متن اصول ، جلسه ۳۵۳ ، چهارشنبه ، ۱۹ اردیبهشت ۹۷

بسم الله الرحمن الرحیم

چهارشنبه ۹۷/۲/۱۹ (جلسه ۳۵۳)

 

کلام در این بود که بعضی ها تفصیل داده بودند در  این که عدم احد الضدین مقدمه است برای ضد آخر یا نه، بین ضد موجود و ضد معدوم که اگر  این دیوار سیاه  است، شما بخوای سفید کنی این متوقف  است بر عدم این ضد، اما اگر نه ، این دیوار رنگی ندارد و ضد موجود نیست، نه؛ اینجا متوقف نیست.

عرض کردیم مرحوم حاج شیخ فرمود در فواعل اختیاری نفس کسی که اراده این ضد آخر را می کند خود همین باعث می شود ضد دیگر از بین برود .چون آن ضد بقائش به بقاء اعمال قدرت است. وقتی اعمال قدرت نکند از بین می رود لذا کسی که نماز می خواند، می خواد ازاله کند همین که اراده ازاله کند، نماز از بین می رود. این جای شبهه ندارد.

اما در امور تکوینی که دیوار سیاه را کسی می خواد سفید کند مرحوم خویی فرمود این هم متوقف نیست به خاطر اینکه این مبتنی است بر اینکه آیا شیء ممکن ا لوجود که ا حتیاج به علت دارد حدوث ، علت احتیاج است یا امکان ، علت احتیاج است؟ و امکان علت احتیاج است لذا این باید مقتضی سیاهی آن به آن باشد. خب وقتی از بین رفت ، سیاهی از بین می رود ، ما عرض کردیم آقای خویی! کلام همین است شما باید مقتضی را از بین ببرید. مجرد مقتضی سفیدی که او را  ازبین نمی برد ، او باید از بین برود خودش.

لذا این فرمایش محقق خویی درست نبود. آقای حاج شیخ این جا یک بیان دقیقی دارد می فرماید در واقع متوقف نیست احد الضدین بر عدم ضد آخر، چون شما میگید این دیوار سیاه بخواد سفید بشود، باید سیاهی از بین برود ، اگر بگی متوقف بر عدم است یعنی یک علتی بیاد تاثیر بذاره در عدم، علت که تاثیر در عدم نمی گذارد، علت امر وجود ی است، معلول هم باید امر وجودی باشد. در واقع اینی که متوقف است حکّ و انتقال این ذرات سیاهی از این محل به محل آخر است. شما الان که یک چیزی را می تراشی، این رنگ ها را می تراشی، خب این رنگ ها آن ور تر، پس در واقع اونی که متوقف است عدم نیست ، او ملازم با عدم است، بله؛ حک و انتقال این ذرات این سواد وقتی به محل دیگر شد ملازمش ا ین است که این محل خالی از سواد می شود، پس وجود احد الضدین متوقف نیست بر عدم ضد آخر بلکه متوقف برانتقال ضد آخر از آن مکان به مکان دیگر.

خب این ، به لحاظ فنی هم درست باشد ،که معلوم نیست درست باشد چون عدم طاری علت می خواد، این که در واقع این نمیتواند عدم معلول باشد، نه ؛همین که علتی میاد ، اون مقتضی را از بین می برد ، این یک ا مری است که نه برهانی بر خلافش هست نه و جدانی بر خلافش هست. در عدم طاری. برفرض هم اگر کسی ا ین کلام را فنیا قبول نکند بحث ما در توقف ، عرفی است.مقدمه عرفی است و عرفا میگویند سفیدی این دیوار متوقف بر این است که سیاهی برود، عدم سیاهی است. این یک امر ارتکازی است. عرفی است و اونی که توقف عرفی است لذا این بیان حاج شیخ تمام نمی شود، نه فنّیا نه هم به لحاظ عرفی .

بعض دیگریک استدلالی کردند بر اینکه فرقی نیست بین ضد موجود و ضد معدوم. همانطور که وجود احد الضدین متوقف نیست بر عدم ضد معدوم، متوقف نیست بر عدم ضد  موجود. برهانی که آوردنداین است که ما یک ممتنع بالذات داریم یک ممتنع بالغیر داریم.

ممتنع بالغیر معنا دارد که بگیم متوقف است ، علت بیاد ، امتناع بالغیر از بین برود، الان این جسم که مرطوب ا ست، نسوختنش ممتنع بالغیر است، وقتی که این رطوبت از بین برود، امتناع  از بین می رود.

امایک امتناع ذاتی داریم. امتناع ذاتی ، اصلا محال است مقتضی اش موجود بشود. چون مقتضی المحال ، محالٌ امکان ندارد مقتضی یک امر محالی، موجود شود، تا بعد بگیم مانع نمی گذارد.

برهان بر اینکه این، مقتضی امر محاله و ممتنع بالذاته آقای صدر این طور این برهان را نقل می کند:

لو فرض تاثیر احد الضدین و هو السواد مثلا فرض این است که سواد تاثیر بگذارد فی المنع عن الضد الاخر تا منع کند از بیاض تا عدمش بشود از مقدمات و اجزاء علت.

میگه ما سوال می کنیم این سواد که می خواد تاثیر بذاره در منع  از بیاض، آیا این بیاض موجود است. که میخواد تاثیر بذاره در منع از بیاض این سواد معدوم است یا موجود است؟ ا گر معدوم است که شیء معدوم معنا نداردکه تاثیر بذاره در شیء موجود.

اگر موجود است آن بیاض، موجود است یا معدوم؟ اگر هم بیاض باز معدوم است، که معنا ندارد بگیم سیاهی منع می کند از سفیدی. اگر آن بیاض موجوداست، سواد هم موجوداست، این موجود بخواد منع بکند از آن وجود، سواد و بیاض که اجتماع ضدین محال بالذات که موجود نمی شود.

لذا در این برهان فرقی بین ضد موجود و ضد معدوم نمی کند. چون آن ضدی که می خواهد منع کند از ضد موجود ،یا آن ضد خودش معدوم است خب شیء معدوم که معنا ندارد تاثیر بگذارد در منع از شیء. یا خودش موجود است، موجود هم که محال است موجود بشه. چون اگر سواد موجود شود، و فرض این است که بیاض هم موجود است، این که میشود اجتماع ضدین، و اجتماع ضدین محال است.

این برهان را ایشان خودش اشکال می کند . می گوید این در صورتی است که ما بگیم عدم احد الضدین مانع از ضد آخر است و جلوی تاثیر مقتضی را می گیرد اما اگر بگیم  عدم احد الضدین جزء مقتضی است (همان که ما قبلا عرض کردیم ولی ماکامل ترش را عر ض کردیم) گفتیم این مقتضی است این شرط است این مانع است، اینها همه لا طائلات است . چون یک کسی ممکنه بگه آتش مجاور مقتضی است کس دیگر بگه آتشی که این شرط را دارد که رطوبت در آن جسم نباشد این مقتضی است میگه نه ؛این مانع ا ست. خیال می کند وحی بر او نازل شده.

خب، برای اینکه اتلاف وقت بشود خوبه و گرنه معنا ندارد این مانع است، این مقتضی  است، چون اینجا یک تکه اش را عرض کرده، کلی اش را ما عرض کردیم.

این ضد تا از بین نرود آن ضد دیگر موجود نمی شود. حالا مانع است، جزء مقتضی  است هر چه که هست.

میگه نه؛ مقتضی سفید شدن این دیوار یک کیلو رنگ است حالا که این دیوار سیاه است مقتضی اش موجوداست ،چون سفید شدن این دیوار یک کیلو رنگ می خواد منتها این سیاهی نمی گذاره. لذا این می شودمانع.

ما میگیم این حرف ها همگی شعراند آن هم شعر بدون قافیه. چون اگر کسی بگه بعض اجسام هست که رنگ را به خودش جذب می کند. لذا نقاش میگه حاج آقا این باید چهار دست رنگ بخورد ولی بعض اجسام صیقلی هست که نه؛ به خودش رنگ جذب نمی کند پس بگیم مقتضیه؟ میگه نه؛ مقتضی هر جسمی مناسب با خودش ا ست همانطور که مقتضی آن جسمی که رنگ را به خودش جذب می کند چهار کیلو رنگ است ،چهار دست باید بزند، این جسم سیاه هم مقتضی اش این است که چهار تا باید رنگ بزند.

ممکنه بگه اگر ما سیاهی‌هایش را برطرف کنیم با یک کیلو رنگ رنگ بشه. میگیم اونجا هم ممکنه نقاش بگه حاج آقا این رنگها رنگ روغنی  است گران در میاد. ولی یک موادی هست من قبلش می زنم به این دیوار که دیگر آن دیوار رنگ را جذب نمیکند، عایق است، با یک دست رنگ می شود.

عرض کردیم مقتضی هر شی ای مناسب با خودش است. این حرف ها مما یضحک به الثکلی است . حرف ما این است که این ضد بخواد موجود بشود متوقف است بر او. حالا متوقف بر این  است یا از باب این است که این جزء مقتضی  است یا از باب این است که این شرط است یا از باب این است که این مانع است، هر چه که هست. لذا این در مانحن فیه هیچ شبهه ای ندارد که بگیم نه؛ این ممتنع بالذات است.

تازه اگر گیریم که این سواد که موجود نمی شود، میگه خب همین که موجود نمی شود چون آن بیاض مانعش است پس شما میگی مقصود از این سوادی که مانع است سواد موجود یا سواد معدوم ؟ اقای صدر می گه.

میگی سواد موجود. میگیم سواد موجود که می شود اجتماع ضدین و محال است ؟ میگیم مراد از موجود ، موجود لولایی است. یعنی لولا این بیاض ، این سواد موجود می شد. معنای مانع این است، الان می گه شما مانع شدید که من بروم مشهد! میگه من؟ میگه بله؛ میگه من مانع شدم بری مشهد؟ میگه بله. به خاطر اینکه رفتی تو اتوبوس نشستی پر شد جا برام نشد. میگه تو موجود شدی که مانع شدی یا معدوم بودی که مانع شدی؟ اگر معدوم بودی که مانع شدی، معدوم که مانع نمی شود. اگر موجود بودی که مانع و ممنوع با هم جمع نمیشوند محال بالذات است.

حرف آقای صدر مثل این ا ست که می گویند چوپانی بوده که اربابش به او می گوید وقتی میری دو روز من کم میکنم، مثلا اگر ده روز باشد یک روز برای رفت و یک روز برای برگشت کم می کنم.  آمد گفت چند روز در صحرا بودی؟ گفت یک روز. گفت خب یک روز بدهکار شدی. چون قرار شد من دو روز کم کنم. خب تو یک روز صحرا بودی یک روز هم بدهکار می شوی.

این مانده بود ، هم حرف ارباب درست است و هم با عقل جور در نمیاد . حرف آقای صدر این جوری است ولی اون کارگر که می گفت یک روز، یعنی سه روز ، یک روز در آنجا ،و دو روز رفت و برگشت.او خودش دو روز را اول کم کرده بعد یک روز را به ا رباب گفته، ارباب زرنگی کرده  دو روز را دو مرتبه کم می کند.

آقای صدر شما که می فرمایید ضد موجود یا ضد معدوم ؟ خب ضد موجود. میگی خب اجتماع ضدین می شود؟ میگیم نه ؛مانع معناش این است که ضدی که لولا المانع موجودمی شود ، به این می گویند مانع. نه ضدی که موجود… چون اگر ضد موجود بشه یعنی چه مانع از وجود است؟

حالا این عرض کردم کسی بگه مانع از وجود  است نمی شود شلاقش زد چون … کسی بگه جزء مقتضی  است این هم نمی شود شلاقش زد، چون  اینا الفاظ است، حالا کسی گفت مقتضی این دیوار یک کیلو رنگ است، سیاهی مانع است ، این را نمی شود چوبش زد. یعنی هیچ طرفی دلیل بر اثبات مدعاش ندارد

و مانعیت هم ارتکازی است درست است اگر بهش بگی این در واقع رنگ کم است میگه این دیگر سیاهی مانع است.میگه شما این زنگ زده. این وقتی که زنگ زده اول باید سمباده بکشی بعد رنگ بکشی اینا مانع از رنگ است. میگی اینا مانع  از رنگ نیست در واقع رنگ با عدم زنگ این دو تا با هم مقتضی است ولی من وقت حرف های یاوه را ندارم برو دنبال کارت. خلاصه باید این را بر طرف کند.

لذا هر کدام را هر کس بگه درست است ، ثمره عملی هم ندارد چون بحث ما در این است که خلاصه این ضد معدوم بخواد موجود بشود این متوقف بر رفع ضد آخر است حالا متوقف بر رفع ضد آخر است یا از باب اینکه این ضد اخر رفعش جزء مقتضی است، یا از باب اینکه مانع است. کاری نداریم با… ما اصلا داعی نداریم اثبات مانعیت کنیم. هر چه هست.

این حرف …همانی که ما عرض کردیم هم برهانی است، هم ارتکازی است، نه استدلال اقای صدر تمام است برای این چیز… ونه  اشکالی که کرده و مطلب همینی است که به عرض قاصر ما رسید.

فرمایش حاج شیخ هم عرض کردیم بهترین کلام  به لحاظ فنی است. ولی آن هم عرض کردیم هم فنیّا گیر دارد و هم عرفا، خلاصه میگه متوقف بر عدم این است چون توقف عرفی تسامحی ربطی به دقت عقلی ندارد و مقدمیت هم ، مقدمیت عرفی است، نه مقدمیت عقلی. یعنی اونی که عرفا متوقف است.

هذا  تمام الکلام در اینکه ا گر کسی بخواد اثبات کند امر به شیء مقتضی نهی از ضد است به برهان مقدمیت که عرض کردیم این برهان متشکل از سه ماده است:

یک: عدم احدالضدین مقدمه  است برای ضد آخر

دو: مقدمه واجب، واجب است

سه: امر به شی مقتضی نهی از ضد عام است چون می گیم ازاله متوقف است بر عدم صلات خب  عدم صلات می شود واجب چون مقدمه واجب واجب است خب ما میخوایم ثابت کنیم که صلات حرام  است چون امر به شی مقتضی نهی از ضد خاص است ضد  خاص ازاله که عدم صلات نیست ضد خاص ازاله صلات است لذا باید ا ین کبرا را هم ضمیمه کنیم که امر به شی مقتضی نهی ازضد  عام هم هست ووقتی عدم هم ماموربه شد ضد  عامش که می شود وجود، می شود منهی عنه ،منتها این برهان هر سه ما ده  اش باطل است هم مقدمیت نیست مگر در صورت وجود هم مقدمه واجب، واجب نیست و هم امر به شی مقتضی نهی از ضد عام هست، درست نیست. فقط یک تکه از آن ماده ا ولی که توقف است آن هم در ضد موجود …

علی ای حال این برهان نا تمام است .

وجه دیگری که برای استدلال امر به شی مقتضی نهی از ضد خاص گفتند این است که فرمودند هر ضدی با عدم ضد آخر متلازمین است. چون اگر متلازمین نباشند یا لازم می آید اجتماع ضدین یا لازم می آید ارتفاع نقیضین . چون سواد الان موجود است اگر متلازم با عدم بیاض نباشد دو حالت بیشتر ندارد:

یا باید بگیم بیاض هست خب این میشود اجتماع ضدین

یا باید بگیم نه بیاض هست نه عدم بیاض خب این می شود ارتفاع نقیضین

پس قطعا وجود هر ضدی ملازم است با عدم ضد آخر این یک مقدمه.

مقدمه دو م این است که متلازمین در حکم متحدین اند، این دو مقدمه

مقدمه سوم باز این است که امر به شی مقتضی نهی از ضد عام است

پس ازاله واجب است عدم صلات ملازم ش هست می شود واجب، چون متلازمین  اند،  و متلازمین در حکم متحد اند. عدم صلات واجب ا ست امر به شی مقتضی نهی از ضد عام هست ، صلات می شود حرام، منهی عنه.

این برهان اینکه وجود هر ضدی ملازم است با عدم ضد آخر، این را نمی شود انکار کرد. اما ا ینکه متلازمین باید در حکم متحد باشند این مبتنی بر دو تا مقدمه  است:

یک مقدمه این ا ست که هر واقعه ای در عالم از احد  الاحکام الخمسه خالی نیست یکی از احکام خمسه را دارد

دو: متلازمین محال ا ست مخالف در حکم باشند احد المتلازمین واجب باشد ملازم آخر حرام باشد ، جور در نمی آید

این دو مقدمه نتیجه اش این می شود متلازمین متحدین در حکم اند اگر احد المتلازمین واجب شد ملازم دیگر هم واجب میشود.

این دو مقدمه سه اشکال دارد.

اما این مقدمه هر واقعه ای  از وقایع عالم از یکی از احکام خمسه خالی نیست یعنی احکام خمسه مجعوله شرعی. این دلیل ندارد.

ممکنه جایی شارع مقدس حکم جعل نکرده باشد چون اکتفا کرده به حکم عقل . چون خلاصه عقل یا می فر ماید  این حرام ا ست ، یا می فرماید این واجب است یا می فرماید مباح است، یک چیزی دارد دیگر. عقل خلاصه … به عقل که مراجعه می کنیم… میگه هر چه عقل گفت.

پس هر واقعه ای در عالم یک حکمی دارد این نه عقلی است نه نقلی. ما در روایات ، روایتی نداریم که خداوند برای هر فعلی ، حکمی جعل کرده باشد، اگر ممکنه کسی بفرماید این روایت که پیامبر اکرم (ص) فرمود : ما من شیء یقربکم الی الجنه الا و قد امرتکم به و ما من شیء یقربکم ا لی النار الا و قد نهیتکم عنه حالا یا این عین روایت است  و یامضمون روایت ا ست.

خب این روایت چه می شود؟ خلاصه این شیء یا مقرب به بهشت است امرتکم به یا مقرب به  نار است نهیتکم عنه، خب این جوابش واضح است. چون این روایت شریفه قطعا مقصودش اینی نیست که شما میگویید. چون مامکروهات، مباحات داریم. مکروه نه  انسان را به بهشت نزدیک می کند و نه انسان را به آتش نزدیک می کند. این مکروه پس نهیتکم عنه؟ نه.

این روایت مقصودش این  است که من تمام ا لزامات شریعت را بیان کردم اون هم نه به مردم ، به مردم که قطعا بیان نفرموده. به امیر  المومنین (ع) فرموده.

چقدر احکامی بوده یکی اش خمس ارباح مکاسب. خمس ارباح مکاسب تا زمان امام صادق (ع) در زمان صادقین (علیهما لسلام) بیان شد سرش هم این بود که روی حکمت بالغه است . چون  اگر خمس را پیامبر اکرم (ص) می فرمود خلفای جور می آمدند مثل زکات که جمع می کردند ،خراج را که جمع می کردند ، خمس را نیز جمع می کردند. خب وقتی خمس را جمع می کردند آن وقت دست ایمه (ع) خالی می ماند. این روی حکمت بالغه  است. و ازقبیل خمس خیلی احکامی است که به ودیعه گذاشته شده است به مولا امیر المومنین بعد به امام مجتبی (علیهم السلام) و همینطور و اکثرشان را امام صادق  و امام باقر (ع) بیان فرموده . پس قطعا  این روایت مقصودش این نیست.

ثانیا از این گذشتیم اصلا ممکنه یک جایی مقرب به بهشت باشد ، حرام باشد ولی شارع نهی نمی کند مثلا میگه عقل می گه قصد قبیح و حرام است. خب شارع نهی نفرموده میگه چطور نهی نفرموده؟ میگه خودش فرموده هر چه که یقربکم الی النار … میگه خب قصد مقرب الی النار نیست. میگه عقلا قبیح است. میگه خب قبیح باشد. شارع به فعل قبیح امر کند قبیح است اما اگر شما عبدی داشته باشی که کار قبیح کند میگی من چوبش نمی زنم اینکه قبیح نیست چون این حق خداوند است اگر خداوند اشقی الاشقیا را به بهشت ببرد او حق خودش  است بعضی ها چون درایت عقلی ندارند روایات را نمی فهمند خیال می کنند خداوند حتما باید عذاب کند. این روی حکمت بالغه خودش است.

حالا آقا قصد را شارع حرام کرده خب بسیار خب. عقل حرام کرده. پیامبراکرم (ص) نهی نفرمودند. میگه آقا خودش فرموده هر چه یقربکم الی النار. این مقربت الی النار نیست؟

ش. مقرب الی النار ….

ا. نهی شارع ..

ش. خلاف ظاهر است

ا. خلاف ظاهر است؟

ش. مقربیت الی النار… نه اینکه نهی کنم مقربیت الی النار ایجاد بشه

ا. اصلا این که معنا ندارد ،اصلا می خندند به آدم.

ش. خب به ان ور هم می خندند

ا. به آن ور جهله می خندند به  این ور علما می خندند.اگر الان شارع از شرب خمر نهی نمی کرد شرب خمر انسان را به نار نزدیک میکرد؟

ش…

ا. خب معناش همین است که یعنی اونهایی که …امرتکم به یعنی بیّنتکم به یعنی من برای شما بیان کردم یعنی اونهایی که در لوح محفوظ الهی خداوند آنها را … دقایق اصول والله اینکه بعضی به اصول حمله می کنند به خاطر این است که الناس اعداء ما جهلوا  هر کار سختی که آدم نمی فهمد حمله می کند . لذا میگن رشته مثلا پزشکی چهار نفر ولی رشته هنر مثلا 500 نفر میگه همه شرکت کننده ها پنجاه میلیون  بودند؟ میگه بله 500 میلیون قبولی داشتند.

این ا لا و قد امرتکم به یعنی بینتکم به یعنی خداوند نهی فرموده…

ش..

ا. عرضم را بیان کردم. ولی اونی که نهی نکرده هیچی. بیان که کردم یعنی آن نهی بعد  از بیان نهی است ولی بیان جزئش است. این اشکال ندارد ولی این معناش  این نیست که با غمض عین از حکم شرعی من …

ش…

ا. با  غمض عین از حکم شرعی نه….باید …احتیاج نیست ، عبد باید برود فحص کند. با غمض عین از بیان هم همینطور است.

ش…

ا. شارع حتی اگر نگه . اگر پیامبر اکرم (ص) بگه فلان چیز را نهی کردم، دهان مبارک را ببندد عقل می گه باید احتیاط کنی. پس چرا در رساله ها نوشتند که اگر یک مساله ای پیش بیاید مرجع تقلید بنویسد احتیاط واجب این است  که انجام بدهد احتیاط واجب که حکم عقل است و فتوانیست. مرجع این شبهه قبل از فحص است من فتوا نمی دهم

ش..

ا. نه، اگر معصوم هم بود این طور نبود. پس اگر این طور باشد یک کسی پا می شود نمی رود از معصوم بپرسد .

پیغمبرگرامی اسلام لازم نیست بیاید در بین مردم شما که در قبح عقاب بلا بیان بودی!

ش…

ا. برائت عقلایی را ما اینجا قبول نداریم. ما اونجایی که برائت عقلایی را قبول کردیم مال اونجایی بود که شارع بیان فرموده و اینها زحمت کشیدند و رفتند ولی اگر من جایی میدانم پیغمبر گرامی  اسلام (ص) خوشش نمی آید چیزی بفرماید

ش…

ا. نه کی میگه دأبش نیست.

بفهمید تا در آینده ان شااله حوزه ها باقی باشند!!!

این در مانحن فیه همین کلمه که عرض کردم امرتکم به یعنی بینتکم . و گرنه خیلی از چیزها میگه من بیان نمی کنم. اشکال هم ندارد. الان مگر نیت گناه عقلا قبیح نیست؟ چرا. قبیح است. به همین جهت میگن مستحق عقاب است. ولی خداوندمی فرماید من کاری ندارم.

بله بینتکم عن نواهی ..امر تکم یعنی بینتکم الاوامر. نهیتکم یعنی بینتکم نواهی . مثل این که یک اربابی یک سرکارگری دارد که  این سرکارگر میگه این کار را انجام بده،اون کار را انجام بده،  اون کار را انجام نده بهش میگی میگه این دستورات را ارباب به من داده.

خداوند سبحان دستوراتی به پیامبر اکرم (ص) داده اونا را بیان می فرماید . لذا به همین جهت میگن اوامری که درلسان ائمه (ع) هست امر ا رشادی ا ست و مولوی نیست این من شک بین ثلاث و اربع فلیبن علی الاربع این که امر امام صادق (ع) نیست  این ارشاد ا ست به  اینکه حکم در لوح محفوظ این است. تازه همانهایی هم که…

این که مسلم است که نود درصد از احکام الهی از احکام سلطانیه نبوده که پیامبر می فرماید که جعل کند خب مجعولات خداوند بوده . بله ؛یک مقداری مجعولات در اختیار خودش بوده.

این یک وجه که این مقدمه نا تمام است. یک اشکال دیگری ما داریم که کی گفته متلازمین نمی توانند مختلفین در حکم باشند؟ این را باز از کجا در آوردید؟ و لو اینکه محقق خویی و دیگران ملتزم شدند به اینکه متلازمین نمی توانند مختلفین در حکم باشند. این را کی گفته؟ بله؛ یک متلازم واجب باشد، یک متلازم حرام باشد نمی شود. ولی اگر یک متلازم واجب باشد، یک متلازم مستحب باشداین چه اشکال دارد کجای این اقای خویی! با عقل تنافی دارد؟؟ یک متلازم واجب باشد یک متلازم مباح باشد این را کجا عقل جلویش را می گیرد مثل اینه هر کس بخواد شناسنامه بیاره باید دست درجیبش کند بعد بگه دست در جیب کردن واجب است یا نه؟ میگه نه میل خودت است! بعد میاد میگه شناسنامه ات را در بیار. میگه معذورم . یعنی چه که معذوری؟ میگه متلازمین در حکم نمی توانند مختلف باشند شما گفتی دلت خواست دست در جیبت کن دلت نخواست هم دست در جیب نکن. این دلت خواست منافات ندارد که انسان به خاطر کار دیگری..

آقای خویی! شما مگر همانی نیست که گفتید مقدمه واجب وجوب شرعی ندارد ولی عقل میگوید بیار به خاطر ذی المقدمه. خب شما چرا این را می فرمایید؟

چه اشکال دارد که همین متلازم مباح باشد شرعا ولی عقل میگه تو اونی را که میخوای بیاری این را من نمیگم بیار ولی چون تو اون را میخوای بیاری مجبور هستی این را هم بیاری. جبر عقلی که منافات با اباحه شرعی ندارد به خاطر عنوان دیگر؟

هذا تمام الکلام در اشکال دوم و اشکال سوم  هم ان شاءالله شنبه.

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *