متن اصول ، جلسه ۳۵۰ ، یکشنبه ، ۱۶ اردیبهشت ۹۷

بسم الله الرحمن الرحیم

یکشنبه ۹۷/۲/۱۶ (جلسه ۳۵۰)

کلام در این بود که عدم احد الضدین مقدمه برای ضد آخر نیست خب یکی ازاشکالاتی که بر مقدمیت شد از باب عدم ا لمانع، این بود که دور لازم میاد.

جواب از دور را آقا جما ل خوانساری این طور فرمود که همیشه عد م  احد الضدین ناشی از عدم مقتضی و عدم شرط است هیچ وقت ناشی از وجود ضد آخر که مانع باشد نمی شود لذا توقف در اینجا نیست.

آخوند اشکال کرد که ا گر چه این اشکال دور برطرف شده ولی قائله دور و نکته دور که یک شی ای که خودش معلول باشد محال است صلاحیت داشته باشد که علت واقع شود این قائله و نکته دور در مقام باقی است .

آخوند تفسیری که برای فرمایش آقا جمال خوانساری کرد این است که اگر چنانچه ضدی موجود نمی شود عدم ضد به خاطر عدم تعلق اراده ازلیه است. و منشأش همیشه عدم مقتضی است .

حاج شیخ این فرمایش آخوند که همیشه منشأ  این عدم احد الضدین اراده ازلیه ا ست که اراده ازلیه تعلق نگرفته به  این اشکال کرد.

فرمایشات حاج شیخ سه قسمت داشت که دیروز عرض شد حالا چون مباحثش یک مقداری پیچیده است یک مقدار دیگه خلاصه و چکیده مطالب را عرض می کنیم.

ابتدا اشکال کرد به آخوند که این که ا راده ازلیه تعلق نگرفته خب چرا تعلق نگرفته؟ اینکه عدم این ضد موجود است، و محال است این ضد موجود شود، چون ا راده ازلیه تعلق نگرفته، خب اشکال حاج شیخ این است که عدم تعلق اراده ازلیه منشأاستحاله نیست بلکه این شیء فی حد نفسه محال است وجودش، لذا اراده ازلیه تعلق نگرفته چون اراده ازلیه جزاف که نیست. هر شی ای که ممکن باشد قطعا اراده ازلیه به او تعلق می گیرد به همین جهت می گن عالم قدیم است چون مجردات امکان دارد وقتی امکان دارد، اراده ذات اقدس حق قطعا تعلق می گیرد چون بخل در  او راه ندارد، او فیضش مطلق است،الفیض منه دائمٌ متصلو                   و المستفیض زائل و داسرو

فیض مطلق است منتها موجودات عوض میشوند.

این شعر را هم این فلاسفه و عرفا نمی دانم مال حافظ است یا کس دیگر این را هم به  همین معنای شعر حاج ملا هادی سبزواری می خوانند که :

هر دم از این باغ بری می رسد                                       تازه تر از تازه تری می رسد

خب پس قطعا اراده ازلیه که تعلق نگرفته باشد معلوم می شود که این شیء فی حد نفسه محال است. و گرنه اگر امکان ذاتی باشد هر شی ای که ممکن ذاتی  است وجودش قطعا باید در خارج محقق شود.

ما عرض کردیم ا ین حرفی که شما می زنید نمی تواند عالم ماده را توجیه کند چون برای چه عالم  ماده الان مثلا نوبت به شمای حاج شیخ در سال 1265 ه ق  رسید چرا زودتر نرسید؟ میگه چون مقتضی نبود باید این علت ها سیرش را طی کند. میگیم این سیرش را طی کند چقدر طول می کشد تا سیرش را طی کند؟ خب سیرش را مثلا سه هزار سال یا دو هزار سال، صد هزار سال، یک میلیون سال، و… خلاصه  اینایی که در این سلسله بودندیا ممکن الوجود بودند یا ممتنع الوجود بودند، ا گر ممکن الوجود بودندخب باید زودتر موجود می شدند، اگر ممتنع الوجود بودند چی باعث شد که ا ینا ممکن الوجود شد چرا ان مانع یا ان شیء را خداوند موجودنکرد؟ بعضی ها که میگه اراده ذات اقدس حق این طوری است، دست خودش هم نیست،  خب اگر اراده خدا این طوری است دست خودش هم نیست که حاج شیخ اصفهانی در سال 1260 مثلا متولد بشه، پس به چه دلیل شما میگی عالم، مجردات از قدیم بوده خب اونجا هم میگیم اراده خداوند دست خودش هم نیست، مقتضای ذاتش این است که مجردات 500 سال بعد موجود شوند . سال که میگم از باب ضیق خناق است یعنی ازلی نباشند چطور اونجا که رسید میگی نه نه ، مقتضای ذاتش این است که او از ازل باشد به اینجا که رسید به میل شما این که درست نیست این فکر نکرده است.

خب این اشکال دارد . عرض کردم  این مهم نبود اگر اینا به همین مقدار بسنده کرده بودندو لو خلاف شرع مسلم  است خلاف فرمایشات اهل بیت (ع) است قطعا انکار حدوث عالم انکار ضروری است روایات و آیا ت جزء مسلمات نه دین ا سلام فکر می کنم همه ادیان  الهی است . ولی این را سرایت دادن به عاصی و مطیع که شمر ملعون اصلا امکان نداشت آدم خوبی باشد اگر امکان داشت خداوند اراده می کرد خوب باشد. او امکان نداشت. امکان نداشت امام حسین (ع) آدم بدی باشد اگر امکان داشت آدم بدی میشد.

خب این که دیگر دینی و شریعتی باقی  نمی  ماند. عقلی باقی نمی ماند . خب حالا بعد از این حرف ایشان می فرماید اینکه اراده ازلیه به عدم این ضد تعلق گرفته که این ضد موجود نشود این کشف نمی کند که مقتضی اش محال بوده. شما می گی همیشه عدم  احد الضدین به خاطر عدم مقتضی است نه؛ تعلق اراده ازلیه به عدم این ضد مثلا، به عدم بیاض، کشف نمی کند که مقتضی بیاض نبوده چون لعلّ این که اراده ازلیه ذات حق تعلق گرفته به عدم این ضد به خاطر این است که ضد دیگر که مانع است ضروری الوقوع است، اسبابش همه آماده  است، وقتی او ضروری الوقوع بود ، اراده ازلیه به وجود آن ضدتعلق گرفته ، و چون وجود آن ضد مانع از این است ، دیگر محال است وقتی اراده ازلیه به او  تعلق گرفته، به این تعلق بگیرد. احد الضدین چون باسبابه ضروری الوقوع بود و او مانع بود از ضد آخر اراده ازلیه به عدم ضد آخر تعلق گرفت .پس این در واقع تعلق اراده به ضد به خاطر این است که وجود ش ضروری است . تعلق اراده به عدم این ضد، به خاطر این است که عدمش ضروری است، چرا عدمش ضروری است؟ چون مانع وجود دارد. مانعش هم محال است موجود نشود، مانعش قطعا ضروری الوقوع است، ا راده به او تعلق گرفته ، اینجا هم اراده به عدم ضد آخر تعلق گرفته لذا اینکه شما میگی هیچ وقت اراده ا زلیه… لعل اراده ازلیه به جهت مانع تعلق نگرفته.

این تکه اول فرمایش حاج شیخ بود که اصلا ای کاش نمی فرمود. ای کاش ایشان نهایه الدرایه را نمی نوشت. از این می آمد بیرون همان بحث  های دیگرش را می کرد.

بعد میاید پایین نظرش، احتمال دوم را ذکر می کند: و ربما یجزم باستحاله وجود  المقتضی ممکنه بگیم نه؛ اینکه ضد آخر موجود نشده چون مقتضی برای وجود ضد آخر نبوده ، خب چرا؟ می فرماید چون مقتضی فعل ارادی، اراده است  و محال است اراده ضد تعلق بگیرد هم به این ضد، هم به ضد آخر. شخص  هم اراده کند صلات را هم ا راده کند ازاله را این محال است پس همیشه عدم ضد، منشأَش عدم اراده مکلف است. چون اراده ممکن نیست تعلق بگیرد و شیء یستند الی اسبق  علله. الان  وقتی این فرش خیس است چرا نمی سوزد ؟ یک کسی بگه رطوبت دارد. میگه بی عقل رطوبت دارد یعنی چه اصلا آتش هست که بسوزاند . وقتی استناد می دهند به رطوبت که آتش باشد ، مباشر باشد، وقتی آتش نیست… لذا اینجا چون اراده به ضد آخر تعلق نگرفته پس هیچ وقت این اراده که به ضد آخر تعلق نگرفته معنا ندارد که بگیم عدم این ضد مستند به مانع است، عدم این ضد مستند است به عدم اراده که عدم مقتضی باشد.

ممکن است کسی بگه مثل آقای خویی که در بعض فرمایشاتش هست و دیگران در حرف های محقق ایروانی هم ظاهرا هست: ممکنه گفته شود اینکه اراده به این ضد تعلق نگرفته از باب این است که آن اراده ضد آخر مانع  است، اگر اراده ضد آخر مانع نبود قطعا اراده به ضد آخر نیز تعلق میگرفت. اینکه ا راده به سواد تعلق گرفته به بیاض تعلق نگرفته به خاطر این  است که اون بیاض اراده ندارد. ا راده ندارد نه  اینکه مقتضی ندارد ، اراده سواد مانع  است از تحقق اراده بیاض نه خود سواد، اراده اش مانع است .

این را جوا ب میدهد که  اراده مانع نیست، چون الان این که اراده می کند سواد این جدار را چون می بیند سواد این جدار موافقتش با غرضش بیشتر است، بیشتر دوست دارد، این چون مقتضی‌اش اقوا است لذا اراده می کند سواد را، از سیاهی خوشش میاد. حالا این چون سیاهی موافق غرضش است اراده سیاهی غالب است لذا اراده سفیدی مغلوب است و نیست.

میگه خب اگر کسی بگه درست ا ست ، چرا اراده سفیدی مغلوب است؟ علت عدم اراده سفیدی ، اراده سیاهی است. چون  اراده سیاهی غالب است ،این علت میشود که اراده سفید مغلوب بشود. میگه این نمی شود چون غالبیت ومغلوبیت متضایفین اند شما می گید اراده سیاه غالبه است، اراده سفید مغلوبه است لذا غالبیت و مغلوبیت متضایفین اند. در متضایفین هیچ وقت یکی نمیتواند علت باشد برای دیگری. سرش هم این  است که متضایفین، متکافئین اند رتبتا و فعلا ، وقتی که متکافئان رتبتا و فعلا هستند چطور ممکن است که  احد المتضایفین علت باشد و حال آنکه علت بایستی همیشه در رتبه مقدم باشد.  این نهایت زوری که میزند برای اینکه  عدم مقتضی را درست کند.

این جوابش این است که خودش در و التحقیق می دهد که بخش سوم کلام ایشان است جوابش واضح است چون میگیم این اراده سیاهی که غالب است ، موافق غرض است، این موجود می شود، چرا آن اراده سفیدی که مغلوب است موجود نمی شود؟ غرض سیاهی بیشتر است . الان کسی می رود بازار پول دارد هم خربزه می خرد و هم هندوانه میگه به کدام یک بیشتر علاقه داری؟ میگه خربزه. در روایت هم  خربزه تعریف شده. ولی پول دارد هم خربزه می خورد و هم هندوانه بهش میگیم او که موافقت غرضت بیشتر است؟ میگه درست ا ست ولی پول دارم و میخرم. این را هم غرض دارم ولی غرضم کمتر است ، خب ا ین هم می خرم.

خب سوال می کنیم اگر سفیدی اوفق به غرضش است ، یا سیاهی اوفق به غرضش است ، سفیدی غرضش کمتر است چرا این سیاهی را اراده می کند ، سفیدی را  اراده نمی کند برای چه اراده نمی کند؟ میگی چون غرضش کمتر است . خب غرضش کمتر است چرا اراده نمی کند؟ چرا مثل هندوانه این را هم نمی خرد؟ خب این قطعا به ا ین خاطر است که می بیند این دو با هم جمع نمیشوند. اراده سفیدی با اراده سیاهی جمع نمی شوند. اگر  جمع می شد که اراده می کرد. چون به مجرد ا ینکه یک چیزی اوفق به غرضش است ، یک کسی الان میگه من اوفق به غرضم درس خواندن است،ولی در عین حال منبر و بازار هم میر ود، میگه چرا؟ میگه تنافی ندارد، وقتی خسته می شوم می روم بازار، وقتی درس تعطیل است منبر می روم.

پس سر اینکه این دو را اراده نمی کند  اوفقیت به غرض موجب نمی شود که ادنی  اراده نشود. او علت اینکه اراده نمی شود این اراده اوفق است، چون اراده اوفق با اراده آن موافق اینا ضدین اند یکی که موجود شد مانع از دیگری می شود.

این چه حرفی است می فرماید که می زنید که غالبیت و  مغلوبیت ، متضایفین اند، و لا علیه بین المتضایفین حاج شیخ می فرماید این از کجا در آمده؟ مگر علیت و معلولیت متضایفین نیستند؟ ولی در عین حال یکی علت است شما دنبال چی هستید؟ شاه مثال متضایفین علیت ومعلولیت است، خب یکی ا ش هم علت است.

این جوابش همین است : وصف علیت و معلولیت متضایفین اند نه ذات علت و ذات معلول. وصف غالبیت و مغلوبیت متضایفین اند، نه ذات غالب و مغلوب. لذا منافات ندارد که ذات اراده غالبه نه به وصف غالبه علت است که اراده دیگر مغلوب باشد و موجود نشود .

پس این جا این ضد شد مستند به عدم ضد آخر و این عدم ضد آخر مستند شد به وجود مانع. که مانع این اراده است. منتها یک مطلب هست که در واقع ضد  نیست که مانع است اونی که ما نع است اراده ضد است چون ضد اصلا موجود نمیشه. اگر چه در واقع سر اینکه ا راده مانع است وتضاد وجود دارد به خاطر اینکه مرادها با هم  متضاد اند و اینکه شما بگید همیشه عدم احد الضدین مستند است به عدم مقتضی نه، این حرف درست نیست مستند است به وجود مانع. بلکه قطعا مستند است به وجود مانع محال است مستند به عدم مقتضی باشد روی مسلک فلاسفه. ولی روی مسلک غیر فلاسفه ممکنه مستند به عدم مقتضی باشد چون خداوند اونی که حق است و مذهب شیعه است واونی که منکرش صد در صد منحرف و ضالّ است، این است که  اراده خداوند ، شی ای است ممکن، واجب الوجود نیست اراده اش، منتها احتیاج به علت هم ندارد،ذات خدوند علت تامه هست برای اراده اش، ولی اراده از تحت این قاعده الشی ما لم یجب لم یوجد خارج است، خداوند دلش بخواد اراده می کند و دلش نخواد اراده نمی کند، هیچ فرقی بین اراده ذات خداوند و اراده مخلوق نیست. الان بنده که اینجا نشستم اراده اینکه ازاینجا بلند شوم علت تامه این اراده خودم هستم ، هیچ شیء دیگری دخالت ندارد، دلم بخواد بلند می شوم دلم بخواد بلند نمی شوم، اگر غیر از این بگیم هم خداوند را باید بندازیم در رودخانه نستجیر بالله هم اوصاف ذات حق زیر سوال می رود و هم اساس مذهب زیر سوال میرود، نبوت انبیا زیر سوال می رود . همه  اینا نستجیر بالله حالت تمسخر پیدا می کند.خود آخوند  هم متوجه است. منتها یک علم غلط و یک راه غلط نتیجه اش این میشود و گرنه خود آخوند وقتی میگه ا لشقی شقیٌ فی بطن امه  و السعید سعیدٌ فی بطن امّه بعد می گه ارسال رسل چیه ؟ انزال کتب چیه؟ بعد جواب می دهد که (لکی  لا یکون للناس علی الله حجة بل فلله الحجه البالغه ) خدا قوتت بده آقای آخوند ! مسخره کردی خودت را ! این چه حرفی شد؟ مثل اینک کسی را هولش می دهند با جرثقیل بلندش می کنند بعد کسی میگه بلند نشو بهش بگو بلند نشو! میگه برای چه  اینا را می فرستی ؟برای اینکه اگر فردا از آن بالا افتادی نگی چرا نگفتی؟ واقعا  این حرف را مسخره نمی کنند؟ میگه کجا رفته رسلا مبشرین و منذرین؟؟ میگیم این که دست خودم است که شما می فرستی این ک لغو می شود ارسال رسل؟! خود این که قولو لا اله الا اله تفلحوا هم لغو میشود چون اونایی که ذاتشان از آن زیر چیز بوده لا اله  الا اله نمی گفتند اونایی هم که ذاتشان درست بو ده لا اله الا اله می گفتند دیگر این وسط پیغمبر برای چه بفرماید قولو ا لا  اله الا اله تفلحوا هدایت معنا ندارد، حوزه علمیه هم معنا ندارد حاج شیخ اصفهانی هم معنا ندارد، خب بر ای چه کتاب می نویسی!؟

پس  این مطلب که ممکنه عدم یک ضدی به خاطر عدم ضد آخر باشد … ولی اینجا یک کلمه  است، آن یک کلمه را آخوند رویش اصرار دارد و درست هم هست و اون یک کلمه را ما باید درست کنیم و آن یک کلمه این ا ست که :

درست است که وقتی که اراده غالب باشد، به احد الضدین ، اراده مغلوب موجود نمی شود،خب  این از کجا معلومه که این اراده مغلوب که موجود نمی شه این به خاطر این است که اراده غالب علتش است، اینا چون با هم دیگر اجتماع وجود شان محال است، مثل یک دربی را فرض کنید که یک نفر بیشتر از آن در نمی تواند وارد شود ، دو نفر دم درب با هم دعوا دارند ، بعد یکی که آمد بگه علت اینکه من نیامدم تو بودی می گه من با تو چه کار داشتم ، ما هردو یمان نمیتوانستیم بیاییم، چون هر دو نمیتوانستیم بیاییم اونی که علتش قوی تر بوده ، موجود می شه، اونی که علتش ضعیف تر بوده نتوانسته موجود بشود، اینکه این مانع است، و تقدم رتبی دارد این را از کجا آقای حاج شیخ ثابت بکنی؟ شما همه کلماتت در این نهایه الدرایه که مو به مو خواندیم تعلیقه و متن را که آقا! نه؛ اینکه اون  اراده تعلق نگرفته علتش اراده غالبیه است. چون ا ین دو نمیتوانند با هم موجود شوند، دوتا با هم نمیتوانند موجود شوند یک مطلب است علیت یک مطلب است، شما علیت را در کلماتت ثابت نکردی!

بله، این مطلب را در نهایه الدرایه با عرضی که کردیم و احتیاجی هم به این همه بالا و پایین نبود گفتیم که اراده مغلوبه که موجود نمی شود به خاطر وجود اراده غالبه است اما نه اینکه به این خاطرکه اوعلت است بلکه اراده غالب و مغلوب یکی اش بیشتر در خارج محقق نمی شودمتلازمین  اند هر کدام با عدم دیگری لذا این به حساب این که آمد، دیگری نمی آید، لذا ا گر این باشد پس تمام متلازمین دروجود علت و معلول اند این که نیست. این را شما باید ثابت کنی که در  کلماتتان ثابت نیست.

از ا ینجا ذیل کلمات آخوند روشن شد. آخوند وقتی که مانعیت احد الضدین را لاحد  ضد آخر می زند بعدمی فرماید ان قلت: شما قبول نداری ضدین معانده و تمانع دارند خب تمانع و مطارده ضدین کالنار علی المنار است این را که دیگر نمیتوانی منکر شی.

اخوند می فرماید ما منکر نشدیم ما هم میگیم تمانع دارند ولی حرف ما این  است که ما یک تمانع داریم و یک مانع داریم.

این کلمه را حاج شیخ خدا رحمتش کند، درست نفرموده. حاج شیخ می فرماید اینکه این دیوار نمی تواند هم سیاه بشود هم سفید نه به خاطر  این است که یکی اش غالب است اون علت و مانع است نه؛ چون محل قابلیت هر دو را ندارد. محل قابلیت سیاهی وسفیدی را با هم ندارد، علت اینکه هر دو اراده با هم موجودنمی شود ، بحث علیت نیست. اینی که نفس محل اراده است اراده دو ضد در او  منقدح نمی شود. دیوار قابلیت این دو تا را ندارد، تمانع یک مطلب است مانع یک مطلب است آخوند می فرماید.

اشکا ل ما هم به آخوند یک کلمه است  که اصلا مانع یعنی چه!؟ اینی که فلاسفه گفتند یکی از اجزاء علت تامه عدم المانع است این حرف بی  خودی است. چون مانع با تمانع فرقش چیه ؟ میگه نه ؛مانع علت می شود، تمانع نه؛ میگیم میخوای لب طاقچه بگذاری؟ دکور است ؟خب مانع چیه؟ علت اینکه میگیم رطوبت مانع است این ا ست که رطوبت و آتش با هم تضاد دارند. جمع نمی شوند خب سیاهی وسفیدی هم با هم جمع نمی شوند.

اینی هم که عرض کردیم عدم  المانع قابلیت قابل، که حاج شیخ… یعنی چه قابلیت قابل؟ اصلا تعجب است. قابلیت قابل که چیزی نیست. چطورممکنه قابلیت قابل یک امر معدوم باشد در عین حال دخیل در وجودباشد، امر وجود ی باشد عدم دخیل در تحققش باشد؟

لذا نه تمانع، علت است نه مانعیت. یک کلمه هم به قول بعضی ها بس است ما را . اصلا ما لازم نیست ثابت کنیم عدم احد الضدین در رتبه ضدآخر است ، معیت رتبی را ما لازم نیست ثابت کنیم ما معیت رتبی نداریم. همین مقدار که ثابت کنیم که عدم احد الضدین تقدم ندارد بر ضد آخرکافی است چون علیت ، تقدم علّی تقدم رتبی خب باید تقدم داشته باشد، ما همین مقدار که عدم  احد  الضدین دلیلی نداریم بر تقدمش بر وجود ضد آخر. این دلیل میخواد . حالا دیگه چیکار داریم با معیت رتبی که بعد بیایم اختلاف بشه که معیت رتبی معلولی عله ثالثه  است یا این  است که به فرمایش محقق خویی یعنی هر جا تقدم رتبی نبود، معیت رتبی است ما به معیت چکار داریم. تقدم ندارد. ثالث بله؛، ما که گفتیم الان من و شما نه تقدم رتبی داریم نه معیت رتبی. ثالث که تا دلت بخواد. ثالث هم نداشته باشیم ا و لازم نیست او ا ثر عملی ندارد ما تقدم را می خواهیم بزنیم. چون همه قبول دارن تقدم، ملاک وجودی میخواهد، در معیت اقای خویی این جمله را فرموده و گرنه در تقدم که همه قبول دارند ملاک وجودی می خواد.

فتلخص مما ذکرنا که این که عدم احد الضدین مقدمه باشد برای ضد آخر، این حرف ناتمامی است و فرمایش آخوند درست است. یک برهان دیگری که نسبت دادند به حاج شیخ در تقریب کفایه را فردا ان شاءالله نقل می کنیم.

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *