متن اصول ، جلسه ۳۴۶ ، یکشنبه ، ۹ اردیبهشت ۹۷

بسم الله الرحمن الرحیم

یکشنبه ۹۷/۲/۹ (جلسه ۳۴۶)

کلام در این فرمایش حاج شیخ اصفهانی بود. عرض کردیم حاج شیخ دو تا مدعا داشت و این در مدعای اول سه چهارتا ان قلت و قلت داشت، مدعای اول  ایشان این بود که احد ا لضدین عدمش، مقدمه است برای ضد آخر چون تقدم طبعی دارد، تقدم طبعی ملاکش این شد که لا یکون للمتاخر وجودٌ الا وللمتقدم وجودٌ و بعد فرمود این یا تقدم طبعی در اجزاء ماهیت و کل ماهیت میشود  که بهش تقدم بالتجوهر و بالماهیت قبل ا ز وجود ماهیت گفته می شود یا تقدم مقتضی بر مقتضا است مثل تقدم آتش بر سوزاندن،  یا تقدم شرط است ، شرط هم فرمودیا مصحح فاعلیت فاعل است یا متمم قابلیت قابل است. اگر چنانچه امر وجودی باشد، مثل مجاورت، مجاورت مصحح فاعلیت فاعل است آتش وقتی دور است مقتضی هست ولی اگر بخواد این فاعلیت داشته باشد، تاثیر بگذاره باید مجاور باشد ، عدم رطوبت متمم قابلیت قابل است، محل اگر بخواد قابلیت پیدا کند بسوزد این بایستی خالی از رطوبت باشد، همانطوری که خلوّ رطوبت متمم قابلیت قابل است، خلوّ محل عن السواد هم متمم قابلیت بیاض است اگر محل بخواد ابیض بشه ، بیاض پیدا کند، باید خالی از سوادباشد هیچ فرقی بین مانع و تمانع نیست لذا تقدم طبعی هست.

بر این تقدم طبعی حاج شیخ چند تااشکال کرده یک اشکال این ا ست که : عدم چیزی نیست ، عدم محض چیزی نیست وقتی چیزی نیست چطور می شود شرط باشد حا لا من خیال می کنم اشکال در واقع دو لبه دارد. و آن یک لبه اش حاج شیخ دران قلت طرح کرده ولبه دیگر هم شاید از لابلای حرفاش دربیاد.

یکی این است که شما می خوای بگی عدم رطوبت شرطٌ مصححٌ لفاعلیت الفاعل ، لقابلیت القابل، خلو المحل عن البیاض، عدم البیاض  شرطٌ للسواد، متممٌ لقابلیت  القابل، خب این جا شرطیت یا مصحح فاعلیت فاعل را حمل می کنی بر عدم این که جور در نمیاد چون گفتند ثبوت شیء لشیء فرع ثبوت المثبت له، ثبوت شی با شی فرع ثبوت مثبت له ا ست. خب الان شما میخوای مصحح فاعلیت فاعل یاقابلیت قابل را حمل کنی بر شرط، شرطیت را حمل کنی بر عدم، خب عدم که چیزی نیست. چطور ممکنه چیزی که هیچی نیست و  عدم محض است ، محمول بگیرد؟ حاج شیخ  این لبه  اشکال را فقط طرح کرده، لذا می فرماید:

ان العدم لا ذات له فکیف یعقل ان یکون شرطا، لان ثبوت شیء لشیء فرع ثبوت المثبت له،

این یک جهت ا شکال است ولی شایدیک جهت اشکال که شاید مهمتر از این باشد: شما می گی عدم رطوبت یا عدم بیاض متمم قابلیت قابل است ،عدم که تاثیر نمیگذاره چطور ممکنه متمم قابلیت قابل باشد؟ چطور ممکنه این قابلیت قابل که یک امر وجودی است ، عدم در ا و تاثیر بذاره.

این لبه اشکال را حاج شیخ طرح نمیکنه اما در واقع وقتی که از همان لبه اول اشکال که عدم هیچ ذاتی ندارد، و عدم محض است هیچ حقیقتی ندارد ،واقعیتی ندارد، چطور ممکنه این موضوع محقق بشه ، شرطیت بر او حمل بشه و حال آنکه ثبوت شیء لشیء فرع ثبوت لمثبت له؟

این جهت را که جواب میده آن جهت قابلیت را در لا به لایش جوا ب میدهد این اشکال.

جوابی که از این اشکال می فرماید : این شرطیت یکی قابلیات یکی استعدادات یکی اضافات، یکی اعدام ملکات مثلا میگن این نطفه استعداد انسان شدن دارد، این جسم قابلیت سوختن دارد، این جا فوق است ،اضافی است یا مثلا اعدام ملکات مثل همین عدم البیاض اینا می فرماید مطابقی در خارج ندارد. یعنی همانطوری که عدم مطابقی در خارج ندارد، قابلیت هم مطابقی در خارج ندارد. استعداد هم مطابقی در خارج ندارد.  اینی که در ذهنم این ا ست حالا به ضرس قاطع عرض نمی کنم این است که آمدند امکان ا ستعدادی را امر وجودی گرفتند استعداد ، مطابقی  و حقیقتی ندارد، اینا امور انتزاعی صرف است.

خب همانطور که این عدم واقعیتی در خارج ندارد، قابلیت هم واقعیتی در خارج ندارد، عدم مجرد است ، انتزاع صرف است از شوون انتزاعی است قابلیت هم از شوون انتزاعی است. میگیم این محلی که لا بیاض له، المحل الذی لا بیاض له قابلٌ لعروض السواد.

شما اشکالت این است که قابلیت، محمول است، ثبوت شیء لشیء فرع ثبوت المثبت له باید این محلی که لا بیاض له، این لا بیاض له باید یک وجودی داشته باشد، درصورتی باید مثبت له وجود داشته باشد که محمول و عارض هم وجود خارجی باشد، سنخ وجود مثبت له، از سنخ وجود محمول است الان شما میگی الانسان حیوان ناطق، خب این انسانی که حیوان ناطق است، انسان موجود در خارج است؟ نه. خب شما که می گی ثبوت شیء لشیء فرع ثبوت المثبت له؟ پس چطور حمل کردی؟ میگیم این حیوان ناطق ، این محمول تقرر ماهوی است در حد ماهیت است، وقتی محمول در حد ماهیت باشد موضوع هم کافی است که در حد ماهیت باشد لذا می گن ، موضوع، ا نسان به تقرر ماهوی اش است، وقتی میگی زید معدومٌ یا بگی زید موجودٌ خب موضوع چیه؟ ماهیت زید  است. این وجود برای ثبوتش همان تقرر ماهوی کافی است. پس اینی که شما می فرمایید که عدم در خا رج چیزی نیست چطور میتواند موضوع برای شرط واقع شود می فرماید مگر شرط چیزی است که آن چیزی نیست؟ شرط هم  امر انتزاعی است آن عدم البیاض هم امر انتزاعی است، خلاصه الان از این ستون آیا می شودانتزاع کرد عدم سواد را یا نمی شود انتزاع کرد؟ آیا میشودگفت این ستون غیر مسودّ یا نمی شود گفت؟ خب قطعا می شود گفت. انتزاع را نمیشودمنکر شد، قابلیت هم همین انتزاع است. قابلیت هم یعنی انتزاع می شود از این ، این خصوصیت که میتواند بسوزد از این تعبیر می کنیم به قابلیت . قابلیت یک چیزی نیست .

پس یک کلمه می فرماید: همانطور که قابلیت امر انتزاعی است ،  عدم بیاض هم از محل انتزاع می شود ولو مطابق در خارج ندارد، و همین مقدار که محلی است که می شود ازش انتزاع کرد این عدم مانع را ، همین کافی است برای اینکه این قابلیت برش حمل شود.

ش. اگر این طور باشد چطور از اجزاء علت تامه است، علت تامه می خواد یک اثر تکوینی بگذاره، تا چه رسد به امور انتزاعی؟

ا. خدا رحمتش کند در  اینجا خیلی بحث های فلسفی کرده. اجزاء علت فقط و فقط علت غایی و علت فاعلی است ، شرط تاثیر نمی گذاره، اونی که میسوزاند آتش است نه اینکه آتش با مجاورت می سوزاند، نه؛ آتش می سوزاند، خاصیت از آتش در میاد منتها اگر بخواد این خاصیت از آتش در بیاد باید یک اموری مهیا باشد.

ش. امور انتزاعی اند یا حقیقی؟

ا. حقیقی نیستند.

ش. پس… باید اثر تکوینی در خارج ایجاد کند

ا.  اشکال ندارد. الان جنابعالی اگر بخوای صحبت کنی یک مستمع قابلیت شنیدن را داشته باشد ، اگر بخواد صوت در گوش  او اثر کند، ولی صوت شما او علت به معنای اینکه از او شیء در بیاد نیست.

ش. باشد اشکال ندارد.

ا…

این در ما نحن فیه اونی که باید امروجودی باشد اونی است که ما منه الاثر است اما مصحح ، مجرد امور انتزاعی کافی است مثل این ا ست که اگر ما بخوایم زیر این سقف باشیم باید این فوق ما باشد اما این طور نیست که زیر  این سقف بودن ما ، وجود ما زیراین سقف از این فوقیت د ربیاد این مربوط به وجود ما است.

ش. این حرف آقا ضیا است که شرطیت هما ن تحقق اضافه  است. شما اونجا اشکال می کردی می فرمودی شرط ، موثر است

ا. شرط موثر نیست، شرط موجب تاثیر موثر می شود.

بعد یک ان قلتی می کند ان قلت دوم:

و آن ا ینکه دور پیش می آید چون شما میگی وجود احد  الضدین که بیاض است متوقف است بر عدم سواد، درست است.از آن ور هم عدم سواد، متوقف بر بیاض است،چه ربطی دارد؟

میفرمایدربطش این است که معنای مقدمه این است که مقدمه لازمه اش این است که العدم عند العدم . الوجود عند الوجود نیست چون ممکنه مقدمه ، مقدمه ناقصه باشد، علت تامه نباشد، ولی العدم عند ا لعدم هست. شما قبول کردی که بیاض متوقف است بر عدم سواد، خب لازمه اش عدم عند العدم است یعنی عدم ذی المقدمه عند عدم المقدمه . عدم ذی المقدمه عدم بیاض یا سواد  است این متوقف است بر عدم عدم، عدم عدم سواد می شود سواد. پس بیاض متوقف است بر عدم سواد لازمه  اش این ا ست که اگر عدم سواد نباشد قطعا بیاض نیست پس لازمه اش این است که عدم عدم سواد متوقف باشد بر عدم بیاض یعنی عدم عدم صلات، ترک ترک مقدمه که می شود سواد. سواد هم متوقف باشدبر عدم بیاض . و محال است یکی متوقف باشد بر ترک دیگری و آن دیگری متوقف باشد بر وجود این فعل . لذا عبارت خودش این است: لایقال ان لازم توقف فعل الضد علی ترک الضد هو توقف ترک ذی المقدمه  علی ترک المقدمه. ترک ذی المقدمه چی می شه؟ ترک ترک ضد.ترک ترک ضد چی می شه؟ فعل . لان کون العدم عندالعدم من لوازم المقدمه و مفروض این است که فعل ضد هم که موقوف است بر ترک ضد، لازم می آید توقف فعل الضد علی نفسه.

بیاض متوقف است بر عدم سواد، لازمه مقدمیت عدم سواد، این است که عدم ذی المقدمه عند عدم عدم المقدمه، ذی المقدمه بیاض بود میشود عدم البیاض متوقف میشودبر عدم عدم سواد، عدم عدم سواد یعنی فعل سواد. خب از این ور عدم بیاض متوقف است بر سواد ، و از این ور هم خود سواد باز متوقف است بر عدم بیاض.

یک دفعه دیگر دور را تقریب می کنم که اشتباه نشود، بیاض متوقف است بر عدم سواد چون عدم مانع از مقدمات است.خب از این ور عدم بیاض متوقف می شود بر عدم عدم سواد، عدم عدم سواد ، می شود سواد. خب این سواد لازم میاد که متوقف باشد بر عدم بیاض. چون هر فعلی متوقف است بر عدم ضدش.از  این ور باز عدم بیاض متوقف بر سواد است چون لازم میاد در هر مقدمه  ای ، عدم عندالعدم، پس لازم میاد توقف الشی علی نفسه یعنی عدم بیاض بر سواد و سواد بر عدم بیاض.  و این دور است.

این اشکال دوم است. این ا شکال دور را یک دفعه دیگر عرض می کنم. سواد متوقف است بر عدم بیاض چون توقف دارد هر ضدی بر عدم ضد آخر از  این ور عدم بیاض متوقف می شود بر خود سواد چون سواد اگر ذی المقدمه باشد لازم میاد که ترک ترک مقدمه متوقف باشد بر.. یعنی هر وقت مقدمه ترک شد، ذی المقدمه هم ترک شود، ترک ترک مقدمه میشود ترک ترک سواد یا بیاض.ترک ترک سواد یا بیاض می شود خود سواد و خود بیاض. این متوقف می شود بر عدم بیاض .

ش. ترک ترک مقدمه چرا؟

ا. چون ترک ترک مقدمه می شود فعل دیگر، ترک ترک مقدمه میشود فعل مقدمه.

ش.ترک سواد، ترک مقدمه نه ترک ترک مقدمه

ا. ترک مقدمه که چون خودمقدمه یک ترک دارد می شود ترک ترک دیگر.

ش. ترک ترک سواد نه ترک ترک مقدمه

ا. نه عرض کردم ترک ترک سواد. ترک مقدمه که یک ترک هم داخل مقدمه است.

از این اشکال دو تا جوا ب میدهد:

یک جواب این است که اشتباه شما همین جاست. سواد متوقف بر عدم بیاض هست چون سواد ذی المقدمه ، عدم بیاض مقدمه، ولی عدم مقدمه یعنی ترک ترک بیاض متوقف بر سواد نیست.

ش..

ا. معذرت می خوام عدم ذی المقدمه متوقف بر ترک مقدمه نیست . الان بیاض متوقف است بر عدم سواد. توقف ذی المقدمه بر مقدمه ولی یلزم العدم عند  العدم. یعنی عدم بیاض شما میگی متوقف است بر ترک مقدمه .مقدمه ترک سواد بود. یک ترک هم جلویش بشود می شود متوقف بر سواد. این غلط است عدم چیزی نیست که متوقف باشد. اینکه ا گر بیاض باشد معلوم میشود سواد نیست و عدم سواد است این از این جهت نیست که عدم سواد از بیاض در بیاد نه ؛این قضائا لحق الشرطیه است. یعنی عدم ذی المقدمه عند عدم مقدمه از باب این ا ست که علت ذی المقدمه نیست نه  از باب این است که علت عدم ذی المقدمه است. شما ذی المقدمه را سواد در نظر بگیرید مقدمه را عدم بیاض در نظر بگیر، اگر بیاض بود یعنی عدم بیاض نبوداین که سواد نیست این نه از این جهت  است که این بیاض تاثیر گذاشته در سواد و سواد را معدوم کرده چون هیچ وقت امر موجود در عدم تاثیر نمی گذاره این که عدم است از باب  عدم العله است نه از باب عله العدم. لذا توقف نیست. ا ین از باب ملازمه ا ست چون وقتی علت وجودنبود شرط وجود نبود اون وجود معدوم می شود اون وجودمعدوم میشودنه از باب ا ین است که شرط عدم آمده از باب ا ین ا ست که شرط وجود نیامده، توقف نیست از باب تلازم است . پس مستشکل گفت اگر قرار باشد ذی المقدمه متوقف باشد بر عدم مقدمه، لازمه اش این است که عدم مقدمه هم متوقف باشدبر عدم ذی المقدمه، چون معنای مقدمه و ذی المقدمه ا ین است که اگر مقدمه نیامد ذی المقدمه هم نمی آید. حاج شیخ می فرماید همه حرف ما در همین جاست اگر مقدمه نیامد ذی المقدمه هم نمیاد نه از باب ا ینکه این عدم مقدمه تاثیر گذاشته در عدم ذی المقدمه، نه ؛این ازباب این است که وقتی مقدمه نیامد شرط وجود نیامده. هر وقت شرط وجود نیاد قطعا این هم میشود عدم.

ش…

ا. توقف نیست تلازم است چون علیت ندارد. چون مصحح  عدم نه مصحح فاعلیت دارد نه متمم قابلیت دارد نه مقتضی دارد نه اجزا دارد تلازم است لذا توقف طرفینی نیست.این یک جواب.

جواب دوم می فرماید قبلا گذشت که شما یک عیبی اینجا داری که فرمودی وجود ذی المقدمه بر ترک ضد آخر متوقف است. از  این ور گفتی عدم مقدمه متوقف است بر عدم ذی المقدمه ، عدم مقدمه را چی گرفتی؟ ترک ترک. یعنی فعل. این متوقف است بر عدم. ما قبول نداریم که ترک ترک بیاض می شود بیاض. کی گفته؟ بیاض ،  ترکش مقدمه است ،ترک مقدمه می شود ترک ترک بیاض عیب شما این است که شما ترک ترک بیاض را بیاض معناکردی و حال آنکه قبلا این در اول بحث گذشت که ترک ترک بیاض ، بیاض نیست. ترک ترک بیاض ملازم است با بیاض نه عین بیاض. چون عدم عدم بیاض امر وجودی نمی شود، عدم عدم بیاض امر عدمی است هیچ وقت امر عدمی مصداق امر وجودی نمیشود بلکه ملازم امر وجودی است. پس اشکال دوم این است که ما قبول نداریم که ترک ترک بیاض یعنی بیاض. نه؛ ترک ترک بیاض ، بیاض نمی شود. ترک ترک بیاض باز عدم بیاض است ولی عدمی ا ست که ملازم باوجود ا ست. چون عدم بیاض نقیض وجود است ولی عدم عدم بیاض ملازم با وجود بیاض است . پس اصلا بیاض متوقف نیست. متوقف  علیه نیست. عدم عدم است. سرش هم  این است که هیچ وقت نمی تواند امر وجودی مصداقش در خارج امر عدمی باشد بعد میگه ها ! یواش یواش دیدی آقای حاج شیخ حرفایی که زدی کار به جای باریک رسید. چرا؟ چون مادیگر راهی برای اثبات صانع نداریم. می فرماید اگر کسی توهم کند لازم مقدمیه ا لترک اسناد الوجودالی العدم فیلزم سد باب الصانع اگر کسی بگه مقدمیت ترک لازمه اش این که وجود مستند به عدم بشود خب دیگر صانع درست نمیشود. راهی برای اثباتش نداریم چون شما می گی ما نبودیم، بود شدیم. خب وقتی بود شدیم عدم ما متوقف بود بر عدم خداوند، پس در نتیجه عدم عدم خداوند متوقف میشودبر وجود ما یا وجودما متوقف میشود بر عدم عدم خداوند. خداوند سبحان در نمیاد. شما که میگی عدم عدم وجودنیست. می فرماید اگر ما گفتیم لازمه مقدمیت ترک یعنی اینکه الان خداوندعلت است برای ما ، خب وقتی علت است برای ما میشود مقدمه وجود ما ، وقتی اومقدمه وجود ما شد، عدم او هر وقت باشد، معناش این است که ما نیستیم پس عدم او ما نیستیم نه ؛چرا ما نباشیم؟ شما که می گی وجود می تواند از عدم در بیاد؟ شما که الان خودت گفتی بیاض امر وجودی، متوقف است بر عدم سواد یعنی مستند است وجود به عدم، وجود می تواند مستند به عدم باشد؟ یا نمی تواند؟ اگر نمیتواند پس عدم احد الضدین مقدمه برای ضد آخر نیست. اگر می تواند خیلی خوب. پس وجودما میتواند مستند به عدم باشد. مگر شما نفرمودی که وجود احد الضدین متوقف  است بر عدم ضد آخر؟ یعنی وجودمستنداست به عدم؟ وجود می تواند مستند به عدم باشد؟ بله. خیلی خوب. پس اثبات صانع را چطور بکنیم؟؟ اثبات صانع این است که ما وجود داریم و وجود ما نمیتواند مستند به عدم باشد شما که گفتی وجود می تواند مستند به عدم باشد؟  پس ما میتوانیم باشیم بدون ا ینکه خداوندباشد.

جواب می دهد ما که گفتیم استناد وجود به عدم ، نه به ا ین معنا که وجودیترشح من العدم به این معنا که عدم علت فاعلی است و یترشح منه نیست .

بله، اگر ما می گفتیم بیاض که احد ا لضدین است ترشح من عدم  السوادلازم می آمد سد باب صانع. اما ما گفتیم توقف دارد بیاض بر عدم سواد از باب متمم قابلیت قابل است نه اینکه این بیاض از شکم عدم سواد در بیاد خب اگر شما بگی وجود ما مستند به عدم است  ،میگیم وجود ما از کجا در آمده؟ علت فاعلی اش چیه؟ میگه شما که گفتی میتواند مستند به عدم باشد؟ میگه من گفتم میتواند مستند به عدم باشد به معنای اینکه عدم متمم قابلیت قابل باشد، نه به معنای  اینکه عدم صدر منه الوجود باشد. اونی صدر منه الوجود است او  محال است عدم باشد، اونی که متمم قابلیت قابل است او می تواند عدم باشد، لذا هیچ سد باب صانع هم نمی شود.

ا. اشکال شما همین بود.

ش. بله، ولی لازمه که عدم اثبات صانع است را متوجه نبودم.

ا. اگر آن را هم می فهمیدی که می شدی حاج شیخ اصفهانی !!

خب این دو کلمه است: مثل این است که کسی بگه این میتواند علت مادی باشد. میگه خب پس سد باب صانع لازم میاد؟ میگه عجب بدبختی گیر کردیم. چه ربطی به صانع دارد چون صانع علت فاعلی است ما داریم میگیم این میتواند شرط باشدمصحح باشد، این اشکال دوم وجوابش.

اشکال سوم : و اما ما یقال: اگر کسی بگه لازم توقف عدم بر فعل احد محاذیر الثلاثه است. آخر دور را این طور جوا ب داد که فرمود تلازم است توقف نیست حالا اگر کسی بخواد جواب دیگری از دور بدهد که ما گفتیم بیاض متوقف است بر عدم سواد، اگر بخواد عدم سواد متوقف باشد بر بیاض یکی از محاذیر ثلاثه پیش میاد که عبارت اند از: اما استناد الوجود الی العدم، یا باید بگیم ا ین بیاض از شکم عدم سواد در آمد یا ارتفاع النقیضین بگیم نه وجودی هست نه عدمی هست، اگر گفتیم توقف داردبر فعل، لازمه توقف عدم بر فعل، این است که یعنی عدم از فعل در میاد، توقف دارد عدم بر فعل، لازمه اش ا ین است که فعل از عدم در بیاد. لازمه توقف عدم بر فعل یعنی لازمه تقدم عدم بیاض بر سواد ، یکی ا ز سه محذور است یا باید بگیم لازم میاد سواد از عدم بیاض در بیاد خب این میشود استناد معلول امر عدمی، یا باید بگیم نه ؛اگر عدم بیاض بود سوادهست، چون سواد متوقف بر عدم بیاض ا ست.ولی اگر عدم بیاض نبود یعنی بیاض بود عدمش نبود نه بیاضی هست نه سوادی هست هیچ کدام نیست، عدم  عدم نه این هست نه اون هست این می شود ارتفاع نقیضین . یا نه؛ باید بگیم لازمه توقف عدم، یعنی عدم بیاض بر فعل، این است که فعل موجود بشود بدون علت ،ارتفاع نقیضین که محال است استناد وجود به عدم هم محال است. معلول بدون علت هم که محال است.

و للکلام تتمه ان شاءالله فردا.

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *