متن اصول ، جلسه 177، سه شنبه ، 5 بهمن 95

بسم الله الرحمن الرحیم

وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین

اللهم کن لولیّک الحجّه بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعه وفی کلّ ساعه ولیّا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه أرضک طوعا وتمتّعه فیها طویلا.

اللهم العن أوّل ظالم ظلم حقّ محمّد وآل محمّد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العن العصابه التی جاهدت الحسین وشایعت وبایعت وتابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا.

السلام علیک یا أبا عبد الله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله أبدا ما بقیت وبقی اللیل والنهار ولا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتکم، السلام علی الحسین وعلی علیّ بن الحسین وعلی أولاد الحسین وعلی أصحاب الحسین.

اللهم خصّ أنت أوّل ظالم باللعن منی وابدء به أولا ثم العن الثانیَ والثالث والرابع اللهم العن یزید خامسا والعن عبید الله بن زیاد وبن مرجانه وعمر بن سعد وشمرا وآل أبی سفیان وآل زیاد وآل مروان إلی یوم القیامه.

سه شنبه ۵/۱۱/۹۵ (جلسه ۱۷۷)

تقریب رابع، کبرای کلیش این بود که اگر در مقام ثبوت، مراد متکلم مردد بین دو حصه است، یکی از این دو حصه، با مقام اثبات سازگاری دارد، به اصالۀ التطابق بین مقام اثبات و مقام ثبوت، کشف می کنیم که مقام ثبوت، همان حصه ای است که مقام با اثبات سازگاری دارد. اگر غیر او بخواهد باشد، قرینه می خواهد.

اما صغری را در مقام این طور تطبیق کرد که واجب نفسی، واجبی است که ملحوظ است استقلالا و بالاصاله و واجب غیری، واجبی است که ملحوظ بالتبع است. مثل معنای حرفی است و مقتضای مقام اثبات این است که ملحوظ بالاصاله است و نه ملحوظ بالتبع لذا به اصاله التطابق کشف می کنیم که این واجب، واجب نفسی است.

ایشان از امتیازات این تقریب این را بیان می کند که این تقریب متوقف بر اطلاق نیست. حتی اگر اطلاق احوالی در مقام اثبات تمام نشود، چه آن اطلاق احوالی در هیئت واجب یا اطلاق احوالی در ماده واجب آخر، مع ذلک این اصاله التطابق جاری می شود و اثبات نفسیت می شود. بله اگر این خطاب مشتمل بر یک نکته ای باشد که آن نکته، ظهور در واجب تبعی دارد یا نه، ظهور در واجب تبعی ندارد ولی این خطاب مشتمل بر نکته ای است که مجمل می کند خطاب را، در این دو صورت، مقام اثبات دلالت نمی کند که این واجب، واجب ملحوظ استقلالی است و الا در غیر این دو مورد، احتیاجی به اطلاق و مقدمات حکمت نداریم برای اثبات نفسیت.

عرض کردیم به این کلام ایشان جهاتی از اشکال هست.

رسیدیم به اشکال خامسه که این که شما می گویید واجب نفسی، واجب ملحوظ بالاستقلال و بالاصاله هست، واجب غیری، واجب ملحوظ بالتبع و معنای حرفی هست، مقصودتان چیست؟ اگر مقصود شمااین است که در واجب نفسی، مولی در مقام ثبوت خود این واجب را مستقلا لحاظ می کند و جعل می کند به خلاف واجب غیری، که خودش مستقلا لحاظ نمی شود بلکه مندک در غیر لحاظ می شود، شبیه فرمایشی که آخوند در فرق بین معنای اسمی و حرفی زد که در معنای اسمی، واضع یا مستعمل، حین استعمال معنا مستقلا لحاظ می کند و اگر مندکا و آلیا لحاظ می کند ، می شود حرف: اگر این منظور شما باشد عرض کردیم واجب غیری هم مستقلا لحاظ می شود چون وقتی که شارع می خواهد وجوب وضو را جعل برای صلوۀ، مستقلا لحاظ می کند منتها داعیش بر جعل وجوب، وجوب صلوه است نه این که خودش فی حد نفسه باشد وعرض کردیم ایشان ظاهرا خلط بین واجب نفسی و واجب غیری و واجب اصلی و واجب تبعی کرده. البته واجب اصلی و تبعی هم مربوط به مقام اثبات است ولی اگراین حرف یک سر و صورتی داشته باشد، در واجب اصلی و تبعی است نه واجب نفسی و غیری.

اما احتمال دوم در کلام ایشان این است که مقصود ایشان از این که واجب نفسی، واجب بالاصاله هست، واجب غیری، واجب بالتبع هست، مقصود این است که یعنی واجب نفسی،وجوبش ناشی از وجوب غیر نشده، خودش مقصود بالذات است ولی واجب غیری خودش مقصود بالاصاله نیست بلکه وجوبش ناشی شده و به تبع وجوب غیر است.

این معنا درست است و معقول است و بعضی از تقریرات آقای صدر، این تعبیر ملحوظ استقلالی و اینها را ندارد و از همان اول گفته که این به تبع وجوب غیر نیست، و وجوب غیری، به تبع وجوب غیر است. ولی در مباحث الاصول و عبد الساتر این طور نیست.

بنابر این احتمال دوم، مقتضای مقام اثبات این است که این واجب، واجب بالاصاله است یعنی مقید به وجوب آخر نیست. به اصاله التطابق کشف می کنیم که مقام ثبوت هم هیمنطور است. ما سوال می کنیم که آقای صدر! شما که می خواهید بگویید به مقتضای مقام اثبات، این وجوب، بالاصاله است و به تبع غیر نیست، غیر از همان اطلاقی است که مرحوم آقای خوئی فرمود که وضو، واجب است، اطلاق دارد و مقید نکرده که توضأ اذا وجبت الصلوه. این که بگویید مقام اثبات، دلالت می کند که این ملحوظ استقلالی است و وقتی که ملحوظ استقلالی را معنا کردیم که یعنی وجوبش، ناشی از وجوب غیر نیست و به تبع وجوب غیر نیست، غیر از همان تقریب اول است؟ اگر تقریب اول است، این چه حرفی است که دیگر احتیاج به تمامیت اطلاق احوالی نیست؟

اگر مولایی گفت یا ایها الذین آمنوا وضو بگیرید، تا گفت وضو بگیرید، جلوی دهانش را گرفتند. شما آیا می گویید که وضو، وجوب نفسی دارد؟! هیچ کس این حرف را نمی زند چون می گوید که مقدمات حکمت تمام نشده تا اطلاق منعقد شود. شما که در آن دو تقریر، تصریح دارید که اطلاق احوالی لازم نیست و احتیاج به مقدمات حکمت ندارد. خوب قطعا باید مقدمات حکمت تمام شود و مولی تمکن از تقیید داشته باشد و تقیید نکند. لذا این چیزی که گفتید، اصلا تصورش مساوی با این است که این حرف قابل بحث و فکر نیست.

اشکال بعد این است که آقای صدر! اینجا گفتید که نفسیت، مدلول مطابقی است و در تقریب اول گفتید که مدلول التزامی است. چرا اینجا مدلول مطابقی است؟ چون اینجا خود مفاد خطاب این است که ملحوظ، ملحوظ استقلالی است و در تقریب اول، اول نفی غیریت می کند و بعد به دلالت التزامیه، اثبات نفسیت می کند. مدلول مطابقی در تقریب اول این است که این واجب، واجب غیری نیست. واجب یا غیری است یا نفسی، پس وقتی غیری نشد، قطعا نفسی است. خوب می گوییم اینجا هم قطعا مدلول التزامی است چون این، دلالت می کند به این که واجب ، مقید نیست ولی نفسی است که مطلقا باید مکلف بیاورد، سواء وجب الغیر او لم یجب الغیر، مدلول التزامی است نه مدلول مطابقی.

ان قلت: واجب نفسی را ما تعریف کرده ایم به واجبی که ملحوظ است استقلالا. ما کاری نداریم که این را مکلف باید بیاورد چه دیگری واجب باشد یا دیگری واجب نباشد.

قلت: واجب نفسی یا واجب غیری، تمام تفاسیری که برای آن ذکر کرده اند تفسیر به لازم و به خصوصیات است. مثلا یک کسی می گوید واجب نفسی، واجبی است که به خاطر غیر واجب نشده. یک کسی می گوید واجب نفسی، واجبی است که ملحوظ استقلالی است. یک کسی میگوید واجب نفسی، واجبی است که مصلحت و ملاک در خودش است. یک کسی میگوید واجب نفسی، واجبی است که مکلف باید بیاورد سواء وجب تکلیف آخر او لم یجب. اینها تفاسیر به خصوصیات واجب نفسی است. شما واجب نفسی را اینطور معنا کردید لذا می گویید مدلول مطابقی است. آقای خوئی هم در تقریب اول می گوید واجب نفسی، واجبی است که وجوبش مقید به وجوب غیر نیست. اگر ارتکاز عقلاء و ارتکاز مرحوم خواجه نصیر الدین طوسی را هم در نظر بگیرید و به آنها بگویید که واجب نفسی یعنی ملحوظ بالاستقلال، می گویند ملحوظ بالاستقلال چیست؟ این تعریف قطعا، غیر از این که غلط است ابعد از اذهان عرف است.

شما به تقریب اول اشکال کردید که اگر وجوب وضو، علی أی تقدیر ملازم با وجوب صلوه است، چه نفسی باشد و چه غیری باشد، مثل این که شارع فرموده توضأ اذا زالت الشمس، اینجا به اطلاق نمی شود ثابت کرد نفسیت را. خوب همین هم در ما نحن فیه می آید چون برفرض که شما مقام اثبات را در اینجا تمام کنید، بعد از مقام اثبات، یک گلوگاه وجود دارد و آن هم اصاله التطابق بین مقام اثبات است و مقام ثبوت. اصاله التطابق باید اثر داشته باشد، اما اثر ندارد و وجوبش یقینا هست. آن جوابی که ما عرض کردیم در تقریب اول، اینجا هم می دهیم.

در تقریب دوم، همه ی اشکالاتی که آنجا کردید اینجا هم می آید که این حرف، مربوط به مقدمه ی شرعی است نه مقدمه عقلی. خوب عین همان اشکال اینجا هم می آید که این مربوط به مقدمه شرعی است نه عقلی چون مقدمه ی عقلی، بیان نمی خواهد.

هذا تمام الکلام در نکته ی ثانیه و تقریبهایی که ذکر کرده اند.

اما نکته ی ثالثه و بیان مختار این است که معلوم است که مقتضای اطلاق، واجب نفسی است. تقریب هم همان تقریبهای آقای خوئی است.

حالا اگر دست ما از اصل لفظی، کوتاه شد، مقدمات حکمت نبود، خطاب نبود، اگر شک کردیم، مقتضای اصل عملی، آیا وجوب نفسی است یا وجوب غیری؟

خیلی ها ممکن است تصور کنند و در ذهنم این است که آقای خوئی این را مسلم گرفته که مقتضای اصل عملی، غیریت است چون اگر نماز واجب باشد، قطعا وضو واجب است چه نفسی باشد و چه غیری باشد، اما اگر نماز واجب نباشد، شک دارم در وجوب وضو، برائت جاری می کند. مگر در یک جائی که در حین حدوثش، همراه وجوب نماز بوده که قطع داریم، بعد استصحاب بخواهیم جاری کنیم و الا مجرای برائت است. ظاهرا کسی هم در این نکته اشکال نکرده باشد.

اما دیشب شبهه ای به ذهن ما آمد که مقتضای اصل عملی، احتیاط است و نفسیت است چون ما یک علم اجمالی داریم: الآن وضو واجب است، نمی دانم این وجوب وضو، غیری است یا نفسی؟ شما می گویید رفع مالایعلمون جاری می شود می گوید در صورتی که نماز واجب نباشد، این وضو واجب نیست. خوب از آن طرف می گوییم صلوه نمی دانم مقید به وضو هست یا نه؟ دوران بین اقل و اکثر است، رفع ما لا یعلمون از تقید صلوه به وضو جاری می شود . آن برائت در اقل و اکثر با این برائت، تعارض می کند و تساقط می کند، مقتضای اصل عملی احتیاط است. بنابراین این اشکال در ما نحن فیه هست که علم اجمالی دارد  و این علم اجمالی منجز است.

ان قلت: رفع ما لایعلمون در دوران امر بین اقل واکثر، اثبات می کند که این واجب، واجب نفسی است.

می گوییم این که مثبت است و مثبتات اصول که حجت نیست. آنجا اماره بود، اینجا که اماره نیست.

هذا تمام الکلام در جهت اولی که شک می کنیم در این که واجب آیا نفسی است یا غیری؟ مقتضای قاعده این شد که اگر اصل لفظی داشته باشیم، نفسی است و الا مقتضای قاعده اشتغال و احتیاط است.

حال اگر کسی گفت، یقین دارم که وضو، واجب نفسی است اما نمی دانم مثل بیتوته در منی است که در اثناء حج واجب است یا اینکه واجب مستقل است؟

باز، اطلاق اقتضاء میکند که این واجب، واجب نفسی باشد چون ولو واجب فی الواجب باشد، وقتی حج واجب نبود، قطعا بیتوته هم واجب نیست چون اگر بیتوته واجب باشد، واجب در ضمن حج است و اگر واجب نبود، بیتوته هم واجب نیست.

اما اگر کسی گفت من یقین دارم که بیتوته واجب است. وجوبش هم ملازم با وجوب حج است. منتها نمی دانم نفسی مستقل است یا واجب فی الواجب است؟

خوب این بحث چه اثری دارد؟

سوال: فرض را در جایی می بریم که می داند واجب، مشروط به واجب آخر است، منتها نمی دانیم که واجب نفسی مشروط به واجب آخر است (واجب فی الواجب) یا واجب غیری است؟

جواب: اینجا هم می گوییم که واجب نفسی است، چون اگر واجب غیری باشد، یک عقاب دارد و واجب نفسی باشد، دو عقاب دارد. همانطور که آنجا گفتیم که در صورتی که اراده ی اتیان کنی، واجب غیری، مقید است، این هم همینطور است و مقید است.

اما جهت ثانیه:

جهت ثانیه این است که آیا اگر شک کردیم که یک واجبی، واجب تعیینی است یا واجب تخییری؟ مقتضای قاعده چیست؟

آخوند ره فرموده مقتضای اطلاق، تعیینیت است.

این فرمایش آخوند درست باشد یا نباشد، مبتنی بر این است که واجب تخییری را تفسیر کنیم.

اگر گفتیم که واجب تخییری، یعنی سه واجب به أو است. من افطر فی نهار شهر رمضان فعلیه اطعام ستین مسکینا او عتق رغبه او صیام شهرین متتابعین؛ در این صورت فرمایش آخوند ره تمام است چون شارع مثلا فرموده من افطر فی نهار شهر رمضان، فعلیه عتق رغبه. این اطلاق دارد و نفرموده «أو»

سوال: این که اطلاق مقامی است.

جواب: این اطلاق مقامی نیست. مولی در مقام بیان شرائط موضوع (و متعلق) است و اگر أو نیاورد خلاف ظاهر است.

اما اگر کسی گفت حقیقت واجب تخییری، تکلیف به احدهما هست و در واجب تعیینی تکلیف به خصوص مورد تعلق گرفته؛ در این مسلک هم حق با آخوند است چون ما دو اصل داریم: یک اصل این است که هر قیدی که در کلام می آید موضوعیت دارد و آن است که متعلق تکلیف است و طریقیت ندارد و اشاره نیست. پس وقتی فرموده من افطر فی نهار شهر رمضان، فعلیه عتق رغبه، عتق رغبه موضوعیت دارد و طریقیت ندارد. اصل این است که عنوان، مقوّم موضوع است. اصاله التطابق بین مقام ثبوت و اثبات هم می گوید در مقام ثبوت هم همین عنوان عتق موضوع است.

اما اگر تفسیر آقا ضیاء را بگوییم یا تفسیر کسانی که می گویند اختلاف در واجب تعیینی و تخییری در متعلق نیست، بلکه اختلاف در خود وجوب است و وجوب تعیینی، یک سنخ وجوب است و جوب تخییری، یک سنخ وجوب است، اگر این تفسیر را داشته باشیم چطور اطلاق الصیغه یقتضی التعیینیه؟ ان شاء الله فردا.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *