متن اصول ، جلسه ۵۷۸ ، سه شنبه ۱۵ مهر ۹۹

بسم الله الرحمن الرحیم

سه شنبه ۱۵/۷/۹۹

جلسه ۵۷۸

گفتیم یک بحث این است که چنانچه عام ـ اکرم کل عالم ـ به خاص ـ لا تکرم الفساق من العلماء ـ تخصیص خورد، اگر در ماعدای مخصص شک کردیم آیا جای تمسک به عموم عام هست یا نه؟ بحث دیگر این است که اگر یک عامی باشد ـ اکرم کل عالم ـ و آن  به مخصصی ـ لاکرم الفساق من العلماءـ تخصیص بخورد، بعد نسبت به یک فرد شک کردیم که آیا این فرد از افراد خاص هست یا از افراد خاص نیست، در این موارد آیا جای تمسک به عموم عام هست یا جای تمسک به عموم عام نیست؟ دیروز آخر وقت ،بحث اول را تمام کردیم و وارد بحث دوم شدیم اما وقتی دیشب مباحثی را که در دوره قبل عرض کرده بودم را نگاه می کردم، دیدم چند نکته هنوز باقیست ، ان شاء الله اینها را امروز بحث می کنیم و بعد وارد بحث دوم می شویم.

مطلب اول:

آقای صدر می فرمایند : اینکه گفتیم عام ـ اکرم کل عالم ـ و خاص ـ لاتکرم الفساق من العلماء ـ در مراد جدی یا در مراد استعمالی با هم تنافی دارند لذا خاص بر عام مقدم می شود و عام بر غیر مورد خاص حمل می شود، نسبت جملات انشائیه است و در جمل اخباریه این حرف درست نیست. در جمل انشائیه مثل اینکه شارع مقدس بفرماید: اکرم کل عالم، بعد مخصصی وارد شود مثل لاتکرم الفساق من العلماء، در این جا نمی شود که هم عام باقیست و هم خاص چرا که عام بر وجوب اکرام همه علماء حتی الفساق دلالت می کند و خاص بر حرمت اکرام فاسق دلالت می کند، عالم فاسق نمی تواند هم وجوب اکرام داشته باشد و هم حرمت اکرام لذا یا باید از عام رفع ید کرد یا از خاص چرا که امکان ندارد هر دو باهم باشند.

اما در جمل اخباریه، اگر کسی بگوید: قُتل کل من فی العسکر و بعد خاصی وارد شود و بگوید: ما قتل الجنود الایرانی. آقای صدر می فرمایند: در این موارد بین عام و خاص تنافی نیست و امکان دارد هم عام و هم خاص باشند زیرا عام و خاص یک مراد استعمالی دارند و یک مراد جدی، مراد استعمالی عام این است که همه جنود فی العسکر کشته شده اند و مراد استعمالی خاص این است که جنود ایرانی کشته نشده اند، خب در مراد استعمالی بین آنها تنافی نیست. متکلم هر دو را گفته است. اما مراد جدی، مراد جدی جمله اخباریه این است که متکلم قصد حکایت و اخبار دارد و این منافات ندارد که هم قصد حکایت از خارج داشته باشد که تمام جنود در عسکر کشته شده اند و هم قصد حکایت از خارج داشته باشد که جنود ایرانی کشته نشده اند، بله غایه الامر این عام و خاص هر دو با هم مطابق واقع نیستند و هر دو در خارج صادق نیستند، و نهایت کار این است که کذبی رخ داده منتهی کذب ربطی به مدلول جمله ندارد و آن به وثاقت متکلم بستگی دارد، اگر راست بگوید قطعا یکی از آنها درست نیست و اگر دروغ بگوید، خب یکی از آنها دروغ است. نمی شود هر دو جمله راست باشند. به همین جهت ممکن است کسی بگوید در جملات اخباریه جای عام و خاص نیست، بله یکی از آن دو، کذب است منتهی در حرمت کذب دو مبنا وجود دارد ۱ـ کذب آن امری است که قصد حکایت از واقع را داشته باشد لذا اگر توریه کند مثل اینکه در جواب سوالِ «اینجا خانه شماست؟» بگوید: نه. وقتی می گوید «نه» قصد می کند اینجا که ایستاده ام خانه ی من نیست ـ چنانچه در کوچه ایستاده باشد ـ خب کوچه که خانه این شخص نیست. آقای خوئی ره و معروف و مشهور می فرمایند: این شخص دورغ هم نگفته است اما نظر آقای صدر ـ شاید مرحوم آقای روحانی نیز گفته باشند ـ در کذب این است که کذب یعنی آن جمله ای که خلاف واقع است و به قصد حکایت کاری ندارد. آن جمله ای که ظهوری دارد و آن ظهور خلاف واقع است کذب هست و حرام می باشد لذا ایشان توریه را حرام می داند مگر آنکه به نحوی تکلم کند که با تامل، معلوم شود که ظاهر کلام، مقصود نیست. (بحث کذب را در جای خودش باید بحث کنیم، اینجا به دلیل اینکه ایشان اشاره کردند ما نیز اشاره کردیم).

بعد آقای صدر از این اشکال جواب می دهند و می گویند در جمل اخباریه نیز باید عام بر خاص حمل شود و تنافی بین آن دو وجود دارد زیرا این متکلمی که می گوید: قتل من فی العسکر و در خطاب دیگر می گوید: ما قتل الجنود الایرانی، از دو حال خارج نیست ۱ـ یکی از آنها را تقیهً و از باب اضطرار و … گفته است . ۲ـ  بالاختیار گفته است. بنابر صورت دوم، دروغ گفته است و بنابر صورت اول، کار حرامی انجام نداده و فقط خلاف واقع گفته است. اصل اولی در ظاهر حال متکلم این است که از روی اختیار و طوع و رغبت حرف می زند و مضطر و مکره به گفتن سخن نیست لذا اینکه در وصیت نامه ها می نویسند: اینجاب فلان بن فلان در حال اختیار و بدون هیچ اکراه و اضطراری وصیت می کنم، لازم نیست همین قدر که بگوید وصیت می کند کافیست. ان قلت: شاید مضطر یا مکره بوده باشد یا تقیه وصیت کرده است. قلت: ظهور اولی حال متکلم ـ ولو از باب غلبه ـ این است که به نحو اختیار و طوع و رغبت سخن گفته. بنابر این اصل، متکلم دروغ گفته است، حال اگر متکلم ، متکلمی باشد مثل امام علیه السلام که صدور دروغ از او محال است، این دو خطاب با یکدیگر تنافی پیدا می کنند چرا که امکان ندارد هر دوتای آنها مطابق واقع باشند لذا باید در جمل اخباریه نیز بین عام و خاص جمع کرد.

استاد: این فرمایش آقای صدر درست نیست زیرا اینکه در جمل اخباریه، عام و خاص جمع می شوند از باب این نیست که متکلم معصوم است و در حق او دروغ محال می باشد، وقتی کسی صحبت می کند، ظاهر حال متکلم این است که می خواهد از واقع اخبار دهد و تقیّهً یا اضطراراً سخن نمی گوید. وقتی قصد او اخبار از واقع است، نمی شود هر دو کلامش درست و مطابق واقع باشد. این ظهور حال متکلم است و فرقی نمی کند متکلم، امام معصوم علیه السلام باشد یا شخص دیگری باشد. لذا فرقی بین جمل اخباریه و انشائیه نیست و الا در جمل انشائیه ـ «اکرم کل عالم» و«لاتکرم الفساق منهم» ـ نیز منافات ندارد که کل عالم  بر عموم دلالت کند و همه علماء را شامل شود منتهی مصلحت اکرام عالم فاسق مثل «لا تصل فی الحمام» کمتر از اکرام سایرین باشد و ارشاد باشد به اینکه این فرد، اقل ثواباً است. در جمل انشائیه نیز می توان این گونه جمع کرد. تنافی در جمل انشائیه به خاطر این است که ظاهر جمل انشائیه این است که مراد استعمالی وجوب یا نهی است و به داعی بعث و زجر گفته شده است، و ظاهر جمل اخباریه این است که به داعی اخبار از واقع گفته شوند و به داعی تقیه و توریه و … گفته نشده اند لذا نمی دانم چرا ایشان جمل اخباریه را از جمل انشائیه جدا کرده و بعد خود را به زحمت انداخته تا جواب دهد و بعد به دنبال این رفته اند که در حق امام معصوم علیه السلام کذب محال است و…، غیر از اینکه حرف نا تمام است ، همان طور که در فرمایشات قوم وجود ندارد نیازی به گفتن آن در اینجا نبود.

مطلب دوم:

عرض کردیم همان طور که در عام استغراقی ـ «اکرم کل عالم» و «لاتکرم الفساق من العلماء» ـ اگر در ماعدای مخصص شک کردیم به عموم عام تمسک می کنیم در عام مجموعی نیز به عموم عام تمسک می کنیم و فرقی بین این دو نیست.

مرحوم آقای روحانی اشکال می فرمایند که در عام مجموعی چنانچه یک مخصصی وارد شد و در ماعدای مخصص شک نمودیم به عموم اکرم کل عالم نمی توان تمسک کرد، بعد یک نقضی را بیان می کنند. ایشان می فرمایند: صوم یک عام مجموعی است و باید صائم اموری را ترک کند ـ لا یضر الصائم ما صنع إذا اجتنب ثلاث (أربع) خصال: الطعام و الشراب، و النساء، و الارتماس فی الماءـ لذا نسبت به کسی که نخوردن آب برایش ضرر دارد و باید دو لیوان آب بخورد، گفته اند بر این شخص روزه واجب نیست، در حالی که اگر در ماعدای عام مجموعی به عموم عام تمسک می شود در اینجا باید می فرمودند: صائمی که برایش آب ضرر دارد، فقط دو لیوان آب بخورد و مابقی مبطلات را ترک کند چرا که عام، عام مجموعی است و یک تخصیصی بر آن وارد شده. لا یقال: در باب صلاه ملتزم شده اند. لانه یقال: باب صلاه دارای دلیل خاص است و الا در ابواب دیگر می فرمایند اگر تخصیص یا تقیید خورد در ماعدای آن نمی توان تمسک کرد و می فرمایند بر این شخص روزه واجب نیست.

استاد: به عقل قاصر فاتر ما این نقض وارد نیست. (در دوره گذشته ـ طبق نوشته ها ـ نقض را گفته ایم ملتزم می شویم و این گونه نیست. اما الآن یک جمله را تدارک می کنیم) اینکه در عام مجموعی بعد از تخصیص به عموم عام تمسک می کنیم جای شبهه ندارد زیرا اگر یک تجاری گفت: أمتعه را برای من بفرست، تمام انواع چای ها را برای من بفرست و اگر یک نوع را نفرستادی، دیگر مابقی به درد من نمی خورد اما بعد گفت چای گلفشان را نفرست. بعد فروشنده فقط چای جهان را فرستاد، در اینجا تجار می گوید چرا فقط چای جهان را فرستادی؟ فروشنده جواب می دهد: شما عام مجموعی گفتید و بعد تخصیصی زدید، من نفهمیدم که فقط چای جهان را می خواهید یا تمام چای های به جزء چای گلفشان را لذا فقط قدر متیقن یعنی چای جهان را فرستادم و نسبت به بقیه شک داشت لذا نفرستادم. این فروشند را قطعا در سیره عقلاء ملامت می کنند و به او می گویند: این چه کاری بود که کردی؟ خود او گفت همه چایی ها را برای من بفرست و فقط یک چایی را استثناء کرد . اینجا شبهه ندارد و هیچ فرقی بین عام استغراقی و عام مجموعی نیست.

اما نقضی که ایشان فرمود: این نقض وارد نیست زیرا یک وقت مولا می فرماید« لا یضر الصائم ما صنع إذا اجتنب عن الخمس» و بعد می فرماید «المریض الذی یحتاج الی شرب الماء لا یجب علیه الامساک من شرب الماء» ، این جا ملتزم می شویم که برای این شخص امساک شرب ماء واجب نیست و باید از غیر شرب ماء امساک کند و روزه اش را بگیرد، مثل عام استغراقی.

اما نقضی که از کلمات علماء فرمودند: این چنین خطابی نداریم بلکه خطاب این است که «کتب علیکم الصیام» بعد مخصصی وارد شده که روزه بر مریض واجب نیست «لا ضرر ولا ضرار فی الاسلام» یا «ما جعل فی الدین من حرج»، خب آن وجوب صومی که جعل شده است برای این شخص ضرری است. در اینجا بحث عام و خاص نیست، عام و خاصی که در این موارد هست این است که «علیکم» عام است و تخصیص خورده و در واقع عام استغراقی تخصیص خورده است ـ نه اینکه عام مجموعی تخصیص بخورد ـ و از «علیکم» مریض، حرجی و… خارج شده است لذا این نقضی که شما فرمودید اصلا نقض نیست و بینهما بون بعید و فرقی بین المقامین نیست.

مطلب سوم:

(این نکته را دردوره قبل توضیح دادم اما خوب حلاجی و بالا و پایین نکردم و در این دوره یک اشاره کردیم اما درست به آن نپرداختیم لذا این نکته را عودت می کنیم چرا که یک نکته ای دارد که باید مورد تامل قرار بگیرد) آقای صدر فرمود: طبق مسلک آخوند ره بما اینکه اصاله الجد و اصاله التطابق انحلالی است چنانچه عام تخصیص بخورد، اصاله الجدِ در ما بقی تخصیص نخورده است لذا به آنها تمسک می کنیم به خلاف مسلک شیخ انصاری ره و اینکه اصل این است که لفظ در معنای موضوع له استعمالی شده است، این اصل انحلالی نیست تا گفته شود این لفظ در تک تک علماء استعمال شده و بعد از تخصیص به مابقی تمسک می کنیم. ان قلت: مگر مراد استعمالی اکرم العلماء، همه علماء نبوده، وقتی یک بخشی از آن خارج شد به چه دلیل بگوییم مابقی نیز خارج شده اند لذا باید گفت در اقرب المجازات استعمال شده است. قلت: اصاله الحقیقه انحلالی نیست، آنچه انحلالی است اصاله الجد می باشد. در ادامه آقای صدر فرمود: اصاله الحقیقه نیز طبق مسلک مشهور ـ نه طبق مسلک آقای خوئی ره ـ انحلالی است.

استاد: دردوره قبل اینگونه به ایشان اشکال کردیم که همان طوری که دلالت عام بر بعض ـ دلالت تضمنی ـ وقتی هست که دلالت مطابقی درست باشد، لازمه استعمال لفظ در عموم، دلالت تضمنی و دلالت آن بر بعض است اما وقتی دلالت مطابقی از بین رفت و قائل شدیم که استعمال لفظ، استعمال حقیقی نیست و در عام استعمال نشده است دیگر مدلول تضمنی نیز از بین می رود. بعد گفتیم که آقای صدر عین همین اشکال در بر کلام آخوند ره هم وارد است زیرا اینکه مراد جدی متکلم همه علماء است از باب این بود که اصاله الجد در کل جاری شد اما وقتی اصاله الجد در کل جاری نشد و گفتم بعضی از اینها تقیه هست ، خب در ماعدا، اصاله الجد از بین می رود چرا که او نیز تابع دلالت مطابقی و عام است لذا فرقی بین مراد استعمالی و مراد جدی وجود ندارد. این مطلبی بود که در دوره گذشته به آقای صدر اشکال کردیم.

الآن در یک نکته باید تامل کنیم و آن تامل این است که در بحث اکرم کل عالم و لا تکرم الفساق منهم، آیا اصاله التطابق در عالم عادل نحوی، به نحو بشرط شیء است یعنی در صورتی اصاله التطابق در عالم نحوی عادل جاری می شود که در کل جاری شود یا اصاله التطابق در عالم نحوی عادل جاری می شود چه در بقیه جاری شود و چه  در بقیه جاری نشود. عین همین کلام در مراد استعمالی می آید، وقتی می فرماید اکرم کل عالم و مراد استعمالی، عالم نحوی عادل را نیز شامل می شود، آیا استعمال در تک تک اینها منوط به این است که در کل استعمال شده باشد یا اینکه در بعضی استعمال شود یا نشود ربطی به استعمال در عالم نحوی عادل ندارد و قطعا در آن استعمال شده است؟ آن چه را آقای صدر باید دنبال کند و توضیح دهد اما فقط در کلمات ایشان به نحو ادعاء بیان شده ـ ما نیز در دوره سابق به این نکته به طور مستوفی نپرداختیم ـ این مطلب است.  برای ثابت انحلال اصاله الحقیقه یا اصاله الجد ـ انحلال به این معنا که اصاله الجد جاری می شود چه در کل جاری شود و چه در کل جاری نشود ـ راهی به غیر از سیره عقلاء وجود ندارد و سیره در هر دو وجود دارد. اینکه آقای صدر آمده و بین مسلک تعهد و مشهور تفصیل داده و بعد طبق مسلک تعهد توجیه نموده و… به بی راهه رفتن است.

مطلب چهارم:

در دوره گذشته در جمع بندی بحث، عرض کردیم که آخوند ره فرمود که اگر عام در خاص استعمال شده باشد مجاز است، اکرم کل عالم یا در عام استعمال شده یا در خاص، اگر بگویید در خاص استعمال شده است، مجاز می شود. استاد: ما گفتیم استعمال عام در خاص ملازم با مجازیت نیست بلکه  امکان دارد از باب تعدد دال و مدلول باشد. مولا اکرم کل عالم را فرموده و عالم را در عالم عادل استعمال کرده اما دال دوم یعنی عادل را ذکر نکرده است. (این را در دوره سابق عرض کردیم.)

این مطلب صاف نیست و باید تاملی در مورد آن شود چرا که استعمال بدون دال نمی شود. استعمال یعنی اخطار معنا به ذهن مخاطب به سبب لفظ یا حال متکلم. مثلا در اطلاق وقتی خداوند سبحان می فرمایند احل الله البیع، آیا در همه بیوع استعمال شده؟ بله. مجاز است؟ خیر بلکه تعدد دال و مدلول است و یک دال آن مقدمات حکمت است. یک دال لفظ و یک دال مقدمات حکمت، خلاصه این که باید دالی داشته باشد. اگر بفرماید اکرم کل عالم بعد بگوییم عالم در معنای حقیقی استعمال شده اما مراد استعمالی عالم غیر فاسق است و آن به تعدد دال و مدلول فهمیده می شود و مجاز نیست، خب اینجا با اطلاق فرق می کند چرا که دالی وجود ندارد. آیا معنا دارد که لفظی را به نحو دال و مدلول در معنایی استعمال کند در حالی که دال دیگر را به هیچ وجه ذکر نکند؟ باید دید این چنین چیزی معنا دارد یا ندارد و این حرف درست هست یا درست نیست؟ اثبات این مطلب، مشکل است بله اگر در جایی بفرماید اکرم کل عالم و قرینه حالیه وجود داشته باشد که عالم فاسق، مقصود نیست ممکن است بگوییم در اینجا مجاز نیست اما اگر هیچ قرینه ای نباشد ـ حالیه و مقالیه ـ آیا می توان گفت مجاز است یا می توان گفت مجاز نیست؟ این مطلب برای ما واضح نیست منتهی اثر عملی ندارد لذا احراز آن در سیره عقلاء مشکل است.

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین .

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *