متن اصول ، جلسه ۳۶۰ ، سه شنبه ، ۱۰ مهر ۹۷

بسم الله الرحمن الرحیم

سه شنبه ۹۷/۷/۱۰ (جلسه ۳۶۰)

 

کلام در این اشکال سومی بود که محقق خویی به میرزای نایینی کرد ، میرزای نایینی فرمایشش این بود که اگر منشأ اشتراط قدرت در تکلیف ، حکم عقل باشد، این واجب عبادی موسعی که بعضی از افرادش مزاحم با واجب مضیق است می تواند این فرد را به داعی امر به طبیعت بیاره ولی اگر مشأ اعتبار قدرت در تکلیف اقتضای خود خطاب باشد و ظهور خطاب باشد اینجا نمی تواند به داعی امر بیاره چون خطاب انصراف دارد به طبیعت مقدوره، و این فرد مزاحم مصداق طبیعت مقدوره نیست.

اشکال سومی که محقق خویی به محقق نایینی کرده این است که اصلا یعنی چه که خطاب اقتضا دارد تکلیف مشروط به قدرت باشد، منصرف است به حصه مقدوره، این یعنی چه؟

چون مگر حقیقت تکلیف چیه اقا ی نایینی؟ حقیقت وجوب، می فرماید اعتبار فعل است بر ذمه عبد ،و  ابرازش خب اعتبار فعل به ذمه عبد کجا ا قتضا دارد مشروط به قدرت باشد؟ این مثل حکم وضعی است. د ر حکم وضعی مگر مولا چکارمی کند؟ الان کسی پول ندارد ولی بدهکار ا ست، یقین هم دارد تا آخر عمر پول به دستش نمی رسد، دین که ساقط نمی شود ، دین هست. ابرازش هم به قدرت ربط ندارد. قدرت داشته باشد دهانش را حرکت بدهد ابراز می کند. این برای چه تکلیف و خطاب اقتضا می کند مشروط به قدرت باشد،  و خطاب منصرف است به حصه مقدوره؟ این از کجا آمده؟

بله اگر معنای تکلیف ، بعث و ارسال و اینها بود حق با شما بود چون بعث و ارسال برای نحو العاجز  و فعل غیر مقدور نمی شود. حقیقت تکلیف این نیست.

این اشکالی است که محقق خویی به اقای نایینی کرده.

پس اقای خویی! اصلا قدرت دخیل در تکلیف نیست؟ نه. قدرت شرط تنجز است. بله اگر مولا بخواد این را واجب کند و وجوب بر او منجز باشد قدرت لازم ا ست ولی اگه به عقاب و اینها کار نداشته باشد نفس این تکلیف هیچ ربطی به قدرت ندارد.

این اشکالی که محقق خویی به محقق نایینی کرده وارد نیست البته این اشکال را ایشان در حاشیه اجود کرده و در محاظرات اصلا هیچ ذکری از این نکرده ظاهرا مال زمانی بوده که محقق خویی سی سالش بوده یا مثلا سی و پنج سالش بوده. این اشکال اصلا واقعا بی ربط است چون اصلا گیریم تکلیف و صیغه افعل معناش طلب الفعل و بعث الی الفعل  است خب به قول شما اون حرف شما در اعتبار فعل به ذمه عبد زدی اصلا این احتیاج، باز به اشتراط قدرت ندارد. چون من اعتبار می کنم بعث مکلف را نحو الفعل، اعتبار می کنم این طلب الفعل را و ابراز می کنم، مگر ا عتبار و طلب الفعل به قدرت ربط دارد؟ مگر اعتبار بعث به قدرت عبد ربط دارد؟ نه. اعتبار خفیف الموونه است حالا چه فرق می کند که فعل را به ذمه عبد اعتبار کند یا بعث را اعتبار کند؟ اینکه واقعا شما بفرمایید چون مبنای در وجوب این است لذا کلام محقق نایینی نا تمام است. این حرف ربطی به مبنای شما ندارد، اعتبار امر خفیف الموونه است. این چه ا شکال دارد؟

پس باید ببینیم چرا در صورت بعث اگر گفتیم صیغه افعل معناش طلب الفعل و بعث الی الفعل است باید ببینیم چرا این منصرف است به حصه مقدوره ، چرا قدرت،عاجز را شامل نمی شود؟

این سرّش این ا ست این اعتبار یک غرض و داعی داشته مولا، اگر ا ین  وجوب، وجوب نفسی است،غرض از این وجوب قطعا بعث و زجر است، بعث حقیقی ، زجر حقیقی، خب بعث حقیقی برای عاجز معنا ندارد الان بنده بگم اراده دارم، غرضم این است که برو حرم در ظرف یک دقیقه و برگرد خب این معنا ندارد وقتی که من می دانم مکلف عاجز است معنا ندارم بگم اراده از این عبد این  است، غرضم این ا ست .

خب وقتی شد در آن وجوب نفسی که آن غرض و  ان اراده داخل است روی ا ین جهت همان طوری که آن غرض اقتضا می کند که این خطاب منصرف باشد و شامل نشود عاجز را همان هم در مسلک شما که اعتبار فعل به ذمه عبد همین اقتضا را دارد فرقی بین ا لمقامین نیست

من خیال می کنم شاید محقق خویی این مطلب در ذهنشان باشد که ( و این مطلبی که عرض می کنم نمی گم درست است ولی بی راه نیست) .

شاید درست هم باشد.

درست ا ست که تکلیف علی ای تقدیرین امر اعتباری است. این امر اعتباری فرقی نمی کند اعتبار فعل به ذمه عبد باشد. یا اعتبار بعث باشد یا طلب الفعل باشد، امر اعتباری خفیف الموونه است اما لسان برو، لسان طلب می کنم از تو،  این لسان ، لسانی ا ست که قبیح است گفتنش به عاجز، عرفیت ندارد، عقلا محال نیست. به عاجز عرفیت ندارد.خطاب منصرف است از این جهت ، و این حرف یک ثمره مهمی دارد در فقه، ا لان یک شخصی آمد یک مسئله ای براش پیش امد زنگ زد به دفتر مرجعش، یا به رساله ش مراجعه کرد یا اصلا یک جایی است که دسترسی هم ندارد. میگن باید احتیاط کندچرا باید احتیاط کند؟

یا مرجعی است می خواد فتوا دهد ولی در جایی است که دسترسی به کتب ووسائل ندارد خب ازش سوال می کنند که مثلا دم متخلف ، دمی که متخلف است پاک ا ست یا نه؟ یا دمی که شک داریم متخلف است یا نه پاک است یا نه؟ خب این چرا نتواند قاعده طهارت یا قاعده برائت جاری نکند؟و این مقلد برای چه در رساله ها نوشتند که در صورتی که نمی تواند تفحص و سوال کند این باید احتیاط کند ، اگر احتیاط ممکنه؟ خب رفع ما لا یعلمون. کلّ شیء لک طاهر… بگی اخبار تعلّم ؟ میگیم اخبار تعلم این است که یوتی بعبد یوم القیامه فیقال له هلا علمت؟ قال ما علمت. هلا تعلمت؟ چرا تعلم نکردی؟ میگن درست است هلا تعلمت؟ تکلیف است و عاجز تکلیف ندارد ولی این تکلیف واجب نفسی که نیست، این واجب طریقی است . ارشاد به تنجز تکلیف است. تنجز که مشروط به قدرت نیست یعنی اگر تعلم نکنی و مصادف با واقع باشد چوبت می زنند، حالا تعلم نمی کنی و لو نمی توانی تعلم بکنی یا نه؛، میتوانی تعلم کنی کوتاهی کردی، این اطلاق دارد.

میگیم درست ا ست که اطلاق دارد ولی این هلا تعلمت؟ لسانش،لسان تحضیض است ، الان کسی که یک جایی است که دسترسی به مرجعش ندارد بگن چرا سوال نکردی؟ میگه از کی سوال کنم؟ ساعت دو نصف شب در یک اتاق در بسته از کی سوال کنم؟ این چه استیضاحی که با هلا تعلمت از من می کنی؟ لذا بین خطاب ها فرق است .اگر خطاب این باشد که اگر کسی که جاهل است و تعلم نکرد ، تکلیف مخالفت شد ، معاقب است. این بله عاجز را شامل می شود. اما اگر کسی نه، جاهل است باید تعلم کند، تعبیر باید تعلم کند فرق می کند. اگر کسی بخواد کلام محقق خویی را توجیه کند، توجیهی که حرف اساسی باشد، و عرض کردم بعید هم نیست این توجیه درست باشد. که آقا! اقای خویی می فرماید تاره میگیم لسان تکلیف ، معنای تکلیف این است که این فعل به ذمه تو است و ابراز می کند این لسان قبیح نیست و عرفیت دارد که به عاجز هم گفته شود ولی اگر لسان و معنای صیغه افعل این است که برو انجام بده، این برو انجام بده، این مثل هلا تعلمت است به عاجز عرفیت ندارد . من خیال می کنم شاید، یا بالاتر از شاید، اون اقای خویی که ما می شناسیم و تو کتابها هست و در درس میگه نه، اونی که ما می شناسیم قطعا مقصودش همین است و گرنه اگر مقصودش این نبود که اقای خویی نمی شد!

ش. داعی بعث مقید نمی کند خطاب را؟

ا. نه؛ چون داعی بعث می گه من کسانی که غرض ندارند، اونا را عقاب نمی کنم، این به عهده همه هست، مثل این می ماند که میگه همه فردا شناسنامه تو جیبشان باشد، خب مقصودش این است که شناسنامه ها را بیارن، ولی بگه که فردا همه شناسنامه ها را بیارید، و هر کس شناسنامه نیاره چوبش می زنم، میگیم شناسنامه از کجا بیارم برای من صادر نشده؟ ولی یک وقت هست که میگه فردا همه شناسنامه تو جیبشان باشد و اگر شناسنامه تو جیبشان نباشد من مواخذه شان می کنم، یک کسی میگه من شناسنامه ندارم، میگه اشکال ندارد ، مواخذه ات نمی کنم.

ش. مستقیم مواخذه نمی کنه دیگه؟

ا. عرض کردم، تعبیر برو به آن شخص

ش. بالاخره داعی ش برو است.

ا. اصلا از اون داعی ندارد. بحث مواخذه نیست، یک آدمی الان … بنده نمی توانم مواخذه ش کنم ولی به کسی بگن برو در حالی که فلج است میگه برو چیه؟؟

ش. هلا تعلمت اثر عملی دارد؟

ا. اینجا هم اثر عملی دارد.

اگر شک کنیم در قدرت ، به اطلاق خطاب اخذ می کنیم و باید احتیاط کنیم ولی اگر تکلیف مشروط به قدرت باشد نه، رفع ما لا یعلمون چون تکلیف مشکوک است.

ش. نهایتش می شه تقیید مکلف.

ا. نه . اصلا ایشان حرفش تقیید مکلف نیست. در اینجا اثر دارد در جایی که شک دارد برائت جاری می شود ولی اگر تقیید نباشد برائت جاری نمی شودو باید احتیاط جاری بشه.

این حرف محقق خویی است و اشکال محقق صدر به  ایشان بی ربط است. که خلاصه اونی که منشأ تقیید است غرض است، اون تکلیف حقیقی است و داعی هر چی باشد ، مقام اثبات، مراد استعمالی و صیغه افعل ، معناش هر چی باشد مراد جدی اش به داعی بعث و زجر است.

ما میگیم اقای صدر! حرف این است که این لسان ها فرق می کند. شما الان اگه به کسی که نمی تواند ، مواخذه کنی که آقا! چرا تلفن نزدی،چرا زنگ نزدی؟ میگه حاج آقا ببخشید به کجا تلفن بزنم؟ اصلا آن منطقه تلفن دارد؟ میگه نه، این تلفن نزدی یعنی میخواستی بگی یقین پیدا کنی ، نیم ساعت دیگه اونجا می ماندی. میگه پس فرق است بین اینکه چرا تلفن نزدی ؟ یا بگی چرا نماندی؟ با اینکه مقصود و مراد جدی هر دو یکی است. ولی لسان فرق می کند. این لسان، لسانی نیست که یک شخصی بگه برو،میگه برو، من که عاجزم کجا برم؟ ولی اگر بهش بگی این فعل خلاصه به دوش شما هست و… بله مواخذه نمی کنه.

ش. یک شخص عاجز را اگر بگیم این تکلیف به دوش شماست..

ا. بله،مثل دین

ش. نه در دین غرضش… فرض این است که غرض از تکلیف داعویت است و ما این غرض را قبول کردیم،

ا. دین هم غرض دارد

ش. دین فقط داعویت نیست …

ا. یک کسی ا لان آه در بساط ندارد  ،همه بچه هاش هم آه در بساط ندارند 500 میلیارد دلا ر هم بدهکار است، خب دینش هست کسی گفته ساقط می شه؟

ش. همین که احتمال داره..اصلا جعل چنین چیزی لغو است.

ا. لغو را سی دفعه گفتیم که لغو در صورتی قبیح است که موونه زائد بخواد.

ش….

ا. بحث ما که شخصی نیست قضیه ما حقیقیه است. اطلاق است به یک شخص که نمی گه.

این حرف اقای صدر، مخصوصا اقای صدری که میگه لغو موونه زائد نخواد قیح نیست. این حرف درست نیست ولی ان چیزی که در … نوشته، البته اونچه که در اجود نوشته غلط نیست. اونی که در اجود است خام است و بدون توضیح. و گرنه در اجود گفته چون مسلک ما این است لذا تکلیف مشروط به قدرت نیست، اما حالا تکلیف مشروط به قدرت نیست به چه بیان؟ نداره که.

ولی این توضیحی که عرض کردم مخصوصا با این مثال هلا تعلمت که زدم، فرمایش اقای خویی بی ربط نیست.

لذا این مثال جای مناقشه هم ندارد چون واقعا این لسانی که عرض کردم قطعا به لسان  امر وبه لسان تحضیض و استیضاح ادم عاجز را خلاف ظاهر خطاب است به این شخص عقلایی و عرفی نیست نه این که عقلا محال است اقای صدر! عقلایی نیست یعنی منصرف است. چه طور که خطاب از دیوانه ها منصرف است از این شخص هم منصرف است. چه فرق بین دیوانه و این شخص هست؟ خطاب از هر دو منصرف است چه طور میگه همه باید این کار را بکنند. خب مرده ها هم باید این کار را بکنند؟ میگه به مرده که نمی گن این کار را بکن. همه که میگیم یعنی زنده ها، مرده که هالی ش نمی شود ، باید بفهمد خطاب را .

این همین یک کلمه است که اینها به لسان عرفی ، عرفیت و عقلاییت ندارد و خطاب منصرف است، اتفاقا به نظر من اگر اقای خویی اشکال اول و دوم را پس می گرفت و فقط همین اشکال را در  محاظرات می آورد، این دیگه احسن ما قیل فی المقام بود ، حالا اقای خویی مقصودش این است یا نه؟ اصاله الصحه می گه مقصودش این است. چیزی هم در کلماتش مخالف این ابراز نکرده، حالا اون زمانها سنش کم بوده گفته شاید بعد ا …

این نسبت به اشکال سوم، ما تا اینجا عرض کردیم اشکالات محقق خویی اشکالاتی که محقق صدر به ایشان کرده وارد نیست اگر چه خود ا شکالات محقق خویی هم درست نیست. اما بله، فرمایش محقق نایینی هم نا تمام است چون یک کلمه است که اقای نایینی غفلت فرموده، محقق خویی هم همین طور غفلت کرده، و آن ا ینکه چرا طبیعت مقدوره، ا فرادش منحصر است در افراد مقدوره؟ صلات مقدور بین الحدین با افراد مقدور بین الحدین فرق می کند . صلات مقدور بین الحدین ، آن فردی هم که عاجز است مصداقش است. چون مگه شما نفرمودی که اگر یک فرد بین الحدین مقدور باشد طبیعت مقدور است خب این قید قدرت از این جهت کاره ای نیست باشد یا نباشد لذا فرقی نمی کند ما قائل بشویم اشتراط قدرت در تکلیف به حکم عقل است یا به اقتضای خود خطاب است.

اما این فرمایشی که محقق خویی فرموده که اگر ما قائل بشویم  اوامر تعلق به طبایع می گیرد این کلام محقق ثانی و میرزا حبیب اله درست است اگر قائل شویم تکالیف، اوامر به افراد تعلق می گیرد این غلط است چون اون فرد مزاحم نهی ندارد  ولی امر هم ندارد چون اگر امر داشته باشد می شودطلب الضدین.

ما عرض کردیم ا ین حرف هم نادرست  است چون اینایی که میگن اوامر تعلق میگیرد به افراد اینا باید بگن این صلات ساعت سه ماموربه است مطلقا ؟ و لو  اینکه ساعت سه که ماموربه است مزاحم دارد یا این خواب است ماموربه است؟  و لو این ساعت یک نمازش را خوانده باشد این ماموربه است؟ خب این قطعا باید کسی که قائل به تعلق اوامر به افراد می شود یک قیدی بزند. یک قید این است که بگه اگر افراد دیگه را نیاوردی این فرد را بیار، تازه به این قید کار درست نمیشه. چون ا ین قید هم یک محذوری دارد، محذورش این است که اگر این شخص غروب شد هیچ نماز نخواند، باید بگیم 500 تا گناه کرده و 500تا عقاب میشه. چون ساعت دوازده گفته نماز بخوان، اگر نماز های دیگه را نیاوردی این وجوبش را عصیان کرده، دوازده و بیست، دوازده و چهل دقیقه و…

همین طور تا ساعت غروب ، 500 تا100 تا  چون آدم های معمولی هشت رکعت نماز ظهرین را خیلی با طمانینه بخوانند می شود 5 دقیقه هر ساعتی می شود بیست تا ، 5 ساعت می شود100 تا، پس صد تا عقاب دارد ملتزم می شی؟ نه.

این باید بگه امر تعلق می گیرد به افراد دو تا قید دارد هر وجوبی :

یکی اینکه اگر دیگری را نیاوردی و اگر اراده کردی این فرد را بیاری این هم که اگر دیگری ر انیاوردی ، و اگر اراده کردی این فرد را بیاری، این هم که به حساب معنا ندارد. چون اراده کردی این فرد را بیاری جعل وجوب لغو است، شارع واجب می کند که منشأ شود برای اراده، اگر من اراده کنم بخوام نماز بخوانم که وجوب نمی خواد دیگه.

ولی ممکنه کسی بگه شما داری اشکال می کنی در اصل تعلق اوامر به افراد؟ نشد. بنابراین که تعلق اوامر به ا فراد صحیح با شد، اقای خویی! بنابر این مسلک چه اشکال دارد؟ میگه اگر چنانچه این فرد را این به ذمه شماست اگر بقیه را نیاری. ما نفهمیدیم اقای خویی! اوامر تعلق به طبایع می گیره یا تعلق به افراد می گیره این فرقش چیه؟ فرقش چیه که اگر تعلق به طبایع بگیرد این فرد و میتواند به داعی امر بیاره اگر به افراد بگیرد نمیتواند این فرد را به داعی امر بیاره فرقش چیه این و هم می تواند به داعی امر بیاره؟چون میگه اگر بقیه را نیاوردی این و بیار. خب این و بیار شما که میگی قدرت شرط تنجز است، شما که میگی خطاب اقتضا نمی کند، خب روی مسلک شما که تفصیل بین تعلق اوامر به طبایع و تعلق اوامر به افراد نیست.

ش. این و که قبول داره لغویت نباشد و لو قدرت بر بعض افراد.

ا. این هم به نحو انحلال است دیگه این هم بر بعض افراد قدرت دارد.

ش. خصوص این فرد که تکلیف هست بهش، قدرت ندارد

ا. همانطور که نسبت به فرد مزاحم اطلاق لغو است، میگی اطلاق موونه زائد ندارد خب اینجا هم اطلاق ا ست ولی فرقش این است که اینجا اطلاق ، انحلالی است.

ش. … این حرف اقای صدر است اقای خویی چنین چیزی ندارد.

ا. اولا معناش اینه که این حرفا ی محقق صدر است که این حرفا مال اقای صدر نیست چون صد سال قبل از ایشان هم زدند و اقای خویی هم قطعا این حرف را می زند چون حرفی که خلاصه این اطلاق…

ش. فایده دارد این . فایده اش این است که اگر فرد مزاحم را آورد، عملش صحیح است.

ا. خب اونجا هم فایده اش این است که اگر …

ش. اطلاق نمی تواند بهش داشته باشد.

ا. چرا نمی تواند اطلاق داشته باشد؟ اطلاق که داعویت ندارد نسبت به این فرد، چرا؟ میگه ما گناه بکنیم شما بگی اگه گناه کرد. خب اگر گناه کرد اونجا هم همین طور است.

اثر که دارد. چه قائل بشویم که اوامر تعلق به افراد میگیرد … یک اثرش این است که اگر این را بیاره درست است.

لذا این تفصیل بین تعلق اوامر به طبایع و  افراد این تفصیل در ما نحن فیه اثر داشته باشد که اقای صدر ا ز اقای خویی گرفته و ایشان بر این مطلب اصرار دارد و  اقای صدر هم می فرماید این را ما نفهمیدیم.

ش. ..

ا. نه دیگه عرفیت که چه فرق می کند که ما بگیم اعتبار میکنم هر کدام از افراد صلات را به ذمه فرد، ابراز می کنم، یا اعتبار می کنم طبیعی را و ابراز می کنم، فرقش چیه؟

ش. واجب کفایی، شاید کسی بگه حرف خطابات قانونیه را نزند.

ا. خطابات قانونیه که قانون مال مجلس شوراست. این بحث ربطی به خطابات قانونیه ندارد.

خب این نسبت به فرمایش محقق خویی و نایینی.اما اصل این ثمره هم غلط است اصل این ثمره که اگر امر مقتضی نهی از ضد باشد این عبادت فاسد است. اگر امر مقتضی نهی از ضد نباشد این عبادت صحیح است. این هم غلط است.

چه امر مقتضی نهی از ضد باشد چه امر مقتضی نهی از ضد نباشد علی جمیع التقادیر این عبادت صحیح است.حتی اگرگفتیم عبادت امر میخواد. امر دارد. چرا ؟ چون میگه تو ازاله کن، نماز نخوان، حالا بهش میگی من نمی خوام ازاله کنم میگه خب نمی خوای ازاله کنی خب نمازت را بخوان، اگر ما ترتب را قبول کردیم و گفتیم امر ترتبی ممکنه ، که اصلا ترتب هم نمی خواد، ما ترتب رامنکریم، منتها ترتب را منکریم،انکار ما از ترتب به خلاف انکار اخوند است. اخوند ترتب را منکر است می فرماید دو تکلیف نیست ما ترتب را منکریم، هیچ کدام هم قید ندارد به اطلاق خودش باقی است ان شااله در بحث ترتب شنبه می رسیم .

در ما نحن فیه حرف این است که اقای محقق ثانی و میرزا حبیب اله ، اقای اخوند و اقای خویی! ما میگیم امر به شی مقتضی نهی از ضد است، خب این ضد عبادی می شودمنهی عنه، خب بشه منهی عنه، میگه  اگر میخوای عصیان بکنی بیار، اگرمیخوای ازاله نکنی، ببنیند چه جور درست می کنم، خلط نشود: میگه ای کسی که رفتی وارد مسجد شدی مسجد نجس بوده، ازاله کن،نماز نخوان، اگر می خوای ازاله نکنی نماز بخوان، این چه اشکال دارد؟ چون اگر بخواد ازاله نکند ممکنه بره بگرده تو خیابان ، ممکنه بخوابه، ممکنه قرآن بخواند، حالا می فرماید اگر ازاله نکردی نماز بخوان.

ش. …

ا. نه این ترتب است ولی اونا می گن  این ترتب را قبول نداریم.

ش.. این جواب دوم است

ا. خلط نشود. جواب دوم این است که اگر ما گفتیم امر به شی مقتضی نهی از ضد نیست، و گفتیم عبادت امر می خواد، جواب اولی را قبول نکردی، جواب دومی، اما اگر گفتیم امر به شی مقتضی نهی از ضد هست دیگه اینا میگن ثمره درست است و ترتب هم امکان ندارد. الا ن حرف ما در اصل ثمره است که امر به شی مقتضی نهی از ضد هست یا مقتضی نیست؟ هم آخوندهم محقق ثانی هم میرزا حبیب الله هم محقق خویی همه تصریح دارند که اگر گفتی امر به شی مقتضی نهی از ضد است این عبادت فاسد است. عرض ما این ا ست این عبادت صحیح است ، این ثمره غلط است. این ربطی به اشکا ل دوم ندارد چون جواب دوم که ترتب است، این جواب بنابر این مبناست که ما بگیم امر به شی مقتضی نهی از ضد نیست ولی عبادت امر میخواد ، جواب دوم این است که اگر جواب اول را قبول نکردی ،جواب دوم این ا ست که این عبادت قطعا امر ترتبی دارد. من عرضم این است که حتی اگر بگیم امر به شی مقتضی نهی از ضد هم هست باز امر ترتبی دارد. از این جواب دوم واضح شد که بنابر اینکه اوامر تعلق به افراد میگیرند ، اگر این جواب اولی ما را قبول نکنی جواب دوم را می دهیم که قطعا امر ترتبی دارد.

ش. اینجا لازمه کلام شما این نمی شود که امر ونهی شارع به روی یک چیز تعلق بگیرد ؟

ا. اشکال ندارد.

ش. نمی شود هم  امر شارع و هم … از این طرف بگیم هم نسبت به این صلات مزاحم هم امر کند هم ا ز این طرف نهی کند؟

ا. اگر الان … امر اعتباری باید تنافی احکام یا باید به مبدا برگرده یا به منتها . اگر به کسی بگه بلند شو، باز بگه بشین. این نمی شود.

ش. یعنی در دو آن.

ا. نه، دو آن هم باشد که نمی شود . گفتن که نیست. بلند شو در ساعت ده، و بشین هم در همان ساعت ده.

ش. بالاخره اگر فرد باشد خاص مطلق می شود.

ا. خاص مطلق چیه؟

ش. خاص مطلق نسبت به …

ا. بحث ما در سر امکان است بحث در مقام اثبات نیست کلا م این است که امر به شی مقتضی نهی از ضد باشد عقلا محال است این عبادت امر داشته باشد.

ش.بنابر عصیان مقتضی نهی هست؟

ا. بله.

ش. پس باطل است.

ا. چرا باطل است؟

ش. معنا ندارد ترتب، وقتی مقتضی نهی از ضدش هست.

ا. مقتضی نهی از ضدش نیست دیگه.

ش. حتی اگر عصیان کردی مقتضی نهی ا ز این صلا ت هست.

ا. نه دیگه. خب نهی دارد

ش. نهی دارد خب دیگه جمع نمی شود.

ا. چرا جمع نمی شود؟ چون همان بنابر مبنای شما که ا مر ونهی در یک آن جمع می شود…

ش. مقصود این است که نهی دلالت بر فساد می کند.

ا. ما باید ببینیم کجا نهی دلالت بر فساد می کند همه جا؟ اگر شما میگی اینا را گفتن ….

ش. پس شما باید این جور اثبات کنی که … نه از آن جهت. اینا فرضشان این ا ست که نهی دلالت بر فساد می کند پس از این جهت ثمره درست است.

ا. خب ما میگیم نمی کند دیگه.

ش. شما با امر ترتبی به اینا اشکال می کنید؟

ا.فرقش چیه؟ ما هم که میگیم نهی دلالت بر فساد نمی کند به خاطر این است که امر ترتبی … امر ترتبی را که درست نکنیم نمی توانیم بگیم.

بعد از آنی که امر ترتبی معقول است نهی دلالت بر فساد نمی کند.

این یک کلمه ا ست : اگر الان یک کسی به بچه اش میگه درس بخوان، نانوایی نرو، مغازه نرو، درس بخوان، میگه نهی کردی از مغازه؟ میگه بله. درس بخوان مغازه نرو بعد دید این رفت فوتبال بازی کرد و درس هم نخواند، فردا آمد، گفت پسر ! چرا مغازه نیامدی من کار داشتم؟ گفت بابا توگفتی درس بخوان مغازه نیا. من مغازه نمی رم . بعد یک چوبش می زند.ولی فوتبال میرم  خیلی خب پس فردا مغازه نرو،درس بخوان اگر نخواستی درس بخوانی مغازه بیا. میگه خیلی خب، فردا که فوتبال بازی می کنه دو چوبش میزند، میگه چی بهت گفتم ؟ گفتم درس بخوان. مغازه نرو. این به خاطر این ا ست که نهی اش، نهی به خاطر غیر است او در واقع منشأش این است که به خاطر غیر نهی ش می کند، این مقدار را خود اقای خویی هم در کلماتش دارد ولی فرمایشات اقای خویی متحافت و متضاد است خب طبیعی است که هر ادم صاحب فکری حرف متضاد داشته باشد و گرنه اگر از اول عمر تا اخر عمر یک حرف بزند معلومه فکرش کج است یا باید امام معصوم (ع) باشد یا باید فکر کج داشته باشد. حالا هر روز که نه ،ولی ده سال یک مرتبه باید یک حرف نوداشته باشد.

درما نحن فیه اونی که ما عرض کردیم ما حتی در نهی نفسی میگیم مثل صلات در دار غصبی صحیح است ولی در اینجایی که نهی غیری است این را خودآقای خویی هم در فرمایشاتش دارد که نهی غیری مفسد نیست ، نهی از عبادت که مقتضی فساد است مال نهی نفسی است، ولی عرض ما این است که اقای خویی! اگر اون عرض ما را نگی در اجتماع امر و نهی، فرقی بین نهی نفسی و غیری نیست. اگر عرض ما را بگی هر دوتاش مقتضی فساد است و الا خود اقای خویی این مقدار را دارد که نهی غیری مقتضی فساد نیست.

ش. نهی غیری را که همه میگن مقتضی فساد نیست.

  • عرض کردم که ما بالاتر از این را میگیم .
  • و للکلام تتمة ان شاءالله فردا. و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *