متن اصول ، جلسه 198، شنبه ، 14 اسفند 95

بسم الله الرحمن الرحیم

وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین

اللهم کن لولیّک الحجّه بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعه وفی کلّ ساعه ولیّا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه أرضک طوعا وتمتّعه فیها طویلا.

اللهم العن أوّل ظالم ظلم حقّ محمّد وآل محمّد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العن العصابه التی جاهدت الحسین وشایعت وبایعت وتابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا.

السلام علیک یا أبا عبد الله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله أبدا ما بقیت وبقی اللیل والنهار ولا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتکم، السلام علی الحسین وعلی علیّ بن الحسین وعلی أولاد الحسین وعلی أصحاب الحسین.

اللهم خصّ أنت أوّل ظالم باللعن منی وابدء به أولا ثم العن الثانیَ والثالث والرابع اللهم العن یزید خامسا والعن عبید الله بن زیاد وبن مرجانه وعمر بن سعد وشمرا وآل أبی سفیان وآل زیاد وآل مروان إلی یوم القیامه.

شنبه ۱۴/۱۲/۹۵ (جلسه ۱۹۸)

کلام دراین بود که آیا اتیان به مأمور به مجزی از امر هست یا نه؟ عرض کردیم این بحث دریک مقدمه و سه مقام واقع می شود، مقدمه توضیح عناوین وارده در بحث بود یکی عنوان علی وجهه بود یا بوجهه بود یکی عنوان اقتضاء بود یکی عنوان اجزاء و یکی هم در کفایه به عنوان امر رابع فرق بین مقام و بین مسأله مره و تکرار و بین مقام و بین مسأله ی تبعیه القضاء للأداء. خلاصه ی فرمایشات مرحوم آخوند این شد که مقصود از اقتضاء اقتضاء عقلی و به معنای تأثیر و ایجاد و علیت و نه به معنای دلالت و کشف، مسأله عقلی است نه لفظی، مراد از بوجهه هم قصد وجه نیست بوجهه یعنی علی جمیع شروط المعتبره در تحصیل غرض یا در مأمور به شرعا و عقلا نه قصد وجه، اجزاء هم به معنای لغوی که کفایت است می باشد نه به معنی مسقط قضاء، اجزاء همان معنای لغوی اش است یعنی کفایت منتهی یکفی عن القضاء او الاعاده، این متعلق کفایت است نه این که معنای اجزاء سقوط اعاده و قضاء باشد، امر رابع در کفایه این است که فرق بحث و اجزاء و مسأله مره و تکرار در چیست؟ مرحوم آخوند می فرمایند بحث در اجزاء بعد از فراغ از مأمور به است وقتی که واضح شد مأمور به چیست، آن وقت بحث می کنیم که آیا اتیان این مأمور به مجزی است یا مجزی نیست به خلاف مسأله ی مره و تکرار، مسأله مره و تکرار بحث در تعیین مدلول امر است، آیا مدلول امر مره است یا تکرار یا هیچ کدام، بله عملا قول به عدم اجزاء نتیجتا مثل قول به تکرار می شود چه طور قول به تکرار می گوید مأمور به را دو مرتبه باید بیاوری متعلق امر را دو مرتبه بیاوری قائل به عدم اجزاء هم می فرماید دو مرتبه باید بیاوری نه این که این بحث ها یکی باشد. تبعیه القضاء للأداء هم همین طور است ما در بحث تبعیه القضاء للأداء بحث می کنیم که وقتی شارع می فرماید اذا زالت الشمس فصلّ آیا مدلول این صلّ متعدد است یکی طبیعی صلاه یکی صلاه در وقت که اگر وقت تمام شد آن مطلوب اولی که صلاه در وقت است ساقط می شود ولی مطلوب دومی که طبیعی و ذات صلاه است باقی است یا نه این اذا زالت الشمس فصلّ این وقتی غروب شمس شد مدلول صلّ یک چیز بیشتر نیست آن هم صلاه در وقت است، مقید، وقتی زمان منتهی شد مقید هم ساقط می شود اگر کسی قائل است به این که متعلق امر متعدد است، و امر دلالت بر تعدد مطلوب می کند معنایش این است که قضاء تابع اداء است امر جدید نمی خواهد همین که شارع فرمود اذا زالت الشمس فصلّ و انت فی وقتهما حتی تغرب الشمس غروب شمس که شد اگر کسی در وقت نماز نخوانده بایستی بعد الوقت بخواند چرا؟ چون دو مأمور به دارد یکی صلاه در وقت که ساقط شده یکی طبیعی صلاه که باقی است و باید بیاورد قضاء امر جدید نمی خواهد اما اگر کسی گفت نه مأمور به یک چیز بیشتر نیست آن هم مقید وقتی زمان منتهی شد مقید منتفی می شود تعدد ندارد او می گوید قضاء به امر جدید است به همین جهت مرحوم آقای خوئی می فرمایند که فاقد الطهورین امر ندارد مشهور و معروف این است که فاقد الطهورین هم باید داخل وقت نماز بخواند هم خارج وقت بعضی گفته اند داخل وقت بخواند بدون طهارت احتیاجی به قضاء هم ندارد مرحوم آقای خوئی فرموده اند نه فاقد الطهورین در وقت امر ندارد فقط قضایش را باید بجا بیاورد چرا؟ ما باشیم و قاعده ی اولی آنی که واجب شده صلاه با وضوء است صلاه با تیمم است، وقتی که مقدور نیست این مأمور به ساقط است، امر جدید دلیل می خواهد دلیل نداریم دلیل در استحاضه است، روایت استحاضه هم که سند ندارد فأنها لاتسقط بحال سند ندارد ما این عدم سقوط را از ادله ی ابدال اضطراریه فهمیدیم، طرف می گوید نمی توانم بأیستم می فرماید نشسته نماز بخوان می فرماید نمی توانم وضوء بگیرم، تیمم بکن، استقرار ندارم، اشکال ندارد در حال حرکت بخوان اما در خصوص فاقد الطهورین دلیل وارد نشده، بدل ندارد بله طهارت مائیه بدل دارد طهارت ترابیه بدل آن است اما  کسی که فاقد طهارت مائیه و ترابیه است این بدل ندارد، نمازش ساقط می شود، این سرّش همین است که چون مأمور به یک چیز بیشتر نیست، این بحث با بحث اجزاء فرقش واضح است در بحث اجزاء بحث از تعیین مأمور به و مدلول امر در واجبات موقته نمی کنیم که واجبات موقته اگر وقت تمام شد آیا ذات واجب باقی است وجوبش یا باقی نیست، ما بحث می کنیم بعد از آنی که محرز شد، فارق شدیم که مأمور به موقت است، متعدد نیست وحدت مطلوب است آیا این مجزی هست عن الاعاده و القضاء یا نه، بله نتیجه ی قول به عدم اجزاء قول همان کسی می شود که می گوید قضاء تابع اداء است و امر جدید نمی خواهد کسی که مأمور به را نیاورد در وقت باید در خارج وقت بیاورد، لذا اصلا این ها با هم فرقی نمی کنند. این فرمایش مرحوم آخوند در امر رابع، این کلام آخوند و لو مورد موافقت بعضی از بزرگان واقع شده و برخی هم اشکال کرده اند ولی این حرف اصلا معقول نیست که بگوئیم بحث اجزاء با بحث مره و تکرار دو بحث است ماهیتا دو بحث است چرا؟ چون اگر در بحث اجزاء بحث از این جهت است که آیا اتیان به مأمور به اضطراری مجزی از مأمور به واقعی است یا مأمور به ظاهری مجزی از مأمور به واقعی است اگر بحث در این است اصلا این که طرح امر را بع غلط است چرا؟ چون مثل این است که گفته شود امر رابع توهم نشود بحث اجزاء با بحث اجتماع امر و نهی، مگر کسی توهم می کند اصلا بحث اجتماع امر و نهی چه ارتباطی به بحث اجزاء دارد از دو وادی اند این دو، اگر شما آقای آخوند در بحث اجزاء بحثتان در این است آیا اتیان به مأمور به اضطراری از واقعی اختیاری مجزی هست یا نه یا اتیان به مأمور به ظاهری از واقعی مجزی هست یا نه؟ اگر این بحث است این اصلا ربطی به اجزاء ندارد و دو وادی است، اما اگر نه بحث شما در این است که آیا اتیان به مأمور به واقعی از خود امر واقعی مجزی هست یا نه این یعنی چه که با مره و تکرار فرق می کند؟ این یعنی چه که بگوئیم در مره و تکرار نزاع در مدلول صیغه ی امر است حالا یه مدلول صیغه ی امر به خاطره ی دلالت خود صیغه یا به خاطر قرائن خارجیه چیست؟ ولی در بحث اجزاء بعد از فراغ از تعیین مأمور به بحث در این است که آیا مجزی هست یا نه؟ اصلا این معنی ندارد، چون یعنی چه که مجزی هست یعنی بعد از آنی که ما گفتیم مأمور به مقید به قید مره نیست مقید به قید تکرار نیست صرف الوجود طبیعی است بعد بحث کنیم که آیا مجزی هست یا نه؟ اتیان به صرف الوجود مجزی هست یا نه؟ این که اصلا معنا ندارد.

بعضی گفته اند نه، بعد از آن که ما گفتیم امر دلالت بر طبیعت می کند نه مره و نه تکرار، آیا امر دلالت بر طبیعت ساریه می کند؟ جمیع وجودات طبیعت؟ یا امر دلالت بر صرف الوجود طبیعت می کند؟ قائل به عدم اجزاء ، نظرش این است که مقصود از طبیعت، طبیعت ساریه است. قائل به اجزاء، مقصودش این است که این طبیعت، فقط صرف الوجود است و طبیعت ساریه مقصود نیست.

خوب این توجیهی که بعضی کرده اند، غلط است چون اگر شما بحث می کنید که آیا مقصود از این مامور به طبیعت ساریه است یا طبیعت غیر ساریه و صرف الوجود، این در واقع بحث از مدلول امر است، که مدلول امر چیست؟ مدلول امر آیا طبیعت ساریه است؟ که همان بحث مره و تکرار است. یا مدلول امر، طبیعت ساریه نیست؟ این توجیه وجهی ندارد. اگر ما از مدلول امر فارق شدیم که چه هست، بعد از فراغ از مدلول امر بیاییم بحث کنیم که آیا مجزی هست یا نه؟ این را نفهمیدم یعنی چه؟ خوب آورده دیگر یعنی چه مجزی هست یا مجزی نیست؟!

بله آنطور که ما قبلا عرض کردیم که اصلا بحث در اجزاء، بحث از این جهت نیست که آیا اتیان به مامور به واقعی، از خود امر واقعی مجزی هست یا نه؟ این اصلا محل بحث نیست. حالا یک نفر گفته که مجزی نیست و مناقشه در اجزاء کرده که آن هم ما کلامش را ندیده ایم. ولی این حرف اصلا جای گفتن ندارد که بگوییم اتیان به مامور به واقعی از امر واقعی بعد از آن که مشخص شد که مدلول امر، ذات طبیعت و صرف الوجود طبیعت است، مجزی هست یا مجزی نیست. این وجهی ندارد.

لذا این مسأله اگر این معنا باشد، چیزی غیر از مره و تکرار نیست. بله، آن مقام دوم و سوم غیر از مره و تکرار است و ربطی به این بحث و تبعیه القضاء للاداء ندارد.

این نسبت به مقدمات.

اما مقام اول این است که آیا اتیان به مامور به واقعی از امر واقعی، مجزی هست یا مجزی نیست؟

این بحث همانطور که عرض کردیم بحث لغوی است و بی معناست چون اگر شارع فرموده آب بیاور، خوب آب آورده. اگر شارع فرموده من صرف الوجود آب را می خواهم و شما هم صرف الوجود آب را آوردی، بعد آب باید بیاوری یا نه؟! این بی معناست. قطعا اگر شارع امر کرده که آب بیاور، آب آوردی امر ساقط می شود. حالا سقوط به همان معنایی که گفتیم که امر، أمدش تمام می شود.

این که بعضی در اینجا آمده اند بحث کرده اند که بله، امتثال ثانی لازم نیست ولی تبدیل امتثال جائز است؛ تبدیل امتثال هم واقعا مما یضحک به الثکلی است. من لیوان آب آورده ام. بعد دوباره بروم لیوانی بیاورم بگویم آقای مولی آن اولی مصداق امر نیست، دومی را مصداق قرار دادم! امتثال که امر اعتباری نیست. امتثال از عنوان ثانویه و معقول ثانی فلسفی است. معقول ثانی فلسفی، در اختیار شخص نیست. ده تا لیوان دیگر بعدش بیاوری، تبدیل امتثال نیست.

بله اگر یک جایی این مولی تشنه بود، قبل از آن آب بخورد، آب ریخت، باید مجددا امر کند که آب بیاورد یا مجددا امر لازم نیست چون آنی که واجب است، تحصیل اغراض مولی است. اگر من می دانم که غرض مولی، رفع تشنگی است، دوباره باید آب بیاورم. اما تبدیل امتثال معنا ندارد.

این بحث را این آقایون اینجا کرده اند و ما در بحث مره و تکرار مفصل کردیم لذا اعاده نمی کنیم.

نه تبدیل امتثال در اینجا معنا دارد و نه بحث اجزاء. بله یک بحثی را عرض کردیم که این در فرمایشات آقایون نیست. مولی آیا باید امرش مطابق غرضش باشد؟ نه. لازم نیست. لذا یک جایی ممکن است مولی امر را ببرد روی ده جزء. روی رکوع نبرد. بعد به یک قرینه ی خارجیه ای تفهیم کند که رکوع داخل در غرض من است. داخل در امر من نیست، اشکال ندارد. اینجا مامور به را بیاوری، مجزی است؟ نه. چون اصلا عقل با امر کار ندارد. عقل می گوید باید اغراض مولی حاصل شود.

لذا این که مثلا می گویند لا صلاه الا برکوع یا لا صلاه الا بطهور، اینها دلالت می کند که رکوع جزء است، طهور، شرط است، این حرف، وجهی ندارد. ممکن است بگوییم لا صلاه الا برکوع، یعنی رکوع در حصول غرض معتبر است.

منتها ما عرض کردیم که این چه اثری دارد؟ رکوع در مامور به داخل باشد یا در غرض داخل باشد. حرفی که آقای صدر قبلا زد که ولو مامور به محصل غرض نباشد، اتیان به مامور به قطعا مسقط است، هم حرف نامربوطی است و هم مخالف مبانی خودش است. چون اثر عملی ندارد لذا بحثش هم غلط است.

بله یک مطلب را خیلی اصرار نمی کنیم چون از قدیم، در اذهان متشرعه این بوده که رکوع جزء است و طهارت شرط است و تفصیل بین اجزاء دخیل در غرض و اجزاء دخیل در امر نمی دهند، ما هم می  گوییم اشکال ندارد ولی ما باشیم و متفاهیم از لا صلاه الا برکوع نیست. اما اثر عملی ندارد و بحثش هم لغو است.

و الا از این نکته گذشته، بحث اتیان به مامور به واقعی از امر واقعی مجزی هست یا نه؟ بحثی است که اصلا فی غیر محله است.

اما مقام دوم:

آیا اتیان به مامور به اضطراری از مامور به واقعی مجزی هست یا نیست؟ نماز با تیمم خوانده، بعد آب پیدا شد، آیا بایستی باید دوباره بیاورد یا نه؟ یا در خارج وقت قضاء کند یا لازم نیست؟

این بحث در دو نکته واقع می شود: نکته ی اولی بحث ثبوتی است. مامور به اضطراری چهار احتمال و چهار صورت ثبوتا تصور دارد:

یکی این که مامور به اضطراری وافی به تمام ملاک مامور به اختیاری است.

یک کسی بگوید اگر وافی به تمام ملاک مامور به اضطراری است؟ پس چرا شارع امر به نماز با وضو کرده؟ بفرماید نماز با وضو یا با تیمم، تخییر.

این که ما می گوییم وافی به تمام ملاک است یعنی اتیان به مامور به اضطراری در ظرف اضطرار وافی به تمام مامور به اختیاری در ظرف اختیار است. ولی اگر آب داری، ظرف اضطرار نیست. لذا به قول مرحوم شیخنا الاستاذ می فرمود ما دلیل نداریم که کسی که نماز با تیمم خوانده، نمازش کمتر از نماز با وضو است. مخصوصا متفاهم عرفی از روایاتی که در تیمم واقع شده، این است که صلاه با تیمم جمیع مراتب ملاک صلاه با وضو را دارد. چون می فرماید التراب احد الطهورین. یکفیک عشر سنین. از این مهمتر آن روایتی که تعلیل دارد ان رب الماء رب التراب. یعنی همان خدایی که فرموده وضو بگیر، فرموده تیمم هم بکن. فرقی نمی کند. یا اگر یک کسی نشسته نماز می خواند، ملاکش عین همان ملاکی است که ایستاده می خواند.

بعضی از عوام الناس می گوید من بیمارستان، نماز به دلم نچسبید، دوباره بخوانم، حتی مجتهد اعلم ممکن است این روحیه در او باشد. خوب این اشکال ندارد به لحاظ احتمال در مقام اثبات. اما ممکن است خداوند سبحان آن نماز را که با تیمم بوده و با لباس نجس بوده و حتی رو به قبله نبوده، ملاکا با نماز اختیاری فرقی نکند.

احتمال دوم این است که مامور به اضطراری وافی به جمیع ملاک مامور به اختیاری نیست، وافی به معظمش است. یک بخشی باقی می ماند منتها آن بخش، در حد لزوم نیست. استحباب است. بعضی از ملاک مامور به اختیاری فوت می شود اما در حد لزوم نیست. مثلا اگر مامور به اختیاری، صد درجه ملاک دارد، این هشتاد درجه را استیفاء می کند.

احتمال سوم این است که مامور به اضطراری وافی به معظم ملاک مامور به اختیاری نیست یعنی اگر مامور به اختیاری، صدر درجه ملاک دارد، مامور به اضطراری سی درجه ملاک دارد. منتها وقتی این مامور به اضطراری را آوردی، آن هفتاد درجه دیگر قابل استیفاء نیست. مثل کسی می ماند که دکتر به او گفته شما بایستی، قضاء آبکی بخوری روزی سه کیلو. بعد این شخص حواسش نبود برنج خورد به اندازه ای که سیر شد. بعد یادش آمد، الآن قضاء آبکی برای او ملاک دارد ولی نمی تواند استیفاء کند. مثل قرصی که دکتر می نویسد ولی پیدا نمی شود. معظم ملاک فوت می شود ولکن قابل استیفاء نیست.

احتمال چهارم این است که معظم ملاک فوت می شود ولی قابل استیفاء است. مثل کسی که به او گفته اند باید هر روز یک لیوان آب گرم بخوری، بعد او یک لیوان آب سرد خورد. این شخص دوباره مامور به اختیاری را می آورد.

از این چهار صورت، سه صورتش، مساوی است با اجزاء: یکی آنجایی که غالب مصلحت استیفاء شده. یکی آنجایی که تمام مصلحت استیفاء شده. یکی آنجایی که غالب مصلت تفویت شده ولی قابل استیفاء نیست. سه صورت مساوی است با اجزاء ولی یک صورت نه و آن هم صورتی است که معظم ملاک فوت شده و قابل استیفاء هم هست. عبد قدرت بر استیفاء دارد. خوب باید استیفاء کند.

آیا جواز بدار هست یا نه؟ در صورت اول بله. در صورت دوم بله. در صورت چهارم بله. ولی در صورت سوم نه چون در صورت سوم کاری می کند که مامور به را عاجز شود. کسی که قدرت دارد اگر کاری کند که عاجز از استیفاء شود و عاجز از امتثال شود و ملاک مولی تفویت شود، قبیح است.

این نسبت به نکته ی اولی و بحث در مقام ثبوت.

اما نکته ی ثانیه بحث درمقام اثبات است که آیا ادله اضطراریه ظهور دارند که از قسم اول هستند که یعنی وافی به تمام ملاک است یا از قسم ثانی هستند که معظم ملاک است یا از قسم ثالثند که وافی به معظم ملاک نیست ولی معظم ملاک قابل استیفاء نیست یا از قسم رابع است؟ این بحث اثباتی است. اگر ثابت شد که از قسم رابع هستند قطعا می شود عدم اجزاء. اگر ثابت شد که از قسم اول و ثانی و ثالث اند، می شود اجزاء.

حالا اگر از ادله لفظیه و اثباتیه نتوانستیم بفهمیم که این از کدام قسم است؟ نوبت به اصل عملی می رسد که آیا مقتضای اصل عملی اجزاء است یا عدم اجزاء است  ان شاء الله فردا. بعد وارد مقام ثالث می شویم.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *