متن اصول ، جلسه 183، چهارشنبه ، 13 بهمن 95

بسم الله الرحمن الرحیم

وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین

اللهم کن لولیّک الحجّه بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعه وفی کلّ ساعه ولیّا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه أرضک طوعا وتمتّعه فیها طویلا.

اللهم العن أوّل ظالم ظلم حقّ محمّد وآل محمّد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العن العصابه التی جاهدت الحسین وشایعت وبایعت وتابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا.

السلام علیک یا أبا عبد الله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله أبدا ما بقیت وبقی اللیل والنهار ولا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتکم، السلام علی الحسین وعلی علیّ بن الحسین وعلی أولاد الحسین وعلی أصحاب الحسین.

اللهم خصّ أنت أوّل ظالم باللعن منی وابدء به أولا ثم العن الثانیَ والثالث والرابع اللهم العن یزید خامسا والعن عبید الله بن زیاد وبن مرجانه وعمر بن سعد وشمرا وآل أبی سفیان وآل زیاد وآل مروان إلی یوم القیامه.

چهارشنبه ۱۳/۱۱/۹۵ (جلسه ۱۸۳)

کلام در این بود که آیا امر دلالت بر مره یا تکرار می کند یا نمی کند ؟

عرض کردیم جهاتی را برای تنقیح بحث باید بیان بکنیم ان شا الله

جهت اولی : معنای مره و تکرار بود که گذشت

جهت ثانیه : این بود که آیا نزاع در مره و تکرار در هیئت و ماده هردو است یا فقط در هیئت است و درماده نزاع نیست و ماده مسلم است که نه دلالت بر مره می کند و نه بر تکرار.

جهت ثالثه : بیان اقوال : که عرض کردیم قول مرحوم آقای آخوند آقاضیا مرحوم آقای خوئی بلکه معروف و مشهور بین اقوال این است که  صیغه ی امر نه دلالت بر مره می کند و نه دلالت بر تکرار چه به معنی وجود و وجودات باشد و چه به معنی دفعه و دفعات باشد .

استدلالی که مرحوم آقای خوئی ، آخوند و دیگران دارند این بود که این صیغه ی افعل یک ماده دارد ، ماده اش که وضع شده برای طبیعت مبهمه ی مهمله ، برای ذات طبیعت ، در آن مره و تکرار نیست ، و هیئت هم به نظر آقای آخوند وضع شده برای طلب و به نظر مرحوم آقای خوئی وضع شده برای اعتبار فعل به ذمه عبد و ابراز آن. به نظر مرحوم آقاضیا که آقای صدر هم از ایشان گرفته است برای نسبت ارسالیه ، در این ها نه مره است و نه تکرار . دو موید آقای صدر در کلام خود ذکر می کند که صیغه ی افعل بدلاله الوضعیه نه دلالت بر مره می کند و نه دلالت بر تکرار:

موید اول این است که اگر شما بگوئید صیغه ی افعل دلالت می کند بر مره وقتی که شارع یا کسی بفرماید صل مرات ، اضرب مرات ، این می شود مجاز ، یا بر عکس اگر بفرمایید صیغه ی افعل وضع برای تکرار شده، استعمال شود در مره می شود مجاز و حال آن که انسان می بیند بالوجدان استعمال صیغه ی افعل در موارد مره و تکرار هیچ عنایتی و مجازیتی در کار نیست .

موید دوم : این بود که ایشان گفت که شما که می گویید صیغه افعل دلالت می کند بر مره یا تکرار ، چون گفتیم صیغه افعل یک هیئت دارد و یک ماده ، یا باید هیئت آن دلالت کند یا ماده ی آن ، مجموع ماده و هیئت که وضع ندارد ، و واضع نیامده اضرب را جعل کند مجموع اضرب را و یک هیئت افعل و یک ماده ضرب ، اگر بگوئید این تکرار از هیئت در می آید ، ماده دلالت می کند بر ذات طبیعت ، یک اشکالی پیش می آید وقتی که مولی گفت اغسل الثوب مرات ،  باید بگوئید هیئت هم دلالت می کند بر معنای حرفی و هم دلالت می کند بر معنای اسمی ، چرا ؟ اما بر معنای حرفی دلالت می کند چون فرض این است که می خواهد وجوب از آن فهمیده شود ، اما بر معنای اسمی دلالت می کند چون این تکرار از کجا فهمیده شده؟ از ماده که فرض این است که فهمیده نشده پس از هیئت فهمیده شده پس هیئت هم باید دلالت کند هم بر نسبت و هم بر طرف نسبت که تکرار است ، این غریب است ، ما دیروز عرض کردیم که این که هم بخواهد دلالت کند بر نسبت و معنای حرفی و هم بر معنای اسمی این در واقع جمع بین لحاظ آلی و استقلالی می شود ، چون که طرف نسبت که معنای اسمی است لحاظ استقلالی دارد حرف معنایش لحاظ آلی دارد ، جمع بین لحاظ آلی و استقلالی محال است آقای فقیه اشکال کردند که در کلام آقای صدر می گوید غریب است نمی گوید محال است ، این درست است ، محال که عرض می کنیم بر مسلک آقای صدر محال نیست چون این مبتنی بر این است که استعمال لفظ در اکثر از معنی را محال بداند اما اگر کسی بگوید این صیغه ی افعل یک دفعه وضع شده برای معنای حرفی و یک دفعه وضع شده برای اسمی و دو وضع دارد ، این توجیه غلط است چون یک دفعه وضع شده برای معنای حرفی و یک دفعه وضع شده برای معنای اسمی ، نه آقای صدر و نه احدی در دنیا ادعا ندارد صیغه ی افعل به معنای اسمی هم وضع شده است که کسی به معنای اسمی استعمال کند ، اگر وضع آن دو وضع باشد کسی در معنای اسمی استعمال می کند ، این را نه ایشان ادعا دارد و نه کسی گفته ، استدلالی هم که می کند نمی گوید که استعمال لفظ در اکثر از معنی غریب است ، استدلال ایشان این است که صیغه ی افعل در ارتکاز معنایش مثل سایر ادوات حرفیه است مثل صیغه ماضی و مضارع و…. این غریب است که صیغه ی افعل به تنهایی هم معنای حرفی دارد و هم معنای اسمی دارد و توجیه کلام آقای صدر این است که نمی خواهد بگوید صیغه ی افعل دو وضع دارد که مربوط بشود به استعمال لفظ در اکثر از معنی، چون اگر مقصودش این بود وقتی که استدلال می کرد می گفت استعمال لفظ در اکثر از معنای واحد اگر چه که محال نیست ولی خلاف ظاهر است ، ایشان استدلالشان این است که در ارتکاز این است که افعل یک معنای حرفی دارد و همه ی هیئات هم یکسان اند این که ما هیئت افعل را جدا کنیم از سایر هیئات و بگوئیم سایرین معنای حرفی دارند و هیئت افعل وضع شده برای مجموع معنای اسمی و حرفی نه دو وضع که بشود استعمال لفظ در اکثر از معنا ، صیغه ی افعل استثناءً موضوع له آن دو جزء دارد یک معنای اسمی و یک معنای حرفی . این توجیه بهترین توجیه بلکه توجیه درست برای کلام ایشان است که صدر و ذیل کلامشان را بشود جمع کرد . اگر گفته شود تکرار از ماده در می آید این نیز یک لازمه ی غریب دارد و آن این است که ما باید بپذیریم ماده در صیغه ی امر یک معنی دارد و ماده در مصدر و ماضی و مضارع یک معنی دارد و حال آن که ماده وضعش نوعی است و در جمیع هیئات یک معنی بیشتر ندارد . این کلام ایشان اما این که آقای علم الهدی فرمودند که ما بگوئیم نسبت ارسالیه ی متکرره ، تصریح دارد که مراد، الطلب المکرر نیست بلکه طلب المکرر است ، نسبت ارسالیه مکرر نیست خود متعلق این نسبت و طلب مکرر است .

موید دوم که چیزی غیر از فرمایش صاحب فصول نیست که فرمودند نزاع در هیئت است و مصدر متفق است که دلالت دارد بر ذات طبیعت و ماده در همه یکی است که عرض کردیم مرحوم آقای ایروانی اشکال کرده .

این هم که این لازمه ی غریب است که بگوئیم این معنایش با معانی هیئات دیگر فرق می کند ، این همان استدلال مرحوم آقای خوئی ره و آخوند است که صیغه ی افعل یک ماده دارد و یک هیئت دارد و هیئتش فقط دلالت بر طلب می کند و ماده اش فقط دلالت بر طبیعت می کند ، و الا اگر کسی بگوید هیئت افعل استثناء فرق می کند ، چون در صیغه مثل ماده نیست و هر صیغه وضع جدایی دارد ، این لازمه ی غریب است یعنی چه ؟

حرف اولی ایشان هم که همان کلام دیگران است که اگر چنان چه مره و تکرار داخل صیغه باشد می شود مجاز ، و آن هم ممکن است کسی جواب دهد مجاز نمی شود ، چرا ؟ در بحث صحیح و اعم یک اشکالی شده که در قول به اعم موضوع له چیست اگر پنج جزء را می گیرد ششمی یا مجاز می شود که مجاز نیست یا باید بشود حقیقت و اگر حقیقت بشود پنج جزئی باشد بشود مجاز ، این را جواب داده اند که موضوع له ارکان است که نسبت به بقیه اجزاء لا بشرط است اگر باشد داخل موضوع له است و اگر نباشد نیست ، دراین جا نیز اگر کسی بگوید اضرب را وضع کردم چه ماده را و چه هیئت را برای طبیعی ضرب که نسبت به تکرار لابشرط است یعنی اگر باشد جزء موضوع له است و اگر نباشد جزء موضوع له نیست .

سوال : این کلام به درد نمی خورد چون می خواهیم استظهار کنیم تکرار را .

جواب : یک وقت کسی می گوید این خلاف ظاهر است ، ایشان می گوید موید : مجاز می شود ، می گوئیم مجاز نمی شود و موید نشد .

مستشکل : مجازیت لازمه ی چه قولی است ؟

جواب : لازمه ی این است که افعل وضع شده منتهی مثل حیوان منصرف است و بیشتر در آن استعمال شده و در این هم مجاز نمی شود ، ایشان می گوید مجاز می شود .

یک وقت کسی می گوید صیغه افعل ظهور در تکرار ندارد ، و یک وقت می گوید موید می آورم و آن این که وقتی می گوئی مره ، مجاز می شود ، نه وقتی می گوئیم مره مجاز نمی شود . چرا ؟ چون ممکن است صیغه افعل را اینطور وضع کرده باشند.

این نسبت به حرف اول ایشان و دیگران که کسی بگوید صیغه افعل، بالدلاله الوضعیه دلالت می کند بر مره یا تکرار.

اما اطلاق:

این عویصه ای است که وقتی شارع مثلا می فرماید لا تشرب الخمر، می گوییم حکم انحلالی است و به تعداد خمرهای عالم، حرمت دارد. وقتی می فرماید صلّ می گوییم انحلالی نیست و صرف الوجود لازم است.

مقدمات حکمت در احل الله البیع هم جاری می شود نتیجه اش شمول است و انحلال است. در صلّ هم جاری می شود، نتیجه اش عدم انحلال است و فقط وجوب صرف الوجود است. این چطور می شود؟

این مطلب مسلم است که از مقدمات حکمت، نه انحلال در می آید و نه عدم انحلال. وقتی شارع بفرماید احل الله البیع، مقدمات حکمت کارش این است که موضوع، ذات طبیعت بیع است. هیچ قیدی در آن اخذ نشده. اما آیا یک حکم است که روی طبیعت رفته یا احکام متعدده است که روی وجودات رفته؟ انحلال چطور می شود و سرش چیست، به لحاظ فنی عویصه ای است.

بیان فنی، بیانی است که شیخنا الاستاذ دارد و ظاهرا از آقای خوئی ره باشد. یک بیانی آقای صدر دارد که این بیان ببینیم فنی هست یا فنی نیست؟

بیان آقای صدر: حکم در موضوع، انحلالی است. ولی حکم در متعلق، به قاعده اولی انحلالی نیست. در لا تشرب الخمر، یا احل الله البیع، خمر و بیع، موضوع هستند. در صلّ، صلوۀ موضوع نیست بلکه متعلق است.

چرا در موضوع به قاعده اولیه، انحلال است و در متعلق انحلالی نیست؟ می گوید چون موضوع در قضیه حقیقیه در مقام جعل، فرض وجودش شده. هر وجودی که هست، حکم روی آن می رود. بیع در خارج هزار تا وجود دارد. لذا هزار حکم هم دارد. خمر در خارج، هزار موضوع دارد، هزار حکم هم دارد. ولی متعلق، فرض وجودش نشده لذا کاری با وجودات خارجی ندارد. می گوید ایجاد کن. والا در مقام جعل، فرقی بین موضوع و متعلق نیست. همانطور که طبیعی صلوه را لحاظ کرده و وجوب را روی آن برده، همانطور طبیعی بیع را لحاظ کرده و صحت را برده روی آن. انحلال در مقام فعلیت و مجعول است. سر این که انحلال در مقام فعلیت و مجعول است، این است که آنی که درجعل، فرض وجودش شده، در خارج وجودهای متعدد و احکام متعدد دارد. متعلق، وجود متعدد ندارد لذا انحلال هم ندارد.

سوال: موضوع را چطور مفروض الوجود فرض کرده؟ همانطور که مفروض الوجود فرض کرده، انحلال دارد یا ندارد. مفروض الوجود که یک عنوان موجب اطلاق نیست. اگر مفروض الوجود را به عنوان مطلق فرض کرده، مطلق است و اگر به طور خاص فرض کرده، منحل نمی شود.

جواب: این اشکال شما وارد است منتها ممکن است بگوید به مقدمات حکمت، وجود، نه اول وجود چون اول وجود یا یک وجود، مقدمات حکمت، او را بر می دارد چون مقدمات حکمت می گوید موضوع هیچ قیدی ندارد. فقط صرف وجود است. اگر شما بگویید حکم رفته روی یک وجود، این قید می شود. اگر بگویید حکم رفته روی دو تا وجود، این قید می شود.

اگر مثالی که عرض کردم دقت کنید معلوم می شود. اگر کسی بگوید نمره ی بیست جائزه دارد. چهار نفر بیست شدند. معلوم بگوید من به یک نفر بیشتر جائزه نمی دهم. می گویند چرا؟ معلم می گوید مقدمات حکمت که نمی گوید انحلال. می گویند مقدمات حکمت می گوید که نمره بیست، قید ندارد که یک نفر باشد یا دو نفر باشد. وقتی که قید نداشت، می شود ذات نمره ی بیست. چهار تا نمره ی بیست می شود.

بیان دوم برای اینکه در موضوعات انحلال است و در طبیعت انحلال نیست، مرحوم آقای خوئی در فرموده گاهی در موضوعات انحلال است و گاهی در موضوعات انحلال نیست. مثلا وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبیلا، استطاعت موضوع است ولی انحلال نیست یعنی اینطور نیست که اگر انسان در طول عمرش سی دفعه مستطیع شد، سی دفعه حج بر او واجب باشد ولی در لا تشرب الخمر موضوع است، ولی انحلال است. در زوال موضوع است ولی انحلال است به خاطر این که اگر امروز زوال شود باید نماز بخوانم، فردا هم زوال شود باید نماز بخوانم و هکذا. لذا ضابطه ندارد.

ولی در جای دیگر (ظاهرا در بحث عام و خاص) در ذهن من این است که مرحوم استاد که ظاهرا از استادشان گرفته، می فرماید سر این که امر در ناحیه متعلق انحلالی نیست چون وقتی می فرماید یا ایها الذین آمنوا اقیموا الصلوه، یا صلوا سه حالت بیشتر ندارد:

یا صرف الوجود صلوه است یا همه وجودات است و بعضی وجودات است.

اگر صرف الوجود باشد ثبت المطلوب.

بگویید همه ی وجودات است، همه ی وجودات محال است چطور می تواند کسی همه ی وجودات صلوه را از ابتدا ظهر تا غروب و در رأس ساعت سه، هر چه فرد دارد، یکی در مسجد اعظم آن هم در جای جای آن ، و یکی هم در حرم و یکی در خانه اش، این در ساعت سه، یا در خانه اش نماز می خواند و یا در مسجد اعظم.

اگر بگویید بعضی از وجودات است، قرینه می خواهد و بیان می خواهد و قرینه ای در کار نیست.

به خلاف متعلق در نواهی که انحلالی است و هر شربی حرام است چون اگر مقصودش از لا تشرب الخمر این باشد که صرف الوجود شرب خمر حرام است، یعنی یک وجود در عالم حرام است، این نهیش لغو است چون هر کسی یک خمری را قطعا ترک می کند. خلاصه آن خمری که در کاخ شاه عربستان است را ترک می کند.

اگر بگویید بعضی از وجودات است، آن هم که تعیین ندارد و باید تعیین کند چند تا وجوب.

پس می شود همه ی وجودات.

یک بیان سوم هم هست: در نواحی مفسده است و معمولا مفسده انحلالی است. در وجوب، مصلحت است و معمولا مصلحت انحلالی نیست. مثلا وقتی انسان تشنه می شود، یک لیوان آب بخورد، مصلحت استیفاء می شود. به خلاف سمّ که وقتی مفسده دارد در همه مفسده دارد.

این بیانات درست است یا نه و مقتضای اطلاق آیا مره هست یا تکرار؟ ان شاء الله شنبه.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *