متن اصول-جلسه 144-دوشنبه – 15آذر-95

بسم الله الرحمن الرحیم

وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین

اللهم کن لولیّک الحجّه بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعه وفی کلّ ساعه ولیّا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه أرضک طوعا وتمتّعه فیها طویلا.

اللهم العن أوّل ظالم ظلم حقّ محمّد وآل محمّد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العن العصابه التی جاهدت الحسین وشایعت وبایعت وتابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا.

السلام علیک یا أبا عبد الله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله أبدا ما بقیت وبقی اللیل والنهار ولا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتکم، السلام علی الحسین وعلی علیّ بن الحسین وعلی أولاد الحسین وعلی أصحاب الحسین.

اللهم خصّ أنت أوّل ظالم باللعن منی وابدء به أولا ثم العن الثانیَ والثالث والرابع اللهم العن یزید خامسا والعن عبید الله بن زیاد وبن مرجانه وعمر بن سعد وشمرا وآل أبی سفیان وآل زیاد وآل مروان إلی یوم القیامه.

دوشنبه ۱۵/۹/۹۵ (جلسه ۱۴۴)

کلام در این بود که آیا صیغه افعل، حقیقت در وجوب است؟ یا در ندب است؟ یا در جامع است؟ یا در مشترک است؟

یک مطلب تقریبا الآن جزء مسلمات است که اگر قرینه ای با صیغه افعل نباشد، دال بر وجوب است به این معنا که عبد باید اتیان کند و نمی تواند عذر بیاورد. اما آیا این دلالت بر وجوب، به اطلاق است؟ یا بالوضع است؟ یا به حکم عقل است؟ این منشأ اختلاف شده.

نکاتی که در این با بحث باید بررسی شود، یکی این است که مرحوم آخوند ره می فرماید صیغه افعل، حقیقت در وجوب است. دلیلی که می آورد، یکی تبادر است و یک مؤید. مؤیدش این است که اگر یک عبدی، مولایش به او امر کند و عبد اعتراف کند که هیچ قرینه ای با این صیغه افعل نبوده و مخالفت کند به مجرد این که بگوید احتمال می دادم که شما اراده استحباب داشتید، وجوب نبوده، این عذر از این عبد پذیرفته شده نیست و او را توبیخ میکند و توبیخش صحیح است.

این نکته اول که مرحوم آخوند یک دلیل و یک مؤید ذکر می کند، دو تا اشکال دارد.

اشکال اول این است که چرا جناب آقای آخوند! تبادر را به عنوان دلیل ذکر کردید و این عدم قبول عذر عبد را به عنوان مؤید ذکر کردید؟

ممکن است کسی بگوید که معلوم است چون عذر عبد پذیرفته شده نیست، اعم از این است که دلالتش بر وجوب، به اطلاق باشد یا به حکم عقل یا به وضع. این لازمه عقل است.

خوب عین همین اشکال را ما در تبادر داریم. تبادر هم لازمه اعم است. چه بسا منشأ این تبادر، اطلاق باشد. منشأ این تبادر، حکم عقل باشد.

بگویید نه! شرطش این است که تبادر، از حاق لفظ باشد.

می گوییم مقصود از تبادر، یعنی انسباق معنا از حاق لفظ، یعنی قرینه شخصیه نباشد، قرینه خاصه نباشد؟ یا حتی قرینه عامه ای مثل مقدمات حکمت هم نباشد چون اگر قرینه عامه ای حتی مثل مقدمات حکمت بود، باز این تبادر از حاق لفظ نیست، بلکه تبادر از حاق لفظ به علاوه قرینه است.

خوب این جوابش این است که ما از کجا بدانیم که این تبادر از حاق لفظ است و از قرینه عامه ای حتی مثل مقدمات حکمت هم نیست؟ مولی می فرماید احل الله البیع. به ذهن تبادر می کند هر بیعی. اما حالا هر بیعی، منشأش اطلاق و مقدمات حکمت است یا منشأش وضع است؟ این را از کجا بفهمیم؟ چطور می توانیم بگوییم اینجا تبادر از حاق لفظ است. تشخیصش از کجا؟

سوال: در تبادر صحت سلب وجود دارد ولی در اطلاق، صحت سلب وجود ندارد.

جواب: این فرمایش حضرت عالی دو شبهه دارد: یکی اینکه آخوند می فرماید لتبادر الوجوب منه. پس باید بفرماید لصحۀ سلب الاستحباب عنه.

ثانیا این صحت سلب، در واقع چاشنیش تبادر است. وقتی می گوییم زید لیس بحیوان. می گوید صحت سلب دارد حیوان از زید. او هم در مقابل می گوید ندارد. این در واقع یک معنایی از حیوان به ذهن شخص تبادر می کند و می بیند که آن معنا بر زید منطبق نیست یا منبطق هست. آخوند فرموده سلب معنای مرتکز.خوب معنای مرتکز غیر از تبادر نیست. و اگر این تبادر علامت حقیقت است خوب آن صحت (توبیخ) عبد هم می شود علامت. چه فرقی می کند با هم که یکی را علامت قرار دهید و یکی را مؤید قرار دهید؟

بله یک فرقی می شود گذاشت که آن فرق را تا به امروز در کلمات ندیدیم و شاید هم باشد که ما ندیدیم. در وضع احتیاج نیست مولی درمقام بیان باشد. اگر کسی بگوید اضرب، ولو خوابیده، از این اضرب، تبادر می کند وجوب ضرب. به خلاف این که به مقدمات حکمت و به ظهور اطلاقی باشد زیرا در این صورت باید مولی در مقام بیان باشد.

خوب این طبق گفته های آقایان درست است چون می گویند اطلاق متوقف بر مقدمات حکمت است و یکی از مقدمات حکمت این است که مولی در مقام بیان باشد و لکن در ظهور وضعی هم همینطور است. در آن هم باید مولی در مقام بیان باشد چون مقصود ما از ظهور وضعی در مقام، آن ظهور تصوری نیست یعنی الآن مولی این لفظ را استعمال کرده در همین معنای حقیقی. اگر این مولی در مقام بیان نباشد شاید این لفظ را استعمال کرده در معنای مجازی.

می گوید باید قرینه بیاورد. می گوییم لازم نیست قرینه بیاورد چون وقتی باید قرینه بیاورد که نقض غرضش بشود وقتی در مقام بیان نیست نقض غرضش نمی شود. اگر کسی می گوید اضرب و بگوییم مراد استعمالیش این است که بزن، این بزن قطعا باید مولی در مقام بیان باشد به خلاف ظهور وضعی که می گوییم احتیاج به بیان دارد، یعنی آن ظهور تصوری. آن ظهور تصوری اگر وضعی باشد احتیاج به مقام بیان ندارد. اگر کسی بخواهد توضیح دهد که چرا آخوند تبادر را دلیل می گیرد ولی عدم صحت اعتذار عبد را مؤید می گیرد، بهترین توجیهش برای کفایه همین است که اگر صیغه افعل استعمال هم نشود و از کسی که خوابیده صادر شود یا از برخورد سنگی به سنگی این لفظ به گوش برسد باز وجوب به ذهن سرایت می کند. این قطعا به اطلاق نخواهد بود چون اطلاق احتیاج به مقدمات حکمت دارد که یکی از آنها این است که مولی در مقام بیان باشد. ولی عدم صحت اعتذار عبد، او قطعا باید مولی در مقام بیان باشد چون باید ظهور استعمالی منعقد بشود و ظهور استعمالی چه وضعی و چه انصرافی و چه اطلاقی تا در مقام بیان نباشد این ظهور منعقد نمی شود.

و لکن این حرف یک اشکالی دارد و آن اشکال این است که اگر احل الله البیع، این مضمون از آدمی که خوابیده صادر شود باز ظهور اطلاقی دارد. بله کلمه بیع تنها، ظهور اطلاقی ندارد. ولی احل الله البیع، اگر از آدم خوابیده هم صادر شود این ظهور اطلاقی را دارد. چرا؟ سرش این است که منشأ این ظهوری که در مقام بیان نیست، انس ذهن است. وقتی احل الله البیع از هر ذی شعوری صادر شود، ظهور در اطلاق دارد، وقتی از غیر ذی شعور هم صادر شود، انس هست و ظهور دارد. این همان کلمه ای است که به مرحوم آقای خوئی اشکال کردند که اگر شما می گویید دلالت وضعیه، دلالت تصدیقیه است، پس چرا اگر لفظی را از ذی شعوری می شنویم  این معنا به ذهن می آید؟ فرمود به خاطر انس.

اگر کسی بگوید خراب کردید، اضرب ولو در جمله نباشد ظهور در وجوب دارد.

می گوییم صیغه افعل که اصلا مجرد صادر نمی شود چون هیئت همیشه باید در ضمن ماده باشد. بنابراین میگوییم این ظهور دارد و منشأش اطلاق است.

لذا این نکته که کسی بتواند ثابت کند که ظهور صیغه افعل در وجوب، ظهور وضعی است، بعید است وجود داشته باشد.

این نکته ی اول که ما نمی توانیم ثابت کنیم ظهور صیغه افعل در وجوب، ظهور وضعی است.

نکته دوم این است که ممکن است کسی بگوید شما نمی توانید ثابت کنید، تکلیف چه می شود؟

هیچ! چون این که صیغه افعل ظهورش در وجوب، وضعی باشد یا اطلاقی باشد یا به حکم عقل باشد اثری ندارد. یک آثاری آقای صدر بین مسلک مرحوم آقای نائینی که به حکم عقل است و آنجائی که به دلالت لفظ است ذکر کرده که هیچکدامش تمام نبود. ما که نتوانستیم اثری پیدا کنیم.

سوال: دیگر مقدمات حکمت نمی خواهد.

جواب: اولا عرض کردیم که ولو ظهور وضعی باشد مقدمات حکمت می خواهد چون این که مولی، این لفظ را در معنای حقیقی استعمال کرده مقدمات حکمت می خواهد.

نکته سوم در این بحث این است که مرحوم صاحب معالم به کلام آخوند اشکال کرده که این ظهور صیغه افعل در وجوب را قبول نداریم لکثرۀ استعماله فی الندب. و خود کثرۀ استعمال یا منشأ ظهور جدید می شود یا حداقل توقف و اجمال می شود.

مرحوم آخوند از این اشکال دو جواب می دهد:

یک جواب این است که می فرماید درست است که صیغه افعل در ندب زیاد استعمال می شود، ولی در وجوب هم استعمالش کثیر است.

(سوال: توقف که ثابت می شود.

جواب: وقتی دو معنا فی حد نفسه کثیر هستند، آن معنای موضوع له هنوز متروک نمی شود.)

ثانیا ما این حرف را قبول نداریم که هر جایی که استعمال لفظ در یک معنایی زیاد شد، موجب شود که لفظ ظهورش در معنای حقیقی خودش از بین برود حالا یا در معنای جدید ظهور پیدا کند یا مجمل شود. در صورتی این حرف را ما قبول داریم که لفظ در معنای مجاز بدون قرینه استعمال شود. اما اگر همراه قرینه باشد هیچ وقت مخل به ظهور وضعی نیست. بعد می فرماید چطور شما می گویید مجرد کثرۀ استعمال ولو با قرینه مخل به معنای حقیقی است و حال آن که اگر اینطور باشد باید بگویید هیچ عامی ظهور در عموم ندارد چون ما من عام الا و قد خص.

اینجا متأسفانه همه به آخوند حمله کرده اند حتی مرحوم آقای خوئی ره که این چه حرفی است که می زنید؟ هم تنزیلتان به عام و خاص غلط است و هم مدعای شما غلط است. چرا؟ چون در عام و خاص، ظهور استعمالی به هم نمی خورد بلکه مراد جدی به هم می خورد ولی در اینجا ظهور استعمالی به هم می خورد. بعد هم اگر شما بگویید ما در جایی قبول داریم که  لفظ آن ظهور اولیش را از دست می دهد که کثیرما استعمال شود بدون قرینه، این لازم می آید که همه ادبا به مشکل بربخورند، اذا دار الامر بین معنای حقیقی و مجاز مشهور، یا مجاز مشهور مقدم است یا مجمل می شود. کجا مجاز بدون قرینه شده؟ اصلا مجاز بدون قرینه می شود؟!

عرض ما این است که فرمایش آخوند درست است. اگر لفظ اسد در حیوان مفترس، در روز صد مرتبه استعمال می شود ولی همین لفظ اسد در رجل شجاع، هزار مرتبه استعمال می شود اما اگر این مولی هزار مرتبه استعمال می کند، هر وقت استعمال می کند با قرینه مقالیه یا حالیه همراه استعمال می کند. خوب این انس پیدا نمی شود. بلکه اینجا انسان یقین پیدا می کند که این اسد را که بدون قرینه آورده، قطعا مقصودش رجل شجاع نیست چون این دأبش نیست که اسد را در رجل شجاع بدون قرینه استعمال کند. در جایی وضع تعیّنی درست می شود یا مجاز مشهوری که مجمل می شود، درست می شود که متکلم در محاوراتش کثیرما لفظ اسد را در رجل شجاع استعمال می کند بدون این که قرینه ذکر کند ولی ما از خارج و از قرائن اطراف فهمیده ایم.

سوال: اینجا هم همینطور است.

جواب: اینجا اینطور نیست چون در ندب، کجا بدون قرینه استعمال می شود؟!

ثانیا ما من عام الا و قد خص را هم درست فرموده. این جمله، فرقی بین مراد استعمالی و مراد جدی در او نیست. اگر بنده می گویم علما را اکرام کن. غالبا وقتی می گویم علما را اکرام کن، مراد جدیم عدول است ولی قرینه ذکر می کنم، این موجب نمی شود که اگر یک دفعه بدون قرینه ذکر کردم بگویند چون غالبا مراد جدیش عدول است، اینجا هم عدول است. نه! می گویند اگر مراد جدیش عدول بود اینجا هم قرینه ذکر می کرد. در انس فرقی بین مراد جدی و مراد استعمالی نیست.

جناب آقای خوئی! آخوند آن لم را کار دارد که اگر قرار باشد مجرد استعمال یا اراده جدی یا تألیف، مجرد کثرۀ ولو با قرینه، ظهور اولی را به هم بزند، باید هیچ وقت اصالۀ العموم در عمومات جاری نشود چون غالبا عمومات تخصیص خورده و حال آن که احدی این حرف را نمی زند. سرش این است که می گویند درست است که غالبا تخصیص می خورد، اما غالبا عمومات قید و قرینه دارد. لذا آخوند می فرماید ثانیا ما این فرمایش صاحب معالم را تسلم می کنیم در صورتیکه استعمال در ندب بدون قرینه باشد.

بله یک مطلب هست: یک وقت یک مولایی اصلا وجوب ندارد. هر چه صیغه افعل را استعمال کرده در ندب استعمال کرده ولو با قرینه. این درست است و ظهور پیدا نمی کند. یا نه! یک وقت وجوب با ذهن درست در نمی آید و معنا ندارد. چرا می گویند ظهور اوامر در معاملات یا نهی در معاملات در ارشاد است؟ لا تبع ما لیس عندک، برای چه می گویند این نهی تکلیفی نیست؟ سرش این است که فروختم کتاب زید را، مناسب ندارد که حرام باشد. مگر چه کار کرده که حرام باشد؟ در مال مردم مگر تصرف کرده؟ به همین جهت می گویند ظهور امر و نهی در معاملات در تکلیف نیست و الا چه فرقی هست بین لا تبع ما لیس عندک و لا تشرب الخمر؟ یکی است. اینها یا در حیطه مجعولات مولی اصلا یک دانه هم وجوب وجوب ندارد یا به مناسبت حکم و موضوع اصلا وجهی ندارد که حرام باشد. اینها یک حرف جداگانه است و الا مجرد استعمال لفظ در یک معنای مجازی کثیرا ما با قرینه، موجب نمی شود که لفظ از معنای حقیقیش منسلخ شود.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *