متن اصول ، جلسه ۳۸۵ ، سه شنبه ، ۶ آذر ۹۷

بسم الله الرحمن الرحیم

سه شنبه ۹۷/۹/۶ (جلسه ۳۸۵)

 

کلام در این فرعی بود که مشهور بلکه ادعای اجماع شده فتوا دادند که کسی که جاهل به این  است که قرائت مثلا صلات ظهر اخفاتیه است ، جهرا خواند یا جایی که باید جهر می خواند، اخفات خواند، فرمودند هم این نماز صحیح است هم معاقب است. معاقب است در صورتی که جاهل مقصّر است، تعلم نکرده و صحیح هم هست .

خب این و چه جور می شه درست کرد؟

وجوهی برای تصحیح این دو تا فتوا بیان شده:

یک وجه، وجهی است که شیخ جعفر کاشف الغطاء بیان فرموده. ایشان می فرماید در ما نحن فیه ترتب است. یک امری دارد مکلف، نماز مغرب را جهرا بخوانید. یک امر ترتبی دارد که اگر عصیان کرد، و جهرا نخواند، اخفاتا بخواند. این معاقب است چون اون تکلیف اولی جهر را امتثال نکرده، نمازش صحیح است چون ماموربه دومی را آورده.

محقق نایینی به محقق کاشف الغطا سه تا اشکال کرده:

یک اشکال که دیروز عرض شد. همیشه ترتب در جایی ممکن است که عصیان ا حد المتزاحمین مستلزم وجود مزاحم آخر نباشد. مثلا وارد مسجد شده، مسجد نجس است، خب این شخص زلزله هم آمد اگر ازاله نکند عصیان ازاله ملازم نیست با صلات آیات، چون ممکن است عصیان کند ازاله را بره بخوابد، بره ورزش کند. اینجا درست ا ست که شارع می تواند امر کند : ان عصیت الازاله فصلّ صلاه الایات.

اما اگر یک جایی عصیان اهمّ یا احد المتزاحمین ملازم شد با وجود آخر اینجا قطعا شارع نمی تواند امر کند چون بفرماید ان عصیت ، خب وقتی عصیان کرد ماموربه حاصل شده. امر لغو است. مثال زدیم کسی که در حوض غصبی می خواد بره غسل کند، غسل وصول الماء الی البشره است در غسل ارتماسی، در غسل ترتیبی جری الماء  علی البشره، ولی در غسل ارتماسی وصول  الماء است ا گر این در یک زاویه معینی در یک حدّ معینی در حوض فرو رفت وصول الماء قطعی است ، خب تا وقتی فرو می رود در حوض، این که در حال عصیان است، عصیان که محقق می شود، امر لغو است، نفرمایید عصیان به نحو شرط متاخر است؟

باشد به نحوشرط متاخر، ولی فرضش، فرض ماموربه است. مثل این می ماند که شارع بفرماید اگر می خواهی نماز بخوانی،  امر به تو می کنم میگه خب  امر لغو است چون امر برای ایجاد داعویت است لذا اگر کسی با لنگ غصبی غسل کند، غسلش باطل است چون این شخص آب اول به لنگ می رسد بعد از لنگ به بدن می رسد، خب وقتی آب به لنگ رسید، این لنگ تا به بدن بچسبد، که مصداق غصب است ، چون تصرف در لنگ است. وقتی که چسبید خب وصول ا لماء به بشره قهری است، وقتی چسبید آب هم رسیده، لذا با لنگ غصبی فرمودند غسل باطل است .

ش. غسل نیت می خواد دیگه، می تواند نیت نکند.

ا. بله، امر به نیت که نفرموده، امر فرموده به وصول ا لماء و جری الماء علی البشره، با نیت.

اگر ا ونی که ظاهر دلیل است اون امر لغو است.

بله،  می تواند بگوید اگر آب را به بشره رساندی نیت غسل کن، خب ما که همچین امری در خارج نداریم. اونی که در خارج امر داریم او مستلزم طلب الحاصل است اونی که طلب الحاصل نیست ما همچین امری در خارج نداریم.

این اشکال اول محقق نایینی به شیخ جعفر کاشف الغطا بود. که آقا شما می فرمایید ترتب، ای مکلفی که عصیان می کنی جهر را، اخفات بخوان. خب کسی که می خواند اگر جهر نخواند قطعا اخفات می خواند، بین جهر و اخفات که واسطه نیست. اینها ضدّان لیس لهما ثالث است. عصیان هر کدام ،عدم هر کدام ملازمه با وجود دیگری دارد. لذا اقای کاشف الغطا اینجا جای امر ترتبی نیست.

ش. بحث ما هم همین بود . بحث ما این بود که شخص در آن واحد نسبت به  ازاله و عصیان صلات…

ا. اشکال ندارد، اون ممکن است ازاله نکند نماز هم نخواند بره بگرده، عصیان یکی ملازم با دیگری نیست ممکنه هر دو را ترک کند.

بحث در ترتب در ضدان لهما ثالث است مثل این می ماند که یک کسی این دیوار نه سفید کند نه سیاه، بلکه آبی یا قرمز کند.

خب این اشکال اول محقق نایینی به محقق کاشف الغطا گرفته بود.

محقق خویی به محقق نایینی اشکال کرده که این  اشکال شما به محقق کاشف الغطا وارد نیست چون ما امر به جهر که نشدیم، امر به اخفات که نشدیم، امر شدیم به قرائت جهریه، و قرائت اخفاتیه. بین قرائت جهریه و اخفاتیه واسطه هست، اصلا نمی خواند.

شارع می فرماید: قرائت جهریه داشته باش. اگر عصیان می کنی قرائت اخفاتیه . اینها ضدین لهما ثالث چون ممکنه قرائت هم نخواند، کار دیگه انجام دهد.

بله، اگر امر  این طور می شد: ان قرأت فاجهر فی صلاتک، و ان عصیت و قرأت فأخفت فی صلاتک) حق با شما بود. ولی ما که امر به قرائت جهریه و اخفاتیه داریم. این دو تا ضدین لهما ثالث است.

لذا این اشکال شما به شیخ جعفر کاشف الغطا وارد نیست. چون می تواند عصیان کند قرائت جهریه را در عین حال قرائت اخفاتیه را هم نیاره، اصلا نخواند. حمد نخواند چیز دیگه بخواند.

خب این فرمایش محقق  خویی درست ا ست ولی اقای خویی! نمی دانم چه جور این غفلت واضح و آشکاری شده که از محقق خویی سرزده این را من نفهمیدم!

چون اقای خویی! شما خودت که دیروز فرمودی در واجبات غیری تزاحم، نیست. ما که امر نشدیم به قرائت جهریه، ما که امر نشدیم به قرائت اخفاتیه. اینها امر غیری است اینها که تزاحم نیست، اینها که عقاب ندارد.

ش. ضمنی است یا غیری؟

ا. غیری. امر ضمنی که، در واقع نکته خوبی فرمودی ولی امر ضمنی هم در ضمن کل امر دارد، و گرنه خود قرائت جهریه به تنهایی که امر ندارد.

ش. این بیان شماست . نه بیان محقق نایینی…

ا. اولا بیان محقق خویی است. بعد هم ما قرار است که اونی که صحیح است بگیم و گرنه . وقتی شارع ،امر ضمنی یعنی دعوت امر به کلّ نسبت به هر جزیی. از این تعبیر می کنیم به امر ضمنی.

لذا ای کاش، ایشان این طور می فرمود، مقصودش هم همین است. دیگه حالا این محاظرات گاهی این دستگاه های چاپ یا فکر مقرّر ، چون ا شتباه زیاد می شود، چون ا ینها هیچ کدام معصوم نیستند تا به محقق خویی برسد.

مقصودش این است که یعنی شارع امر فرموده به صلات اخفاتیه. اگر می خوای صلات اخفاتیه را عصیان کنی، و ترک کنی، صلات جهریه بخوان.

امر شدیم به صلات با قرائت اخفاتیه، امر شدیم به صلات با قرائت جهریه، ا ین مقصودش هم همین است حالا دیگه… ما هم این را به عنوان اشکال نمی گیم ، حالا غفلت شده.

یک بیانی شیخ حسین حلی دارد که ایشان خواسته از محقق نایینی دفاع کند، ما که نفهمیدیم ایشان چه جور خواسته از محقق نایینی دفاع کند و چی می خواد بفرماید ولی حالا شما مراجعه کنید شاید… فرض محال که محال  نیست. خلاصه شاید شما متوجه بشوید.

این اشکال محقق نایینی به شیخ جعفر کاشف الغطا. و این  اشکال درست نیست ولی به این بیان محقق خویی که اصلاح کردیم که حق با محقق کاشف الغطا است.

ش. اینجا مگه موضوع … نیست؟

ا. نه، موضوع مکلف است. قرائت خودش ماموربه است.  این طور نیست که قرائت خودش ماموربه نباشد. قرائت مثل استطاعت نیست. شارع به قرائت جهریه  امر کرده.

آن توجیه شیخ حسین حلی با این بیانی که عرض کردم مندفع می شود ولی توجیهش همچین … یک چیز سر و صورت داری نیست که عرض کنم حالا مراجعه کنید.

ش. …..یک فرض داد و بی داد کردن هم داریم ، شارع می فرماید جهر بخوان اگر جهر نخواندی ، اخفات باشد.

ا. داد و بی داد هم جهر است.

ش. خب اون که ماموربه نیست قطعا.

ا. کلام در جهر است نه در ماموربه . نگفته اگر ماموربه را نیاوردی.

ش. چرا دیگه جهر بخوان…

ا. اولا اینکه کی گفته اگر داد و بی داد کردی نمازت باطل است. حمد و بلند خواندی نه اینکه داد و بی داد کردی. یعنی اینکه فحش که نمی خوای بدی.

کسی که حمد و بلند خواند کی گفته نمازش باطل است؟؟

ش. صورت نماز به هم می خورد.

ا. به هم نمی خورد. اگر شما بگی الله اکبر، با صدای بلند، این صورت نماز را به هم خورد؟؟ نه.

مار می کشد صورت نماز به هم نمی خورد با الله اکبر بلند صورت نماز به هم بخورد؟؟

این اشکال اول.

اشکال دومی که محقق نایینی به کاشف الغطا کرده این است که ترتب در متزاحمینی ممکن است که آن متزاحمین تضادشان اتفاقی باشد نه تضادشان دائمی باشد مثلا مثل ازاله و صلات آیات اینها اتفاقا ممکنه تزاحم پیدا کند و گرنه خیلی ها وارد مسجد می شوند زلزله ای هم نیست شروع می کند مسجد را تطهیر می کند، زلزله میاد می رود در مسجدنماز می خواند. گاهی موقع ها می شود که وارد مسجد می شود هم مسجد نجس است هم زلزله آمده. اینها اتفاقی است و دائمی نیست . ولی جهر و اخفات تضادشان دائمی است.

خلاصه آدم وقتی که نماز می خواند یا جهریه است یا اخفاتیه است. نمی شود با هم جمع شوند موضوعش هم همیشه هست.

لذا گاهی مواقع این طور می شود نه همیشه و تضاد وترتب در جایی ممکن است که تزاحم و تضادش اتفاقی باشد.

خب چرا اقای نایینی؟

با توضیحی که محقق خویی از کلام محقق نایینی داده، این توضیح این است: اگر یک جایی تضاد دائمی باشد مولا نمی تواند دو تا امر مطلق داشته باشد. هم امر مطلق بکند به اخفات هم امر مطلق کند به جهر، این امکان ندارد چون لغو است. هیچ مکلفی نمی تواند هر دو را امتثال کند.

حقیقت ترتب این است که دو تا  امر مطلق از مولا صادر شده، در بعضی از موارد تزاحم شده، عقل این دو تا اطلاق را جمع می کند به اینکه احدهما یا یکی شو قید می زند اما اگر یک جایی از اول از شارع نمی تواند دو تا امر صادر شود، در عین حال بیاد دو تا مطلق صادر بشود لغو و قبیح است چون مکلف قدرت بر امتثال ندارد.

ش. این ترتبی است که ما درست کردیم . در موارد تزاحم … ولی خود شارع مستقیما یک  امر ترتبی داشته باشد….

ا. اگر آن طوری شد می شود ترتب در باب ملاکات که شارع ملاکات را می سنجد در مقام جعل دو تا خطاب مترتبا جعل می کند . اون احدی نگفته اشکال دارد، و محل بحث ما نیست.

لذا بعضی اشکال کردند و گفتند اصلا مقصود محقق کاشف الغطا این ترتب اصطلاحی در مقام امتثال نیست، ترتب در باب ملاکات است، در مقام جعل است . ولی کلام این  است که این ترتبی که کاشف الغطا توضیح دادند و بعضی هم استشهاد کردند به بعضی از کلمات کاشف الغطا که نظرش به همین ترتب اصطلاحی است ، در ترتب اصطلاحی، دو تا امر لغو است.

خود مولا در مقام جعل یکی ش را قید زده، اون که محل بحث ما نیست. اگر یک خطابی آمد که ازل النجاسه، و یک خطاب دیگه هم آمد که : ان عصیت، این که ترتب محل بحث ما نیست که. بحث ترتب ما این است که دو تا خطاب مطلق است، عقل می گه چون در اینجا استثنائاقدرت بر امتثال نداری، ما قید می زنیم ولی اگر یک جایی خود شارع دو تا خطاب مترتب ، اون که محل بحث ما در ترتب نیست .

ش. عقلا محال نیست که مترتبا امر کند.

ا. نه، اون ممکنه شارع امر که کرده، مطلق امر نکرده، ممکنه شارع دو تا مقید امر کرده باشد، همانطور که ما ترتب را تصویر کردیم. که گفتیم ترتب محال است امر به اهمّ هم قید داره، اون هم قید دارد، چون اون که دست ما که نیست. چون خود شارع در مقام ثبوت این کار را کرده.

محقق خویی به  این ا شکال محقق نایینی باز ا شکال کرده. فرموده اگر ما دو تا تکلیف داریم که اینها تضادشان دائمی  است شما ا ز کجا در آوردی شرط ترتب اصطلاحی در مقام این است که تضادشان اتفاقی باشد از کجا در آوردی؟

وقتی ترتب عقلا ممکن شد ،چه تضاد دائمی باشد چه تضاد اتفاقی باشد چه اشکال دارد این قید را از کجا در آوردی؟

خب این اشکال محقق خویی وارد نیست و حق با محقق نایینی است، نه این که حق با ایشان است، حق با محقق نایینی است بر مسلک محقق خویی. چون محقق خویی! شما می فرمایید اطلاق لغو است ، قبیح است صدورش ، در همه سرتاسر فقه و اصول مبنایتان این است که شارع نمی تواند مطلق جعل کند. تکلیف مشروط به قدرت  است، چون اطلاقش لغو و قبیح است . اصلا در همین باب ترتب که شما قید زدی فرمودی به خاطر این که اطلاقش لغو است، خب شما که مسلکت این است اطلاقش لغو است و کار لغو از حکیم صادر نمی شود شما نمی توانی ا ین اشکال را به محقق نایینی بکنی .چون  قطعا اینجا این دو اطلاق لغو است اگر تضاد دائمی باشد.

بله، ما که عرض کردیم صدور لغو در جایی قبیح است که موونه زائد بخواد، اما اگر یک جایی موونه زائد نخواد این صدور لغو اشکال ندارد، ما میتوانیم بگیم نه، همانطور که در باب تضاد اتفاقی ترتب را ما می توانیم درست کنیمف در باب تضاد دائمی هم می توانیم درست کنیم.

لذا اصل ا شکال محقق نایینی به کاشف الغطا وارد نیست اما اشکالی که محقق خویی کرده بر …. مخصوصا با توضیحاتی که خودت دادی. بر مبنای شما این ا شکال غلط است و

ش. طبق مبنای شما ….. چون اگر اطلاق موونه زائدنخواد، لغو نباشد دیگه احتیاجی به ترتب نیست، قید زدن اون وقت لغو می شود، چون دو تا مطلق هستنددیگه، چرا قید بزنیم وقتی که موونه زائد نمی خواد؟

ا. ما این را عرض کردیم ولی یک تتمه هم عرض کردیم. گفتیم اطلاق لغو و قبیح نیست. لکن از کجا بفهمیم این مطلق  است ؟ به سیره عقلا. سیره عقلا در جایی هست که اثر عملی داشته باشد. الان یک خطابی آمده یا ایها الذین آمنوا اقیموا الصلاه میگه مطلق است چه قدرت داری چه قدرت نداری.

میگیم این اطلاق چیه ؟ به سیره عقلاست. به سیره عقلا در جایی حجت است که اثر عملی داشته باشد، این جا چه اثر عملی دارد؟ وقتی که می دانیم شخص عاجز معاقب نیست، تکلیف بر او منجز نیست، مولا غرض ندارد، این لفظش مطلق است به چه دلیل؟

ش. چه طور به محقق صدر ا شکال کردید که آن قید عدم اشتغال را ؟

ا. دو تا مطلب را خلط نکنید. یک وقت کسی می گوید قطعا مقید است، ما اشکال می کنیم، یک وقت کسی می گوید مقید  است اون را هم ما اشکال می کنیم.

محقق صدر گفت این مقید است قطعا، گفتیم این غلط است. اینجا هم بخوایم بگیم این خطاب مطلق است ، این هم غلط است.

ش. چون شما قائل شدید که تعارض هست، بحث تزاحم نیست که احکام تزاحم ….

ا. تعارض هست از باب اینکه یکی از اینها ممکنه مطلق باشد، و یکی اش چون احتمال دارد مطلق باشد اثر عملی هم دارد در او مقدمات حکمت جاری می شود. یک خطاب مطلق ممکنه در مقام داشته باشیم چون ممکنه شارع در ظرف تزاحم اصلا از مهم رفع ید کرده باشد.

اگر من وارد مسجد شدم یکی این مسجد نجس است، نمازآیات هم هست قطعا می دانم این طور که نیست که هر دو تکلیف ساقط شده باشد، یک تکلیف قطعا به گردن من هست ولی احتمال می دهم دو تا تکلیف باشد این که هر دو تا مطلق است این را نمی توانم بگم، ولی یکی از اینها احتمال دارد مطلق باشد، اون را اثر عملی دارد، مقدمات حکمت در او جاری می شود، او منشأ تعارض  و تزاحم می شود.

این در ما نحن فیه اشکال دوم. اشکال سومی محقق نایینی به کاشف الغطا می کند که یک مقدار بلکه بیش از یک مقدار دقیق تر است.

و آن اینکه هر تکلیفی سه تا خاصیت باید داشته باشد:

یک: قابل تنجیز باشد.

دو: موضوعش در خارج محقق بشود.

سه: موضوعش قابل احراز باشد.

این سه تا باید با هم باشند. اگر شارع یک تکلیفی جعل کند ، که موضوعش را مکلف نمی تواند احراز کنداین جعلش قبیح و  محال است .

اگر یک تکلیفی جعل کندکه این تکلیف هیچ وقت منجز نشود، قابل تنجیز نباشد، این محال است.

اگر یک تکلیفی جعل کند که این تکلیف موضوعش در خارج فعلی نشود،این محا ل است.

علت اینکه علم به حکم را در موضوع حکم نمی شود اخذ کرد، فقط ما عرض کردیم دلیل شو ،که محال ا ست. اونی که ذکر کردند که دور می شود، خلف می شود، تقدم و تاخر می شود، همه اینها وهم است.

علت اینکه علم به حکم را در موضوع حکم نمی شود اخذ کرد، چون هیچ وقت این موضوع در خارج فعلیت پیدا نمی کند، هیچ وقت این موضوع در خارج فعلی نمی شود مگر اینکه آدم په په ای باشد.

اگر بفرماید اگر علم داری به وجوب من ، من وجوب برات جعل کردم، اگر  این پنجم ابتدایی هم خوانده باشد میگه من هیچ وقت علم به تکلیف پیدا نمی کنم. چون وقتی من علم به تکلیف پیدا می کنم که با غمض عین از علم من تکلیف در خارج باشد. وقتی که در خارج فرض این  است که تکلیفی نیست من محال است علم پیدا کنم. تکلیفی که فعلیتش محال است جعلش هم محال است. این اشکال را در ما نحن فیه محقق نایینی به کاشف لغطا تقریر کرده.

در ما نحن فیه یک تکلیفی داریم ما که نماز جهر بخوان، یک تکلیف دیگه داریم که اگر عصیان کردی نماز جهر را اخفات بخوان. این تکلیف دومی محال است در خارج منجز بشود. چون که کی این تکلیف در خارج منجز می شود وقتی که من عصیان کنم، من کی عصیان می کنم؟ وقتی که علم به تکلیف پیدا کنم. کی من عصیان صلات جهریه کردم؟ وقتی که علم به صلات جهریه داشته باشم. اگر علم دارم به صلات جهریه که امر به صلات اخفاتیه ندارم چون صلات اخفاتیه موضوعش جاهل است.

مکلف یا عالم است یا جاهل.اگر عالم است درست  است ترک کند عصیان می شود، ولی اینکه امر به صلات اخفاتیه ندارد.

اگر جاهل است عصیان محقق نمی شود.

ان قلت: عصیان دو تا موضوع دارد. دو تا فرد دارد:

یک: علم به تکلیف داشته باشی.

دو: جاهل مقصرباشید.

اگر الان من نمی دانم نماز آیات واجب است ، فحص نکردم و فی علم الله هم نماز آیات واجب بود، اینجا قطعا من عصیان کردم.

خب اینی که میگن ترتب و معاقب، مال کسی است که جاهل مقصر است ، که احتمال می دهد نماز ظهر را اخفاتا بخواندولی نمی رود تحقیق و فحص کند،جهر می خواند خب این  عصیان محقق شده.

محقق نایینی می فرماید: عصیان محقق شده ولی گفتیم تکلیف یک شرط سومی هم دارد که احراز موضوع و علم به تحقق موضوع است . خب مکلف که نمی داند عصیان کرده. از کجا احراز می کند؟

کی احراز می کند که عصیان کرده؟ وقتی که علم پیدا کند نماز ظهر اخفاتی است. علم پیدا کند نماز ظهر اخفاتی است، امر به جهر از بین می رود. علم پیدا نکند موضوع و احراز نمی کند. شارع تکلیفی جعل کرده که این تکلیف هیچ وقت موضوعش قابل احراز نیست. چرا میگن برا ناسی نمی شود حکم جعل کرد؟ چون اگر بگه ای ناسی! اون که بفهمه این ناسی است که نسیانش از بین می رود، می شود ملتفت. نفهمد ناسی است که احراز نکرده،بفهمد ناسی است تبدل موضوع است. اینجا اگر علم نداشته باشدبه نماز جهریه که عصیان نکرده، علم داشته باشد حکم می پرد.

لذا فرموده جناب اقای کاشف الغطا، تکلیف محال است، این تکلیف دوم محال است چون موضوعش قابل احراز نیست.

خب این یک کبرای مهمی د رمقام است که این کبرا در اصول بحث نشده. علی رغم اینکه میگن اصول متورم شده، اینایی که میگن اصول متورم است اصول هالی شون نمی شود، همیشه اگر شما یک نفر  آوردید که اصولی بود و گفت اصول متورم است من دو میلیارد به شما میدهم .الناس اعداء ما جهلوا. هیچ وقت اعلم نمی گه در رساله ش تقلید غیر اعلم جایز است همیشه غیراعلم این را می نویسد.

همیشه اونی میگه اصول متورم است که اصول هالیش نمی شه!

یکی از بحث هایی که در اصول جایش خالی است که باید بحث بشود این  است که آیا شارع می تواند حکمی جعل کند که موضوع این حکم قابل احراز نیست ولی قابل احتمال هست. شارع بفرمایدمن این حکم را جعل کردم ولی احتمالش هم منجّز است، می تواند این کار را بکندیا نمی تواند؟ این در اصول مطرح نشده.

محقق نایینی می فرماید تکلیف در جایی قابل جعل و منجز می شود که موضوعش قابل احراز باشد اما اگر یک جایی موضوع قابل احراز نیست ولی احتمال تحققش را می دهید و این احتمال را هم شارع می خواد منجزکند آیا در این موارد جعل تکلیف معقول است یا نه؟ و للکلام تتمّة ان شاء الله فردا.

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *