متن اصول ، جلسه 200، دوشنبه ، 16 اسفند 95

بسم الله الرحمن الرحیم

وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین

اللهم کن لولیّک الحجّه بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعه وفی کلّ ساعه ولیّا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه أرضک طوعا وتمتّعه فیها طویلا.

اللهم العن أوّل ظالم ظلم حقّ محمّد وآل محمّد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العن العصابه التی جاهدت الحسین وشایعت وبایعت وتابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا.

السلام علیک یا أبا عبد الله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله أبدا ما بقیت وبقی اللیل والنهار ولا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتکم، السلام علی الحسین وعلی علیّ بن الحسین وعلی أولاد الحسین وعلی أصحاب الحسین.

اللهم خصّ أنت أوّل ظالم باللعن منی وابدء به أولا ثم العن الثانیَ والثالث والرابع اللهم العن یزید خامسا والعن عبید الله بن زیاد وبن مرجانه وعمر بن سعد وشمرا وآل أبی سفیان وآل زیاد وآل مروان إلی یوم القیامه.

دوشنبه ۱۶/۱۲/۹۵ (جلسه ۲۰۰)

کلام در این بود که آیا مأمور به اضطراری مجزی از امر واقعی هست یا نه؟ عرض کردیم این در دو نکته باید بحث شود نکته ی اولی در مقام ثبوت است، نکته ی ثانیه در مقام اثبات است، اما نکته ی اولی که در مقام ثبوت است چهار حکم برایش اعلام ذکر کرده اند یکی وجوه متصوره ای که در مقام ثبوت تصور دارد کدام وجهش مساوق اجزاء است و کدام وجهش مساوق اجزاء نیست، حکم دوم در صحت این مأمور به اضطراری و اجزائش از واقع است، حکم سوم در جواز بدار تکلیفا است و حکم چهارم هم در جواز تعجیز نفس. رسیدیم به حکم سوم که جواز بدار بود تکلیفا مطالبی که ان شاء الله امروز در این نکته ی اولی که مقام ثبوت است بحث می کنیم چند مطلب است، مطلب اول این بود که چطور ممکن است در صورت ثالثه که مأمور به اضطراری وافی به تمام ملاک مأمور به واقعی نیست وافی به معظم ملاک هم نیست غایت الامر این معظم ملاکی که باقی می ماند قابل استیفاء نیست عبد دیگر بعد از اتیان به مأمور به اضطراری تمکن است استیفاء ندارد این چطور ممکن است صحیح باشد و حال آن که نهی در عبادت مقتضی فساد است، از یک طرف می گوئید این مأمور به اضطراری را که عبد می آورد مجزی است یعنی اعاده و قضاء نمی خواهد از یک طرف می گوئید حرام هم هست چون مفوت غرض مولی است و این ها با هم جمع نمی شوند نهی در عبادت مقتضی فساد است، این اشکالی بود که در مقام شده بود.

 

سه جواب در کلمات آقای صدر ذکر شده است یک جوابش این است که تاره این مأمور به اضطراری که مفوت ملاک مأمور به اختیاری است از این باب است که این ملاک مأمور به اضطراری و ملاک مأمور به اختیاری متضاداند و قابل جمع نیستند مثل این که کسی وارد مسجد می شود و می بیند هم زلزله آمد و هم نزدیک غروب است نماز دارد قضاء می شود این ها متضاداند این طور نیست که این ها مانع از هم باشند قابل جمع نیستند، در جای خود گفته شده اگر این دو قابل جمع نیستند اصلا این مأمور به اضطراری نهی ندارد چون امر به شئ که مقتضی نهی از ضدش نیست ربطی ندارد، این صحیح است چون که این منهی عن نیست اصلا صغرا غلط است که نهی در عبادت است، این ها که ایشان ذکر کرده اند و ذیلش فرمایشات حاج شیخ (ره) است و در نهایه الدرایه هم هست، از خود آقای صدر نیست.

اما اگر بگوئیم نه این مأمور به اضطراری که مانع از مأمور به اختیاری است از باب تضاد نیست ملاک این مانع از تحقق ملاک آن است در واقع مثل رطوبتی است که مانع از سوختن است خب وقتی که این شد عدم این می شود مقدمه عدمش که شد مقدمه وجودش نهی غیری پیدا می کند، و نهی غیری مبغوضیت غیری پیدا می کند و مبغوضیت غیریه موجب بطلان عبادت می شود پس سر این که می گوئیم مأمور به اضطراری باطل است به خاطره ی این است که فرض کردیم این مانع از تحقق آن است، مانع که شد عدمش می شود مقدمه و وجودش نهی غیری پیدا می کند و نهی غیر مبغوضیت غیریه را دنبال خود دارد و مبغوضیت غیریه هم موجب بطلان است، اگر کسی این تقریب را بکند، ایشان اشکال کرده که این مبتنی بر سه مقدمه است یک، مقدمه واجب باشد، و ضد مقدمه حرام باشد دو، مقدمیت ترکش ملازم با مبغوض غیری ای باشد سه، مبغوض غیری ای موجب بطلان بشود و ما هر سه تا را می فرماید اشکال کردیم، که نه نهی غیری دارد نه نهی مساوق با مبغوضیت غیری است و نه مبغوضیت غیریه موجب بطلان است لذا در ما نحن فیه اشکال از ریشه باطل است چون این نهی هم داشته باشد نهیی است که موجب فساد نمی شود چون مبغوضیت غیریه است و مبغوضیت غیریه موجب بطلان نمی شود، این یک جواب.

جواب دومی که از دیگران نقل کرده است لو سلمنا مبغوضیت غیریه موجب بطلان بشود و نهی غیری هم ملازم با مبغوضیت غیری باشد مع ذلک در مقام یک خصوصیتی هست که این خصوصیت نمی گذارد این عبادت باطل بشود آن خصوصیت چیست؟ این است که یلزم من وجوده عدمه، اگر قرار باشد این مبغوضیت موجب بطلان شود یلزم من وجود مبغوضیت عدم المبغوضیه چرا؟ چون اگر این مبغوضیت داشته باشد و بخواهد باطل شود کی مبغوضیت دارد؟ وقتی که این را مکلف بتواند صحیحا اتیان کند کی می تواند صحیحا اتیان کند وقتی که مبغوضیت نداشته باشد، پس یلزم من وجوب المبغوضیه عدم مبغوضیت. این یک بیان.

بیان دوم، یعنی بیان سوم در کلمات ایشان این است که یلزم من وجوده عدمه نیست اگر ما بگوئیم این نهی غیری موجب بطلان است قادر بر عصیان نیست، چرا؟ چون کی می تواند این نهی را عصیان کند وقتی این نماز را به وجه قربی بیاورد، مأمور به اضطراری را به وجه قربی بیاورد وقتی که ما گفتیم مبغوض است، شئ مبغوض را که نمی تواند به وجه قربی بیاورد، امر ندارد پس مکلف قدرت بر عصیان ندارد، همان طور که شرط صحت امر قدرت بر امتثال است شرط صحت نهی هم قدرت بر عصیان است، وقتی مکلف نمی تواند عصیان کند وجهی ندارد که بگوئیم این عمل منهی عنه است

این سه تا جوابی است که ایشان در کلماتش ذکر می کند.

بعد مطلب سوم خود ایشان از این دو تا جواب آخری جواب می دهد و می فرماید دو جواب آخری ناتمام است.

اما این آخری ناتمام است که عبد قدرت بر عصیان ندارد و جایی که عبد قدرت بر عصیان نداشت، تکلیف محال است. می گوید آنی که به قیر مقدور محال است تعلق بگیرد نهی است. ولی آنی که در مقام موجب بطلان شده، مبغوضیت غیریه است. نهی نمی تواند به غیر مقدور تعلق بگیرد ولی بغض می تواند. مبغوضیت، شرطش قدرت نیست. نهی شرطش قدرت است. شما خودت را بکشی می گویی این مقدمه وجوب ندارد، ترکش منهی عنه نیست ولی مبغوضیت که هست و منشأ بطلان، مبغوضیت است.

اما جواب قبلی که یلزم من وجوده عدمه، آن هم غلط است. چون یلزم من وجود مبغوضیت، عدم مبغوضیت، این معنا ندارد. بغض تعلق می گیرد به آن وجود ذهنی. در افق نفس. چون حب و بغض مثل علم امر نفسی هستند. علم نمی تواند به خارج تعلق بگیرد. بغض جایش نفس است و نمی تواند به خارج تعلق بگیرد. آنی که مبغوض است، صلاه در ذهن است و این صلاه در ذهن دائما مبغوض است. غایه الامر مکلف، قدرت بر ایجاد ندارد. یلزم من وجوده عدمه نیست. این بغض به وجود خارجی تعلق نمی گیرد.

لذا می گوید جواب حق همانی است که ما گفتیم که مبغوضیت غیریه را قبول نداریم. و بر فرض هم باشد، مبغوضیت غیریه موجب بطلان نمی شود.

این هم مطلب سوم.

مطلب چهارم: به عقل قاصر ما این اشکالات به این جوابها ناتمام است. چون اولا آقای صدر آنی که گفت یلزم من وجوده عدمه، مقصودش مبغوضیت نبود، مقصودش بطلان بود. یلزم من وجود بطلان، عدم البطلان. یعنی او می خواست بگوید ولو ما بگوییم نهی غیری موجب فساد است در جاهای دیگر، در ما نحن موجب فساد نیست چون یک خصوصیت دارد. این با صلاه در دار غصبی در حال خروج فرق می کند. صلاه در دار غصبی در حال خروج باطل است. ولی این نهی این جا موجب بطلان نمی شود. چون صلاه در دار غصبی که حرام است او چه قصد قربت بکند و چه قصد قربت نکند، همین راه رفتنش مبغوض است و حرام است. ولی در ما نحن فیه کِی این می شود مصداق حرام؟ وقتی که به قصد قربت بیاورد چون اگر به غیر قصد قربت بیاورد که مصداق حرام نمی شود و اگر قرار باشد این به قصد قربت مبغوض باشد، محال است که باطل باشد چون یلزم من البطلان عدم البطلان. وقتی این باطل می شود که مبغوضیت داشته باشد. وقتی مبغوضیت دارد که باطل نباشد. صحیح باشد. نه این که یلزم من وجود المبغوضیه عدم مغبوضیت تا شما بگویید مبغوضیت تعلق می گیرد به وجود ذهنی. این اولا.

ثانیا یک حرفی در اصول و فلسفه جزء مسلمات قرار گرفته بدون این که احدی به اندازه سر بال مگس به آن فکر کرده باشد. خوب بغض به خارج تعلق می گیرد. به ذهن تعلق نمی گیرد. واقعا آنی که مبغوض است وجود خارجی است. آنی که محبوب است وجود خارجی است. شما پسرت را در خارج دوست داری حقیقتا. منتها می گویی چطور ممکن است امری که ذهنی باشد متعلقش امر خارجی باشد. محال است ذهن به خارج تعلق بگیرد. چرا؟ چون ظرف تعلق باید یکی باشد. من بارها عرض کرده ام اگر یک نفر فقط نتیجه ی درسش این باشد که بفهماند مطالب را ریز کنید ببینید برهان دارید یا ادعاست؟ اگر ادعاست که هر بقالی آن را بدون قیمت می فروشد. شما می گویی امر ذهنی است. به خارج می تواند تعلق بگیرد؟ نه. چرا نه؟ چون باید عرض و معروض در خارج با هم باشند. دلیلش هم بدیهی است. خوب از آن طرف هم کسی می گوید واقعا انسان این وجود خارجی را مبغوض دارد. نه صورت ذهنی را. این امر وجدانی است. می گوید نمی شود. می گوییم خوب این هم نمی شود.

از این گذشته یک نقضی هم دارد. معقولات ثانی فلسفی همه اش از این قبیل است. عالم وجودش در ذهن است یا در خارج؟ در ذهن است. ما در خارج یک علم داریم و یک زید داریم. خارج متصف به عالم می شود یا وجود ذهنی؟ خارج . می گوییم خیلی خوب چطور می شود یکی در ذهن است و یکی در خارج است؟ هر وقت آنجا را درست کردی اینجا را هم درست کن.

حالا علم و حب و بغض به چه چیز تعلق می گیرد؟ به خارج. چطور می شود؟ خوب این که خود حاجی سبزواری هم در منظومه گفته که امور نفسانی تصدیقش از بدیهی ترین اشیاء است ولی تصورش و فهم ذاتش فی غایه الخفاء. انسان بالوجدان می فهمد که بغض دارد و حب دارد. اما حالا چطور است؟ نمی دانیم. اگر انسان فهم داشته باشد باید بگوید تحلیلش کار ما نیست.

البته ما اصلا احتیاج به جواب دوم نداریم و همان جواب اول کافی است.

اما اشکال به جواب دوم هم غلط است چون شما می گویید مبغوضیت غیریه، به غیر مقدور که تعلق می گیرد، ما با نهی چکار داریم. آقا اصلا او که حرفش این نیست. او حرفش این است که وقتی این باطل می شود که مصداق مبغوض غیری باشد. اینی که در خارج داری، محال است که مصداق مبغوض غیری باشد. مثل این می ماند که کسی بگوید هر کس عکس ببر بکشد و به دیوار بزند سه ماه زندان دارد. این آقا عکس ببر می کشد ولی تا می خواهد به دیوار بزند تبدیل به عکس شیر می شود. قاضی بگوید سه ماه زندانی داری! می گوید من به دیوار عکس شیر زدم. می گوید چه چیز باطل می شود؟ آنی که مبغوض غیری  است. مبغوض غیری را قدرت ندارد در خارج ایجاد کند تا مصداق باطل شود. آقای صدر این حرف چیست که بغض به غیر مقدور تعلق میگیرد؟ مگر او همچنین حرفی زده؟ می گوید وقتی گفتید مبغوض آن نمازی است که با قصد قربت باشد خوب من هیچوقت نمی توانم این را به قصد قربت بیاورم. پس هیچوقت من مبغوض را قدرت ندارد در خارج ایجاد کنم تا شما بگویید این باطل است چون مبغوض است. یعنی هیچوقت وجود خارجی این صلاه متصف به مبغوضیت نمی شود تا باطل شود.

اما جواب اولی را که قبول کردی، آن هم ایراد دارد. چرا؟ چون مبغوضیت غیریه موجب بطلان است. نهی غیری موجب بطلان است. هر کس که می گوید موجب بطلان نیست یا محل نزاع را مثل مرحوم آقای خوئی … یا اصلا متوجه نشده. اصلا قصد قربت، عبادت، ما کی می توانیم یک فعلی را به قصد قربت بیاوریم؟ وقتی که وجودش در نظر مولی احسن از عدمش باشد. اگر یک کسی بگوید به خاطر شما من دیشب خیابان ارم را آسفالت کردم. میگویم من که با آسفالت آن کاری ندارم. اصلا لب عبادت این است که ما چیزی را می توانیم عبادتا اتیان کنیم که وجودش در نزد مولی احب از عدمش باشد. به همین جهت می گویند ما عبادت مباح نداریم. حداقلش استحباب است. عبادت مکروه نداریم. حالا سوال می کنیم که اینی که نهی غیری دارد، خدایا وجودش برایت بهتر است یا عدمش؟ قطعا می فرماید عدمش بهتر است برای من، نهی معنایش همین است ولو این که عدمش بهتر است، به خاطر این بهتر است که کار دیگری انجام بدهی. یک وقت عدم این بهتر است، به خاطر خودش بهتر است، یک وقت به خاطر یک ملاک دیگر، ولی به هر جهت عدمش بهتر است. اگر بنده می گویم به بچه برو درس بخون. می گوید می روم نان بگیرم. اشکال دارد؟ خوب می گویم من الآن نان گرفتن را نمی خواهم. ولو نمی خواهم به خاطر این که منجر به درس نخواندن می شود.

اگر بگویید پس خلاصه در باب تزاحم، در ظرف ترک اهم، واجب مهم باطل است.

می گوییم نه. این آنی است که مرحوم آقای خوئی ره … منتها خوب در کلماتش پرورانده نشده. او می گوید نه، کی شما می خواهی مهم را انجام دهی؟ وقتی نمی خواهی اهم را انجام دهی. در ظرفی که نمی خواهی اهم را انجام دهی، با این شرط دیگر مهم مبغوض من نیست. نهی ندارم. نه این که نهی دارم و باز صحیح است. لذا خدا رحمتش کند فرمود اگر مقدمه واجب باشد، مقدمه ی موصله واجب است. مقدمه ای که موصله نیست که اصلا امر ندارد. آنجا سرش این است که وقتی او می آورد در ظرفی که او می آورد، نهی غیری ندارد.

سوال: یعنی مقید به اراده است؟

جواب: مقید به اراده نیست، می گوید اراده کن، برو. ولی اگر نمی خواهی اراده کنی یعنی نهی، مقدم به این است که تو که قصد اتیان ذی المقدمه را داری.

این امر طبیعی است. اگر انسان به اولادش می گوید برو نان بخر. می گوید نمی خرم. می گوید حالا که نان نمی خری، اتاق را جمع کن، فوتبال بازی نکن. این اشکال ندارد. چون در ظرفی که این نمی خواهد نان بخرد، دیگر اتاق جمع کردن نهی ندارد.

مبغوضیت غیری چیست آقای صدر؟ اصلا ما مبغوضیت غیری نمی خواهیم. خود نهی موجب فساد است. غیری باشد یا نفسی چون قوام عبادت به یک کلمه است یعنی وجود این برای مولی احب از عدمش است. به همین جهت می گویند نذر باید متعلقش رحجان داشته باشد، مباح را نمی شود نذر کرد. این که مدرکش آیه و روایت نیست. چون شما می خواهی بگویی خدایا به خاطر تو می خواهم این کار را بکنم. خوب کسی که می خواهد به خاطر کسی این کار را بکند، باید او دوست داشته باشد.

(مطلب پنجم) لذا جواب درست از این اشکال دو جواب است:

یک جواب مطلبی بود که دیروز عرض کردیم: صحت در مقام به معنای امتثال نیست. به معنای از بین بردن موضوع تکلیف بعدی است.

و لکن به این مقدار یک اشکالی وارد است. ممکن است کسی بگوید ان قلت: کی این موضوع را از بین می برد؟ وقتی که نماز صحیح باشد؟ با قصد امتثال باشد. درست است که امتثال خودش موضوعیت ندارد، ولی وقتی این موضوع امتثال باشد.

می گوییم این غلط است. چطوری که در بحث نهی از عبادت مقتضی فساد است گفتیم که مراد از عبادت، عبادت لولائی است یعنی لولا النهی، این مامور به بود. نه این که این الآن مامور به باشد. چون معنا ندارد که الآن مامور به باشد، نهی هم داشته باشد، این که می شود اجتماع امر و نهی. ما نحن فیه هم ما که می گوییم مامور به اضطراری مانع است، این دو راه بیشتر ندارد:

یک راه آن راهی است که مرحوم حاج شیخ اصفهانی رفته که اینها متضادین هستند نه این که مانع و ممنوع باشند. متضادین منافاتی ندارند، آ ن ملاک را که استیفاء کنی، این ملاک قابل استیفاء نیست. آن اصلا نهی ندارد. مثل متزاحمین است.

اگر کسی بگوید مامور به اضطراری در ظرفی که وقت برای مامور به اختیاری باقی است، اصلا مصلحت ندارد، مفوت است. این را باید معنا کنیم آن مامور بهی صحیح است من جمیع الجهات لولا قصد الامر. مثل نهی در عبادت. یعنی کسی که نماز با تیمم بخواند که اگر این حیث تفویت نبود، درست بود، آن نماز مفوّت ملاک است. لذا این اشکال هم ندارد و محذوری ندارد و این اجزاء به همان معنایی است که ما گفتیم. اجزاء به معنای امتثال نیست. اجزاء به معنای فعل صحیح نیست. مثل کسی است که دستش را قطع می کند.

فتلخص مما ذکرنا که یا قائل می شویم مامور به اضطراری در این ظرفی که شما می آوری صحیح است و مصلحت دارد و امر دارد و لکن جمع بین ملاکین ممکن نیست. این که اصلا اشکال از ریشه معنا ندارد به قول حاج شیخ. اگر بر آن فرض دیگر هم بگیریم باید این معنایی که عرض کردیم معنا کنیم و الا مطلب درست نمی شود. این مطلب پنجم.

مطلب ششم دو نکته در کلام آخوند است که کفایه روشن شود. آنجا دارد که چرا این حرام است؟ لما فیه من نقض الغرض یا تفویت الغرض.بعد هم دارد فافهم. این به چه معناست؟ ان شاءالله فردا.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *