متن اصول ، جلسه ۳۵۱ ، دوشنبه ، ۱۷ اردیبهشت ۹۷

بسم الله الرحمن الرحیم

دوشنبه ۹۷/۲/۱۷ (جلسه ۳۵۱)

 

کلام در این اشکالی بود که اگر ما بگیم عدم احد الضدین مانع است ، مقدمه است برای ضد آخر، دور لازم می آید، بعد این دور را اقا جمال خوانساری اشکال کرد که دور نمی شود. چون وجود احد الضدین متوقف  بر عدم ضد آخر هست ولی عدم ضد آخر هیچ وقت متوقف بر وجود این ضد نمی شود.

نگید تمانع معناش این ا ست که هر کدام از دیگری منع می کند، درست ا ست، ولی مانع وقتی است که مقتضی موجود باشد، شرائط  موجود باشد این جا شی یستند الی مانع والا اگر مقتضی نیست یستند الی اسبق علله وهمیشه هم گفتند که عدم هر چیزی به عدم مقتضی چون مقتضی دو  تا ضد محا ل است که با  هم موجود شوند.

در مانحن فیه سه تا کلمه گفته شد، چهار تا کلمه گفته شد که عرض کردیم حا ج شیخ از بین اینها بهتر توضیح داده بود، اقای ایروانی هم خوب بود ولی حاج شیخ اینجا را مفصل تر دیگر بقیه در واقع از فرمایشات حاج شیخ اقتباس کردند حالا مختصر کردند بعضی جاهاش را یک خورده بالا و پایین کردندولی عمده فرمایشات حاج شیخ بود.

یک کلمه این است که هیچ وقت نمی شود که مقتضی دو تا ضد موجود باشد همیشه مقتضی دو تا ضد موجود نمی شود این حرف را محقق خویی اشکال کرد که نه ؛ممکنه مقتضی دو تا ضد موجود شود، گفتیم این حرف درست نیست اقای خویی هم مطلب را اینجا غفلت فرموده چون اونی که در ذهن اقای خویی بوده مقتضی هر کدام از ضدین بدلا عن ا لاخر و حال انکه مقصود این نیست مقتضی هر ضدی در ظرف آخر.با آخر. اشکال کرده که مقتضی اجتماع ضدین که ما نگفتیم مقتضی ضد گفتیم. درست است اقای خویی! ما نمی گیم مقتضی اجتماع ضدین ، مقتضی ضد اما مقتضی ضد یک وقت هست اطلاق دارد، یعنی مقتضی این ضد موجود ا ست ولو در ظرف وجود اخر، این را شما ثابت نکردی نه وجدانی  است نه برهانی، چیزی نفرمودی.

ش. مانع افراد …

ا. این فرمایش را هم اقای خویی فرموده که پس اگر این طوری باشد هیچ وقت به مانع مستندنمیشود.

این فرمایش آقای خویی که اقای علم الهدی هم می فرماید. این من خیال می کنم ایشان شوخی کرده. حالا نداشته باشیم خیال می کنی مثلا نستجیر بالله پیغمبر اخر الزمان به هم می خورد؟

ش….

ا. همه اینایی که شما می خوای بگی آقای خویی و اخوند …. اونا را که تمام کردم بعد شما اگر چیزی داشتی بفرمایید.

در مانحن فیه اینکه هر دو تا مقتضی موجود است این نمی شود . مثال اگر بخوای بزنی مگر به همان که آخوندفرموده وقتی که دو تا شخص ، یک شخص می خواد درب را باز کند ، یک شخص می خواد ببندد، این جا اگر کسی بخواد بگه و گرنه نسبت به یک شخص که معنا ندارد که ما بگیم اراده می کند هر دو ضد را ، لذا اگر این مقصود محقق خویی این قسمت …ولی  اونی که اقای نایینی دارد می زند و اقای خویی هم اصرار داردهمان جایی است که دو تا اراده نسبت به ضد از شخص واحد صادر بشه یعنی  قدر متیقن کلام محقق خویی اونجاست اگر  این قسمت را می فرمود یک توجیهکی ممکن بود.

اما اینکه می فرمایید مانع نداریم ، نه؛ مانع داریم . این جا سه تا کلمه گفته شده:

یک کلمه این است که وجود هر ضدی مانع از ضد آخر نیست، چون مانع یعنی اونی که جلوی تاثیر مقتضی را می گیرد. این یک کلمه ا ست. این کلمه را آخوند حاج شیخ اصفهانی و جماعتی دیگر محکم می کوبند.

کلمه دومی هست که نه ؛وجود احد الضدین مانع نیست از وجود ضد آخر. مقتضی احد الضدین ،علت احد الضدین مانع است از تاثیر مقتضی ضد آخر.

این را که مانع است آخوند در کفایه تصریح دارد. نعم. گاهی مواقع علت تامه احد الضدین ممکنه مانع بشه از علت تامه ضد آخر.

حا ج شیخ اصفهانی این را هم در کلماتش تصریح دارد ، محقق ایروانی در بعض فرمایشاتش تصریح دارد. فکر می کنم تقریبا شاید عامه ا ینایی که در این بحث کردند این فرمایش را کردند.

یک کلمه سوم هم هست که ما دیروز از بعض عبارات حا ج شیخ در آوردیم که اصلا نه وجودیک ضدی مانع از تحقق ضد آخر است، و نه مقتضی یک ضدی مانع  از تاثیر مقتضی آخر است اصلا هیچ کدام نیست یا مانع از تحقق مقتضی آخر است نه هیچ کدام نیست.

اونی که هست، محل قابلیت ندارد چون محل قابلیت ندارد فقط یک دانه‌اش موجود می شود، لذا هیچ اصلا نه وجود مانع است نه علت احد الضدین از ضد آخر مانع است، نه؛ این هم عرض کردیم از بعض عبارات حاج شیخ اصفهانی در می آید که آن تاثیر را چند جا تصریح دارد. لذا ممکنه کسی بگه ا ینجا اگر هم یک خورده عبارتش مجمل هم باشد حمل می کنیم بر فرمایشات دیگرشان.

اقای خویی از این سه تا کلمه اول را ا نتخاب کرده می فرماید وجود احد الضدین مانع است از تاثیر مقتضی ضد آخر، همانی که اخوند می زند و حاج شیخ ودیگران می زنند همان راآقای خویی رویش دست گذاشته .

خب این سه تا کلمه در واقع هر سه تا تیر به تاریکی پرتاپ کردند . چون از آقای خویی بپرسی می گه این آقایی که اراده دارد این دیوار را سفید کند چرا؟ میگه خب سفیدی را بهتر دوست دارد میگه خب سیاهی را هم که دوست دارد چرا سیاهی را با هم انجام نمی دهد؟ خب ممکنه کسی بگه محل قابلیت ندارد. کسی بگه نه؛ آن مقتضی سفیدی و علت تامه سفیدی مانع می شود از تحقق علت تامه سیاهی که آخوند و دیگران اند .

خب یک کسی هم مثل محقق خویی هم ممکنه بفرماید نه؛ اونی که مانع می شود خود همین سفیدی است یعنی نفس ضد نه سبب ضد، نفس ضد نمی گذارد که آن سبب ضد آخر تاثیر بگذاره .

کسی بخواد این سه تا را برهان بیاره این فکر می کنم محال است که برهان بیاره که … چون اونی هم که میگه محل قابلیت ندارد میگه چرا قابلیت ندارد؟ میگه چون سفیدی و سیاهی ضد اند با هم جمع نمی شوند میگه پس همین مانع است.

اونی هم که میگه علت تامه مانع است بهش میگی علت تامه چرا مانع است ؟ میگه چون علت تامه این ضد موجود می شه این ضد که موجود بشه نمی گذاره ضد آخر موجود بشه .

لذا اینا کسی بخواد برهان بیاره نه؛ حالا در حد حرف و یک جمله ای نوشته بشود و خوب ا ست ولی ما حصلی داشته باشد که قابل اثبات باشد نه وجدانا نه برهانا .

ش. همین الان فرمودی طرف نمی تواند هر دو را اراده کند

ا. منافات ندارد . هر دو را نمی تواند اراده کند عرض کردیم ممکنه کسی بگه چون محل قابلیت ندارد.اینکه مسلم است هر دو را نمیتواند اراده کند.

ش….مقتضی اش نیست

ا. چیه که… مقتضی نیست بازی با الفاظ که نیست مقتضی موافقت با غرض است. نه ا راده. در واقع اراده آن علت تامه  است ، مقتضی موافقت با غرض است. الان اگر بنده آمدم غرضم ا ین است که ازاله کنم مسجد را ، مقتضی در  افعال اختیاری ، او داعی است. خب داعی است. اراده که علت تامه مقتضی نیست.

ش…

ا. عدم اراده که علت….  اون را که در جواب حاج شیخ گفتیم که ا ینی که شما میگی اراده نکرده یعنی علت تامه نیست؟ بله؛ اراده نکردی ممکنه به خاطر وجود مانع باشه. الان کسی میگه چرا نمی روی چرا اراده نمی کنی بروی حرم؟ میگه مقتضی اش هست ، دوست دارم زیارت کنم، ولی خب بحث مانع ا ست.

ش…

ا. بله؛ چی موجود نشده؟

ش…

ا. فرض این است که آنچه اوفق بوده است را اراده کرده. پس او موجود شده اراده اش. اگر جایی که مساوی باشد اراده اش، نمی شود. لذا خود محقق خویی و محقق صدر و دیگران جایی که یکی اش اوفق است، که یکی را اراده کرده او محل بحث  است.

این در ما نحن فیه الفاظ است و نوع مطالبی که متاسفانه به اسم مطالب عقلی گفته می شود در واقع این ما حصلی ندارد در حد یا شعر است یا الفاظ ولی برای ما این بحث مهم نیست حالا مانع داریم یا نداریم ارزشی ندارد، حالا اون نمیگذاره یا این نمی گذاره.

محقق صدر در جواب حاج شیخ اصفهانی می فرماید “آقای حاج شیخ شما تقدم بالطبع را درست کردی. ولی در مقدمیت تقدم بالطبع لازم نیست ، اونی که لازم است تقدم بالعلیه است لذا تقدم بالطبع لازم نیست.

خب این حرف ها هم الکی است. شما میگی تقدم بالعلیه لازم است آقای حاج شیخ می فرماید تقدم بالطبع هم کافی است .

اونی که مهم  است بحث ما در مقدمه واجب، آن مقدماتی است که … حاج شیخ این جا را خوب فرموده: آن مقدماتی است که امر به ذی المقدمه فی حد نفسه ممکن نباشد امتثال بشودمگر به اتیان مقدمه اما اگر در ضدین وقتی امر شدم به حرکت ، حرکت متوقف نیست بر اینکه من سکون را … نه؛ خود حرکت را که ا نجام می دهم خود به خود همراه حرکت آن عدم سکون هم انجام می شود، حالا تقدم طبعی است یا تقدم علّی است، این ها چی اند؟ ما نحن فیه  از آن قبیل نیست.

خب دو کلمه دیگر در مقام باقی مانده بعد در تفاصیلی که آخوند فرموده وارد شویم.

یک کلمه  این است که آخوند اشکال دور را که مطرح کرد ، اشکال دور این بود که سواد که وجود احد الضدین است متوقف بر عدم بیاض  است از باب توقف الشی علی عدم ا لمانع و عدم بیاض متوقف است بر سواد، چون از باب این است که نقیض  العله علهٌ لنقیض المعلول، معلول چی بود؟ سواد . چون گفتیم سواد متوقف است بر عدم بیاض. علت چیست؟ عدم البیاض. نقیض علت می شود علت نقیض معلول. خب اینجا نقیض علت که سواد نمیشود ، نقیض علت عدم عدم بیاض است. چون نقیض کل شی رفعه، عدم عدم بیاض می شود معلول سواد،

ش..

ا. نه؛ این شد معلول دیگر. اونی که علت بود اینجا می شود معلول . عدم عدم بیاض می شود معلول سواد، چون مانع میا د رفع می کند دیگر. خب عدم عدم بیاض، که سواد نیست. ا ین امر عدمی است . امر عدمی محال است با امر وجودی متحد بشود، لذا دورنمیشود.

خب این کلام که محقق صدر سه تا اشکال کرده یک اشکالش این است که این با مبنای خودت نمی سازد چون اگر یادتان باشد قبلا در بحث ثمره مقدمه آنجا فرمود عدم عدم که فعل ضد نمیشود، عدم عدم. آنجا جواب داد که نقیض به دو معنا استعمال می شود:

یکی به معنای رافعیت

یکی هم به معنای مرفوعیت

وقتی که به عدم بیاض میگیم نقیض سواد، اینجا در واقع به معنای رافعیت  است یعنی وقتی که سواد میاد بر میدارداما وقتی میگیم سواد ، نقیض عدم بیاض است نه اینکه عدم بیاض ، سواد را میاورد. یعنی عدم بیاض مرفوع می شود به سواد.

لذا این مخالف مبنای خودت ا ست. این یک ا شکال است که مبنایی کرد.

دو ا شکال دیگر هم کرده که یک اشکالش بحث عقلی اعتقادی است که اگر ما بگیم عدم عدم ، وجود نیست و یک امر عدمی است ما باید دو تا واجب الوجود بالذات قائل بشیم.  چون یکی امر وجودی که علت معلول است یکی هم نقیض معلول یا نقیض علت ، علت است برای نقیض معلول. خب در مانحن فیه شما میگی اگر خداوند نبود ممکنی در عالم موجود نمی شد، حالا که این عدم وجود ممکن از بین رفته، عدم عدم خب این عدم عدم که نمی تواند معلول خداوند باشد چون درست است که نقیض عدم خداوند ، عدم عدم که نمی تواند نقیض وجود باشد این عدم عدم قطعا یک عدم عدم خداوند می خواهد، خب پس باید شما دو واجب الوجود را قائل بشوید، یک واجب الوجود برای خداوند سبحان برای وجودممکن، یک واجب الوجود هم که علت عدم هاست اون عدم خداوند برای عدم عدم انسان ها، چون عدم انسان ها که الان از بین رفته، شما هم که میگی عدم انسان نقیضش انسان نمی شود پس این عدم عدم انسان یک علت می خواد ،علتش که نمی تواند خداوند باشد چون او لازم میاد که امر وجودی در امر عدمی تاثیر بگذارد که محال است پس علت او باید عدم عدم خداوند باشد ما باید دو تا واجب الوجود داشته باشیم .

ش. عدم نیز اصلا نمی تواند تاثیر بگذارد و لو در امر عدمی؟

ا. ولی  از باب تسامح می شود ولی وجود نمی تواند.

ش…. عدم ا عتبار عقل است.

ا. اولا که عدم ،  اعتبار عقل ا ست ما به خود حاج شیخ اشکال کردیم ا ز  این ور هم گفت عدم ، متمّم قابلیت قابل، اونا را اشکال کردیم اقای صدر …

ش… انتزاعی است

ا. او میگه انتزاعی است. ایشان که قبول ندارد انتزاعی است.

ش.محقق اصفهانی که قبول دارد. ما داریم به محقق اصفهانی اشکال می کنیم.

ا. مگر اشکال ، یعنی اشکال مبنایی؟

ش. آقای صدر می گه..

ا. آقای صدر چی میگه؟؟! آقای صدر میگه لازمه حرف شما این است .

ش…

ا. نشد. خلاصه اینکه این شیء موجودنیست چون علتش موجود نیست. پس عدم العله ، علهٌ لعدم المعلول . این عدم چیزی نیست ، علت نمی خواد ، اینا بازی با الفاظ است کی میگه عدم ،علت نمی خواد؟ هر کسی گفته حرف بسیار بسیار غلطی ا ست..الان اگر بگه چرا درس شروع نشده؟ میگه ساعت 10 دقیقه به 10 است وقت درس نشده. عدم ، علت نمی خواد این حرف ها چیست؟؟!

بله، اونی که علت نمی خواد، عدم ازلی است و گرنه عدم طاری که خود حا ج شیخ هم  در جواب …فرمودند شما عدم طاری را با عدم ازلی قاطی کردید!

ش…

ا. عدم ازلی نیست. این عدم طاری که الان هست، این دو تا واجب الوجود میخواد.

بعد میگه این دو تا واجب الوجود خلاف ذوق  است. خب اینا که محقق صدر! خلاف ذوق است از کی تا به حالا مباحث عقلی وفلسفی با ذوق سنجیده می شوند مگر این باغ گل است که میگید خلاف ذوق است؟؟! شما داری برهان فلسفی میآورید باید جواب عقلانی بدهید. ذوق چیست؟

جواب این یک کلمه است: میگیم باشه، ما ملتزم می شویم دو تا واجب الوجود باشد. چی می شود مثلا؟ میگه دو تا واجب الوجود بگی که مشرک می شوی؟ میگه نه، من مشرک نشدم . اونی که مشرک میشود، این است که دو تا واجب الوجود ممتاز وجودی در نظر بگیرد ولی اگر ما یک واجب الوجود که به قول خودت این یک واجب الوجود دو تا عنوان ملازم اند و در خارج یک مصداق دارند، عدم که مصداق ندارد، خلا صه عدم که مصداق ندارد ، این در واقع عدم را ما انتزاع می کنیم ا ز همان وجود ولی به تسامح.

خب میگیم چه اشکال دارد دو تا واجب الوجود میگه شما مشرک شدی . میگیم نه؛

ش…

ا. اشکال ندارد چون الان خلاصه وقتی که این انسان از بین می رود این عدم  انسان است.

ش…

ا. نه؛ این علت می خواهد، نقیضش …

ش. واجب الوجود، وجودی که …

ا.میرود تا آخر. چطور ممکن می رود تا آخر، این هم می رود تا آخر. اینکه الان موجودنیست چون علتش موجود نیست. علتش که موجود نیست، چون علتش موجود نیست. علتش موجود نیست باز چون علتش موجودنیست اون علتش موجود نیست، باز چون علتش موجود نیست.این همین طور می رود…

ش. این تسلسل  است.

ا. نه ؛تسلسل …

ش. …

ا. باید بشود ، ما که منکر …

ش…

ا. باشه، چون اگر این عدم نباشد عدم محقق نمی شود ولی ما گفتیم تسلسل اشکال ندارد یعنی بی نهایت عدم باشد، خب باشد، ولی باید باشد.

ش..

ا. بله همان ذوق. ذوق نه ربطی به علوم عقلی دارد نه ربطی به این مباحث اصولی دارد .

این یک مطلب که اشکال درست و حسابی به حاج شیخ همان یکی است که خودت خلاف گفتی یکی هم اینکه آقا! ما عدم عدم نداریم. چون اگر یادتان باشد آن وقت ما در عدم عدم اشکال کردیم گفتیم: آقای حا ج شیخ! عدم عدم یا امر عدمی ا ست، یا امر وجودی. سومی که ندارد اگر امر وجودی است که ثبت  المطلوب چون ما هم میگیم نقیض عدم شیء ، وجود شیء است  اگر امر عدمی است این غلط است که بگی عدم عدم زید، نقیض عدم زید است چون لا میز فی الاعدام من حیث ا لعدم. این که شد اجتماع نقیضین آقای حاج شیخ ! لا میز فی الاعدام من حیث العدم یعنی عدم زید با عدم بکر و عدم عمرو با عدم تقی و با عدم نقی یکی است این که ما فرق می بینیم از باب وصف به حال متعلق است چون زید و بکر و عمرو   با هم فرق می کند و گرنه اینجا عدم زید ، آنجا عدم عمرو، میگه عدم زید با عدم عمرو فرق می کند، میگه عدم زید چیه؟ الان در این گوشه زیدنشسته بوده، در آن گوشه عمرو نشسته بوده، خب حالا نیست این فرقش چیه ؟ این گوشه با آن گوشه فرقش چیه؟

ش. فرقی ندارد خب باید هر دو…. زید عدم عمرو هست ولی عدم زید نیست .

ا. خب بله اتفاقا زید ، عدم عمرو هست ولی عدم زید نیست. درست است. چون امر وجودی  است.

ش..

ا. اون عدم زید با عدم عمرو فرق ندارد. نه اینکه زید با عدم عمرو فرق ندارد.

ش. اگر فرق ندارند پس چرا بر یکی منطبق می شود بر دیگری منطبق نمی شود؟این از کجا آمده؟

ا. اتفاقا زید عدم عمرو هم هست .

ش. ولی عدم زید نیست.

ا. عدم زید نیست چون این عدم از بین رفته.

ش. بله؛ مشخص است.

ا. ما میگیم اگر عدم زید باشد با عدم عمرو یکی است حالا اگر عدم زید … وقتی که زید موجود شده عدم زید از بین رفته.

آقای حاج شیخ! در مانحن فیه وقتی … لامیز فی الاعدام من حیث العدم معناش این است: یعنی عدم عدم زید با عدم زید اگر این عدم عدم امر وجودی است ثبت المطلوب اگر امر عدمی است لا میز فی الاعدام من حیث  العدم لذا این حرف ها شبهاتی ا ست در مقابل بدیهیه که نتیجه بعضی راههای غلطی که میرود فکر اعوجاج بر میدارد. و یواش یواش خیلی هم قر بزندسوفسطایی میشود چون واقعا اگر کسی عدم عدم را امر عدمی ببیند این قطعا سوفسطایی میشود مگر اینکه متوجه حرف خود ش نباشد و گرنه اگر خوب دقت کند سوفسطایی شده است. اصل عالم وجود را منکر می شود.

آخرین حرفی که در  این مباحث باقی مانده: مرحوم آخوند در کفایه یک عبارتی داشت، در استدلال بر این برهان مقدمیت برای نهی از ضد آخر، آن برهان، خلاصه اش این بود که شبهه ای نیست که بین ضدین ، تضاد و منافره هست و بین هر کدام بابدیل آخر و نقیض آخر کمال ملائمه هست، پس قطعا عدم هر کدام با وجود دیگری در یک رتبه  اند، این عبارت را محقق صدر میگه یک تفسیری محقق خویی کرده که این بود که در رتبه ای که سواد هست در آن رتبه قطعا بیاض نیست، خب اگر در آن رتبه بیاض نیست قطعا در آن رتبه عدم بیاض است چون ارتفاع نقیضین که محال است . پس عدم بیاض با سواد در یک رتبه قرار گرفت.

بعد فرموداین ربطی به قیاس مساوات ربطی ندارد که بعضی به آخوند اشکال کردندکه آقای آخوند! کلام شما مبتنی بر قیاس مساوات است این غلط است که ما عرض کردیم نه؛ درست  است.

این یک تقریب  است یک تقریب دیگر را آقای صدر نسبت می دهد به حاج شیخ اصفهانی ، که حاج شیخ این طور کفایه را معنا می کند. که تقریبی که آقای خویی آوردیک مقدمه مطویّه داشت. آن مقدمه مطویه این است که ضدین اجتماعشان در رتبه محال است. لذا فرمود در آن رتبه ای که سواد هست ، قطعا بیاض نیست .

این تقریبی که از حاج شیخ اصفهانی نقل می کند، این مبتنی بر این مقدمه نیست که کسی اشکال کند که ما قبول نداریم ، که ضدین اجتماعشان در رتبه محال است، کما اینکه خود محقق خویی هم ا شکال کرد . تقریب حاج شیخ ربطی به این مقدمه ندارد. حاج شیخ می فرماید یک سواد است و یک بیاض، اصلا ما نمی گوییم سواد و بیاض د ر یک رتبه محال است. کاری نداریم. میگیم سوادو عدم سواد قطعا نقیضین اند.نقیضین هم رتبه اند. بیاض و عدم بیاض اینا هم که هم رتبه اند، از  این طرف دیگر عدم بیاض با آن سواد ، اون هم هم رتبه است چون شما سواد و عدم سواد را در نظر گرفتی بیاض و عدم بیاض را هم در نظر گرفتی. اینجا باید حاج شیخ این را اضافه می کرد که عدم بیاض با عدم سواد هم رتبه  اند، چون اعدام که دو تا نیستند . چون وقتی شی ای میخواد در دو رتبه باشد قطعا باید دو تا باشد چون یکی در دو رتبه معنا ندارد. عدم که دو تا نیست پس عدم سواد با عدم بیاض در یک رتبه اند، وقتی در یک رتبه شدند آن قیاس مساوات را هم اینجا می آوریم. سواد در رتبه عدم سواد است چون نقیضین ا ند ، عدم سواد در رتبه عدم بیاض  است چون لا میز فی الاعدام من حیث العدم ،عدم که رتبه ندارد، قیاس مساوات را می آوریم که سواد در رتبه عدم بیاض است این برهان دیگر احتیاج به آنی که محقق خویی به کار برد ندارد که بگیم ضدین در یک رتبه محا ل است باشد، نه؛، اصلا ما با ضدین کاری نداریم .ما از ضدین اصلا استفاده نکردیم هر کدامی را با نقیض خودش سنجیدیم اون را هم با نقیض خودش سنجیدیم عدم ها را  هم با هم سنجیدیم.

این برهان هم که اشکالش واضح است ان شاءالله فردا وارد تفاصیل آخوند می شویم.

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *