متن اصول ، جلسه 176، دوشنبه ، 4 بهمن 95

بسم الله الرحمن الرحیم

وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین

اللهم کن لولیّک الحجّه بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعه وفی کلّ ساعه ولیّا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه أرضک طوعا وتمتّعه فیها طویلا.

اللهم العن أوّل ظالم ظلم حقّ محمّد وآل محمّد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العن العصابه التی جاهدت الحسین وشایعت وبایعت وتابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا.

السلام علیک یا أبا عبد الله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله أبدا ما بقیت وبقی اللیل والنهار ولا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتکم، السلام علی الحسین وعلی علیّ بن الحسین وعلی أولاد الحسین وعلی أصحاب الحسین.

اللهم خصّ أنت أوّل ظالم باللعن منی وابدء به أولا ثم العن الثانیَ والثالث والرابع اللهم العن یزید خامسا والعن عبید الله بن زیاد وبن مرجانه وعمر بن سعد وشمرا وآل أبی سفیان وآل زیاد وآل مروان إلی یوم القیامه.

دوشنبه ۴/۱۱/۹۵ (جلسه ۱۷۶)

کلام در این بود که مرحوم آخوند فرمود اطلاق الصیغه یقتضی النفسیه و التعیینیه و العینیه.

تقریب سوم برای این که اطلاق مقتضی نفسیت باشد:

این تقریب یک صغری دارد و یک کبری:

صغری: واجب نفسی آنی است که واجب شده لا لوجوب غیره و واجب غیری، آنی است که واجب شده لوجوب غیره. واجب نفسی و واجب غیری هر کدام یک خصوصیت دارند. خصوصیت واجب غیری، خصوصیت وجودیه است. وجب لواجب آخر یا نشأ وجوبه من واجب آخر. خصوصیت واجب نفسی این است که لم ینشأ من واجب آخر. واجب نفسی، قیدش عدمی است و وجوب غیری، خصوصیتش وجودیه است.

کبری: هر وقت مراد متکلم را نمی دانیم که خصوصیت وجودی دارد یا خصوصیت عدمی دارد؟ مقتضای اطلاق این است که خصوصیت عدمی دارد چون عدم، بیانش اخف مؤنه است و خصوصیت وجودیه، بیانش مؤنه اشد می خواهد و مجرد عدم بیان خصوصیه وجودیه، بیانٌ لخصوصیه العدمیه. به خلاف عکس که عدم بیان خصوصیه عدمیه بیان نیست بر خصوصیت وجودیه. خصوصیت وجودیه بیان لازم دارد و اشد مؤنه هست.

آقای صدر، در این صغری و این کبری در این تقریب ثالث اشکال می کند.

اشکال صغری این است که واجب غیری، درست است که واجبی نشأ من واجب آخر ولی واجب نفسی، خصوصیتش عدمیه نیست بلکه خصوصیت آن هم وجودیه است. واجب نفسی یعنی نشأمن خصوصیه فی نفسه. پس هر دو وجودی هستند.

اما کبری هم اشکال دارد چون همانطور که خصوصیت وجودیه بیان می خواهد، خصوصیت عدمیه هم بیان می خواهد. این که می گویند اخف مؤنه هست، غلط است. ممکن است کسی بگوید اگر همانطور که خصوصیت وجودیه بیان می خواهد، خصوصیت عدمیه هم بیان می خواهد پس چرا می گویید مقدمات حکمت مقتضی اطلاق است؟ اطلاق، خصوصیتش عدمیه است یعنی لحاظ عدم القید، لحاظ رفض القید، لحاظ الاطلاق، ولی خصوصیت تقیید وجودیه است یعنی لحاظ التقیید، اخذ القید، پس اگر خصوصیت عدمیه مثل خصوصیت وجودیه، احتیاج به بیان دارد در اطلاق گیر می افتید و نمی توانید اطلاق لحاظی درست کنید و اطلاق ذاتی هم که به درد نمی خورد. پس این که می گویند مقدمات حکمت، مقتضی اطلاق لحاظی است، نکته اش همین است که اذا دار الامر بین این که مراد متکلم، خصوصیت عدمیه داشته باشد یا خصوصیت وجودیه، عدم بیان خصوصیت وجودیه، بیان است برای خصوصیت عدمیه.

آقای صدر اشکال می کند که کبری درست نیست و در بحث اطلاق و تقیید هم نکته اش این نیست. اصلا مقدمات حکمت زورش در این است که آنی که موضوع حکم است یا متعلق حکم است، آن ذات این مقید که اسمش لا بشرط مقسمی است یعنی نه خصوصیت وجودیه دارد و نه خصوصیت عدمیه. هم خصوصیت وجودیه در آن لحاظ نشده و هم خصوصیت عدمیه. در واقع مقدمات حکمت اثبات می کند که متعلق یا موضوع ،جامع بین مقیدو مطلق است که اسمش را لا بشرط مقسمی می گذارد. پس آن بحث اطلاق و تقیید، ربطی به اینجا ندارد.

اما این که گفتید همینکه خصوصیت وجودیه بیان نشد، عدم بیانش ، بیان است برای خصوصیت عدمیه، در سیره ی عقلاء چنین نیست و شاهدش این است که اگر مولی فرمود «اکرم العالم» یقین دارم این عالم قیدی دارد یا قیدش عدالت است یا عدم فسق است. و فرض کنیم که عادل و عدم فاسق در خارج، واسطه ندارند یعنی هر عالمی که در خارج هست، اگر عادل است، غیر فاسق هم هست. اینها متلازمین هستند. شک می کنیم که موضوع حکم، عالم عادل است یا موضوع حکم، عالم غیر فاسق است؟

ممکن است بگویید اگر هر دو متلازمین هستند، چه اثری دارد؟ عالم عادل یا عالمی که فاسق نباشد.

می گوید اثرش این است که اگر گفتیم موضوع، عالم عادل است، اگر شک کردیم که این آقا عادل هست یا نه؟ حالت سابقه ندارد که استصحاب کنیم. ولی اگر گفتیم موضوع، عالمی است که فاسق نباشد، بنابراین که در صغر ، شخص فاسق نیست، استصحاب می شود و اثر دارد.

آیا با اطلاق میشود ثابت کرد که موضوع، قید عدمی دارد چون اذا دار الامر بین خصوصیه وجودیه و خصوصیه عدمیه، مقتضای اطلاق این است که خصوصیت عدمیه دارد و عدم بیان خصوصیت وجودیه، بیان است برای خصوصیت عدمیه؟ بالوجدان نمی شود . پس معلوم می شود که این کبری درست نیست.

پس این تقریب هم اشکال صغروی دارد و هم اشکال کبروی.

تقریب رابع: این تقریب که آقای صدر می پذیرد این است که اگر مراد مولی در مقام ثبوت، یکی از دو حصه است. منتها نمی دانیم کدام یکی است. اما یک حصه اش مناسبت با مقام اثبات دارد ولی یک حصه اش مناسبت با مقام اثبات ندارد. کشف می کنیم که مقام ثبوت، آن حصه ای است که مناسبت دارد با مقام اثبات. از کجا؟

یک: مقام اثبات، ظاهرش این است که این حصه است. اصاله التطابق بین مقام اثبات و مقام ثبوت می گوید که مقام ثبوت هم همین حصه است. بعد فرموده این تقریب رابع در مطلق ومقید درست است. ما که حمل می کنیم به وسیله ی مقدمات حکمت، کلام را بر اطلاق، سرش این است که مقدمات حکمت اثبات می کند که یک حصه مناسبت دارد با مقام اثبات و با اصاله التطابق هم کشف می کنیم مقام ثبوت هم همین است. وقتی شارع فرمود «احل الله البیع» بیع در مقام ثبوت را که امضاء می کند، یا قید دارد و یا قید ندارد، یا مقید است و مقید نیست و رفض القیود است. اگر مقید باشد مقام ثبوت، مناسب مقام اثبات این است که بیان کند و اگر مقید نباشد، مناسب با مقام اثبات این است که ساکت بماند. وقتی انسان چیزی ندارد بگوید، ساکت می ماند. در مقام اثبات شارع فرموده «احل الله البیع» و ساکت شده و قید نیاورده. در مقام ثبوت، کدام حصه مطابق با این است؟ اطلاق. با اصاله التطابق می گوییم مقام ثبوت، مطلق است. این نکته ی اطلاق است که کلام حمل بر مطلق می شود.

ممکن است بگویید فرق بین تقریب سوم و تقریب چهارم در چیست؟

در تقریب چهارم، امر دائر است بین خصوصیت وعدم خصوصیت. در تقریب سوم، قطعا خصوصیت دارد، آن خصوصیت، امرش دائر است بین خصوصیت وجودیه و خصوصیت عدمیه. خصوصیت عدمیه بیان می خواهد، آنی که بیان نمی خواهد عدم الخصوصیه است. به همین جهت در اکرم العالم، امر دائر نیست بین این که عالم قید دارد یا قید ندارد. یقین داریم عالم قید دارد. نمی دانیم آن قید، وجودی است که عادل باشد، یا آن قید عدمی است که عدم فسق باشد. این بیان می خواهد. آنی که بیان نمی خواهد و مطابق سکوت است، عدم خصوصیت است، رفض است نه لحاظ رفض القید.

این کبری را تطبیق می کند بر مقام. چطور اطلاق صیغه یقتضی النفسیه؟

می فرماید واجب نفسی، واجب بالاصاله است یعنی وقتی شارع می خواهد وجوب را جعل کند، لحاظ استقلالی کرده و بالاصاله نظر کرده. واجب غیری، لحاظ تبعی است و به معنای حرفی است و مندک است. پس مقام ثبوت، دو حصه دارد: یک حصه این است که لحاظ استقلالی دارد. یک حصه این است که لحاظ آلی و معنای حرفی دارد. مطابق با مقام اثبات، لحاظ استقلالی و اصالتی است چون قطعا کسی که حرف می زند، باید ملتفت باشد. مناسب با مقام اثبات، آن حصه ی بالاصاله است که وجوب نفسی است.

فرق بین این تقریب ثالث و رابع با تقریب اول و دوم این است که در تقریب اول و دوم، آنی که ابتداء و بالمطابقه ثابت می شد، وجوب نفسی نبود، به دلالت التزامیه وجوب نفسی ثابت می شد ولی در اینجا مستقیما واجب نفسی استفاده می شود.

این کلمات آقای صدر از چند جهت شبهه و مناقشه دارد.

مناقشه اولی این است که اصلا این تقریب سوم و چهارم، در مقابل تقریب اول و دوم نیست. اینها چاشنی تقریب اول و دوم است چون تقریب اول این بود که اطلاق صیغه، یقتضی النفسیه چون وجوب نفسی، قید ندارد. وجوب غیری، قید دارد. مقتضای اطلاق این است که قید ندارد، خوب باید به آن تقریب ثالث یا رابع را چاشنی کنید. چرا مقتضای اطلاق این است که قید ندارد؟ باید بگویید به خاطر این که امر این واجب مردد است بین دو حصه، یکی از آن حصه ها مناسب با مقام اثبات نیست و یکی از آن حصه ها مناسب با مقام اثبات است و وقتی مناسب با مقام اثبات شد، اصاله التطابق می گوید این حصه را دارد یا باید بگویید امر عدمی، بیانش خفیف است. یعنی شما در واقع یک چیزی که در آن تقریب اول و دوم افتاده بوده و آقای خوئی و هر کسی آن را قطعا می گوید، تقریب مستقل قرار داده اید. تقریب مستقل نیست بلکه در واقع بیان تقریب اول است. آن تقریب اول، یک صغری دارد و یک کبری، صغرای تقریب اول این استکه واجب نفسی، قید ندارد و واجب غیری، قید دارد. کبری این است که اذا دار الامر بین این که قید دارد یا قید ندارد، مقتضای اطلاق این است که قید ندارد.خوب چرا مقتضای اطلاق این است که قید ندارد؟ این در واقع همان بیان سوم و چهارم شماست. اگر شما تقریب سوم و چهارم را بگیرید، تقریب اول و تقریب ثانی معنا ندارد. این اولا.

وقتی اینطور شود، شما اشکال کردید به تقریب اول گفتید تقریب اول در جایی که این وجوب نفسی و وجوب غیری با هم متلازمینند، مثل این که توضأ اذا زالت الشمس، گفتید اینجا آقای خوئی گیر می کنید چون وقتی یقین داریم این وجوبها مثل هم هستند، دیگر معنا ندارد که شما بگویید اصل این است که آن، اطلاق دارد. خوب این یعنی شما می خواهید بگویید در اینجا اصاله التطابق جاری نمی شود. اصاله التطابق در جایی جاری می شود که اثر عملی داشته باشد. اگر کسی بگوید گفته زید را صدا کن. اصاله التطابق می گوید مرادش زید است مرادش خادم مدرسه نیست. به او می گویند مگر خادم مدرسه غیر از زید است؟! اینجا هم شما می گویید اصاله التطابق قید ندارد، می گوید مگر قید داشته باشد یا نداشته باشد فرق می کند؟ چون به هر جهت وجوبش با هم متلازمین هستند. اگر جواب می دهید، همان جواب را هم اینجا بدهید و اگر جواب نمی دهید، همان اشکال به شما هم اینجا وارد است.

اشکال سوم این است که شما به تقریب ثالث اشکال کردید که واجب نفسی، یک خصوصیت دارد که وجودی است نه عدمی یعنی نشأ من ملاک فی نفسه، خوب چرا این اشکال را در تقریب اول نکردید؟ در تقریب اول هم می گفتید واجب نفسی آنی نیست که چه غیر واجب باشد و چه نباشد، واجب نفسی آنی است که نشأ من ملاک فی نفسه.

اشکال چهارم این است که لو سلم این حرف شما، در ما نحن فیه واجب نفسی چند خصوصیت دارد. نشأ من ملاک فی نفسه. دو: وجوبش اطلاق دارد، چه غیر واجب باشد و چه غیر واجب نباشد. ولی آن جهتی که برای عبد اثر دارد، در واجب نفسی مهم است. این که واجب نفسی از ملاک خودش منشأ شده یا نه؟ به عبد، ربطی ندارد. اگر اینطور باشد اشاعره می گویند ما اصلا ملاکات را قبول نداریم پس می رویم و می خوابیم. کلام در این است که آیا باید عبد این واجب را امتثال کند مطلقا؟ یا در وقتی که واجب آخر واجب باشد؟ چطور به تقریب رابع که می رسد می گویید وجوب نفسی، یعنی قید ندارد و رفض است یا می گویید وجوب غیری، حرفی است و وجوب نفسی، اسمی است. خوب وجوب نفسی که حرفی نیست. نشأ من ملاک الغیر و این که با حرفی نمی سازد. بنابراین آنی که برای ما مهم است اثر عملی برای مکلف است که آیا باید این واجب را مطلقا امتثال کند یا مطلقا امثتال نکند.

اشکال پنجم این است که این تطبیقی که در تقریب رابع کردید به درد نمی خورد چون شما می گویید واجب نفسی یعنی واجبی که نظر به او بالاصاله است و لحاظ استقلالی شده. واجب غیری یعنی لحاظش به معنای حرفی است. ظاهرا شما بین واجب نفسی و غیری و بین واجب اصلی و تبعی خلط کرده اید چون سوال می کنیم اگر شارع فرموده یجب علیک الوضو عند اتیان الصلوه، این وجوبش غیری است اما آیا لحاظ استقلالی نشده؟!

بگویید نه! لحاظ استقلالی نشده.

می گوییم پس لحاظ استقلالی را معنا کنید. معنای حرفی یعنی ملتفت به او نیست. لحاظ استقلالی یعنی ملتفت است. اگر شارع می خواهد بفرماید یجب علیک الوضو به نحو وجوب نفسی، یا می خواهد بفرماید یجب علیک الوضو عند اتیان الصلوه برای وجوب غیری، شمامی گویید او لحاظش استقلالی است و این حرفی است. او بالاصاله است و این به معنای حرفی است. خوب مقصود شما از معنای حرفی چیست؟

اگر مقصودتان این است که یجب علیک الوضو اگر نفسی باشد، کاری با وجوب غیر ندارد، اما گر غیری باشد، وجوبش به خاطر وجوب غیر است، خوب این که همان کلام کسی بود که گفت واجب نفسی، کاری با غیر ندارد و واجب غیری، کار با وجوب غیر دارد. شما که درتقریب سوم اشکال کردید واجب نفسی آنی است که نشأ من ملاک فی نفسه!

اگر مقصودتان این است که حین الجعل ملتفت است، خوب هر دو را ملتفت است.

اگر معنای دیگری مقصود شماست آن را بفرمایید.

خلاصه شما می گویید مولی در واجب نفسی نظر بالاصاله و استقلالی دارد و در واجب غیری، نظر به معنای حرفی دارد و بالاصاله نیست.

میگوییم این نظر استقلالی را معنا کن. اگر نظر استقلالی یعنی وقتی می خواهد جعل کند به خصوص وجوب وضو نظر میکند خوب در واجب غیری هم ممکن است همینطور باشد.

اگر مقصود از این که بالاصاله است یعنی به خاطر واجب آخر نیست، می گوییم پس چرا در تقریب سوم اشکال کردید که واجب نفسی، قید وجودی دارد.

ایشان در واقع خلط کرده بین واجب تبعی و واجب غیری. مثلا یک وقت می فرماید «کن علی السطح» عبد می پرسد که نردبان هم بگذارم؟ می گویند بله . ممکن است اصلا مولی بگوید من حواسم به نردبان نبود ولی میگویند این وجوب، وجوب تبعی است یعنی اصلا نظر به نردبان نمی شود اگر چه مقصود هست. اینهایی که می گویند واجب غیری، وجوب شرعی دارد، خوب هیچ جا در روایت که نیامده کسی که حج بر او واجب است، باید ویزا بگیرد، باید در کاروان ثبت نام کند، میگویند اینها وجوبش تبعی است. وجوب تبعی یعنی لحاظش اندکاکی است و معنای حرفی است. آنجا هم فرمودند که ممکن است یک وجوبی، وجوبش نفسی باشد ولی وجوب تبعی داشته باشد و ممکن است یک وجوبی، وجبش غیری باشد ولی وجوب اصلی داشته باشد.

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *