متن اصول ، جلسه ۵۳۷ ، سه شنبه ۲۴ دی ۹۸

بسم الله الرحمن الرحیم

سه شنبه جلسه ۵۳۷

سه امری که مرحوم آخوند بیان فرموده بود، تمام شد چند امر را آقای صدر ذکر کرده است، حدود نه تنبیه بیان می دارند که سه تا از آنها همان امور کفایه است و مابقی اموریست که نکته خاصی ندارد لکن به خاطر تمیم مطلب و تذکر مطالب سابق آنها را بیان می کنیم

تنبیه اول:

همه فرموده اند، شرطی که مسوق لتحقق موضوع باشد، مفهوم ندارد مثال معروف آن «ان رزقت ولدا فاختنه» می باشد، زیرا مفهوم این است که اگر این شرط معدوم شد و موجود نشد، ثبوت حکم برای موضوع تصور داشته باشد اما جایی که شرط معدوم باشد و عقلا حکم برای موضوع تصور نداشته باشد دیگر مفهوم معنا ندارد. اما نکتۀ فنی این بحث این است که در واقع قضیه شرطیه، حکمی که برای موضوع هست را بر شرط معلق می کند، حکمی که به موضوع بند است یعنی اکرام زید را معلق می کند و ذات اکرام را معلق نمی کند. وقتی ختان این ولد را بر بوجود آمدنش معلق می کند زمانی که ولدی موجود نباشد دیگر ختان آن معنا ندارد. ذات ختان و طبیعی ختان معلق نیست بلکه حکمی که برای این موضوع ـ ختان ولد ـ هست، معلق شده است.

در مثل رزقت ولدا فاختنه، عدم مفهوم مطلبی واضح است انما الکلام در جاهایی است که تشخیص موضوع در مواردی که شرط مسوق لتحقق موضوع است، سخت و مشکل باشد. اولا مراد از موضوع چیست؟ در مثل ان رزقت ولدا فاختنه موضوع مشخص هست که ولد است اما در این آیه شریفه «ان جاءکم فاسق بنبإ فتبینوا» (علت اینکه این تنبیه را متعرض شدم به خاطر این نکته است) موضوع آن چیست؟ اگر گفتیم در این آیه شریفه موضوع خبر است یعنی فتبینوا ذات خبر را، شرط هم مسوق لتحقق موضوع است زیرا قطعا زمانی که فاسق خبر را می آرود، محقق موضوع است اما موضوع ممکن است به این شرط محقق شود و ممکن است به شرط دیگری نیز محقق شود. ممکن است نبإ را فاسق بیاورد و ممکن است عادل بیاورد. اینکه می فرمایند اگر شرط مسوق لتحقق موضوع باشد یعنی این موضوع را این شرط بیاورد مفهوم ندارد حتی مواردی را هم که موضوع می تواند با شرط دیگر محقق شود را شامل می شود، کما اینکه برخی این گونه تصور کرده اند و گفته اند «ان جاءکم فاسق بنبإ فتبینوا» مفهوم ندارد زیرا شرط مسوق لتحقق موضوع است ولو آنکه خبر با اخبار عادل هم قابل تحقق است. اگر مقصود این باشد، این حرف غلط است زیرا اگر قرار باشد این خبر را هم عادل و هم فاسق بتوانند بیاورند و خبر محقق می شود اگر آن مفهوم ندارد، به چه علت شارع بر خبر فاسق معلق کرده است. درست است که مجیئ فاسق مسوق لتحقق موضوع است اما موضوع به غیر این شرط هم محقق می شود، در این جا مفهوم دارد لذا برخی (اختلاف بین شیخ اعظم ره و آخوند ره وجود دارد به نحوی که یکی از آنها قائل به مفهوم آیه شده است و دیگر قائل به عدم مفهوم شده است، گمان می کنم که شیخ ره قائل به مفهوم شده اند) …  «ان جاءکم فاسق بنبإ فتبینوه» یعنی تبین از آن ذات خبر، شرط هم شرط تحقق موضوع است زیرا وقتی فاسق می آید تازه خبر را ایجاد می کند اما این موضوع به غیر این شرط و با شرط آخر نیز محقق می شود، خوب این مفهوم دارد. در بحوث به این مطلب اشاره نشده و در تعلیقه مباحث مقرر نوشته است که در دوره قبل، آقای صدر در «ان جاءکم فاسق بنبإ فتبینوا» قائل به مفهوم نبودند و در دوره اخیر قائل به مفهوم شده اند اما در تقریرات آقای عبد الساتر  این مطلب نوشته شده که جملات شرطیه سه قسم هستند ۱ـ جملاتی که مسوق لتحقق موضوع هست به نحوی که اگر شرط برود موضوع محال است که محقق شود ۲ـ شرطیه ای که مسوق لتحقق موضوع نیست مثل ان جاءک زید فاکرمه، مجیئ زید که محقق زید نیست، بیاید یا نیاید، ذات زید هست. ۳ـ قضیه شرطیه که وسط این دو قرار دارد بدین نحو که شرط مسوق لتحقق موضوع است ولکن اگر این شرط نباشد، موضوع با شرط دیگر هم محقق می شود و این قسم مفهوم دارد. این کلام واضح است و نیازی نبود که ذکر شود و همه فرموده اند. یک نکته ای مرحوم شیخنا الاستاذ دارند… «ان جاءکم فاسق بنبإ فتبینوا» در کلمات اصولیین و فرمایشات اعاظم هست که این شرط مسوق لتحقق موضوع است منتهی به چه نحو مسوق لتحقق موضوع است؟ این با ان رزقت ولدا فرق می کند، یک معنای مسوق لتحقق موضوع را که الآن عرض کردیم این است که اگر ما موضوع را ذات نبأ بگیریم، این شرط ـ مجیئ فاسق بنإ ـ محقق نبإ است، لکن این مفهوم دارد، چطور می شود که برخی مثل شیخنا الاستاذ ره هم قائل می شود که شرط برای تحقق موضوع است و هم قائل می شوند که مفهوم ندارد…، این نکته در فقه مهم است که موضوع را از جزاء بدست می آوریم، «ان جاءکم فاسق بنبإ فتبینوه» ضمیر «ه» به خبر بر می گردد یا به خبر فاسق بر می گردد. ایشان می فرمود ضمیر به خبر فاسق بر می گردد، چنانچه موضوع خبر فاسق باشد، در این صورت مثل ان رزقت ولدا می شود و مفهوم هم ندارد منتهی موضوع ذات خبر است یا موضوع خبر فاسق است باید از جزاء استظهار شود، متاسفانه هر وقت خواستند مثال بزنند به رزقت ولدا مثال زده اند، و می گویند معلوم است که مفهوم ندارد اصلا جای بحث ندارد اما آن موضوعی را که از جزائی استظهار می کنیم، اگر شرط، شرط مسوق لتحقق آن موضوع باشد، به آن معنایی که عرض کردیم مفهوم ندارد اما آیه شریفه «ان جاءکم فاسق بنبإ فتبینوه» ضمیر محذوف به چه چیزی بر می گردد، آیا به خبر بر می گردد یا به خبر فاسق بر می گردد، بحثی است که در جای خودش باید مورد بررسی قرار گیرد، اما بعید نیست که شیخنا الاستاذ ره درست فرموده باشد که فتبینوه یعنی آن خبر فاسق  البته صاف نیست و ممکن است که به ذات خبر بر گردد.

تنبیه دوم:

اگر در یک خطابی وارد شود «ان جاءک زید فاکرمه و اذهب معه» اگر زید آمد اکرامش کن و با او برو، که جزاء دو حکم باشد. مفهوم این موارد چیست؟ ان لم یجئک زید، هیچ یک از احکام ها نیست یا آنکه مجموع به ما هو مجموع نیست. اگر زید نیامد قطعا اکرم و اذهب معه نیست اما این بدین معناست که هر دو حکم نیست یا اینکه یکی از آنها امکان دارد باشد؟ ثبوتا دو احتمال وجود دارد ۱ـ شارع مجموع دو حکم را بما هو مجموع به شرط معلق و ملصق کرده باشد ۲ـ به نحو عام استغراقی، هر یک از اینها را معلق کرده باشد. اگر مجموع بما هو مجموع را معلق کرده باشد وقتی شرط منتفی شد، مجموع می رود و مجموع با انتفاء یک جزء هم منتفی می شود اما اگر به نحو عام استغراقی معلق کرده باشد در این صورت هر دو حکم می رود. ثبوتا دو جور متصور است، اثباتا ظهور قضیه شرطیه در این نیست که هر کدام از آنها می رود و مجموع نیست بلکه به نحو عام استغراقی است یعنی اگر زید نیامد نه اکرام آن و نه ذهاب با آن، واجب نیست، مجموع بما هو مجموع خلاف ظاهر است و احتیاج به قرینه دارد.

تنبیه سوم:

در کتاب طهارت دیده اید که اگر شارع بفرماید الماء اذا بلغ قدر کر لم ینجسه شیء، حال اگر آب قلیل بود و به قدر کر نرسید ینجسه کل الشیء یا ینجسه بعض الاشیاء، اگر مثلا شارع بفرماید ان قدم الحاج و اطعم کل فقرٍ، مفهوم این قضیه چیست؟ اگر حاج نیامد هیچ فقیری را لازم نیست اطعام کنی یا اینکه کل را لازم نیست لذا امکان دارد که بعض را باید اطعام کرد. پس آیا در جایی که جزاء عام است، مفهوم قضیه شرطیه سلب العموم است که در این صورت با وجوب اطعام بعض منافات ندارد یا اینکه عموم السلب است و هیچ فقیری را نباید اطعام کرد. در بحث طهارت این مهم است که اگر کسی آب قلیل را بر روی لباس نجس ریخت تا بشوید، غساله آب قلیل نجس هست یا نجس نیست؟ یکی از بحث هایی که این مطلب به آن مبتنی است همین بحث است که ان بلغ الماء قدر کر لم ینجسه الشیء یعنی ان لم یبلغ الماء قدر کر ینجسه کل الشیء فی جمیع الاحوال تا بگوییم آب را وقتی بر روی ثوب نجس ریختیم این آب نجس می شود به خاطر مفهوم این روایت اما اگر گفتیم لا ینجسه الشیء، سالبه کلیه است و نقیض آن موجبه جزئیه است یعنی اگر آب قلیل با نجس ملاقات کرد بعضی از نجس ها در بعضی از احوال موجب نجاست آب می شود پس نه کلیت افرادی دارد و نه کلیت احوالی دارد. خوب مثل مرحوم آقای خوئی که می فرماید غساله متعقب به طهارت محل اصلا نجس نیست، شما الآن ثوب را با آب قلیل می شورید، آب ترشح می کند به لباس و صورت و … اصلا این غساله نجس نیست و دلیل نداریم که نجس است. چه کسی گفته است آب قلیل در جمیع حالات با جمیع اعیان نجسه یا متنجسه، نجس می شود؟

خوب مقتضی مفهوم چیست؟ امکان دارد کسی بگوید این که بحث ندارد در منطق خوانده ایم که نقیض سالبه کلیه، موجبه جزئیه است و نقیض آن موجبه کلیه نیست. مرحوم آقای نائینی فرموده است بحث منطقی با بحث اصولی فرق می کند زیرا منطق می خواهد یک ضابطه ای بدهد که عام باشد زیرا منطقی با جزئی کار ندارد، الجزئی لا کاسب و لا مکتسب، اگر هزار سالبه کلیه باشد، نقیض ۹۹۹ از آنها موجبه کلیه باشد و فقط نقیض یک مورد آن، موجبه جزئیه باشد، همین کافیست که منطقی بگوید نقیض قضیه سالبه کلیه، موجبه جزئیه می شود. منطقی کاری با ظهور الفاظ ندارد لذا وقتی در منطق می خواهد استدلال کند یک مثال می زند و می گوید منافات ندارد جایی نَه سالبه کلیه اش درست باشد و نه موجبه کلیه درست باشد. اگر کسی بگوید همه طلبه ها مستحق اخذ سهم امام علیه السلام هستند، خوب این غلط است و کسی دیگر بگوید هیچ طلبه ای مستحق اخذ سهم امام علیه السلام نیست، این هم غلط است. اگر یک جایی هر دو کاذب باشد، چنانچه منطقی یک مثال بزند خود را خلاص کرده است زیرا منطقی کاری با الفاظ و ظهور ندارد. بحث منطقی باید بحث عقلانی و کلی باشد تا بتواند نتیجه بگیرد. اگر یک ممکن الوجود در عالم بدون واجب الوجوب موجود شود دیگر کبری منطقی بهم می خورد، به خلاف اصول، کلام اصول در ظهور لفظ است. ممکن است کسی بگوید مفهوم در قضیه شرطیه ای که ظهور جزاء، سالبه کلیه هست، موجبه کلیه است. شما یک جا را به آقای نائینی نقض کنید، ایشان می فرماید مگر گفته ام همیشه این چنین است، اگر جایی قرینه باشد یا استثناءً این گونه باشد مشکلی نیست. بحث ما در مطلق است، مطلق ظهور قضایای شرطیه در چیست؟ خوب در این جا نیز ثوبتا دو نحو تصور می شود ۱ـ سلب العموم باشد یعنی عدم نجاست هیچ شیئی را بر شرط معلق کند، نتیجه این، موجبه جزئیه می شود ۲ـ ذات متعلق جزاء را بر شرط معلق کند یعنی تک تک افراد را معلق میکند و مجموع بما هو مجموع معلق نیست. آقای صدر می فرماید ثبوتا دو جور ممکن است اما اثباتا از کجا بفهمیم کدام یک است؟ ایشان میفرماید اگر ادات عموم اسم باشد مثل ان قدم الحاج و اطعم کل فقیر یا جمیع الفقراء، ظهور آن در این است که اگر شرط رفت سلب العموم است یعنی اگر حاج نیامد اطعام جمیع فقراء واجب نیست اما بعضی از آنها ممکن است واجب باشد اما اگر دال عموم معنای حرفی باشد مثل جمع محلی به الف و لام یا نکره در سیاق نفی و نهی که به معنای حرفی دال بر عموم است در این موارد عموم السلب است مثل این روایت شریفه ـ قریب به این مضمون ـ ان بلغ الماء قدر کر لا ینجسه شیء به دلیل اینکه عموم به ادات معنای حرفی فهمانده شده و به لفظ کل و جمیع فهمانده نشده، لازمه آن این است که چنانچه شرط برود، جمیع افراد سلب شوند یعنی مفهوم در مثل ان قدم الحاج و اطعم کل فقیرٍ، سلب العموم است لذا نفی نمی کند که اطعام برخی از افراد واجب باشد اما اگر دال عموم معنای حرفی باشد مثل جمع محلی به الف و لام، مفاد آن عموم السلب است یعنی اگر بگوید ان قد الحاج و اطعم الفقراء، بدین معناست که اگر حاج نیامد هیچ فقیری را اطعام نکن و اطعام واجب نیست. اگر بگوید ان بلغ قدر کر لم ینجسه شیء، مفهوم آن این است که اگر ماء به قدر کر نرسید ینجسه کل شیء. این فرمایش آقای صدر است که در مقام ثبوت دو وجه بیان می کند و در مقام اثبات تفصیل می دهد بین اینکه دال معنای اسمی باشد یا اینکه معنای حرفی باشد. اما اینکه حرف ایشان ثبوتا و اثباتا درست هست یا درست نیست. ان شاء الله فردا.

و صل الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *