متن اصول ، جلسه ۴۶۷ ، چهارشنبه ، ۱۱ اردیبهشت ۹۷

بسم الله الرحمن الرحیم

وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین

اللهم کن لولیّک الحجّه بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعه وفی کلّ ساعه ولیّا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه أرضک طوعا وتمتّعه فیها طویلا.

اللهم العن أوّل ظالم ظلم حقّ محمّد وآل محمّد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العن العصابه التی جاهدت الحسین وشایعت وبایعت وتابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا.

السلام علیک یا أبا عبد الله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله أبدا ما بقیت وبقی اللیل والنهار ولا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتکم، السلام علی الحسین وعلی علیّ بن الحسین وعلی أولاد الحسین وعلی أصحاب الحسین.

اللهم خصّ أنت أوّل ظالم باللعن منی وابدء به أولا ثم العن الثانیَ والثالث والرابع اللهم العن یزید خامسا والعن عبید الله بن زیاد وبن مرجانه وعمر بن سعد وشمرا وآل أبی سفیان وآل زیاد وآل مروان إلی یوم القیامه.

چهارشنبه  ۱۱/۲/۹۸ (جلسه ۴۶۷)

کلام در این بود که اگر شخصی مضطر شد به تصرف در دار غصبی، این یا لا بسوء الاختیار است یا بسوء الاختیار است. اگر لا بسوء الاختیار بود در دو مقام بحث شد. یکی این که اصل این تصرف جائز است یا نه؟ اضطرار حرمت را بر می دارد یا نه؟ مقام دوم هم این بود که این نمازی که می خواند صحیح است یا نه؟

حالا اگر اضطرار بسوء الاختیار شد یعنی تصرفی می کند و کاری به اختیار خودش انجام می دهد که می داند این منجر می شود به اضطرار. اگر کسی کاری انجام بدهد که مضطر می شود به تصرف غصبی، این می شود اضطرار بسوء الاختیار یعنی خودش با دست خودش، خودش را مضطر کرد. خوب این چطور است؟

مرحوم آخوند ره در این بحث چند مطلب را متعرض می شود و ما هم باید ان شاء الله بیان بکنیم. یک مطلب این است که اضطرار لا بسوء الاختیار، حرمت برداشته شد. اما در اضطرار بسوء الاختیار چطور؟ حرمت برداشته می شود یا برداشته نمی شود؟

مرحوم آخوند ره می فرماید حرمت برداشته می شود چون حرمت به داعی زجر است. وقتی مکلف قدرت بر ترک فعل ندارد، قدرت بر ترک غصب ندارد، زجر او قبیح است. نهی او بی معناست. لذا قطعا نهی ساقط شده. اما قبحش به قوت خودش باقی است. این کار قبیح است منتهی این قبح موجب نمی شود که نهی بیاید. و معاقب است چون عقاب در واقع بر کار حرام نیست بلکه بر کار قبیحی است که شارع اگر مانعی نبود حرام می کرد. اینجا مانع از حرمت وجود دارد که حرمتش لغو می شود. لذا معاقب است. کارش قبیح است. مستحق عقاب هم هست و قطعا نمازی که می خواند عینا مثل نمازی است که در دار غصبی بدون اضطرار می خواند. این مطلب اول.

مطلب دوم این است که آن حرکت خروجیه یا آن تصرفی که به وسیله آن تصرف می خواهد تخلص از غصب پیدا بکند، این شخص می دانسته که اگر این دفعه چراغ قرمز را رد بکند قطعا به زندان می برندش و منجر می شود به غصب. وقتی که این کار را انجام داد، حالا گفتند دو یا سه روز بازداشت بودی می خواهیم آزادت بکنیم، این حرکت خروجیه که دارد از دار غصبی خارج می شود و تخلص از حرام پیدا می کند، آیا این هم حرام است و قبیح است یا حرام و قبیح نیست؟

بعضی فرموده اند این حرکت خروجیه هم واجب است و هم حرام است. بعضی فرمودند این حرکت خروجیه حرام نیست. مقدمه واجب است و مقدمه واجب هم فقط واجب است. بعضی مثل آخوند فرموده اند این حرکت خروجیه مثل سائر تصرفات مضطر است که حرمت فعلی ندارد ولی قبحش به جای خودش هست و عقاب هم بر آن می شود غایه الامر عقل هم میگوید این کار را انجام بده. وجوب عقلی دارد ولی وجوب و حرمت شرعی ندارد و قبح دارد و معاقب هم هست. یکی هم این است که حالا اگر در این حرکت خروجیه حین الخروج نماز خواند، نمازش چه می شود؟

اما جهت اولی از بحث که شخصی که کاری را انجام می دهد که این منجر می شود به تصرف در دار غصبی که می شود اضطرار بسوء الاختیار، آیا این فعل حرام است یا حرام نیست؟

مرحوم آخوند ره می فرماید این حرام نیست. حرام باید داعویت داشته باشد و این چه داعویتی دارد؟ این که قدرت ندارد، چه داعویتی دارد؟

خوب آقای آخوند چه فرقی هست بین عاصی و بین این شخصی که الآن قدرت بر ترک غصب ندارد. عاصی، نهی دارد و فعلا حرمت دارد. خوب وقتی مولی می داند و علم دارد که این شخص ترک نمی کند حرام را و انجام نمی دهد این واجب را، یعنی چه که اراده دارد این فعل را از عبد و کراهت دارد این فعل را از عبد؟

این یک عویصه ای است که عصاه چطور می شود که تکلیف دارند؟

بعضی مثل مرحوم امام که می فرماید تکالیف خطابات قانونیه است، عصاه را شامل می شود چون انحلالی نیست. یک تکلیف است. آن تکلیف روی طبیعی مکلف رفته. شارع یک وجوب صلاه دارد و آن هم روی طبیعی مکلف رفته. نه عاصی تکلیف مستقل دارد و نه مطیع. یک تکلیف به نحو عام برای همه جعل شده یعنی برای طبیعی مکلف بعد عقل این را منحل می کند یعنی می گوید این عنوان بر تو منطبق است و تو بیاور.

این فرمایش، فرمایش جدیدی نیست و در فرمایش حاج شیخ اصفهانی هم هست و در فرمایش آخوند هم هست. قبل از آخوند و قبل از شیخ هم قطعا بوده.

اینطور که در ذهنم هست یکی از مؤیداتی که ایشان برای خطابات قانونیه می آورد و اشکال می کند بر انحلال این است که بنا بر انحلال عصاه تکلیف دارند یا ندارند؟ خوب چه فرقی هست بین عاصی و عاجز؟ چطور شما می گویید تکلیف بر عاجز قبیح است، خوب بر عاصی هم قبیح است. روی مسلک ایشان عاجز هم تکلیف دارد چون اصلا آن تکلیف ربطی به عاجز و قادر ندارد و روی طبیعی مکلف رفته. خوب عاصی چطور می شود تکلیف دارد و فرق بین عاصی و بین مضطر بسوء الاختیار چیست؟

طردا للباب عرض می کنم این جمله ای که ایشان فرموده آنطور که از سابق الایام در ذهن ما هست یا کسی بفرماید یکی از مؤیدات خطابات قانونیه این است که عاصی چطور می شود تکلیف دارد؟ این حرف درست نیست چون شما این خطابات قانونیه را در مطلقات می فرمایید و در عمومات که قائل به خطابات قانونیه نیستید. اگر بفرماید یجب علی کل مکلف الصلوه، این را که شما قائل به خطابات قانونیه نیستید. در عام انحلالی هستید. فرق شما با آقای نائینی در مطلقات است. در عام که قائل به انحلال هستید. خوب این اشکال در عام می آید که آنجایی که تکلیف به عموم ثابت شده و انحلالی هم هست، عاصی تکلیف دارد یا تکلیف ندارد؟

تا این عاصی حل نشود، اضطرار بسوء الاختیار حل نمی شود چون اینها باید فرقش معلوم بشود. کسی نیامده بگوید عاصی تکلیف ندارد.

بعضی ها فرمودند که عاصی تکلیف دارد چون تکلیف، مصححش و غرض آنجائی است که امکان انبعاث هست. نه آنجایی که احتمال انبعاث هست. یک امکان انبعاث است و یک احتمال انبعاث است.

اگر بگوییم غرض از تکلیف این است که شخصی که برایش امکان انبعاث هست منبعث بشود، عاصی برایش امکان انبعاث هست عقلا به خلاف عاجز و غیر قادر که عقلا امکان انبعاث ندارد.

اگر گفتیم در تکلیف باید احتمال انبعاث باشد نه امکان انبعاث، در عاصی وقتی مولی یقین دارد که عبد انجام نمی دهد، احتمال انبعاث نیست.

ما در دوره سابقه عرض کردیم که مصحح تکلیف امکان انبعاث است نه احتمال انبعاث ولی این حرف ناتمام است چون اگر الآن بنده می دانم که اگر بروم یک میله ای بردارم و دست کش دستم بکنم و یک تخته ای بیاورم مثلا می توانم این سنگ را بلند بکنم، معنا دارد که من با این که نمی خواهم تخته بیاورم و نمی خواهم دست کش دستم بکنم و نمی خواهم میله ای بیاورم، باز بگویم اراده کرده ام این سنگ را حرکت بدهم؟! وقتی می دانم در این حالت نمی تواند این سنگ را حرکت بدهم، اراده متمشی می شود؟! قطعا متمشی نمی شود.

مولی در اراده تشریعی وقتی که بداند این عبد، قدرت دارد، امکان دارد ولی نمی خواهد این کار را انجام بدهد، آیا اراده مولی متمشی می شود که بخواهد این کار را انجام بدهد؟ نه.

نگویید که این اشکال به آخوند ره وارد است و به آقای خوئی وارد نیست.

چون گفتیم آقای خوئی هم باید قائل به اراده تشریعیه بشود چون بدون اراده تشریعیه در تکالیف اصلا امکان ندارد. منتها اشکالاتی که مرحوم آخوند به اراده تشریعیه کرده درست نیست چون مولی را می گوییم این تکلیفی که جعل می کند که بر شما نماز واجب است و غصب حرام است، غرض از این تکلیف چیست؟ می گوید غرض از این تکلیف این است که مکلف بیاورد. خوب غرض یعنی چه؟ خود شما هم که فرمودید غرض امر تکوینی است چون فرمودید که تنافی احکام یا در مبدأ است یا در منتهی. می فرماید یعنی می خواهم بیاورد. می گوییم خوب این یعنی اراده دارم بیاورد دیگر. حالا اگر شما لفظ را عوض می کنید، لفظ که … ولی واقع که همان است منتها فرقش این است که آخوند ره فرموده حقیقت تکلیف همان اراده است و شما می فرمایید حقیقت تکلیف چیزی غیر از بعث و زجر نیست و غرض از تکلیف می شود اراده. خوب آقای خوئی وقتی که من می دانم که این نمی آورد باز بگویید که می خواهم از تو که بیاوری. جعل می کند، اخبار می کند، به خاطر این که از تو می خواهد بیاوری؟

اگر بگویید می خواهم از تو بیاوری می شود، خوب در اراده تشریعیه هم می شود. در اراده تکوینیه هم می شود چون خود شما می فرمایید اصلا حکمت جعل این است که لعل این بعث به عبد برسد و منقدح بشود.

عرض کردم یک جمله ای مرحوم شیخ انصاری ره در رسائل در بحث برائت از سید ابن زهره صاحب غنیه ابوالمکارم ره نقل می کند که آن عبارت را در رسائل هیچ کسی نمی تواند معنا بکند مگر این که این جمله ای که عرض می کنم را بلد باشد و متوجه باشد. هر تکلیفی یک غرض در متعلق دارد یک غرض در جعل دارد. فرق بین توصلی و تعبدی در غرض در متعلق است. در غرض در جعل همه تکالیف تعبدی هستند.

حالا این که عرض می کنیم همه تکالیف تعبدی هستند اشکال نکنید که پس تقسیم تکالیف به تعبدی و توصلی چیست؟ آن اصطلاح است. یک وقت هست غرض در متعلق غرضی است که بدون قصد قربت حاصل می شود و یک وقت هست غرض در متعلق غرضی است که بدون قصد قربت حاصل نمی شود. اگر غرض در متعلق غرضی باشد که بدون قصد قربت حاصل بشود می شود توصلی و اگر غرض در متعلق غرضی باشد که بدون قصد قربت حاصل نمی شود می شود تعبدی. هر تکلیفی که مولی می کند دوتا سوال در آن هست. وقتی شارع مقدس می فرماید من نماز را واجب کردم، دوتا سوال از شارع می شود. جناب شارع چرا نماز را واجب کردی؟ ورزش را واجب می کردی. می فرماید که من باید به مقتضای عقل چیزی را واجب بکنم که مصلحت دارد و ملاک دارد و عبد به کمال برسد. خوب جناب شارع چرا واجب کردی؟ ارشادی می فرمودی. می فرمودی ایها الناس من ارشاد می کنم، اخبار می کنم که نماز ملاک و مصلحت دارد. می فرماید اگر من ارشاد می کردم صلاه ملاک و مصلحت دارد و صلاح مملکت خویش خسروان دانند، به غیر از معدودی نماز نمی خواندند. این را می گویند غرض از جعل که اگر شارع واجب نمی کرد مکلف نمی آورد. این وجوب به مکلف می رسد و به خاطر این وجوب انجام می دهد. در این غرض از جعل همه تکالیف عبادی هستند نه توصلی. آن عبارتی که مرحوم شیخ از صاحب غنیه نقل می کند معنا نمی شود مگر به ضمیمه اینی که اینجا عرض کردیم.

خوب آقای خوئی این غرض از جعل، وقتی که شارع می داند اگر به مکلف هم برسد اعتنا نمی کند چطور ممکن است این جعل عقلا ممکن باشد؟

بعضی گفته اند تکلیف در عصاه خطاب تسجیلی است که تاره تکلیف جعل می شود برای اتمام حجت نه برای بعث و زجر. خوب اگر تکلیف جعل می شود برای اتمام حجت، عاصی تکلیف دارد چون به عاصی می فرماید من عقابت می کنم.

اشکال کرده اند که کِی این تکلیف حجت می شود؟ وقتی که به داعی بعث و زجر باشد و الا مولی نمی تواند مواخذه کند. رسلا و مبشرین لئلا یکون للناس علی الله حجه بل لله الحجه البالغه. حجت بالغه خداوند سبحان فردای قیامت همین است. اگر این خطاب به داعی بعث و زجر نباشد تکلیف نیست. این تسجیل از کجا آمده که می خواهد بگوید عقابت می کنم؟ از علم مولی؟ خوب علم مولی که دیگر گفتن نداشت. می شود ارشاد. یا از همین خطاب؟ و ثانیا خطاب تسجیلی حقیقتش ارشاد است مثل اطیعوا الله و الطیعوا الرسول، مولوی نیست. پس شما در واقع فرمودید عاصی تکلیف ندارد.

اگر کسی بتواند تکلیف عاصی را درست بکند، تکلیف عاجز را هم می تواند درست بکند.

اگر شما بگویید مقصود ما از این که عاصی تکلیف دارد همین است. حالا شما می خواهی اسمش را ارشاد بگذاری بگذار.

می گوییم آقای آخوند و آقای خوئی در این صورت عاجزی که بسوء الاختیار خودش را عاجز کرده هم تکلیف دارد. آنی که در دار غصبی بسوء الاختیار آمده ولو الآن نمی تواند برود بیرون و مضطر است ولی این هم تکلیف دارد. تکلیفش همین خطاب تسجیلی است مثل عاصی. چرا آقای آخوند می فرمایید حرمت ساقط شده فعلا. چرا این حرف معروف و مشهور شده که الامتناع بالاختیار لاینافی الاختیار عقابا و ینافیه خطابا. خطاب و جعل در حقش قبیح است ولی عقابش قبیح نیست؟

این یک عویصه است که حل هم نمی شود.

منتها یک مطلب هست که بالارتکاز انسان می بیند بین عاجز و بین عاصی فرق است. یک کسی که خودش را از پشت بام عمدا پرت کرده هنوز به زمین نرسیده، به او بگویند خودت را در تهلکه نیاندازی، خودت را نکشی. می گوید دیگر حالا گفتن ندارد که. ولی آن کسی که الآن می دانی که هر چه بگویی فائده ندارد و دارد می رود به سمت تهلکه، اگر به او  بگویی لا تلقوا بایدیکم الی التهلکه، قبیح نیست. حالا این قبیح که بالارتکاز هست و کسی نمی تواند این را منکر بشود، این آیا جواب فنی دارد؟ سرش چیست؟ کجای این تکلیف هست که اینجا صحیح و آنجا باطل است و ما متوجه نمی شویم بماند ان شاء الله برای بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *