متن اصول-جلسه 142-یکشنبه – 23آبان-95

بسم الله الرحمن الرحیم

وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین

اللهم کن لولیّک الحجّه بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعه وفی کلّ ساعه ولیّا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه أرضک طوعا وتمتّعه فیها طویلا.

اللهم العن أوّل ظالم ظلم حقّ محمّد وآل محمّد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العن العصابه التی جاهدت الحسین وشایعت وبایعت وتابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا.

السلام علیک یا أبا عبد الله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله أبدا ما بقیت وبقی اللیل والنهار ولا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتکم، السلام علی الحسین وعلی علیّ بن الحسین وعلی أولاد الحسین وعلی أصحاب الحسین.

اللهم خصّ أنت أوّل ظالم باللعن منی وابدء به أولا ثم العن الثانیَ والثالث والرابع اللهم العن یزید خامسا والعن عبید الله بن زیاد وبن مرجانه وعمر بن سعد وشمرا وآل أبی سفیان وآل زیاد وآل مروان إلی یوم القیامه.

یکشنبه ۲۳/۸/۹۵ (جلسه ۱۴۲)

کلام در معنای صیغه افعل بود. آقای صدر نظرش این شد که صیغه افعل، دلالت می کند بر اسناد ماده به فاعل به نسبت ارسالیه دفعیه تحریکیه. اختلاف اضرب با ضرب، در همان نسبت تاقصه تحلیلی است نه در نسبت تصادقیه تامه. خوب چطور می شود که صیغه افعل، ظهور دارد در این که به داعی بعث و زجر انشاء شده؟

ایشان در تقریرات عبد الساتر دو تقریب دارد. البته تعبیرش و ان شئت فعبر یا به عبارۀ اخری است ولی حقیقتش دو تقریب است:

تقریب اول این است که اضرب، پنج مدلول دارد. یک مدلولش که به دلالت تصوریه هست، مطابقی است دلالت می کند بر اسناد ماده به فاعل به نسبت بعثیه ارسالیه. لذا کسی که خوابیده باشد هم اضرب بگوید این معنا به ذهن خطور می کند. باز این صیغه افعل یک دلالت تصوریه التزامیه دارد و آن دلالت تصوریه التزامیه، این است که این کسی که این حرف را می شنود به ذهنش هم می آید که متکلم اراده کرده ماده را چون عادتا و غالبا این اضرب از کسی صادر می شود که اراده ی ماده را دارد. این غلبه و عادت منشأ می شود که یک دلالت تصوریه التزامیه برای این اضرب تشکیل شود مثل این که اگر شما زید را غالبا همراه عمرو دیده ای ، حالا تا یک کسی عکس زید را هم می بیند، ذهنش منتقل به عمرو می شود.

دلالت سوم، دلالت تصدیقیه مطابقیه است. که اگر این اضرب، از یک شخص متکلم ذی شعور ملتفت صادر شود معنایش این است که این اضرب را استعمال کرده در نسبت بعثیه ارسالیه که به آن می گوید دلالت تصدیقیه مطابقی.

چهارم: یک دلالت تصدیقیه التزامیه داریم و آن این است که وقتی متکلم ذی شعور ملتفتی اضرب را می گوید، این اضرب، کشف می کند که این متکلم اراده ماده را دارد. این هم دلالت تصدیقیه است.

پنجم: این است که این خودش دلالت بر طلب می کند و مصداق طلب است چون طلب یا به قول مرحوم آخوند ره همان اراده هست یا غیر اراده است. اگر اراده باشد گفتیم اضرب ، دلالت می کند به دلالت تصدیقیه التزامیه به اراده پس قطعا دلالت بر طلب کرده. اگر گفتیم طلب غیر از اراده است، طلب یعنی سعی نحو المقصود و تصدی نحو المقصود، کسی که اراده دارد وقتی می گوید اضرب، خود این اضرب، می شود مصداق تصدی نحو المقصود چون خود گفتن هم تصدی نحو المقصود است.

حالا آقای صدر! چطور شد این صیغه افعل ظهور دارد چون هیچ کس منکر نیست که اگر قرینه ای نباشد بر خلاف، ظهور دارد بر طلب نفسی یعنی به داعی بعث و زجرو تحریک و ارسال. پس این از کجا؟

در تقریر عبد الساتر دو تقریب دارد:

یک بیانش این است که گفتیم دلالت صیغه افعل بر اراده ماده چیست؟ دلالت تصوریه التزامیه. چون غالبا وقتی استعمال می شود این اراده به دنبالش هست. مقتضای اصالۀ التطابق بین مدلول تصوری و مدلول تصدیقی این است که آنی هم که استعمال می کند به همین داعی بعث و زجر استعمال می کند و اگر مقصودش غیر آن باشد قرینه می خواهد لذا این می شود مطابق ظهور.

این بیان معقول است منتها آقای صدر خودش را اذیت کرده چون اینها همه لبش این است که چون صیغه افعل غلبه استعمال دارد در به داعی بعث و زجر، موجب انصراف می شود. این همانی است که دیگران گفته اند ظهور انصرافی دارد.

تقریب دوم این است که همه صیغه های افعلی که استعمال می شود چه در تعجیز چه در تهدید و … اینها در رتبه اش قبلش اراده در آن هست ولی آن صیغه افعلی که به داعی بعث و زجر استعمال می شود، قبلش تعجیز و تهدید و اینها ندارد. هر چه که این بعث دارد، آنها هم دارند ولی آنها یک چیز اضافه دارند لذا اصل این است که آن مؤنه زائده است و بیان زائد می خواهد پس مقتضای مقدمات حکمت و اطلاق این است که چون قید و قرینه ای نیاورده، آن مؤنه زائد نیست.

این درست است منتها یک کلمه حالا یا مقرر اشتباه کرده یا خود آقای صدر، و آن یک کلمه این است که ما یک اراده ی ماده داریم و یک اراده ی تهدید و تعجیز و مسخره کردن و اینها داریم. این که شما می گویید همه آن دعاوی، قبلش اراده دارد، به یک معنا درست است یعنی آنی که به داعی تعجیز استعمال می کند قطعا قبلش اراده کرده منتها اراده کرده، تعجیز را نه ماده را، تهدید را نه ماده را. وقتی می گوید اگر مردی بکش، آیا واقعا می خواهد که بکشی؟! آنی که داعی بعث و زجر دارد، اراده ماده است.

نکته سوم در کلام ایشان این است که آیا این صیغه افعل که استعمال می شود در موارد تهدید و تعجیز و استهزاء، اینها واقعا معانی متعدده برای صیغه افعل هستند که قدما گفته اند یا این که صیغه افعل یک معنا دارد و آن هم نسبت ماده به فاعل به نسبت ارسالیه بعثیه دفعیه؟ منتها دواعی متعدد است. تارتا داعیش تهدید است و اخری تعجیز است و اخری بعث و زجر است. لذا این جمله کلیشه شده که صیغه افعل، بأی داع انشئت تصیر مصداقا لذلک الداعی.

مرحوم آقای خوئی ره فرموده صیغه افعل، معانی متعدد دارد. یک وقت اعتبار می کند فعل را به ذمه عبد و ابراز می کند. این می شود بعث و زجر. یک وقت اعتبار می کند تعجیز را به ذمه عبد، این می شود تعجیز. یک وقت اعتبار می کند تهدید را می شود تهدید.

آقای صدر به آقای خوئی ره دو اشکال دارد:

یک اشکال این است که اصل مبنا باطل است.

یک اشکال این استکه این مبنایی که در صیغه افعل اختیار کردید، لازمه اش این است که صیغه افعل، در موارد تعجیز و در موارد تهدید و امثال ذلک در هیچ معنایی استعمال نشده باشد و اصلا مستعمل فیه نداشته باشد. چرا؟ چون این که می گوید اگر مردی بزن، باید یک طوری با تهدید و تعجیز ربط داشته باشد. مثل این می ماند که یک کسی گفت پنجره را ببند و او هم بلند شد بست. بگوید دیدی تعجیزش کردم؟ می گوید چه تعجیزی شد؟ باید این تهدید از جایی دربیاید. باید یک ربطی وجود داشته باشد. اگر قرار باشد صیغه افعل، امر از آن در نیاید، تعجیز نمی شود چون شما می گویید طیران الی السماء، اگر طیران خارجی را انجام دهد که تعجیز نیست. وقتی تعجیز است که امرش می کند و به او می فهماند که قدرت نداری فعل را انجام دهی. تعجیز از امر درآمده، تهدید از امر در آمده. امر نسبت دادن ماده به فاعل است به نسبت ارسالیه بعثیه است. اگر مستعمل فیه اش بعث نبود و به قول آقای خوئی تهدید یا تعجیز بود، چه ربطی به ماده امر دارد. وقتی می گوید امرت، یعنی عجزت؟ این عجز، از امر درآمده نه از فعل. امر است که او نمی تواند امتثال کند.

یک نکته چهارمی هم که قبلا گذشت، دیروز عرض کردیم ایشان به آخوند ره نسبت می دهد که سر این که صیغه افعل دلالت می کند بر این که داعی، بعث و زجر است سرش این است که علقه وضعیه قید دارد مثل معنای حرفی یعنی می گوید صیغه افعل را وضع کردم برای این طلب انشائی به شرط این که داعیت بعث و زجر باشد. این منشأ ظهور و دلالت وضعی شده. این نکته را ایشان اشکال می کند که این حرف بر مبنای کسانی درست است که حقیقت وضع را امری اعتباری می گیرند. وقتی امر اعتباری شد، امر اعتباری را معتبِر می تواند مقید کند. ولی ما گفتیم که وضع قرن اکید است. یک امر تکوینی است. امر تکوینی شرط بردار نیست. مثل این می ماند که نمی شود گفت بگویی این چاه آب می آید اگر باران بیاید. می گویند الآن یا آب می آید یا آب نمی آید. آن می شود اخبار. ولی الآن وجود معلق نداریم. وجود مساوی با تنجز است. تعلیق برای وجود نیست. لذا ایشان گفته این حرف ناتمام است چون مبنایش ناتمام است.

حالا ما از همین کلام آخر که شروع کنیم، در جای خودش عرض کردیم این که وضع امر تکوینی است و قرن اکید است یک وقت عامل کیفی دارد و یک وقت عامل کمی دارد و اینها قابل تعلیق نیست، مفصل بحث شد که حرف موهومی است و اساسی ندارد. لذا اشکالی که به آخوند کرده وجهی ندارد.

نکته دوم این که عرض کردیم که هر کس فرمایش آخوند را قید را به علقه وضعیه زده، اشتباه کرده. آخوند می فرماید این قید، قید موضوع له است به دلیل این که بعد دارد و یکون استعماله فی التهدید مجازا. ولی آنجائی که علقه وضعیه را می فرماید، می فرماید نه حقیقت است و نه مجاز.

اما این نکته ای که مرحوم آقای خوئی اشکال کرده که اعتبار می کند عجز را و ابراز می کند یعنی معنایش این است که تو عاجزی بزنی، اگر شما می گویید این از کجا در می آید؟ خوب ماده امر استعمال شده در خود عجز، اشکال ایشان این است که فکر کرده وقتی می گوییم طر الی السماء، از ماده طیران، اگر می گویید قصد عجز، او اگر پرواز کند که عاجز نیست. اگر فعل از او صادر شود که عاجز نیست. زمانی عاجز است که امرش می کنی و نمی تواند. درست است. ولی آقای خوئی که نفرموده این طر الی السماء ، استعمال شده این طر در همان معنای حقیقی خودش که طیران است، می گوید استعمال شده در عجز از طیران. می فرماید اعتبار می کند عجز از طیران را یعنی عاجزی از طیران.

البته این اشکال به آقای خوئی وارد است که عاجزی از طیران یا زدن، غیر از اضربنی است. از اضربنی در موارد تهدید هم امر در می آید. می گوید امرم می کنی که تهدیدم کنی؟ این غیر از این است که کسی بگوید تهدیدت می کنم به ضرب. واقعا معنای اضرب، تهدید به ضرب نیست. ولی این حرفی هم که ایشان می گوید مستعمل فیه ندارد، خوب چرا مستعمل فیه ندارد؟ مستعمل فیه طر، عجز از طیران است. یعنی طیران را نسبت داده به نسبت عجزیه یعنی عاجزی از این کار. این چه لازمه ای است که شما از کلام آقای خوئی ره در آوردید. بله این حرف به آقای خوئی وارد است که کسی که می گوید اگر مردی بزن، معنایش این نیست که تهدید می کنم.

اما این نکته که صیغه افعل، ظهور دارد در طلب حقیقی یعنی به داعی بعث و زجر به ظهور انصرافی، اگر جایی نقل نکنید، سر بسته و دربسته، بنده انصراف را منکرم. ما چیزی به نام انصراف نداریم. انصراف یعنی وضع تعیّنی جدید. مثل هاتف که الآن وضع جدید پیدا کرده.

و یکی دیگر این که ما فرق بین انصراف و اطلاق را هم خیلی نمی توانیم تشخیص دهیم که این ظهور، آیا ظهور انصرافی است یا ظهور اطلاقی؟ هر چند خودمان تابحال برای تمایز این دو مطالبی را می گفتیم. اثری هم ندارد.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *