عقاید-متن جلسه پنجم

بسم الله الرحمن الرحیم

وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین

اللهم کن لولیّک الحجّه بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعه وفی کلّ ساعه ولیّا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه أرضک طوعا وتمتّعه فیها طویلا.

اللهم العن أوّل ظالم ظلم حقّ محمّد وآل محمّد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العن العصابه التی جاهدت الحسین وشایعت وبایعت وتابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا.

السلام علیک یا أبا عبد الله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله أبدا ما بقیت وبقی اللیل والنهار ولا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتکم، السلام علی الحسین وعلی علیّ بن الحسین وعلی أولاد الحسین وعلی أصحاب الحسین.

اللهم خصّ أنت أوّل ظالم باللعن منی وابدء به أولا ثم العن الثانیَ والثالث والرابع اللهم العن یزید خامسا والعن عبید الله بن زیاد وبن مرجانه وعمر بن سعد وشمرا وآل أبی سفیان وآل زیاد وآل مروان إلی یوم القیامه.

جلسه۵ شبنه ۹/۱۱/۹۵

بحثی که شنبه ها به آن می پردازیم، پیرامون مطاعن خلاف می باشد. امکان دارد به ذهن شخصی خطور کند که این بحث هایی که تا کنون مطرح کرده اید چه ربطی به مطاعن آنها دارد؟ جواب این توهم واضح است چرا که بزرگترین گناه و بزرگترین ظلم این می باشد که انسان ادعای خلیفه اللهی و جانشینی پیغمبر کند و موجب گمراهی مردم شود.

قرآن کریم می فرماید: «الَّذِینَ‏ یَکْتُمُونَ‏ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَیِّناتِ وَ الْهُدى‏ مِنْ بَعْدِ ما بَیَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِی الْکِتابِ أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ» اگر کسی بینات و ادله ای را که برای تبین حق در دست دارد مخفی کند و به مردم نگوید و مردم گمراه شوند، چنین شخصی مورد لعن خداوند سبحان قرار می گیرد

حال اگر این شخص بعد از کتمان، خود ادعی خلافت نماید به طور اولی مورد لعن خداوند قرار می گیرد. یک وقت انسان کتمان می کند، اما یک وقت علاوه بر کتمان، خود را مقدم و جلو می اندازد، لذا تمام مطاعن ابوبکر، عمر و عثمان که ان شاء الله بعدا بیان خواهد شد در مقابل مساله ی غصب خلافت، قابل قیاس نمی باشند.

بیان شد که اگر چه ابن ابی الحدید می گوید که تمام عامه قائل هستند که خلافت ابوبکر به نص نبوده است لیکن برخی روایاتی را برای خلافت ابوبکر نقل کرده اند. ما آن روایات را ذکر نمودیم و جواب آنها را نیز بیان کردیم.

امروز ان شاء الله وارد این بحث می شویم که ابوبکر به چه شکل به خلافت رسید، آیا به شورا بوده است یا به اجماع بوده است یا به نحوی دیگری انتخاب شده است؟

بهترین کتابی که این مساله را به نحو مستوفی بیان نموده، شرح المقاصد تفتازانی می باشد. ایشان در کتاب خود فصلی را در مورد امامت قرار داده است.

تفتازانی در ابتدای بحث خود می گوید: بحث امامت باید در فقه بحث شود چرا که لازم نیست کسی اعتقاد داشته باشد که ابوبکر، خلیفه می باشد بلکه باید عملا از او اطاعت کند، بنابر این بحث امامت یکی از فروع فقه به حساب می آید.[۱]

در بحث اعتقادی یک نکته بسیار مهم می باشد، خیلی ها از این نکته غافل شده اند و ما این نکته را از امام صادق علیه السلام آموختیم، حضرت به زندیقی که وجود خدا را منکر بود فرمودند اگر فرض کنیم نستجیر بالله خدا و قیامت نباشد ما ضرر نکرده ایم بلکه زندگی خود را گذرانده ایم اما اگر خدا و قیامت باشد تکلیف شما که اعتقاد ندارید چه می شود؟

در بحث امامت نیز اینگونه است. کسی نمی تواند شیعیان را توبیخ کند که به چه دلیل ابوبکر را قبول ندارید، همان گونه جامع المقاصد می گوید اعتقاد به خلافت ابوبکر لازم نمی باشد بلکه فقط از وی باید اطاعت کرد. بنابر این نمی توان به شیعیان گفت که چهار چوب اعتقادات شما درست نمی باشد اما شیعیان می توانند به دیگر بفرمایند اعتقادات شما درست و صحیح نمی باشد.

لذا به نظر ما، بحث هایی که در مورد خلافت ابوبکر می شود غلط می باشد به دلیل اینکه خود عامه می گویند التزام به خلافت ابوبکر لازم نمی باشد اما بحث تبعیت و اطاعت عملی از او نیز فایده ای ندارد چرا که باز خود عامه می گویند اگر خلیفه اشتباه کند لازم نیست از وی اطاعت کنیم اما اگر روایتی را نقل کند باید سند آن را بررسی نماییم.

بنابر این بحث، باید فقط بر سر خلافت امیر المومنین علی علیه السلام متمرکز شود چرا که شیعه مدعی است که باید التزام و اعتقاد به خلافت و امامت حضرت داشته باشیم. باید علمای شیعه این مساله در بحث هایی که می کنند بپروراند.

کسی را ندیده ام که بگوید اعتقاد به خلافت ابوبکر لازم است. همچنین لازم نیست کسی اعتقاد داشته باشد که خلفا و صحابه عادل می باشد به دلیل اینکه آن چه لازم است، این می باشد که مردم باید آثار عدالت را بار کنند نه اینکه اعتقاد داشته باشد حداکثر چیزی که بتوان گفت این است که اگر کسی عدالت خلفا را قبول نداشته باشد گناه صغیره انجام داده است.

هیچ روایتی وجود ندارد که بگوید باید اعتقاد به عدالت داشته باشیم کما اینکه در بحث اصول مطرح می شود که موافقت التزامیه لازم نیست، لذا فقط باید آثار عدالت بار شود.

تفتازانی می گوید ما قبول نداریم که مساله امامت از اصول دین باشد بلکه از فروع دین است اما چون شیعیان امامت را جزء اصول به حساب می آورند ما نیز در اصول به آن می پردازیم

ایشان چنان دقیق و معاندانه، ادله بحث امامت را کنار یکدیگر قرار داده است که کسی نتوان به هیچ یک از خلفا اشکال وارد کند. تفتازانی اول به بیان صفاتی می پردازد.

متن ایشان به دین شرح است:

«وقد ذکر فی کتبنا الفقهیه أنه لا بد للأمه من إمام یحیی الدین و یقیم السنه وینتصف للمظلومین و یستوفی الحقوق و یضعها مواضعها و یشترط أن یکون مکلفا مسلما عدلا حرا ذکرا مجتهدا شجاعا ذا رأی و کفایه سمیعا بصیرا ناطقا قریشیا فإن لم یوجد من قریش من یستجمع الصفات المعتبره و لی کنانی فإن لم یوجد فرجل من ولد إسماعیل فإن لم یوجد فرجل من العجم و لا یشترط أن یکون هاشمیا و لا معصوما ولا أفضل من یولى علیهم»[۲]

یعنی لازم نیست از رعیت خویش اعلم باشد. به عبارت دیگر لازم نیست به لحاظ علمی و فکر و استعداد و تدبیر امور از دیگران بالاتر باشد.

«و تنعقد الإمامه بطرق:

أحدها بیعه أهل الحل و العقد من العلماء و الرؤساء و وجوه الناس الذین یتیسر حضورهم من غیر اشتراط عدد» اینکه گفته می شود باید اجماع رخ دهد صحیح نمی باشد بلکه ملاک به تعداد افراد نمی باشد «و لا اتفاق من فی سائر البلاد» همچنین لازم نیست تمام اهل الحل و العقد مدینه جمع شوند کما اینکه لازم نیست از سایر شهرها حضور داشته باشند «بل لو تعلق الحل و العقد بواحد مطاع کفت بیعته» بلکه اگر یک نفر از اهل الحل العقد بیعت کند به نحوی که دیگران به حرف و سخن او گوش فرا دهند، امامت منعقد می شود.

«و الثانی استخلاف الإمام و عهده» امام او را تعیین کند. با این کلام تفتازانی می خواهد خلافت عمر را درست نماید «و جعله الأمر شورى بمنزله الاستخلاف» با این بیان خلافت عثمان درست می شود. یعنی کما اینکه با تعیین امام سابق، امامت امام لاحق درست می شود اگر امام، تعیین امام لاحق را به شوری بسپارد با تعیین شوری، امام لاحق تعیین می شود « إلا أن المستخلف غیر متعین» الا اینکه در این صورت دیگر مستخلف و امام لاحق معلوم نمی باشد «فیتشاورون و یتفقون على أحدهم.

«وإذا خلع الإمام نفسه» اگر امامی از منصب امامت استعفاء کند «کان کموته فینتقل الأمر إلى ولی العهد» مثل این می ماند که فوت کند لذا امامت به ولی العهد او منتقل می شود.

«و الثالث القهر والاستیلاء» اگر کسی کودتا کند و به حکومت و خلافت برسد «فإذا مات الإمام و تصدى للإمامه من یستجمع شرائطها من غیر بیعه و استخلاف» شخصی با او بیع نکرده باشد و یا امام سابق او را تعیین نکرده باشد «و قهر الناس بشوکته» اما به خاطر قدرتی که دارا می باشد بر سایر مردم غلبه پیدا کرد «انعقدت الخلافه له» خلیفه می شود «و کذا إذا کان فاسقا أو جاهلا على الأظهر» ولو اینکه انسانی دزد و جاهل باشد «إلا أنه یعصى بما فعل» و تنها عصیان کرده است. یعنی با اینکه خلیفه می باشد اما مثلا دزد، زانی نیز هست. تمام اینها مانع از اینکه خلیفه باشد نمی شوند. «و لا یعتبر الشخص إماما بتفرده بشروط الإمامه» لازم نیست که یک نفر تمام شرایط امامت را دارا باشد بلکه اگر تعدادی از آن شرایط را دارا باشد برای اینکه بخواهد امام باشد، کافی است.

«و یجب طاعه الإمام مالم یخالف حکم الشرع سواء کان عادلا أو جابرا» اگر امامی، خود نماز نمی خواند و یا زانی می باشد اما به خلاف شرع دستور نمی دهد باید از او اطاعت نمود.

«و لا یجوز نصب إمامین فی وقت واحد على الأظهر و إذا ثبت الإمام بالقهر و الغلبه ثم جاء آخر فقهره انعزل و صار القاهر إماما» اگر شخصی بر امام حاضر غلبه پیدا کند آن شخص امام می شود «ولا یجوز خلع الإمام بلا سبب» بله مردم نمی توانند بدون سبب امام حاضر را کنار بگذارند «و لو خلعوه لم ینفذ»

«و إن عزل نفسه فإن کان لعجزه عن القیام بالأمر انعزل» اما اگر خود امام به سبب عجزی که دارد کنار برود، از امامت عزل می شود «و إلا فلا»

«و لا ینعزل الإمام بالفسق و الإغماء» امام به وسیله اغماء و فسق از امامت عزل نمی شود «و ینعزل بالجنون و بالعمى و الصمم و الخرس و بالمرض الذی ینسیه العلوم» و اگر مرضی بگیرد که علم خود را از دست بدهد در این صورت از امامت عزل می شود «قال إمام الحرمین و إذا جاور إلى الوقت فظهر ظلمه و غشمه و لم یرعو لزاجر عن سوء صنیعه بالقول فلأهل الحل و العقد التواطؤ على ردعه» اگر حاکم جور، دست از ظلم خویش بر ندارد و آن را اشکار سازد، اهل الحل و العقد در صورتی که اتفاق نمایند می توانند آن را از امامت عزل کنند «و لو بشهر السلاح ونصب الحروب هذا» اگر چه با جنگ و سلاح باشد.

«و لکن لما شاعت بین الناس فی باب الإمامه اعتقادات فاسده و اختلافات بل اختلافات بارده سیما من فرق الروافض و الخوارج و مالت کل فئه إلى تعصبات تکاد تفضی إلى رفض کثیر من قواعد الإسلام و نقض عقاید المسلمین و القدح فی الخلفاء الراشدین مع القطع بأنه لیس للبحث عن أحوالهم و استحقاقهم و أفضلیتهم کثیر تعلق بأفعال المکلفین ألحق المتکلمون هذا الباب بأبواب الکلام» به دلیل اینکه شیعیان و خوارج سخنانی گفته اند که موجب قدح خلفاء می شود، متکلمین مساله امامت را در کتب کلامی مطرح کرده اند و الا اعتقاد به امامت لازم نیست بلکه فقط باید از امام اطاعت نمود. [۳]

استاد: کلمات عامه به سه نحو می باشد که ظاهرا جمع بین آنها مشکل است.

اول: اگر اهل الحل  و العقل شخصی را انتخاب نمایند، آیا بیعت کردن، واجب می شود؟ همان گونه که بیان شد تفتازانی می گوید بله بر مردم واجب است که با او بیعت کنند. دلیل این مطلب را قول و فرمایشی می دانند که از حضرت رسول صل الله علیه و آله و سلم نقل می کنند، حضرت می فرمایند: «لا تجتمع امتی علی الخطأ» یا «علی ضلاله».

در این جا سوالی پیش می آید که اهل الحل و العقل که امت نمی شوند امت به معنای تمام افراد می باشد. در مساله خلافت ابوبکر، چهار نفر بیع کردند. بشیر بن سعد، ابو عبیده جراح، عمر و سالم مولی أبی حذیفه کسانی بودند که با ابوبکر بیعت کردند[۴]. پس امت با ابوبکر بیعت نکرده اند.

در برخی عبارات عامه این گونه آمده است که بعد از بیعت نمودن این چهار نفر بر سایر مردم واجب است که بیعت نمایند اما برخی دیگر گفته اند که حدوثا این چهار تن بیعت کرده اند اما بقاءً سایر مردم نیز بیعت کرده اند و شخصی بر خلافت خلفا اعتراض نکرده است.

لذا می گویند در اول امر اجماع وجود نداشته است اما بعد از بیعت آن چهار تن و نشان دادن راه، تمام مردم بر امر خلافت، تراضی کرده اند و هیچ گروهی مخالفت نکرده اند.

استاد:

در این مقام چهار مطلب وجود دارد که چنانچه آنها حل شوند دیگر نیازی به بحث نمودن در مورد امامت وجود ندارد و خود به خود، بحث امامت حل می شود.

مطلب اول: شروطی که تفتازانی برای خلیفه ذکر کرده است آیا در ابوبکر، وجود داشته است؟

مطلب دوم: در نظر عامه تعیین خلیفه به حدی دارای اهمیت می باشد که هنوز بدن مطهر پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، تغسیل و تدفین نشده است، ابوبکر فریاد می زند که ای مردم بیاید برویم و برای بعد از رسول، به فکر خلیفه باشیم، چرا که تعیین خلیفه بر تدفین حضرت رسول مقدم می باشد[۵].

در برخی از عبارت عامه این گونه آمده است که تعیین خلیفه، واجب عقلی می باشد و در برخی عبارت دیگر آمده است که وجوب تعیین خلیفه، سمعی می باشد و در برخی عبارت دیگر آمده است که وجوب آن، سمعا و عقلا می باشد[۶].

حال باید دید، آیا بیعت مردم بعد از بیعت آن چهار نفر، از روی رغبت بوده است یا آن که مردم به زور، بیعت کرده اند؟ اگر بیعت مردم از روی زور و غلبه باشد دیگر فایده ای ندارد و اجماع محقق نمی شود.

مطلب سوم: آیا تمام افراد با ابوبکر بیعت کرده اند؟

مطلب چهارم: بعد از آنکه خود شما می گویید که پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله، امیر المومنین علی علیه السلام را معرفی نموده اند، به چه دلیل انصار و مهاجرین بر خلافت ابوبکر اعتراض نکرده است؟

[مرحوم مظفر در کتاب دلائل الصدق لنهج الحق و مرحوم سید شرف الدین در کتاب المراجعات و مرحوم علامه امینی در کتاب الغدیر، ادله عامه را بیان نموده اند.

کتاب «تقریب المعارف» که توسط مرحوم حلبی[۷] ـ شاگرد سید مرتضی ـ نوشته شده است را آقای استادی تصحیح کرده و جامع مدرسین آن را چاپ نموده است منتهی بخش آخر کتاب که این مباحث در آنجا بحث شده است را حذف کرده اند و در واقع نصف کتاب را چاپ نموده اند. جناب آقای فارس تبریزیان «الحسون»  ـ اگر زنده اند خداوند عمر با عزت به ایشان عطاء فرماید و اگر به رحمت خداوند رفته اند خداوند با امیر المومنین علی علیه السلام محشورشان نماید ـ همت نموده اند و کتاب را از اول تا به آخر چاپ کرده اند.]

در ابتدا مطلب و سوال چهارم را مورد بررسی قرار می دهیم.

یکی از بحث هایی که باید به طور مفصل مورد بررسی قرار گیرد این است که آیه شریفیه « یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاس‏»[۸] در مدینه منوره و در اواخر عمر مبارک حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم و زمان اقتدار حکومت اسلامی، نازل شده است، حال یک سوال مطرح می شود که حضرت رسول از چه کسی می ترسیده اند.

بر فرض که شان نزول آیه شریفیه در مورد ابلاغ ولایت امیر المومنین نباشد اما بالاخر آیه شریفیه می فرماید حضرت رسول می خواستند یک امر را بیان بفرماید و از واکنش مردم می ترسیدن لذا خداوند به ایشان فرموده اند که من شما را از شر مردم حفظ می کنم.

آیا کسی توهم می کند که حضرت رسول، قصد داشته اند یکی از فروع، مثل زکات را بیان بفرمایند منتهی بیم داشته اند که مردم با ایشان بحث کنند لذا خداوند فرموده اند من به شما قدرت علمی عنایت می کنم، مگر حضرت رسول نستجر بالله قادر به پاسخ گویی نبوده اند!؟ لذا باید دید علت خوف حضرت چه بوده است.

این مطلب، خیلی مهم است که چگونه می شود در مدینه و در مدت کمتر از یک هفته، یک شخص مسلط شود و قدرت پیدا کند. بر فرض که نستجیر بالله امیر المومنین علی علیه السلام را خداوند سبحان نصب نکرده باشد اما چگونه می شود شخصی به قدرت رسد و گروهی بگویند که او انصب به خلافت است ولی یک نفر در مقام اعتراض بر نیاید در حالی که افکار و سلایق مردم مختلف می باشد.

ما این سوال را از عامه می پرسیم که چرا حتی یک نفر اعتراض نکرده است؟ آیا تمام مردم قبول داشته اند که ابوبکر انصب است؟ احتمال چنین حرفی نمی رود چه برسد به این که واقع شده باشد.

اما سوالی دیگری که باید مورد بررسی قرار گیرد این است که در آیه شریفیه آمده است « إِذا جاءَکَ‏ الْمُنافِقُون‏[۹]» که نشان می دهد حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم منافقین را می شناختن پس به چه دلیل منافقون را معرفی نموده اند، به چه دلیل با آنها جنگ ننمود. ایشان با یهود و مشرکین مکه جنگیدند اما با منافقین جنگ نکرده اند، به چه دلیل!؟

اما سوال سومی که باید مورد بررسی قرار گیرد این است که به چه دلیل حضرت رسول صل الله علیه و آله و سلم، به مردم مدینه فرمودند که باید همراه جیش اسامه بروند. ایشان از زمان فوت و شهادت خویش با خبر بوده اند و می دانستند که در زمانی که مردم همراه اسامه می باشند، فوت می نمایند. حتی اگر بگوییم که با خبر نبوده اند، با آن حال و مریضی که داشته اند حداقل احتمال فوت خویش را می دادند، پس چرا امر فرمودند که با اسامه همراه شوید و از مدینه بیرون بروید؟

تمام این شواهد و قرائن را که کنار یکدیگر قرار دهیم به این نتیجه می رسیم که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم از خود مسلمانان خائف بوده اند و الا معنا ندارد که خداوند بفرماید «یعصمک من الناس» و نیز معنا ندارد که ایشان، نام منافقین را برای مردم بیان نکنند.

در روایاتی زیادی که خود عامه نیز نقل کرده اند که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرموده اند بعد از من، فتنه ایجاد خواهد شد[۱۰].

سوال دیگری که عامه باید به آن پاسخ دهند این است که قبل از وفات حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم، چندین مرتبه منافقین شایعه افکنی کردند که ایشان وفات یافته اند، اگر تعیین خلیفه آن قدر مهم است که حتی نمی تواند یک و دو ساعت آن را به تاخیر انداخت تا بدن مطهر حضرت را دفن نمود پس چرا در آن مواقعی که شایع فوت حضرت توسط منافقین پخش می گردید، شخص یا گروهی در صدد نصب خلیفه بر نمی آمد و یا حداقل بعد از آنکه شایع بودن خبر فوت حضرت، آشکار می شد چرا مردم نمی آمد و از ایشان سوال نمی پرسیدن که اگر خدایی نکرده شما از میان ما رفتید، وظیفه ما چه می باشد چرا که «إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُون»‏ [۱۱]

و سوال بعدی این است که چگونه یک روایتی ولو ضعیف نیامده است تا خصوصیات خلیفه بعد از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم را بیان نماید؟ حضرت می دانسته اند که بعد حیات مبارکشان در میان اصحاب فتنه رخ خواهد داد، مگر می شود هیچ نشانه ای را برای خلیفه بعد از خود بیان نکرده باشد!؟

با این سوالاتی که مطرح شد، جواب سوال آخر، داده شد. قطعا جو و فضای آن زمان به نحوی بوده است که کسی جرات اعتراض نداشته است. مگر در بین مردم منافق و هوا خواه وجود نداشته است اگر چنین فضایی وجود نمی داشت، قطعا آنها اعتراض می کردند و می گفتند، چه وجهی وجود دارد که خلافت به ما نرسد. پس معلوم می شود که فضا و جو به نحوی بوده است که امکان اعتراض نداشته اند.

اما اینکه عامه می گویند کسی اعتراض نکرده است، بنابر آن چه خود عامه در کتب خویش نقل نموده اند، صحیح نمی باشد. عامه نقل می کنند قبل از آن که عمر وارد سقیفه شود انصار در آنجا جمع بودند و سعد بن عباده را به عنوان خلیفه تعیین کرده و با وی نیز بیعت کرده بودند[۱۲] و بعد از آن عمر و ابوبکر و ابو عبید جراح آمدند و بعد ابوبکر گفت که باید امیر از قریش باشد و گفت وزیر از شما و امیر از ما[۱۳].

عامه اشکال کرده اند که به چه دلیل انصار با امیر المومنین علیه السلام بیعت نکردند؟ جواب این سوال واضح و روشن است چرا که انصار می خواستند خلیفه از میان آنها انتخاب شود، لذا بعد از آن که نگذاشتن سعد بن عباده خلیفه شود، و وقتی عمر به آنها گفت که بیاید با ابوبکر بیعت کنید، انصار جواب دادند که ما با احدی به غیر از علی علیه السلام بیعت نمی کنیم[۱۴].

سوال دیگری که عامه باید به آن پاسخ دهند این می باشد که به چه علت عمر صبر ننمود تا همه جمع شوند و فورا بیعت کرد و همه را به بیعت وادار نمود، خوب صبر می کرد تا همه جمع شوند، بحث و گفتگو کنند هر قومی دلیل خویش را بیان کند. اگر بگویند که امر خلافت فوری است و باید خلیفه به سرعت انتخاب می شود. جواب می دهیم که چگونه بعد از فوت عثمان، امر به شوری واگذار شد و شوری بعد دو، سه روز خلیفه را تعیین کرد، خوب در اینجا نیز چند روز به تاخیر می افتاد.

مگر ابوبکر در آن دو، سه روز اول چه کرده است که اگر در آن روزها انتخاب نمی شد به ضرر مسلمین می بود. عامه که خود می گویند افراد در آن زمان همه عادل و وظیفه شناس بوده اند، خوب خود صحابه به وظیفه خود عمل می کردند لذا اختلال نظام پیش نمی آمد، مثلا اگر شهر قم یک هفته استاندار و شهدار و … نداشته باشد اما مردم هر یک به وظیفه خود عمل کند، چه مشکلی پیش می آید؟

یک نکته ای که خیلی مهم است این می باشد که عامه می گوید مدت خلافت سی سال بوده است و بعد از امیر المومنین علی علیه السلام خلیفه وجود نداشته است و امثال معاویه امیر می باشند و گفته اند فرق خلیفه با امیر در این می باشد که طاعت از خلیفه واجب می باشد به خلاف امیر.

اشکال دیگری که به عامه کرده اند این است که به چه دلیل باید یک خلیفه انتخاب شود؟ چرا برای هر منطقه یک خلیفه انتخاب نشود؟ از این سوال جواب داده اند که در این صورت میان اقوام جنگ و خون ریزی پیش می آمد.

سوال می کنیم مگر که اکنون جهان، دارای کشور های مختلفی است و هر کشور دارای یک امیر و رهبر می باشد، میان آنها جنگ و کشتار وجود دارد!؟ علاوه بر اینکه خود شما می گوید بعد از سی سال خلافت دیگر مهم نیست و لازم نیست تمام مناطق زیر نظر یک امیر باشد. به چه سبب باید در آن سی سال یک خلیفه وجود داشته باشد و بعد از آن امیر؟ مگر چه فرقی میان مردم آن زمان و بعد از آن وجود داشته است؟

ان شاء الله جلسه آینده

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

 

[۱] الرابع فی الإمامه لا نزاع فی أن مباحث الإمامه بعلم الفروع ألیق لرجوعها إلى أن القیام بالإمامه ونصب الإمام الموصوف بالصفات المخصوصه من فروض الکفایات وهی أمور کلیه تتعلق بها مصالح دینیه أو دنیویه لا ینتظم الأمر إلا بحصولها فیقصد الشارع تحصیلها فی الجمله من غیر أن یقصد حصولها من کل أحد ولا خفاء فی أن ذلک من الأحکام العملیه دون الاعتقادیه (شرح المقاصد فی علم الکلام ـ التفتازانی ـ ناشر: دار المعارف النعمانیه ـ جلد ۲ ـ صفحه ۲۷۱)

[۲] (شرح المقاصد فی علم الکلام ـ التفتازانی ـ ناشر: دار المعارف النعمانیه ـ جلد ۲ ـ صفحه ۲۷۱)

[۳] (شرح المقاصد فی علم الکلام ـ التفتازانی ـ ناشر: دار المعارف النعمانیه ـ جلد ۲ ـ صفحه ۲۷۲)

[۴] فَقَالَ [امیر المومنین علی علیه السلام] لِی: «یَا سَلْمَانُ، هَلْ تَدْرِی مَنْ أَوَّلُ مَنْ بَایَعَهُ عَلى‏ مِنْبَرِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیه و آله؟».

قُلْتُ: لَاأَدْرِی، إِلَّا أَنِّی رَأَیْتُ فِی ظُلَّهِ بَنِی سَاعِدَهَ حِینَ خَصَمَتِ الْأَنْصَارُ، وَ کَانَ أَوَّلَ مَنْ بَایَعَهُ بَشِیرُ بْنُ سَعْدٍ وَ أَبُو عُبَیْدَهَ بْنُ الْجَرَّاحِ، ثُمَّ عُمَرُ، ثُمَّ سَالِمٌ‏.

قَالَ: «لَسْتُ أَسْأَلُکَ عَنْ هذَا، وَ لکِنْ تَدْرِی أَوَّلَ مَنْ بَایَعَهُ حِینَ صَعِدَ عَلى‏ مِنْبَرِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیه و آله؟».

قُلْتُ: لَا، وَ لکِنِّی‏ رَأَیْتُ شَیْخاً کَبِیراً مُتَوَکِّئاً عَلى‏ عَصَاهُ، بَیْنَ عَیْنَیْهِ سَجَّادَهٌ شَدِیدُ التَّشْمِیرِ، صَعِدَ إِلَیْهِ أَوَّلَ مَنْ صَعِدَ وَ هُوَ یَبْکِی، وَ یَقُولُ: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یُمِتْنِی مِنَ‏ الدُّنْیَا حَتّى‏ رَأَیْتُکَ فِی هذَا الْمَکَانِ، ابْسُطْ یَدَکَ‏، فَبَسَطَ یَدَهُ فَبَایَعَهُ، ثُمَّ نَزَلَ فَخَرَجَ‏ مِنَ الْمَسْجِدِ.

فَقَالَ عَلِیٌّ علیه السلام: «هَلْ تَدْرِی‏ مَنْ هُوَ؟».

قُلْتُ: لَا، وَ لَقَدْ سَاءَتْنِی مَقَالَتُهُ کَأَنَّهُ شَامِتٌ بِمَوْتِ النَّبِیِ‏ صلى الله علیه و آله.

فَقَالَ: «ذَاکَ إِبْلِیسُ لَعَنَهُ اللَّهُ، أَخْبَرَنِی رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه و آله أَنَّ إِبْلِیسَ وَ رُؤَسَاءَ أَصْحَابِهِ شَهِدُوا نَصْبَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیه و آله إِیَّایَ لِلنَّاسِ بِغَدِیرِ خُمٍّ بِأَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، فَأَخْبَرَهُمْ أَنِّی أَوْلى‏ بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ، وَ أَمَرَهُمْ أَنْ یُبَلِّغَ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ، فَأَقْبَلَ إِلى‏ إِبْلِیسَ أَبَالِسَتُهُ وَ مَرَدَهُ أَصْحَابِهِ، فَقَالُوا: إِنَّ هذِهِ أُمَّهٌ مَرْحُومَهٌ وَ مَعْصُومَهٌ، وَ مَا لَکَ وَ لَا  لَنَا عَلَیْهِمْ سَبِیلٌ، قَدْ أُعْلِمُوا إِمَامَهُمْ وَ مَفْزَعَهُمْ بَعْدَ نَبِیِّهِمْ، فَانْطَلَقَ‏ إِبْلِیسُ لَعَنَهُ اللَّهُ کَئِیباً حَزِیناً.

وَ أَخْبَرَنِی‏ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه و آله أَنَّهُ لَوْ قُبِضَ أَنَّ النَّاسَ یُبَایِعُونَ أَبَا بَکْرٍ فِی ظُلَّهِ بَنِی سَاعِدَهَ بَعْدَ مَا یَخْتَصِمُونَ، ثُمَّ یَأْتُونَ الْمَسْجِدَ، فَیَکُونُ أَوَّلَ مَنْ یُبَایِعُهُ عَلى‏ مِنْبَرِی إِبْلِیسُ- لَعَنَهُ اللَّهُ – فِی صُورَهِ رَجُلٍ شَیْخٍ مُشَمِّرٍ یَقُولُ کَذَا وَ کَذَا، ثُمَّ یَخْرُجُ فَیَجْمَعُ شَیَاطِینَهُ وَ أَبَالِسَتَهُ، فَیَنْخُرُ وَ یَکْسَعُ‏، وَ یَقُولُ: کَلَّا زَعَمْتُمْ أَنْ لَیْسَ لِی عَلَیْهِمْ سَبِیلٌ، فَکَیْفَ رَأَیْتُمْ مَا صَنَعْتُ بِهِمْ حَتّى‏ تَرَکُوا أَمْرَ اللَّهِ- عَزَّ وَ جَلَّ- وَ طَاعَتَهُ وَ مَا أَمَرَهُمْ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه و آله».[کافی (ط – دارالحدیث)، ج‏۱۵، ص: ۷۵۹]

[۵] الأول وهو العمده إجماع الصحابه حتى جعلوا ذلک أهم الواجبات واشتغلوا به عن دفن الرسول صلى الله علیه وسلم وکذا عقیب موت کل إمام روی أنه لما توفی النبی صلى الله علیه وسلم خطب أبو بکر رضی الله عنه فقال أیها الناس من کان یعبد محمدا فإن محمدا قد مات ومن کان یعبد رب محمد فإنه حی لا یموت لا بد لهذا الأمر ممن یقوم به فانظروا وهاتوا آراءکم رحمکم الله فتبادروا من جانب وقالوا صدقت ولکن ننظر فی هذا الأمر ولم یقل أحد أنه لا حاجه إلى الإمام[شرح المقاصد فی علم الکلام ـ التفتازانی ـ ناشر: دار المعارف النعمانیه ـ جلد ۲ ـ صفحه ۲۷۳]

[۶] المبحث الأول نصب الإمام بعد انقراض زمن النبوه واجب علینا سمعا عند أهل السنه وعامه المعتزله وعقلا عند الجاحظ والخیاط والکعبی وأبی الحسین البصری  [شرح المقاصد فی علم الکلام ـ التفتازانی ـ ناشر: دار المعارف النعمانیه ـ جلد ۲ ـ صفحه ۲۷۳]

[۷] خلیفه السید المرتضى فی علومه أبی الصلاح تقی بن نجم الحلبی۳۷۴ – ۴۴۷ ه‍

[۸] سوره مائده آیه ۶۷

[۹] سوره منافقون آیه ۱

[۱۰]  حدثنا أبو طالب ، حدثنا إسماعیل بن عیاش ، عن ثابت بن عجلان الأنصاری أن أبا کثیر المحاربی حدثه أن خرشه حدثه أن رسول الله صلى الله علیه وسلم حدثه قال : ” إنه ستکون بعدی فتن النائم فیها خیر من الیقظان ، والقاعد فیها خیر من القائم ، والقائم فیها خیر من الماشی ، فمن أتت علیه فلیأخذ سیفه ثم لیمش إلى صفاه فیضربها حتى تنکسر ثم لیضلجع لها حتى تنجلی على ما انجلت علیه [مسند أبی یعلى ـ أبو یعلى الموصلی ـ دار المأمون للتراث ـ جلد ۲ ص ۲۲۵]

حدثنا أبو طالب ، حدثنا إسماعیل بن عیاش ، عن ثابت بن عجلان الأنصاری أن أبا کثیر المحاربی حدثه أن خرشه حدثه أن رسول الله صلى الله علیه وسلم حدثه قال : ” إنه ستکون بعدی فتن النائم فیها خیر من الیقظان ، والقاعد فیها خیر من القائم ، والقائم فیها خیر من الماشی ، فمن أتت علیه فلیأخذ سیفه ثم لیمش إلى صفاه فیضربها حتى تنکسر ثم لیضلجع لها حتى تنجلی على ما انجلت علیه

ذکره أبو أحمد وابن منده وغیرهما وأخرجوا من طریق إسحاق بن بشر الأسدی أحد المتروکین عن خالد بن الحارث عن عوف عن الحسن عن أبی لیلى الغفاری قال سمعت رسول الله صلى الله علیه وسلم یقول سیکون من بعدی فتنه فإذا کان ذلک فألزموا علی بن أبی طالب فإنه أول من آمن بی وأول من یصافحنی یوم القیامه وهو الصدیق الأکبر وهو فاروق هذه الأمه وهو یعسوب المؤمنین والمال یعسوب المنافقین [الاصابه ـ ابن حجر ـ دار الکتب العلمیه ـ جلد ۷ ص  ۲۹۴] و [تاریخ مدینه دمشق ـ ابن عساکر ـ جلد ۴۲ صفحه ۴۵۰]

سمع أبا هریره یستأذن عثمان فی الکلام فأذن له فقام فحمد الله وأثنى علیه ثم قال إنی سمعت رسول الله صلى الله علیه و سلم یقول انکم تلقون بعدى فتنه و اختلافا أو قال اختلافا و فتنه فقال له قائل من الناس فمن لنا یا رسول الله قال علیکم بالأمین وأصحابه وهو یشیر إلى عثمان [مسند أحمد ـ دار صادر ـ جلد ۲ ص ۳۴۴]

مرحوم سید شرف الدین در کتابی که به نام ابو هریره نام گذاری کرده اند می فرمایند: وربما حرف الکلم عن مواضعه ، کما فعل فی الصحیح الثابت عن رسول الله صلى الله علیه وآله من قوله : ستکون بعدی فتنه واختلاف . قالوا فما تأمرنا عند ذلک یا رسول الله ؟ قال صلى الله علیه وآله – وقد أشار إلى علی – : علیکم بالأمیر وأصحابه .

لکن أبا هریره آثر التزلف إلى آل أبی العاص وآل معیط وآل أبی سفیان فروى لهم ان النبی صلى الله علیه وآله أشار فی هذا الحدیث إلى عثمان وقد حفظوا له هذا الصنع.  [ابو هریره ـ لسید شرف الدین ـ صفحه ۳۰]

[۱۱] سوره زمر آیه ۳۰

[۱۲] … وأتى الخبر عمر ، فأتى منزل رسول الله صلى الله علیه وآله ، فوجد أبا بکر فی الدار وعلیا فی جهاز رسول الله صلى الله علیه وآله ، وکان الذی أتاه بالخبر معن بن عدی ، فأخذ بید عمر وقال : قم ، فقال عمر : إنی عنک مشغول ، فقال : إنه لا بد من قیام ، فقام معه ، فقال له : إن هذا الحی من الأنصار قد اجتمعوا فی سقیفه بنى ساعده ، معهم سعد بن عباده ، یدورون حوله ، ویقولون : أنت المرجى ، ونجلک المرجى وثم أناس من أشرافهم ، وقد خشیت الفتنه ، فانظر یا عمر ماذا ترى ! واذکر لإخوتک من المهاجرین ، واختاروا لأنفسکم ، فإنی أنظر إلى باب فتنه قد فتح الساعه إلا أن یغلقه الله . ففزع عمر أشد الفزع ، حتى أتى أبا بکر … الحدیث. [شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ـ جلد ۶ ص ۷]

حدیث ۴۵۵- حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْکَانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحِیمِ الْقَصِیرِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ ع إِنَّ النَّاسَ یَفْزَعُونَ إِذَا قُلْنَا إِنَّ النَّاسَ ارْتَدُّوا فَقَالَ یَا عَبْدَ الرَّحِیمِ إِنَّ النَّاسَ عَادُوا بَعْدَ مَا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَهْلَ جَاهِلِیَّهٍ إِنَّ الْأَنْصَارَ اعْتَزَلَتْ فَلَمْ تَعْتَزِلْ بِخَیْرٍ «۲» جَعَلُوا یُبَایِعُونَ سَعْداً وَ هُمْ یَرْتَجِزُونَ ارْتِجَازَ الْجَاهِلِیَّهِ «۳» یَا سَعْدُ أَنْتَ‏ الْمُرَجَّى‏ وَ شَعْرُکَ الْمُرَجَّلُ وَ فَحْلُکَ الْمُرَجَّمُ.[ الکافی (ط – لإسلامیه)، ج‏۸، ص: ۲۹۶]

[۱۳] قال واجتمعت الأنصار إلى سعد بن عباده فی سقیفه بنى ساعده فقالوا منا أمیر ومنکم أمیر فذهب إلیهم أبو بکر الصدیق وعمر بن الخطاب وأبو عبیده بن الجراح فذهب عمر یتکلم فأسکته أبو بکر وکان عمر یقول والله ما أردت بذلک الا انى قد هیأت کلاما قد أعجبنی خشیت أن لا یبلغه أبو بکر ثم تکلم أبو بکر فتکلم أبلغ الناس فقال فی کلامه نحن الأمراء وأنتم الوزراء فقال حباب بن المنذر لا والله لا نفعل منا أمیر ومنکم أمیر فقال أبو بکر لا ولکنا الا مراء وأنتم الوزراء هم أوسط العرب دارا وأعربهم أحسابا فبایعوا عمر بن الخطاب أو أبا عبیده بن الجراح فقال عمر بل نبایعک أنت فأنت سیدنا وخیرنا وأحبنا إلى رسول الله صلى الله علیه وسلم فأخذ عمر بیده فبایعه وبایعه الناس فقال قائل قتلتم سعد بن عباده فقال عمر قتله الله [صحیح البخاری جلد ۴ ص ۱۹۴]

[۱۴] فقال أبو بکر منا الامراء ومنکم الوزراء ثم قال أبو بکر إنی قد رضیت لکم أحد الرجلین عمر أو أبا عبیده …  فبایعه عمر وبایعه الناس فقالت الأنصار أو بعض الأنصار لا نبایع إلا علیا [تاریخ الطبری ـ جلد ۲ ص ۴۴۳]

وقال أبو جعفر : ان الأنصار لما فاتها ما طلبت من الخلافه ، قالت – أو قال بعضها : لا نبایع الا علیا . وذکر نحو هذا علی بن عبد الکریم المعروف بابن الأثیر الموصلی فی تاریخه [شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ـ جلد ۲ ص ۲۲]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *