تقریر عقائد ، جلسه 4

بسم الله الرحمن الرحیم

وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین

اللهم کن لولیّک الحجّه بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعه وفی کلّ ساعه ولیّا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه أرضک طوعا وتمتّعه فیها طویلا.

اللهم العن أوّل ظالم ظلم حقّ محمّد وآل محمّد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العن العصابه التی جاهدت الحسین وشایعت وبایعت وتابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا.

السلام علیک یا أبا عبد الله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله أبدا ما بقیت وبقی اللیل والنهار ولا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتکم، السلام علی الحسین وعلی علیّ بن الحسین وعلی أولاد الحسین وعلی أصحاب الحسین.

اللهم خصّ أنت أوّل ظالم باللعن منی وابدء به أولا ثم العن الثانیَ والثالث والرابع اللهم العن یزید خامسا والعن عبید الله بن زیاد وبن مرجانه وعمر بن سعد وشمرا وآل أبی سفیان وآل زیاد وآل مروان إلی یوم القیامه.

شبنه ۲/۱۱/۹۵

بیان شد که عامه روایاتی را برای خلافت ابوبکر اقامه کرده اند. برخی از این روایات از جانب پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم می باشند و برخی دیگر از جانب حضرت امیر المومنین علیه السلام می باشند که ایشان بر افضلیت ابوبکر اعتراف نموده اند.

ابن ابی الحدید در کتاب خویش می نویسد: احدی از عامه قائل نیست که خلاف ابوبکر، به نص پیامبر بوده است.[۱]  اما در این که امیر المومنین علیه السلام افضل است یا ابوبکر اختلاف وجود دارد. جماعتی می گویند که امیر المومنین افضل می باشند و برخی می گویند ابوبکر افضل می باشد و برخی دیگر می گویند فضیلت خلفا به ترتیب خلافت آنها می باشد یعنی افضل از تمام خلفا ابوبکر است بعد عمر و بعد عثمان و بعد امیر المومنین علی علیه السلام، و بعد به بیان وجه فضلیت پرداخته است.

در این جلسه به این مسئله می پردازیم که عامه روایاتی را از امیر المومنین علیه السلام نقل نموده اند که ایشان می فرمایند: ابوبکر در مسئله خلافت بر من اولی می باشد و به همین جهت خلافت را ترک نمودم. این روایات را مرحوم علامه امینی (قدس الله نفسه الزکیه) در جلد هشت کتاب الغدیر نقل می نمایند.

ابن ابی الحدید از این روایات، دو روایت را در کتاب خویش نقل نموده است یکی از آن دو عبارت است از اینکه ابوسفیان به خدمت امیر المومنین علیه السلام رسید و عرض کرد که چرا نشسته ای و اقدامی نمی کنی، خلافت را بدست ارذل افراد داده اند، مولانا امیر المومنین فرمودند که اگر نبود که ابوبکر را اولی می دیدم، خلافت را ترک نمی کردم.[۲] مقصود از اینکه فرمودند اگر اولی نمی دیدم یعنی اگر از خود اولی نمی دیدم.

مرحوم علامه امینی (رضوان الله تعالی علیه) این روایات را در جلد هشت کتاب الغدیر نقل فرموده اند. ایشان در باب ثناء أمیر المؤمنین علیه السلام على الخلیفه روایتی را از ابن الجوزی نقل می فرمایند که قال علیّ علیه السلام: لمّا قبض رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم نظرنا فی أمرنا فوجدنا النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم قد قدّم أبا بکر فی الصلاه، فرضینا لدنیانا من رضی رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم لدیننا فقدّمنا أبا بکر. [۳]

به این مضمون روایت دیگری را نیز نقل می فرمایند که قال علیّ: قدّم رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم أبا بکر یصلّی بالناس و قد رأى مکانی و ما کنت غائباً و لا مریضاً، و لو أراد أن یقدّمنی لقدّمنی، فرضینا لدنیانا من رضیه رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم لدیننا. [۴]

(همچنین در باب «احادیث تعزى الى امیر المؤمنین علیه السلام فى حق ابى بکر» مرحوم علامه امینی «قدس سره» روایاتی را نقل فرموده اند)

عن علیّ مرفوعاً: أتانی جبرئیل فقلت: من یهاجر معی؟ قال: أبو بکر، ویلی أمر أُمّتک من بعدک و هو أفضل أُمّتک من بعدک.[۵]

عن علیّ: دخلنا على رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم فقلنا: یا رسول اللَّه ألا تستخلف؟ فقال: إن یعلم اللَّه فیکم خیراً استعمل علیکم خیرکم. فعلم اللَّه فینا خیراً فاستعمل علینا أبا بکر.[۶]

عن علیّ مرفوعاً: الخلیفه بعدی أبو بکر و عمر ثمّ یقع الاختلاف.[۷]

عن علیّ مرفوعاً: یا أبا بکر إنّ اللَّه أعطانی ثواب من آمن به منذ خلق آدم إلى أن بعثنی، و إنّ اللَّه أعطاک ثواب من آمن بی منذ بعثنی إلى أن تقوم الساعه.[۸]

عن علیّ مرفوعاً: یا علیّ سألتُ اللَّه ثلاثاً أن یقدّمک فأبى عَلَیَّ إلّا أن یقدّم أبا بکر.[۹]

عن علیّ: لم یمت رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم حتى أسرّ إلیّ أنّ أبا بکر سیتولّى بعده ثمّ عمر ثمّ عثمان ثمّ أنا.[۱۰]

و سایر روایاتی که مرحوم علامه امینی «قدس سره» در این باب نقل فرموده اند.

از این روایات می تواند جواب داد که اگر امیر المومنین علیه السلام ابوبکر را از خویش اولی می دانسته است به نحوی که حتی از پیغمبر در خواست نموده اند که باید ابوبکر را مقدم بدارید، پس به چه دلیل این خطبه شقشقیه را بیان فرموده اند.

باید در نظر داشت که ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خویش، این گونه بیان می دارد که برخی می گویند تمام کتاب نهج البلاغه، سخنان امیر المومنین علیه السلام نمی باشد بلکه قسمتی از این کتاب، سخنان دیگران است و به ایشان نسبت داده شده است و این سخنان موضع می باشد. ابن ابی الحدید از این اشکال جواب می دهد که اگر قرار باشد این گونه سخن بگویید دیگر نمی توان به سخن کسی تمسک چست مثلا اگر سخنی از ابوبکر بیاید می توان گفت که قسمتی از این سخن برای ابوبکر است و قسمتی دیگر برای شخص دیگری است. بنابر تمام این نهج البلاغه برای امیر المومنین علیه السلام است. [۱۱]

پس بنابر این کلام، خطبه شقشقیه از کلمات امیر المومنین علیه السلام می باشد. حضرت در این خطبه بیان می فرمایند:[۱۲] فضائل مثل سیل بر من سرازیر می شود. ابن ابی الحدید می گوید حضرت پا را از این کلام فراتر می گذارند و می فرمایند «وَ لَا یَرْقَى إِلَیَّ الطَّیْر» چرا که سیل در فلات و در جایی که کمی پستی و بلندی دارد جاری می شود اما از پایین به بالا رفتن سخت می باشد و نیز حضرت می فرمایند: «طَفِقْتُ أَرْتَئِی بَیْنَ أَنْ أَصُولَ بِیَدٍ جَذَّاء». این جملات به چه معناست.

ابن ابی الحدید اعتراف می کند که قطعا امیر المومنین علیه السلام از خلافت ابوبکر ناراحت بوده است و خود را اولی می دانسته است.[۱۳] این جا سوالی پیش آید که آقای ابن ابی الحدید شما که می گویید نهج البلاغه کلمات امیر المومنین علیه السلام است و اعتراف می کنید که امیر المومنین خود را اولی می دانسته است پس به چه دلیل روایاتی را نقل می کنید که امیر المومنین خلیفه را اولی می دیده است!؟ در مقابل علم، روایت نقل می کنی؟

بله یک وقت می گویید ابوبکر اولی به خلافت بوده است اما یک وقت می گویید امیر المومنین علیه السلام او را اولی می دیده است، این کلام و این روایات با خطبه شقشقیه نمی سازد.

بعد ابن ابی الحدید می گویید: شیعیان می گویند علت اینکه امیر المومنین علیه السلام ناراحت بود این است که بر ولایت و امامت و خلافت حضرت، نص از جانب حضرت رسول صل الله علیه و آله وجود داشته است اما ما عامه می گوییم این خطبه دلالت می کند که ایشان خود را اولی نسبت به دیگر خلفاء می دانسته است لذا ناراحت بودند که چرا خلافت به غیر اهل خود، واگذار شده است.

و در ادامه بیان می دارد که وقتی امیر المومنین علی علیه السلام با خلفاء جنگ نکرده است حتی فکر جنگ را نداشته است پس به چه دلیل فرموده است «أَرْتَئِی بَیْنَ أَنْ أَصُولَ بِیَدٍ جَذَّاء»؟ از این کلام جواب می دهد که اگر چه ظهور این کلام در جنگ است اما مقصود حضرت این است که أصُول به بحث و برهان.

امیر المومنین علیه السلام فکر می کردند که اولی می باشد اما مردم گمان می کردند که ابوبکر اولی می باشد، پس منافات ندارد که حضرت بخواهند افکار مردم را درست کنند. تخطئه حاکم مسلمین اشکال ندارد بلکه جنگ با وی اشکال دارد بنابر این مقصود ایشان که از اینکه فرموده اند « بِیَدٍ جَذَّاء» این می باشد که اگر آنها بحث می کردم قبول نمی کردند، نه اینکه یار و یاوری برای جنگ کردن ندارم.[۱۴]

باید توجه داشت که ابن ابی الحدید در ابتدای شرح خود می گوید ما تمام کسانی را که در جنگ جمل با امیر المومنین جنگ کرده اند را اهل جهنم می دانیم به دلیل اینکه خروج بر حاکم مسلمین کرده اند الا عایشه و طلحه و زبیر چرا که این سه تن بعد توبه نموده اند کما اینکه تمام افراد جنگ نهروان و خوارج، اهل جهنم می باشند.[۱۵]

پس تا به اینجا این مطلب مسلم است که این روایاتی که میگویند امیر المومنین علی علیه السلام، با خلفاء مخالفت نکرده اند و خلافت را ترک ننمودند الا اینکه ابوبکر را اولی می دیدند، کذب می باشند لذا ابن ابی الحدید اگر انصاف می داشت بعد از نقل این روایات باید بیان می نمود که این روایت درست نمی باشد و شاهد بر این مطلب خطلبه شقشقیه می باشد.

جواب دوم: سوال می پرسیم که امیرالمومنین علیه السلام جزء عدول صحابه می باشد یا جزء فساق آنها؟ قطعا ابن ابی الحدید می گوید که جزء عدول می باشد، اصلا بنابر نظر عامه در میان صحابه، فاسق وجود ندارند.

در این صورت، سوال دیگر مطرح می کنیم که با توجه به اینکه شما حضرت را عادل می دانید پس به چه دلیل ایشان ناراحت بوده اند آیا علت ناراحتی ایشان هوای نفس بوده است یا پیش خود و خدا، صلاح مسلمین را می خواسته اند؟ باید جواب داد که قطعا هوای نفس نداشته اند چرا که هوای نفس با عدالت نمی سازد.

شما می گویید حضرت خوف این را داشته اند که بحث نمایند اما نتوانند مردم و خلفاء را قانع کنند چرا که مردم و خلفاء بیم این را می دادند که در صورت به خلافت رسید حضرت، امور مسلمین آشفته شود بنابر این ابوبکر را مقدم داشته اند، حال این سوال پیش می آید که با توجه به اینکه حضرت عادل بوده اند آیا حضرت علی علیه السلام به اندازه اوساط مردم، دانا بوده اند یا خیر؟ شما خود اعتراف می کنید که حضرت اولی بوده است نه تنها در ثواب بلکه در علم نیز از دیگران اولی بوده اند[۱۶]، پس چرا دیگران جمع نشدن تا با حضرت به بحث بپردازند یا حضرت آنها را قانع می نمودند یا لا اقل آنها حضرت را قانع می کردند

تا جایی که ما دیدیم و اطلاع داریم بین حضرت و ابوبکر بحث و مناظره زیاد اتفاق افتاده است اما یک روایت وجود ندارد که در یکی از مناظره ها به حضرت عرض نماید که اگر چه شما اولی می باشد اما به این دلیل و به این دلیل فعلا صلاح نیست شما حاکم شوید. وقتی حضرت هوای نفس نداشته اند و دارای هوش و استعداد بالایی بوده اند اگر استدلال آنها مورد قبول می بود قطعا قبول می فرمودند. بنابر این معلوم می شود که آنها حرفی برای گفتن نداشته اند.

زمانی که آنها در شورای سقیفه برای جانشینی حضرت رسول بحث می کردند قطعا در ذهنشان بوده است که بعدا حضرت امیر المومنین مدعی می شوند، پس به چه دلیل منتظر حضرت نشده اند تا ایشان بیایند و با یکدیگر بحث کنند تا یا آنها حضرت را قانع نمایند یا حضرت آنها را قانع کنند.

رابعا اگر این روایاتی که شما از امیر المومنین در فضیلت ابوبکر نقل می کنید صحیح باشند پس به چه دلیل حضرت مانع از حضرت زهرا سلام الله علیها نشدن و به ایشان نفرمودند که نباید مقابل ابوبکر به ایستی. به چه دلیل وقتی حضرت زهرا سلام الله علیها مطالبه ارث و فدک را کردند، حضرت به ایشان نفرمود که ابوبکر می گوید از حضرت رسول صل الله علیه و آله شنیده است که ایشان فرموده اند نحن معاشر الانبیاء لا نورث، پس به چه دلیل طلب ارث می کنی.

نکته پنجم این است که تمام این روایات را از حضرت علی علیه السلام نقل می کنید بلکه در یک روایت ـ علی ما نقل ـ حضرت می فرمایند که حضرت رسول در گوشم این سخن را گفتند، حال این سوال پیش می آید که به چه دلیل حضرت رسول صل الله علیه و آله ـ کما اینکه خود عامه نقل کرده اند ـ به نحو علنی و آشکار و در بین مردم بیان می فرموده اند که حضرت علی علیه السلام افضل و اولی می باشد کما اینکه خود ابن ابی الحدید می گوید اگر روایت طائر مشوی[۱۷] صحیح باشد دلالت می کند که حضرت علی علیه السلام احب اخلق می باشد[۱۸]، در حالی که وقتی می خواستند بفرمایند، ابوبکر اولی به خلافت است فقط در گوش حضرت علی علیه السلام فرموده اند؟

اگر معلمی از ذکاوت و تقوی یکی از شاگردان، بسیار تعریف و تمجید کند، ممکن است که دیگر گمان کنند که بعد از استاد، این شاگرد احق به تدریس می باشد. اگر مقصود استاد این نباشد باید در جاهای مختلف بگوید که مقصود من این نیست که بعد از من ایشان، کرسی تدریس را داشته باشند.

به چه دلیل پیغمبر خدا صل الله علیه و آله حتی یک مرتبه در ملأ عام و میان مردم نفرمودند که بعد از من خلیفه ابوبکر است؟

به چه علت وقتی در روز عید غدیر، ـ کما اینکه عامه نقل کرده اند ـ عمر و ابوبکر و ابو عبیده جراح اعتراض کردند که یا رسول الله اینکه می فرمایید حضرت علی علیه السلام را به لقب امیر المومنین مورد خطاب قرار دهیم از جانب خداوند می باشد یا شما می فرمایید و حضرت جواب دادند، از جانب خداوند سبحان است، اشاره ای نفرمودند که البته بعد از من، ابوبکر خلیفه است؟

اگر پیغمبر خدا صل الله علیه و آله شخصی را برای بعد از خود نصب نفرموده اند تا موجب اختلاف بین مسلمین نشود پس به چه دلیل در مواقع گوناگون به نحوی بر خورد نموده اند که موجب اختلاف شده است؟

کسی توهم نکند اینکه ابوبکر به جای پیغمبر نماز خوانده است، تایید اشکار و علنی پیغمبر، نسبت به خلافت ابوبکر بوده است، چرا که نماز خواند ابوبکر هیچ دلالتی بر جانشینی و خلافت ابوبکر ندارد کما اینکه اگر طلبه ای که متدین باشد در جایی که مراجع نماز می خوانند یک مرتبه نماز بخواند دلالت نمی کند که او مرجع می باشد و شخصیتی همچون حضرت آیت الله وحید خراسانی مرجع نمی باشد، ایشان نیاز ندارند که در آنجا نماز بخواند

علاوه بر اینکه یکبار در جای پیغمبر نماز خواند کجا، و اینکه در روز غدیر حضرت رسول صل الله علیه و آله تمام حجاج را جمع کنند و بفرمایند «من کنت مولاه فعلی مولاه» و در یک حدیث دیگر بفرمایند « اللهم ائتنی بأحب خلقک إلیک و إلیّ یأکل معی من هذا الطائر، فجاء علی علیه السّلام‏» و مثال این روایات که خود عامه نیز نقل کرده اند کجا.

مضافا به اینکه در قضیه ی نماز ابوبکر، پیغمبر نفرمودند که ابوبکر خلیفه است بلکه نقلی که شده است این می باشد که امیر المومنین فرمودند که وقتی پیغمبر خدا صل الله علیه و آله ابوبکر را در نماز مقدم ساخت ما نیز او را برای دنیای خود، مقدم داشتیم.

لذا جا دارد که سوال کنیم که اگر امیر المومنین علیه السلام ابوبکر را در امور دنیوی مقدم داشته اند، پس نزاع ایشان با ابوبکر بر سر چه چیزی بوده است. عامه و شیعه قبول دارند که لا اقل در ابتدای خلافت ابوبکر، امیر المومنین بیعت نکرده اند، اگر در امور دنیا ابوبکر را مقدم داشته اند پس به چه دلیل بیعت نکرده اند؟ علت بیعت نکردن ایشان چه بوده است؟

پس این روایات قطعا غلط می باشد علاوه بر اینکه هیچ کدام از آنها سند ندارند کما اینکه ابن ابی الحدید می گوید اگر کسی بگوید این روایات صحیح می باشد مثل این می ماند که اجتماع نقضین را جایز می دانند.

کسی توهم نکند که ابن ابی الحدید، بی سواد می باشد یا اینکه شیعه بوده است و در حال تقیه به سر می برده، بلکه ایشان، یکی از متکلمین عامه می باشد که در قوت استدلال بی نیز می باشد و بسیار معاند بوده است منتهی به خاطر هوشی که داشته است در میان کلمات خود، چند امتیاز بیان کرده است تا به عناد و سخن گفتن از روی حب و بغض، متهم نشود.

پس خلاصه بحث امروز این شده که این روایاتی که عامه نقل کرده اند دارای این اشکالات می باشد لذا باید گفت این روایات صحیح نمی باشد و موضع می باشند یا اینکه نستجیر بالله مستلزم ظلم از جانب امیر المومنین علیه السلام و پیغمبر اسلام صل الله علیه و آله و خداوند سبحان می باشد چرا که حضرت رسول صل الله علیه و آله می فرمایند که این سخنان از جانب خداوند می باشند.

و صل الله علی محمد و آله الطاهرین

[۱] اتفق شیوخنا کافه رحمهم الله المتقدمون منهم و المتأخرون و البصریون و البغدادیون على أن بیعه أبی بکر الصدیق بیعه صحیحه شرعیه و أنها لم تکن عن نص و إنما کانت بالاختیار الذی ثبت بالإجماع و بغیر الإجماع کونه طریقا إلى الإمامه (شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید، ج‏۱، ص: ۷)

[۲] و روى أحمد بن عبد العزیز قال‏ جاء أبو سفیان إلى علی ع فقال ولیتم على هذا الأمر أذل بیت فی قریش أ ما و الله لئن شئت لأملأنها على أبی فصیل خیلا و رجلا فقال علی ع طالما غششت الإسلام و أهله فما ضررتهم شیئا لا حاجه لنا إلى خیلک و رجلک لو لا أنا رأینا أبا بکر لها أهلا لما ترکناه‏ (شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید، ج‏۲، ص: ۴۵)

[۳] الغدیر، العلامه الأمینی ،ج‏۸،ص:۵۴

[۴]  الغدیر، العلامه الأمینی ،ج‏۸،ص:۵۵

[۵] الغدیر، العلامه الأمینی ،ج‏۸،ص:۵۷

[۶] الغدیر، العلامه الأمینی ،ج‏۸،ص:۵۹

[۷] الغدیر، العلامه الأمینی ،ج‏۸،ص:۵۶

[۸] الغدیر، العلامه الأمینی ،ج‏۸،ص:۶۰

[۹] الغدیر، العلامه الأمینی ،ج‏۸،ص:۵۶

[۱۰] الغدیر، العلامه الأمینی ،ج‏۸،ص:۵۶

  [۱۱] شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۱۰ صفحه ۱۲۷: وإنما ذکرت هذا ، لان کثیره من أرباب الهوى یقولون : إن کثیرا من نهج البلاغه کلام محدث صنعه قوم من فصحاء الشیعه ، وربما عزوا بعضه إلى الرضى أبى الحسن أو غیره ، وهؤلاء أعمت العصبیه أعینهم فضلوا عن النهج الواضح ، ورکبوا بنیات الطریق ، ضلالا وقله معرفه بأسالیب الکلام .

وأنا أوضح لک بکلام مختصر ما فی هذا الخاطر من الغلط فأقول : لا یخلوا إما أن یکون کل نهج البلاغه مصنوعا منحولا ، أو بضعه .

والأول باطل بالضروره ، لأنا نعلم بالتواتر صحه إسناد بعضه إلى أمیر المؤمنین علیه السلام ، وقد نقل المحدثون ، کلهم أو جلهم – والمؤرخون کثیرا منه ، ولیسوا من الشیعه لینسبوا إلى غرض فی ذلک .

والثانی : یدل على ما قلناه ، لان من قد أنس بالکلام والخطابه ، وشدا طرفا من علم البیان ، وصار له ذوق فی هذا الباب ، لابد أن یفرق بین الکلام الرکیک ، والفصیح ، وبین الفصیح والأفصح ، وبین الأصیل والمولد ، وإذا وقف على کراس واحد یتضمن کلاما لجماعه من الخطباء أو لاثنین منهم فقط ، فلا بد أن یفرق بین الکلامین ، ویمیز بین الطریقین، … وأنت إذا تأملت نهج البلاغه وجدته کله ماء واحدا ، ونفسا واحدا ، وأسلوبا واحدا ، کالجسم البسیط الذی لیس بعض من أبعاضه مخالفا لباقی الألفاظ فی الماهیه ، وکالقرآن العزیز ، أوله کوسطه ، وأوسطه کآخره ، وکل سوره منه ، وکل آیه مماثله فی المأخذ والمذهب والفن والطریق والنظم لباقی الآیات والسور .

ولو کان بعض نهج البلاغه منحولا ، وبعضه صحیحا لم یکن ذلک کذلک ، فقد ظهر لک بالبرهان الواضح ضلال من زعم أن هذا الکتاب أو بعضه منحول إلى أمیر المؤمنین علیه السلام

[۱۲]  «أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ابْنُ أَبِی قُحَافَهَ وَ إِنَّهُ لَیَعْلَمُ أَنْ مَحَلِّی مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ وَ لَا یَرْقَى إِلَیَّ الطَّیْر»

[۱۳] و أما أصحابنا رحمهم الله فلهم أن یقولوا إنه لما کان أمیر المؤمنین ع هو الأفضل و الأحق و عدل عنه إلى من لا یساویه فی فضل و لا یوازیه فی جهاد و علم و لا یماثله فی سؤدد و شرف ساغ إطلاق هذه الألفاظ و إن کان من وسم بالخلافه قبله عدلا تقیا و کانت بیعته بیعه صحیحه أ لا ترى أن البلد قد یکون فیه فقیهان أحدهما أعلم من الآخر بطبقات کثیره فیجعل السلطان الأنقص علما منهما قاضیا فیتوجد الأعلم و یتألم و ینفث أحیانا بالشکوى و لا یکون ذلک طعنا فی القاضی و لا تفسیقا له و لا حکما منه بأنه غیر صالح بل للعدول عن الأحق و الأولى و هذا أمر مرکوز فی طباع البشر و مجبول فی أصل الغریزه و الفطره فأصحابنا رحمهم الله لما أحسنوا الظن بالصحابه و حملوا ما وقع منهم على وجه الصواب و أنهم نظروا إلى مصلحه الإسلام و خافوا فتنه لا تقتصر على ذهاب الخلافه فقط بل و تفضی إلى ذهاب النبوه و المله فعدلوا عن الأفضل الأشرف الأحق إلى فاضل آخر دونه فعقدوا له احتاجوا إلى تأویل هذه الألفاظ الصادره عمن یعتقدونه فی الجلاله و الرفعه قریبا من منزله النبوه فتأولوها بهذا التأویل و حملوها على التألم للعدول عن الأولى. (شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید، ج‏۱، ص: ۱۵۷)

[۱۴] فهو ع قال طفقت أرتئی بین أن أذکر لهم فضائلی علیهم و أحاجهم بها فیجیبونی بهذا الضرب من الجواب الذی تصیر حجتی به جذاء مقطوعه و لا قدره لی على تشییدها و نصرتها و بین أن أصبر على ما منیت به و دفعت إلیه‏ (شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید، ج‏۱، ص: ۱۵۸)

[۱۵] أما أصحاب الجمل فهم عند أصحابنا هالکون کلهم إلا عائشه و طلحه و الزبیر رحمهم الله فإنهم تابوا و لو لا التوبه لحکم لهم بالنار لإصرارهم على البغی. و أما عسکر الشام بصفین فإنهم هالکون کلهم عند أصحابنا لا یحکم لأحد منهم إلا بالنار لإصرارهم على البغی و موتهم علیه رؤساؤهم و الأتباع جمیعا.و أما الخوارج فإنهم مرقوا عن الدین بالخبر النبوی المجمع علیه و لا یختلف أصحابنا فی أنهم من أهل النار. (شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید، ج‏۱، ص: ۹)

[۱۶] قد ذکرنا فی کتبنا الکلامیه ما معنى الأفضل و هل المراد به الأکثر ثوابا أو الأجمع لمزایا الفضل و الخلال الحمیده و بینا أنه ع أفضل على التفسیرین معا و لیس هذا الکتاب موضوعا لذکر الحجاج فی ذلک أو فی غیره من المباحث الکلامیه لنذکره و لهذا موضع هو أملک به. (شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید، ج‏۱، ص: ۹)

[۱۷] کان عند النبیّ صلّى اللّه علیه و سلم طیر، فقال: «اللّهمّ ائتنى بأحب خلقک إلیک یأکل معى هذا الطیر»، فجاء على فأکل معه. قال أبو عیسى: هذا حدیث غریب لا یعرف من حدیث السدى إلّا من هذا الوجه.

[۱۸] و قال البغدادیون قاطبه قدماؤهم و متأخروهم کأبی سهل بشر بن المعتمر و أبی موسى عیسى بن صبیح و أبی عبد الله جعفر بن مبشر و أبی جعفر الإسکافی و أبی الحسین الخیاط و أبی القاسم عبد الله بن محمود البلخی و تلامذته إن علیا ع أفضل من أبی بکر. و إلى هذا المذهب ذهب من البصریین أبو علی محمد بن عبد الوهاب الجبائی أخیرا و کان من قبل من المتوقفین کان یمیل إلى التفضیل و لا یصرح به و إذا صنف ذهب إلى الوقف فی مصنفاته و قال فی کثیر من تصانیفه إن صح خبر الطائر فعلی أفضل‏ … و أما نحن فنذهب إلى ما یذهب إلیه شیوخنا البغدادیون من تفضیله ع‏ (شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید، ج‏۱، ص: ۷)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *