیه:التفات وتوجه:

معنی درذهن راکه درمرحله اولی درذهنش شکل گرفته بودمجدداوبالنظره ثانیه،به آن توجه میکندوالتفات میکند.مثل اینکه نقاشی رودیوارکشیده میشودوبعدخودش به نقاشی نگاه میکند.

خداوندسبحان این قدرت رابه انسان داده است،واجمالا میدانیم انسان رادرذهنش تصورمیکندوبعدبه ذات انسان نگاه میکندولوهمان وقتی که نگاه میکندذات انسان همراه وجودذهنی است .لذامیگویندتخلیته عین تحلیته.یاتجلیته عین تحلیته،یعنی همان وقتی که کسی به ذات مفهوم انسان نگاه میکندباغمض عین ازوجودذهنی وحکم میکند:کلی،درواقع آنچیزیکه حاضردرنفس است وجوداست ولی وجودراقیچی میکند.

*تطبیق فرمایش محقق ایروانی برمحل کلام:

برای معنی حرفی هم دومرحله متصوراست:

مرحله اولی:حضوردرنفس:

دراین مرحله معنی حرفی مستقلاقابلیت تصورنداردوبایددرضمن چیزی باشد.

مثل:صرت من البصره که شکل گیری معنی«من»درذهن منوط به تصوراطراف آن است.

مرحله ثانیه:التفات وتوجه:

نفس میگوید که بخود«من» ومعنی ربطی توجه میکنم.

اگربگوییدنگاه به خودمعنی ربطی یعنی چه؟

میگوییم نقض کلی طبیعی رافراموش نکنید.چطوری که کلی طبیعی همراه وجودذهنی است ولی ذهن بالنظره ثانیه وباالتفات به آنصورت به ذات معنی نگاه میکندنه به معنی موجوددرذهن به قیدوجوددرذهن.

*باتوجه به این توضیح سه اشکال به فرمایش مرحوم خویی داریم:

اشکال اولی:

درسوال مالازم نداریم که نفس معنی،مستقلادرذهن موجودشودبلکه لازم داریم که توجه نفس به معنی مستقلا صورت بگیرد.

اگرالان ازحقیقت معنی ربطی سوال کنید که آن معنی ربطی رانمیدانید ،وبعدالتفات به آن پیداکردید،این چه استحاله دارد؟

اگراین محال است معنیش این است که کلی طبیعی هم محال است چراکه کلی طبیعی لایوجدفی الذهن الامع الوجودنفسه که محال است.چطورآنجانگاه میکندبه کلی طبیعی بدون وجود؟اینجاهم نگاه میکندبه معنی ربطی بدون اینکه به اطرافش نگاه کند.

اشکال دوم:

همه کسانی که درمعنی حرفی  فکرمیکنندچطورفکرمیکنند؟مگرفکرکردن غیرازتوجه ثانوی نفس است؟

کسی که بخواهدمعنی حرفی راتوضیح بدهد،غیراین نیست که بنحوالتفات ثانوی به آن ذات معنی حرفی بنحواستقلالی توجه پیدامیکند.

اشکال سوم:

اگراین توضیح رادرموردمعنی حرفی نپذیرفتیم،حل مشکله وربطی بودن معنی حرفی طبق مبنی خودشماهم غیرقابل حل خواهدشدوتحلیلی برای آن نخواهیدیافت.

سه شنبه ۳/۹/۹۴:

*اشکالات مرحوم ایروانی به فرمایش آخوند:

آخوندفرمود:

موضوع له حروف جزیی ذهنی نیست چراکه اگرجزیی ذهنی باشدلازم میآیددرهنگام استعمال،مستعمل دودفعه لحاظ بکندوهوکماتری.

اشکالات محقق ایروانی به این فرمایش آخوند:

اشکال اول:

شمامیفرماییددودفعه لحاظ لازم است.یکدفعه بایدلحاظ کردتاموضوع له رالحاظ کرده باشد،چراکه موضوع له معنی ملحوظ است ودفعه دیگربایدلحاظ کندچراکه هراستعمالی به منزله حکم است وشخص بایدهم معنی ولفظ رالحاظ کندتا بتواندلفظ رادرمعنی استعمال کند.

درحالی که مامیگوییم:

اگرآن لحاظی که قیدمستعمل فیه وقیدموضوع له است،لحاظ آلی باشدقطعا بایدیکمرتبه دیگرلحاظ صورت بگیردومحذوری نداردونه تنهامحذوری نداردبلکه ممالابدمنه است.

دلیل:

نکته اولی:استعمال به منزله حکم است .

نکته دوم:موضوع حکم قطعا بایدلحاظش استقلالی باشد ونمی شودلحاظش آلی باشد.

نکته سوم:استعمال نوعی حکم است واگرکسی بخواهدلفظ زیدرادرمعنی زیداستعمال کند،قطعابایدمعنی زیدرااستقلالا لحاظ بکند.

نتیجه:

لحاظ اولی لحاظ اندکاکی وتبعی است ولحاظ تبعی اصلالحاظ نیست و قطعا یک لحاظ دیگرلازم داردچراکه بدون توجه استقلالی،استعمال محال است(باتوجه به نکته سوم)

اشکال دوم:

این اشکال دولحاظ درهراستعمال،برمسلک آخوندنیزوارداست چراکه همانطوری که واضع،بایدموضوع له رالحاظ کندشرط وضع راهم بایدلحاظ کندچراکه اگرشرط وضع رالحاظ نکنداستعمالش حقیقی نیست.

توضیح:

مستعمل فیه،موضوع له بقیدموضوع له است .شمااگربخواهیدلفظ رادرمعنی ابتداءکه لوحظ آلیااست استعمال کنیدبایدیکبار ابتداءرالوحظ آلیا لحاظ کنید تاشرط وضع رالحاظ کرده باشید و یکدفعه بایدموضوع له رالحاظ کنیدکه این،دولحاظ خواهدشد.

درنتیجه:

مایک لحاظ موضوع له میخواهیم ویک لحاظ شرط وضع که این،دولحاظ است.

التفات:

بلکه میتوان ادعاکرد،دولحاظ بمسلک آخوندواضح تراست،چراکه بایددراستعمال معنی رالحاظ کردووقتی میخواهدمعنی رالحاظ کندبایدشرط وضع راهم لحاظ کندبنابراین،دولحاظ صورت گرفته است.

درواقع:

یک لحاظ استقلالی داردکه ابتداءرالحاظ کرده است ویک لحاظ آلی داردکه این راحاله للغیرلحاظ کرده تابخواهداستعمال کندوالا استعمال حقیقی نیست واستعمال بغیرماوضع له خواهدشد.

اشکال سوم:این اشکال دوتقریب دارد:

تقریب اول:ظاهرفرمایش محقق ایروانی:

لحاظ معنی ولحاظ لفظ برای وجودات خارجیه است .مثل اینکه بایددیواررالحاظ بکنم ولفظ دیواررااستعمال بکنم.

امادرووجودات حاضردرنفس که شخص علم حضوری دارد،لازم نیست دومرتبه لحاظ شود.اگرکسی میگویدتشنه است یاگرسنه،لازم نیست آن رالحاظ کندچراکه تشنگی حاضردرنفس اوهست.لذایک لحاظ کافیست ودولحاظ لازم نیست.

تقریب دوم:مرحوم تبریزی:

وقتی شخص میخواهدلفظ رادرمعنی ملحوظ استعمال کند،یک لحاظ بیشترنمیخواهدچراکه وقتی معنی یک دفعه لحاظ شددرذهن هست واحتیاج به لحاظ دوباره نداردزیرا همان لحاظ هم ازقیدموضوع له وهم ازمصحح استعمال مارا مستغنی میکند.

سوال:فرق اینکه لحاظ قیدمستعمل فیه باشدیامصحح استعمال درچیست؟

جواب:تصویرچگونگی این بحث:

اگرمن زیدرالحاظ کردم درذهن،دراینجازیدملحوظ میشود:

حال دراینصورت اگر:

زیدملحوظ رابماهوملحوظ مستعمل فیه قرارمیدهم اینجالحاظ،قیدمستعمل فیه میشود.

واگر:

زیدملحوظ رالحاظ کردیم ولی ذات زیدرامستعمل فیه دهیم،دراینجاوقتی زیدرالحاظ کردیم ودرذهن زیدملحوظ آمداحتیاج نداریم دومرتبه لحاظ کنیم چراکه لحاظ مصحح استعمال است.

مثال: اگرکسی بمابگویدکه ریسمان میخواهدبهمراه یک بسته هیزم ومابرای اوهیزم روی ریسمان بسته ومیآوریم.دراینصورت امتثال آن گفته آن شخص شده است.دراینجاهم وقتی معنی زیدرالحاظ میکنم درذهن،زیدملحوظ است ولذامصحح استعمال درست شد حال گاهی لفظ رادرذات زیداستعمال میکنیم وگاهی هم لفظ رادرزیدملحوظ استعمال میکنیم ،دیگردراینجالحاظ دوم لازم نیست.

وان شیت قلت:

وقتیکه ابتداءآله للغیرلحاظ شد،این معنی ملحوظ درذهن است و مستعمل دوکارمیتواندانجام دهد.یکی اینکه لفظ رادرابتداءبه قیدلحاظ استعمال کندودیگراینکه لفظ رادرخصوص ابتداءاستعمال کند،لذادرهردوصورت لحاظ دوم لازم نیست.

*مناقشه استاددرفرمایشات مرحوم محقق ایروانی(ره):

جواب ازاشکال سوم:

این اشکال دوتقریب داشت.ماتقریب مرحوم تبریزی راقبول میکنیم به آن نقدی نداریم ولکن تقریبی که ظاهرفرمایش محقق ایروانی است رانمیپذیریم چراکه:

اگربنده بخواهم بگویم بشمامحبت دارم چطوربایدبگویم؟لفظ محبت که گفته میشود(اگرچه که حاضرفی النفس است)امانبایدمعنی آن رالحاظ کنم؟درواقع تاوقتیکه معنی محبت لحاظ نشود،نمیشودآن رابیان کردکماهوواضح.

امااشکال دوم مرحوم ایروانی:

خلاصه نقد:

واضع دودفعه بایدلحاظ کنداما مستعمل خیرزیرااودوطورمیتواند ابتداءرالحاظ کند.یکی اینکه لحاظ کند ابتداءراحاله للغیرودرذات معنی استعمال کندودیگری اینکه آن رامستقلاوفی نفسه لحاظ کند.

توضیح:

کیفیت لحاظ واضع:

اگرگفتیم لحاظ شرط وضع است نه شرط مستعمل فیه،واضع بایددودفعه لحاظ کند.زیرایک دفعه بایدمعنی ابتداءرالحاظ کندولفظ راهم لحاظ کند.حالا میخواهدلفظ راوضع کندبرای این معنی بشرط.لذا بایدشرطش راهم لحاظ کند.درنتیجه دومرتبه لحاظ خواهدشد.

کیفیت لحاظ مستعمل:

مستعمل:میگویدمن ابتداءرالحاظ کردم حاله فی الغیرولفظ ابتدارادرمعنی ابتداءاستعمال کردم دراینجااستعمال حقیقی است،چراکه واضع گفت حین الاستعمال بایدابتداءراآلیالحاظ کندولفظ رادرذات معنی استعمال کرد،ومستعمل چنین میکند.

مثال:کسی میگویدهرروزبایدیک کیلومترراه بروی وازخیابان چهارمردان هم گوشت بخری. ومکلف حین راه رفتن یک کیلومتری ازخیابان چهارمردان گوشت هم میخرد.

امااشکال اول مرحوم ایروانی:

محقق ایروانی فرمود:

آنچه که آلیالحاظ میشودمحال است استعمال آن،مگراینکه استقلالاهم لحاظ شود.

این ضدمطلبی است که قبلاازشماآموختیم. چراکه شما فرمودیدحضوریک چیزی است ولی توجه والتفات چیزدیگری است.آن معنی که لوحظ آلیا الان هم لوحظ آلیاولی توجه به آن تفصیلی است .

اشکال اخونداین است که دومرتبه لحاظ میخواهدشمابایداشکال کنیدکه دومرتبه لحاظ میخواهدمنتهی غیرازلحاظ یک توجه نفس هم لازم دارد.

درذهن آقای ایروانی خلط شده است چراکه دروجودات نفسانی لحاظ نمیخواهدولی توجه نفس میخواهد.امادروجودات خارجی هم لحاظ میخواهدهم توجه نفس.ولی دولحاظ هیچ کجا نمیخواهد.

 

 

توجه نفس غیرازلحاظ است ونفس میتواندبه خارج توجه کند.

النارحاره.این حاره حکم به وجودخارجی ناراست نه وجودذهنی آن.خب اگرشماتوجه به وجودخارجی نارنداری چطورممکن است بگویی النارحاره؟شماچطورالتفات به آن موضوع حکم داری؟

میگویندچطورممکن است نفس تعلق پیداکندبوجودخارجی مامیگوییم شماجواب بدهید.

یک وقت هست توجه شمابه ناردرذهن نظرآلی است وگاهی نظراستقلالی است.بعدمیگویندنظرآلی اصلانظرنیست.

مثل آیینه .وجودذهنی مثل آیینه است دراین مواردی که میگویدالنارحاره.

گاهی نظربه آینه استقلالی است وگاهی هم آلی است.

وقتی النارحاره میگویی وبه آن نارنگاه میکنم ولی صورت نارخارج رانشان میدهدونظرآلی میکنم خودشمامیفرماییدنظرآلی نظرنیست.چطورمیگویی النارحاره؟ پس توجه نفس ممکن است بخارج باشدچونکه عرض کردم درالنارحاره حکم بخارج میکنیم .حال چطوریست؟نمیدانیم.

التفات نفس بخارج چطوراست؟نمیدانیم.

پس این کلام مرحوم ایروانی که میفرماید: