متن اصول ، جلسه 298 ، دوشنبه ، 2 بهمن 96

بسم الله الرحمن الرحیم

دوشنبه ۹۶/۱۱/۲ (جلسه ۲۹۸)

 

کلام در این بود که مرحوم آخوند فرمود، طهارات ثلاث که در آنها قصد قربت معتبر است منشأش این است که مقدمه عبارت است از وضوی مستحب بما هو مستحب آن وضوی نفسی است که تعبدی است و باید قصد شود تا ثواب داده شود.

اشکال آقای نایینی این بود که وقتی وجوب غیری بر این طهارات ثلاث آمد امر غیری آمد آن استحباب از بین میرود به خاطر اینکه احکام  خمسه متضادند.

رسیدیم به اینجا که بنابر مسلک آخوند که وجوب اراده مولا به فعل عبد است. استحباب اراده ضعیفه است و اراده ضعیفه با اراده شدیده چه طور جمع میشود؟

حاج شیخ اصفهانی و شیخ علی قوچانی فرمودند: قوام استحباب به این اراده ضعیفه بما هی ضعیفه نیست.ضعف اراده به خاطر قصور ملاک است قبلا این اراده محدود بود به حد عدمی الان حدش عوض میشه ولکن اراده عوض نمیشه .

ما عرض کردیم بعد از آنی که الشیء ما لم یتشخص لم یوجد ووقتی وجوب محقق شد این وجوب را چه جور میشود وجوبش را شدیدتر کرد.

این وجود را خداوند میتواند… نه اینکه عجز در او است نه ؛ قابلیت نیست. مثلا شتر که مرتبه ضعیفه از وجود است این را اضافه کند و مرتبه قویه بشود. بلکه یا از اول مرتبه قویه را ایجاد میکند یا از اول مرتبه ضعیفه را ایجاد میکند.

اما مرتبه ضعیفه ایجاد شود وبعد ازوجودش این مرتبه قویه این به ذهن و ارتکاز ما و فکر کنم طبق مبانی فلاسفه جور درنمیاید.

دو کلمه در عبارات حاج شیخ اصفهانی است که من این دو کلمه را نفهمیدم سرش چیست که ایشان  این را فرموده ؟

یکی اینکه ظاهرا ایشان این جواب  را مبتنی کرده بر اصالت وجود یعنی اگر ما قائل شویم به اصالت ماهیت این جواب غلط است. حالا ما نفهمیدیم این جواب چه ربطی به اصالت وجود دارد؟ خب اگر مثلا ما قائل شویم به اصالت ماهیت خب اصالت ماهیت میگوید ما به الامتیاز عین مابه الاشتراک نیست گیریم که استحباب یک ماهیتش با ماهیت وجوب فرق میکنه . یعنی در یک جزءش فرق میکند خب حالا آن یک جزئش را شارع برمیدارد جزء دیگه میگذاره اگر آن جزء را برداره جزء دیگر بذاره اشکالی پیش نمیآید. چون میگوییم استحباب مثلا عبارت است از اراده فعل و یک جزءدیگری حالا آن جزءش را برمیدارد چه محذوری پیش میآید؟اگر یک جزء را برداشت میگیم در یک جزءش برداشت و یک جزئش باقی است همانطوری که یک مرتبه ش اضافه میشه اینجا یک  جزئش عوض میشه این را که مبتنی کرده بر اصالت ماهیت من متوجه نشدم حالا خیلی هم مهم نیست.

چون نه اصالت وجودی به قول مرحوم محمد تقی جعفری متوجه میشه چی میگه؟ نه اصالت ماهیتی متوجه هست که چی میگه؟ در جای خود ما عرض کردیم هردو ادعایند هم اصالت وجود و هم اصالت ماهیت هیچ کدام هم برهانی ندارند حالا وارد این بحث هم نمی خواهیم بشویم این یک کلمه را متوجه نشدیم.

شاگرد: ماهیت عوض میشود دیگر؟

یک جزءماهیت عوض میشود همه ماهیت عوض نمیشه

شاگرد فصلش را برداری ماهیت نمی ماند؟

منافات ندارد . مرتبه شدیده مرتبه ضعیفه نیست آن جزئش کافی است برای داعویت .

یک کلمه دیگه هم حاج شیخ دارد که ما نفهمیدیم یعنی چه؟ میفرماید:

فاشتدادها لملاک غیری لایوجب زوال ذات الاراده عن منبعث ملاک نفسی . اینکه اراده شدید میشه به خاطر امر غیری موجب نمیشه ذات اراده که منبعث از ملاک امر نفسی است زائل شود.

و انما کان (انجایی که متوجه نشدیم اینجاست) محدودا بحد ندبی لا لخصوصیه ندبیه . این اراده مولی در استحباب این اراده مولا در نفسش به خاطر این است که به خاطر خصوصیت ندبی ا ش نیست اینکه اراده ضعیف است و حدندبی دارد به خاطر خصوصت ندبیه اش نیست: کی یزول الحکم بزوالها تا این خصوصیت ندبیه که رفت آن استحباب هم برود بل لقصور الملاک یعنی این اراده که محدود به حد ندبی است به خاطر قصور ملاک است نه به خاطر خصوصیت ندبیه.

این کلمه را هم ما متوجه نشدیم آقای حاج شیخ ! حالا اگر این اراده ندبی حد ندبی اش به خاطر خصوصیت ندبیه اش باشد خب این حدش میرود و خصوصیت ندبیه اش میرود ذاتش میرود چه اشکا ل دارد ؟

شاگرد : باقی است هنوز؟

جواب حد که از بین میرود ذاتش باقی است اگر محدود به حد ندبی اش به خاطر خصوصیت ندبیه اش باشد خب چه اشکال دارد؟

این را ما متوجه نشدیم. شاید خود ایشان هم این را حضم نکرده باشد نمیدانم!

این از اشکال اول . اما اشکال دوم اینکه :آقای آخوندو حا ج شیخ و شیخ علی قوچانی شما میفرمایید در استحباب اراده ضعیفه هست در وجوب اراده شدیده هست اراده ضعیفه وقتی وجوب میآید در اراده شدیده مندک میشودما معنای اراده ضعیفه را نفهمیدیم یعنی چه اراده ضعیفه ؟ چون اول میآییم در اراده تکوینی الان یک کسی دوست داره بره مشهد مانعی هم نیست اگر ازش بپرسیم آقا تو اراده داری بری مشهد؟ میگه اراده دارم ولی اراده ام ضعیف است یعنی چه اراده دارم ولی ضعیف است ؟ میگیم قصد داری بری مشهد؟ میگه قصد دارم برم مشهد ولی قصدم ضعیف است مخصوصا شما آقای آخوند اراده را معنا کردید :

اراده شوق اکید مستتبع عضلات است در صورتی که مانعی نباشد خب در استحباب مانعی نیست ولی مستتبع عضلات هم نیست؟

اراده ضعیفه در امور تکوینی یعنی چه ؟ بنده میخوام آب بخورم بگم اراده ضعیفه دارم به آب خوردن حالا کسی بگوید آقا!

ما اراده ضعیفه را در امور تکوینی تصویر نمیکنیم که شما اشکال کنید. ما اراده ضعیفه را در امور تشریعی ابراز میکنیم و ملتزم میشیم.

میگیم تاره مولا اراده میکند فعل عبد را و لکن اراده ش ضعیف است این میشود مستحب فعلی

یک وقت مولا اراده میکند فعل عبد را و لکن اراده  اش قوی است و شدید.

خب سوا ل ما این است که آقای آخوند! مگر اراده تکوینی و تشریعی د ر ذات اراده بودن با هم فرق دارند؟ فرقی ندارند که.

فرقش اینه که اراده تکوینی تعلق میگیرد به فعل نفس ولی اراده تشریعی تعلق میگیردبه فعل غیر به فعل عبد در اراده بودن که یکی اند و الا اگر شما بگی در اراده بودن فرق دارن میگیم آقای آخوند اراده تشریعی را  معنا کن؟

لذا مرحوم خویی در بحث طلب واراده به آخونداشکال کرد که اصلا اراده به فعل عبد تعلق نمیگیرد چون اگر خداوندباشدمنجر به جبر میشود مولای عرفی هم باشد فعل عبد مقدورمولا نیست اراده که به فعل غیر مقدور تعلق نمیگیرد .

پس مگر اراده تشریعی با اراده تکوینی فرق میکندیا نه؟ همانطوری که من اراده میکنم آب بخورم اراده میکنم صحبت کنم در اراده بودن هر دو یکی اند منتها دریکی متعلق آب خوردن است و در دیگری متعلق صحبت کردن است. اراده تشریعی متعلقش فعل عبد است. متعلق ها فرق میکنند در ذاتش که نیست .

لذا ما نفهمیدیم اراده ندبیه یعنی چه ؟ اراده ضعیفه یعنی چه ؟ خلاصه یا این را میخواد یا نمیخواد. بلکه یک پله بالاتر میخوایم عرض کنیم:

که اصلا من در استحباب نفسی هم شبهه ای دارم حتی طبق مسلک آقای خویی. و آن اینکه آقای خویی:

حکم یک غرض در متعلق دارد و یک غرض در جعل دارد غرض در متعلق  مصلحت دارد .

بله فرق بین واجب و مستحب این است که د رمتعلق یک وقت ملاک شدید است و یک وقت ملاک ضعیف است این را قبول داریم یک چیزی هست مصلحتش کم است و یک چیزی مصلحتش زیاده .

اما در جعل در استحباب غرض او چیست؟ میگی غرضش  این است که انجام بده. میگیم غرضش این است که انجام بده یعنی چی؟ یعنی مولا میخواد انجام بده ؟ خب فرقش با وجوب چیه؟ یک کسی بگه میخوام انجام بدی ولی اگر انجام هم ندادی اشکالی ندارد میگه اینکه سیاه وسفیدی شد. میگه دوست دارم انجام بدی ولی اگرانجام ندادی اشکال نداره.

اینرا ما میفهمیم اما غیر ا ز اینکه من دوست دارم انجام بدی ، آقای خویی، غرض بعث است. میگه داره بعثم میکنه . میگم بعثت میکنه یعنی چه؟ یکی از مشکلات که در همه علوم است ولی ما به آنها کار نداریم وبه مشکلات علوم حوزوی کار داریم این است که الفاظ معنا نمیشه خب میگه میخوام . میخوای یعنی چه؟ میخوام انجام بدی ولی اگر انجام هم ندادی اشکال نداره.

لذا استحباب اصلا این غلط ا ست که به داعی بعث و زجر است. استحباب به داعی بعث و زجر نیست. استحباب به داعی محبت است من دوست دارم انجام بدی.

دوست دارم انجام بدی ولی انجام هم ندادی کاری ات ندارم این قابل تصور و تصدیق و فهم است. ولی میخوام انجام بدی ولی اگر انجام هم ندادی کارت ندارم.

آقای خویی! دل ما که این را نمیفهمد.

شاگرد: …

جواب: در مقام انقیاد هم باشد لازم نیست انجام بده. آقا ضیا حرف شما را در اینجا فرموده که ما د رواجبات تکلیفی هم اراده مولا تعلق میگیرد به فعل عبد منجر به جبر میشود .

آنجا جواب داده که نه میخواهم اراده کنم فعل عبد را لکن سدّ باب عدم میکنم از این جهت که اگر این عبد ، عبد منقاد و مطیع و کالمیت بین یدی الغسال بدونه از این حیث دیگه معدوم نشه . خب این در وجو ب خوبه ولی در استحباب بااینکه این منقاده مطیعه خود مولافرموده اشکال نداره انجام ندادی ندادی .

شاگرد: به عنوان اینکه میخواهد من کمالات شرعی را انجام دهم سد عدم کردم ؟

جواب: کمالات یعنی چه؟ خب اگه اینطوری باشد در امر ارشادی  هم با ید اینطور باشد. کلام د راین است که شما در استحباب میخواهید چکار کنید؟ بله، آن حرف اقا ضیا لبش برمیگرده به اراده حیثی یعنی اراده مشروطه. ما اراده مشروطه را درجایی که منجر به فعل شود بخواد ولی در استحباب این را من بعث میکنم ما متوجه نشدیم روی فرمایش اخوند هم عرض کردیم معنا ندارد.

شاگرد: استحباب هم بعث دارد.

آن بعث در واقع به خاطر ثواب است اشکال ندارد به غرض بعث و زجر نیست لذا ارشادی هم اگر بود ثواب دارد . اگر امر شارع استحبابی بود به اینکه من این را دوست دارم امر هم نمیکنم با ز ثواب داشت اون به این جهت است.

شاگرد: وجوب هم همینطور است.

نه وجوب را مولامیخواهد.

شاگرد: وجوب را هم میتواند ارشاد کند و او باید انجام دهد

نه ارشاد کند که او انجام نمیدهد باید بگه من میخوام. خب نسبت به این دو اشکالی که ما عرض کردیم.

شهید صدر بر اندکاک اخوند اشکال دیگری کرده و آن  اینکه : چه بسا ممکن است این استحباب نفسی از بین رفته باشد.

آقای صدر! استحباب نفسی از بین رفته باشد؟!  میگه بله . چون با وجوب تنافی دارد؟ نه. به خاطر مزاحمتش با یک واجب اهمی .

مثل اینکه کسی وضو بگیرد موجب تعسر مومن میشود تألم مومن میشود مومنی هست وقتی وضو میگیرد او سرما میخورد چون آب که میپاشد مثل کولر آبی میشود او سرما میخورد موجب تعسر مولا میشود. خب تعسر مومن اهم از وضو است المومن اشد حرمه من الکعبه. لذا اینجا اصلا وضو استحباب نفسی ندارد چرا؟ چون استحباب نفسی اش به خاطر مزاحمت با یک واجب اهمی ازبین رفته .

حالا اگر وجوب غیر ی  شد ظهر شد میخواد وضو بگیره . خب میخوادوضو بگیره شما میگید این را به داعی استحباب نفسی میاره میگه کدام استحباب نفسی؟ استحباب نفسی اش به خاطر مزاحمت با یک اهمی از بین رفته استحباب نفسی نداره خب چکار میکنی آقای آخوند؟

بعد خودش به خودش اشکال میکنه : لایقال نگی که این استحباب نفسی لولا وجوب غیری در صورت مزاحمت ساقط شد ولی وقتی وجوب غیری آمد آیا آن استحباب نفسی اهم مزاحم هست یا نیست ؟ قطعا نیست چون او با وجوب که نمیجنگد.

وقتی او افتاد آن استحباب نفسی قبلی که مهم بود و به خاطر مزاحمتش با اهم از کار افتاد او زنده میشود چی این وضو را انداخت مزاحمتش با مستحب اهم چون وقتی شما وضو میگرفتی وضوی شما باعث تعسر مومن میشود  تألم خاطر مومن میشد.

اما وقتی وجوب طاری شد آن استحباب مزاحم  اهمی که وجوب نفسی را پراند اون استحباب نفسی اهم الان باقی است یا نه ؟ قطعا باقی نیست چون او ن واجب شده دیگر . خب وقتی او باقی نیست استحباب وضو چی میگه ؟ برمیگرده . میگه من چرا رفتم میگه به خاطر مزاحمت خب الان که مزاحمم نیست خب برمیگردم . بنابراین وقتی واجب شد استحباب نفسی بر میگردد وضو را به داعی استحباب نفسی میاره .

دو تا جواب میده. یک جواب این است که درسته اون استحباب نفسی مزاحم یعنی تعسر مومن اون خطابا ساقط شده چون وقتی وجوب آمد دیگر استحبابی نیست ولی ملاک او باقی است . وقتی ملاک باقی است این استحباب نفسی زنده نمیشودچرا؟ چون این استحباب نفسی در واقع ملاکی که داره ملاک مغلوب است. مثل اینکه شا رع بفرماید خمر مستحب است خوردنش چرا؟ چون قرآن میفرماید: فیهما نفع کثیر ولکن اثمهما اکبر من نفعهما خب وقتی اثمش بیشتر و مفسده اش بیشتر است ملاک مغلوب که منشأ حکم نمیشه. شما میگی است  استحباب نفسی بر میگردد میگیم استحباب نفسی بر نمیگردد. چرا استحباب نفسی بر نمیگردد مزاحمش که از بین رفت؟ میگیم مزاحمش از بین رفت ولی ملاک مزاحمش باقی است . وقتی ملاک مزاحم باقی است . استحباب نفسی ملاکش مغلوب است ، خب ملاکش مغلوب است بر نمیگردد.

شاگرد: ملاکش که ملاک اون رو از بین نمیبره خطابش از بین میره. در خمر ملاک ها روی یک شیء اومده

این هم یک شکل است . این دو تانیست کلمه مزاحمت. لذا وقتی مثال زدم به همین جهت کلمه مزاحمت در باب اتصال نیست که دو شیء باشد. همین وضو خودش موجب تعسر مومن است.

شاگرد: از این جهت محبوبیت دارد….

جواب : ملاک حیثی نیست پس اگر این طور باشد خمر حرام است و مستحب است چون از این حیث که نفع دارد مستحب است از این حیث که اثمش زیاد است حرام است.

شاگرد : خطابش باعث میشه همه چیز بره دیگر

جواب احسنت. احکام تابع ملاکات است یعنی ملاک خالصه یا ملاک غالبه .

خلاصه یک کلمه است این وضویی که الان موجب تعسر مومن میشود از دو حال خارج نیست یا ملاک غالب دارد یا ملاک مغلوب دارد خب قطعا ملاک مغلوب دارد . ملاک مغلوب استحباب نفسی نمیاره.

ان قلت: وقتی استحباب ساقط شد ما راهی برای کشف ملاکات نداریم. ما از کجا ملاکات را کشف میکنیم ؟ از احکام شرعی . وقتی استحباب افتاد ملاک شرعی را از کجا کشف میکنید؟

شما میگی استحباب افتاد. استحباب مزاحم اهم افتاد ولی ملاکش نیفتاد. پس چه جوری ملاکش را کشف میکنی؟

دو جواب میده: جواب اول : ملاک را گاهی عرفی است مثلا میگه ناخن هایت رابگیر چون کسی که ناخن هایش بلند است زیر ناخن ها چرک جمع میشود میکروب جمع میشود غذا که میخوره میکروب و چرک وارد معده و خون میشه حالا کسی با مقراض غصبی ناخن گرفت یا در جایی که شارع فرمود ناخن گرفتن حرام است ناخن گرفت میگیم این دیگه فایده ندارد چون حکمش ساقط شد. میگه حکمش ساقط شد ولی ملاکش درست است دیگر! میگه از کجا میگی؟ میگه آقا چرا فرموده ناخن هایت را بگیر ؟ چون زیرش میکروب جمع میشود . خب وقتی ناخن ها را گرفتی به هر وسیله ای ولو حرام ملاک هست.

پس اولا این طور نیست که ما راهی به جز خطابات برای کشف ملاکات نداشته باشیم . بله نوعا ملاکات با خطابات کشف میشودولی ربما ملاک کشف میشود . و ملازمه نیست بین سقوط خطاب و سقوط ملاک.

جواب ثانی: قبل از جواب دوم تذکر بدم که این ناخن را که مثال زدم باز کسی اشتباه نکنه که حکمت اینکه مستحب است ناخن گرفته شود این است که میکروب درآن جمع نشود این به عنوان مثال بود وگرنه هرکس این حرف هاروبزنه جایش اتش جهنم است چون یحرفون الکلم عن مواضعه این را نمیشود کسی فردابیاید فلانی گفت ناخن زدن مستحب است چون برای این است که میکروب زدوده شود لذا ما زیر ناخن رامیشوریم با مواد ضد عفونی ناخن ها را هم میکنیم یک مترو چهل و هشت سانت نه مثال خواستم بزنم و گرنه اینطور نیست که بگم حکمتش این است .

جواب دوم: دو تا آب هست یک اب وضو بگیری هیچ مشکلی پیش نمیآید نه موجب تعسر مومن میشود مثلا آمده در آشپزخانه وضو بگیره میگه برو وضو خانه میگه نه من میخوام تو آشپزخانه وضو بگیرم . میگه در اشپزخانه وضو بگیری من اذیت میشم . در اینجا این استحباب نفسی اهم ساقط نشده چون وجوب غیری رفته روی طبیعی مقدمه نه روی این فرد خاص . خب طبیعی مقدمه یک فرد دیگر هم دارد حالا کسی میخواد همین جا با این آب وضو بگیرد. وضویش درست است ؟ قصدامر  غیری میتواند کند؟بله. خب چه جور میشود؟ اینجا که استحباب نفسی ندارد؟

شاگرد: استحباب نفسی طبیعت؟

جواب استحباب نفسی طبیعت این فرد است ساقط شده چون وقتی اهم است اطلاقش این فرد را گرفته.

شاگرد….

وقتی اجتماع امر ونهی محال است درست است امر به طبیعی صلات خورده ولی وقتی در دار غصبی نمیشه قطعا مقید میشه به غیر دار غصبی وضو هم قطعا مقید میشود به غیر  این وضو پس این وضو امر نفسی ندارد.

شاگرد: فرض این است مقدمه موصله است و اون واجب است

جواب موصله باشد. همه نوشتند با این آب وضو بگیره صحیح است .

شاگرد: … همان اشکال سابق برمیگردد…

جواب: نه اون جایی استحباب اهم ساقط میشه که باو جوب تنافی داشته باشه اینجا که باوجوب تنافی ندارد چون وجوب رفته روی طبیعی ولی این مامور به نیست.

شاگرد واجب ساقط شد یا نشد؟

جواب ساقط شد و این اشکال به اخونداست. چه جو ر ممکن است این؟

باواجب تنافی ندارد چون وجوب رفته روی طبیعی این را شما میخوای به داعی امر به طبیعی انجام بدی . میگه : به داعی امر به طبیعی که شما گفتی نمیشه؟ باید به داعی امر استحبابی. امر استحبابی هم فرد ندارد.

این دو اشکال که شهید صدر در مقام گرفته بعد گفته کلام شما در این مورد که مثا ل زدیم تمام نیست اقای اخوند!

این یک مثال یک مثال دیگر هم میزند بلکه میفرمایدچه بسا  استحباب نفسی معارض میشه با یک وجوبی مثلا  پدر امر میکنه وضو نگیر خب اگر بگیم اطاعت پدر واجبه. لذا این وضویی که میگیره استحباب نفسی نداره. حالا اگه ظهر شد امر غیری که آمد دیگه ان اطاعت پدر میپره چون لا طاعه للمخلوق فی معصیه الخالق امااستحباب نفسی کو؟ چون استحباب نفسی پرید به خاطر اطاعت پدر الان که وجو ب غیر ی آمد اطاعت پدر پرید چون لا طاعه للمخلوق فی معصیه الخالق اما استحباب نفسی اش کو؟ باز الکلام الکلام. همان جواب هایی که در فرض مزاحمت با استحباب اهم داده همان جواب ها اینجا هم میآید دو تا مثال میزند که این دو تا مثال را عرض کردیم این اشکالی است که شهید صدر به آخوند کرده که تقریبا اگر نگم بهتر از خودش توضیح دادم فکر نمیکنم خودش بهتر از این میتونست توضیح دهد اما مع ذلک این مناقشه به اخوند وارد نیست ودر مواردی که شما آقای صدر نقض فرمودید نقضهایت وارد نیست حق با آخوند است انشااله فردا.

وصلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *