متن عقائد ، جلسه دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین

اللهم کن لولیّک الحجّه بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعه وفی کلّ ساعه ولیّا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه أرضک طوعا وتمتّعه فیها طویلا.

اللهم العن أوّل ظالم ظلم حقّ محمّد وآل محمّد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العن العصابه التی جاهدت الحسین وشایعت وبایعت وتابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا.

السلام علیک یا أبا عبد الله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله أبدا ما بقیت وبقی اللیل والنهار ولا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتکم، السلام علی الحسین وعلی علیّ بن الحسین وعلی أولاد الحسین وعلی أصحاب الحسین.

اللهم خصّ أنت أوّل ظالم باللعن منی وابدء به أولا ثم العن الثانیَ والثالث والرابع اللهم العن یزید خامسا والعن عبید الله بن زیاد وبن مرجانه وعمر بن سعد وشمرا وآل أبی سفیان وآل زیاد وآل مروان إلی یوم القیامه.

جلسه ۱۵/۱۰/۹۵

بحثی که شنبه ها قرار است انجام شود در مطاعن خلافا، بحث خوبی است ان شاء الله.

باید دوستان دو کار انجام دهند اول اینکه مطالبی را جمع آوری کنند دوم اینکه جوابی که شیعه ها از آن اشکالات کرده اند را بیاورند چه بسا ممکن است که جوابها دارای یک نقطه قوتی باشند که ما استفاده بکنیم و یا اینکه یک نقطه ضعفی داشته باشند که ما آن را اصلاح کنیم.

سوالهایی که در هفته قبل بیان شد این بود که چطور شد که دل ابوبکر برای مردم سوخت و برای بعد از خود، خلیفه انتخاب کرد، دل عمر سوخت و خلیفه انتخاب کرد، ولو در ضمن شوری. در ضمن شوری طوری تعیین کرد که همان شخصی که مورد نظر خودش است خلیفه شود. یک شورای شش نفری قرار داد سه نفر از آن هایی که با آنها زد و بند کرده بود و سه نفر از اغیار، بعد هم گفت اگر سه به سه شدند قول آن گروهی که عبد الرحمن بن عوف در آن وجود دارد، مقبول می باشد.

چطور عایشه دلش سوخت و به عبد الله بن عمر گفت که به پدرت بگو مردم را بعد از خود حیاری و سکاری نگذارد و کسی را تعیین کند. اما پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین دلشان نسوخت و نستجیر بالله بفکرشان نرسید و بر فرض که بفکرشان نرسید چرا دیگران و عایشه به ایشان عرض نکردند. این یک اشکال

اشکال دوم این است که حال اگر دلشان سوخته و جانشین تعیین کرده اند چه کسی را تعیین نموده اند؟

اشکال سوم بر فرض که تعیین، لازم نبوده است اما این کار را کرده اند. تکلیف این روایاتی که خود شما نیز در مورد ولایت امیر المومنین علی علیه السلام نقل کرده اید چه می شود؟

اشکال چهارم در طول تاریخ بشریت سابقه ندارد که هیچ پیغمبری و هیچ وصیی به اختیار و رای مردم انتخاب شود و خداوند سبحان همه جا تعیین می فرموده و مردم باید تبعیت می کردند یا خود پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین یک لشگر اگر می فرستادند به یک جایی، یک امری برای آن انتخاب می فرمودند.

اشکال اول

از اشکال اول یعنی اینکه آیا پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین بعد از خودشان خلیفه تعیین کرده است یا خیر، دو جواب داده اند.

اول: این گونه نیست که خلیفه ای را که تعیین کرده اند، امیر المومنین علی علیه السلام بوده باشد بلکه مسئله محل اختلاف است، نصوصی نیز وجود دارد که ابوبکر را تعیین کرده اند، عمر را تعیین کرده اند.

دوم: قیاس مع الفارق است. ابوبکر که جانشین برای خود انتخاب کرده است، یک آدم عادی می باشد که گفته جانشین من، عمر است، حالا عمر اگر بد بود و اشتباه می کرد مردم اعتراض می کردند و سر و صدا راه می انداختن اما اگر پیغمبر اسلام تعیین می فرمود مردم نمی توانستند به کسی که منصوب از جانب حضرت رسول است اعتراض کنند بلکه باید از او اطاعت کنند. چه گونه ممکن است انسانی را که ممکن است اشتباه و خیانت کند، تعیین بفرمایند.

جواب استاد:

از این جواب معلوم می شود که اینها اصلا مدعای شیعه را نفهمیده اند. حرف شیعه این نیست که پیغمبر اسلام یک نفر را از قبل خویش تعیین نماید بلکه ایشان امر الهی را بیان می کنند. اگر امیر المومنین علی علیه السلام تعیین شده است، بیان آن از لسان پیغمبر بوده است نه اینکه حضرت رسول انتخاب کرده باشند.

همان خداوند سبحانی که پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین را انتخاب کرده است همان خدا، حضرت امیر المومنین را انتخاب کرده است.

اما اینکه می گویید اگر ابوبکر معرفی کند مهم نیست چرا که در صورت اشتباه به آن معترض می شوند، می گوییم پس این تعیین ابوبکر چه فایده ای داشته است!؟ آیا یک کوره راهی را به مردم نشان نداده است که انصب به نظر من این شخص است و مرد باید از او تبعیت بکند؟ اگر نباید تبعیت بکند پس گفتن ابوبکر چه اثری دارد.

جواب این که شما می گویید اگر پیغمبر اسلام تعیین بکند مردم نمی توانند با او مخالفت کنند، یک کلمه است، و آن عبارت است از اینکه همان گونه که ابوبکر مردم را راهنمایی کرده است تا مردم از حیرت خارج شوند و نیز گفته است که اگر اشتباهی انجام داد جلوی آن را بگیرد، پیغمبر اسلام نیز می فرمودند که بعد از من فلانی خلیفه می باشد منتهی اگر کار نا بجایی کرد، اعتراض و نصیحت کنید. چرا پیغمبر این کار را انجام نداند.

یا این کار ابوبکر، کار حسن و صالحی بوده است یا کار لغو و خیانت بوده است. اگر کار لغو و خیانت بود، پس چرا این کار را انجام داد و اگر کاری حسن و صالحی بود، خوب پیغمبر نیز این کار را انجام می دادند منتهی به خاطر دفع شبه شما قید می زدند که تعیین من به این معنا نیست که هر چه گفت گوش دهید بلکه اگر اشتباه کرد، اعتراض کنید.

اشکال دوم این است که پیغمبر اسلام عصمت و علم به آینده داشت یا نداشت؟ اگر عصمت و علم به آینده داشت کسی را انتخاب می فرمود که در آینده هم احسن مردم باشد یا حداقل برای اینکه جلوی این شبه گرفته شود که امکان دارد این فرد بعدا اشتباه کند، حضرت از خداوند می خواستند که این فرد را معصوم قرار دهد یا خود خداوند می فرمودند که هر شخصی را انتخاب کنی معصوم قرارش می دهدم. ابوبکر این چنین قدرتی نداشت اما پیغمبر که قدرت داشتند.

عامه نقض کرده اند که اگر قرار باشد همیشه برای بعد از خودشان کسی را تعیین کنند پس چرا امیر المومنین علی علیه السلام برای بعد از خود کسی را تعیین نفرموده اند، این همه وصایا که در نهج البلاغه موجود است اما در آنها کسی را تعیین نفرموده اند؟

استاد: چه کسی گفته است تعیین نفرموده اند، بلکه عقیده شیعه این است که امام مجتبی علیه السلام را تعیین فرموده اند بلکه پیغمبر خدا امام مجتبی علیه السلام را تعیین فرموده اند. اگر تعیین نکرده اند پس چرا هیچ شیعه ای نداریم که امامت ایشان را قبول نداشته باشد اتفاقا ما شیعه هشت امامی و یا چهار امامی داریم اما شیعه یک امامی نداریم که بگوید امیر المومنین علی علیه السلام امام معصوم است و اما بعد از ایشان امامی وجود ندارد.

اما اینکه در وصایا وجود ندارد دلالت نمی کند که تعیین نکرده اند اتفاقا برای این در وصایای عمومی تعیین نفرموده اند تا جان امام مجتبی علیه السلام حفظ شود. علاوه بر اینکه اگر در وصایا ذکر می کردند کار معاویه درست می شود به دلیل اینکه اگر به معاویه می گفتند که چرا یزید را تعیین کردی جواب می داد چرا امیر المومنین علی علیه السلام امام مجتبی علیه السلام را تعیین کرده است. اتفاقا این مطابق حکمت است.

اگر شیعه بگوید فقط امیر المومنین علیه السلام تعیین شده است و امام مجتبی تعیین نشده است، اشکال شما وارد می باشد ولی شما می گویید چرا در این وصیتنامه ها نیست؟ دو جواب می دهیم:

اول: اگر امامت امام مجتبی علیه السلام را امیر المومنین در وصایا بیان می فرمودند، معاویه می گفت همان گونه که او خلیفه بوده است و پسر تعیین کرده است من هم خلیفه ام و پسر تعیین می کنیم.

دوم: اگر مقصود این است که امام مجتبی را تعیین نفرموده اند، شیعه می گوید نه تنها امیر المومنین تعیین فرموده اند بلکه این تعیین از ناحیه خداوند سبحان می باشد کما اینکه روایات آن در کتب خود شما وجود دارد، اسم دوازده امام معصوم علیهم السلام را خود شما به سند صحیح نقل کرده اید.

و شاهد قطعی بر تعیین امام مجتبی علیه السلام این است که چه گونه می شود که نه پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین و نه امیر المومنین علیه السلام چیزی نفرمایند اما شیعه بالاتفاق بگوید که بعد از امیر المومنین علیه السلام امام مجتبی علیه السلام امام می باشد.

دو چیز از حکمت های الهی است اول اینکه ما هیچ شیعه یازده امامی نداریم. اگر شیعه یازده امامی می داشتیم ممکن بود خدایی نکرده اعتقادات نسبت به امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف تضعیف شود ولی شیعه هفت امامی داریم با اینکه امام رضا علیه السلام موجود بوده اند و مردم ایشان را می دیدند منتهی یکسری منکر ایشان شده اند، اما امام زمان «سلام الله علیه» که از روز اول ولادت شریفشان این گونه نبوده است که تمام مردم بتوانند ایشان را ببینند، منتهی یک نفر در دنیا نیست که بگوید من شیعه یازده امامی هستم.

یکی دیگر از معجزات الهی این است که ما شیعه یک امامی نداریم، یک نفر نداریم که بگوید من امیر المومنین علیه السلام را به عنوان امام معصوم قبول دارم اما امام مجتبی علیه السلام را قبول ندارم، بنابر این معلوم میشود که عقیده شیعه این است که تعیین بوده است.

یک نقض دیگری که کرده اند این است که اگر خداوند سبحان مردم را به خودشان واگذار نمی کند پس چرا امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف بعد از خود، کسی را تعیین نفرموده است؟

استاد: این را نیز شیعه نفرموده است اولا هفتاد سال نواب اربعه را تعیین فرموده اند و بعد از آن فرمودند که به این افراد (مجتهدین) رجوع کنید. هیچ جا نداریم که مردم را به اختیارشان واگذار کرده باشند. مرحوم آیت الله تبریزی می فرمود کسی از من سوال پرسید که در رساله شما چیزی است که نشان می دهد شما مجلس شوری را قبول ندارید؟ جواب دادم بله قبول ندارم به دلیل اینکه می گویند اینها وکلای من هستند، مگر من حق دارم در امور کشور دخالت کنم که اینها وکلای من باشند، مثل اینکه کسی بگوید من فلانی را وکیل کرده ام که خانه شما را بفروشد، خوب صاحب خانه میگوید مگر تو حق داری خانه ی من را بفروشی که وکیلت چنین حقی داشته باشد. اینها در واقع مجلس مشورتی حاکم شرع هستند و حاکم شرع با اینها مشورت می کند.

اگر شیعه عقیده اش این بود که در زمان غیبت حضرت ولی عصر روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه فداه مردم به حال خود واگذار شده اند و رئیس به خودشان واگذار شده است در این صورت حق با شما بود اما شیعه که این حرف را نمی زند.

سوال: آیا عامه، عصمت پیغمبر اسلام صل الله علیه و آله را قبول دارند؟

جواب: عصمت پیغمبر گرامی اسلام در آیه شریفه آمده است «فَلا وَ رَبِّکَ‏ لا یُؤْمِنُونَ‏ حَتَّى‏ یُحَکِّمُوکَ‏ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ‏ ثُمَ‏ لا یَجِدُوا فِی‏ أَنْفُسِهِمْ‏ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ‏ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیما»[۱]  علاوه بر اینکه اگر پیغمبر اسلام عصمت نداشته باشند، باز خداوند سبحان فرموده است باید از ایشان تبعیت کنید حتی اگر مثلا اشتباه باشد مثل آیه شریفیه «أَطِیعُوا اللَّهَ‏ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ‏ وَ أُولِی‏ الْأَمْرِ مِنْکُم‏»[۲]

یکی دیگر از جوابهایی که می توان به عامه داد این است که در آیه شریفه که می فرماید «أَطِیعُوا اللَّهَ‏ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ‏ وَ أُولِی‏ الْأَمْرِ مِنْکُم‏» مقصود از اولی الامر چه شخصی می باشد؟ آیا این شخصی که ابوبکر معرفی کرده است اولی الامر می شود یا نمی شود؟ اگر اولی الامر می شود باید از او تبعیت کرد و کسی نمی تواند اعتراض کند اما اگر اولی الامر نمی شود دیگر نصب او، چه فایده ای دارد.

بنابر این حتی اگر عامه عصمت را قبول نداشته باشند، باید این آیه شریفه را قبول کنند. «فَلا وَ رَبِّکَ‏ لا یُؤْمِنُونَ‏ حَتَّى‏ یُحَکِّمُوکَ‏ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ‏ ثُمَ‏ لا یَجِدُوا فِی‏ أَنْفُسِهِمْ‏ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ‏ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیما»

آقای دکتر تیجانی در این کتاب «ثم اهتدیت» می فرمایند: دلیل شیعه شدن من دو چیز است اول اینکه به ما می گفتند که شیعیان نماز نمی خوانند. با دانشجوی شیعه عراقی که در بیروت با یکدیگر رفیق شده بودیم به بغداد و به منزل ایشان رفتیم در آنجا دیدم که پدر و مادرش نماز می خوانند به گمانم آمد که این شخص به پدر و مادر خود سفارش کرده است که نماز بخوانند، بعد رفتیم مسجد بغداد در آن جا نیز شیعیان نماز می خواندند باز به خود گفتم که به آنها نیز سفارش کرده است، بعد به مسجد خضراء نجف رفتیم دیدم پشت سر آقای خویی جمعیت موج می زند باز گفتم که این بار نیز سفارش کرده است، بعد رفتیم کربلا دیدم صحن پر از جمعیت است و همه نماز می خوانند.

و دلیل دوم این است که در صلح حدیبیه، بعد از اینکه پیغمبر فرمود باید صلح کنید، عمر به پیغمبر عرض کرد که نباید صلح کنیم، تو می خواهی ما را ذلیل کنی.

قرآن می فرماید «فَلا وَ رَبِّکَ‏ لا یُؤْمِنُونَ‏ حَتَّى‏ یُحَکِّمُوکَ‏ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ‏ ثُمَ‏ لا یَجِدُوا فِی‏ أَنْفُسِهِمْ‏ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ‏ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیما» یعنی هر چه پیغمبر فرمود نه تنها باید قبول کنید بلکه در دل نیز نباید نق بزنید. عمر چه حقی داشت که اعتراض کرد؟ پس معلوم می شود که مومن نیست.  مقصود از لا یومنون  در «فَلا وَ رَبِّکَ‏ لا یُؤْمِنُونَ» یعنی یومنون بالله نه یومنون به پیغمبر.

بر فرض که مقصود یومنون به پیغمبر باشد باز نشان می دهد که عمر به پیغمبر ایمان نداشته است. بنابر این طبق آیه شریفه عمر یا کافر ملحد می باشد یا مسیحی و یا یهودی می باشد چرا که مقصود از «فَلا وَ رَبِّکَ‏ لا یُؤْمِنُونَ» یا ایمان به خداوند سبحان می باشد و یا ایمان به پیغمبر اسلام می باشد، ایمان شخص دیگری که مقصود نیست.

پس لذا اینکه گفته اند قیاس مع الفرق است، هیچ وجهی ندارد. بنابر این باید پذیرفت که پیغمبر اسلام یا تعیین فرموده است یا نستجیر بالله خیانت کرده است و یا نستجیر بالله ایشان و اصحابی که در اطراف ایشان بوده اند  به اندازه ی عائشه عقل نداشته اند. چرا عائشه به عبد الله بن عمر تذکر داد کما اینکه دیگران تذکر داده اند؟

تمام خلافت ابوبکر دو سال بوده است، مگر می شود تا پیغمبر گرامی اسلام به شهادت رسیدند همه به دنیا آمدن و در طی این دو سال عاقل و بالغ شدند و بعد ابوبکر را نصیحت کردند. خوب اینها چرا در زمان حیات پیغمبر اسلام ایشان را نصحیت نکردند؟

اشکال دوم

عامه دو دلیل برای خلافت ابوبکر اقامه می کنند: اول: نصوص در اینکه پیغمبر اسلام چه کسی را خلیفه کرده اند مختلف می باشد، روایاتی وجود دارد که می گوید ایشان، ابوبکر را تعیین کرده اند. دوم: خداوند سبحان و پیغمبر گرامی اسلام برای بعد حضرت رسول فرموده اند: هر که را شوری انتخاب کند، همان خلیفه است.

اما در مورد دلیل اول مرحوم علامه امینی در کتاب الغدیر، جلد پنجم از صفحه ۳۳۳ به بعد روایاتی را که عامه برای تعیین  ابوبکر، توسط پیغمبر اسلام نقل می کنند را آورده است.

«عن عائشه قالت قال لی رسول الله صلى الله علیه و سلم فی مرضه الذی مات فیه : ادعی لی أباک و أخاک حتى أکتب کتابا فأنی أخاف أن یتمنى متمن و یقول قائل : أنا أولى و یأبى الله والمؤمنون إلا أبا بکر»[۳]

عائشه می گوید پیغمبر خدا در همان مرضی که رحلت کردند، به من فرمودند: پدر و برادرت را صدا کن تا من یک چیزی بنویسم، من می ترسم که بعد از من یک شخصی بگوید که من خلیفه پیغمبر هستم و قائلی بگوید که من اولی و شایسته تر هستم ولی خداوند سبحان و مومنون إباء دارند که کسی غیر از ابوبکر، بعد از من باشد.

این روایت که دارای چند نقل می باشد یک اشکال سند دارد چرا که حتی بنابر نظر عامه نیز سند این روایت مورد قبول نمی باشد که ان شاء الله هفته آیند بررسی می کنیم.

اما به لحاظ دلالت یک شبهه ای که در نظر ما می باشد این است که پیغمبر اسلام، عاشیه را صدا زد تا بفرماید بعد از من ابوبکر است یا بعد از من امیر المومنین است، کدام یک را می خواستند بنویسند؟ قاعدهً شما می خواهید بگوید ابوبکر را می خواستند بنویسند. اگر قرار به نوشتن نام ابوبکر بود، باید می فرمودند که عایشه دخترم و امیر المومنین را صدا بزن؛ به دلیل اینکه غیر از امیر المومنین کسی مدعی خلافت در مقابل ابوبکر نبوده است و معمولا اولاد و داماد وقتی یک چیزی می گویند مردم بیشتر قبول می کند.

این کلام مثل این می ماند که آقای تبریزی رحمه الله علیه، اینجانب را صدا بزند که بیا برایت بنویسم که بعد از من، تو مرجع هستی. خوب معلوم است حرف خودم درباره خودم مسموع و مقبول نیست.

حداقل باید می فرمودند که عایشه، پدر و برادرت و نیز امیر المومنین و سلمان و … را صدا بزن. در چنین امر مهمی که خود حضرت می فرمایند «انی اخاف» که نشان می دهد که ایشان احتمال این را می دادند که نزاع می شود باید افرادی را جمع می کردند که نزاع رخ ندهد. کما اینکه ابوبکر زمانی که عمر را برای بعد از خود انتخاب کرد طوری عمل کرد تا تام مردم بفهمند که چه شخصی را برای بعد از خود انتخاب کرده است. اگر بودن اصحاب لازم نیست، بودن آن دو نفر نیز لازم نخواهد بود بلکه همین که نامه را به عائشه می دادند، کفایت می کرد.

ثانیا چرا در هیچ یک از نزاع هایی که بین امیر المومنین «سلام الله علیه» یا حضرت زهرا سلام علیها با ابوبکر رخ داده است، ابوبکر ادعی ننموده که من را نیز پیغمبر اکرام صلی علیه و آله و سلم انتخاب کرده اند.

در یکی از ملاقات هایی که بین امیر المومنین «علیه السلام» و ابوبکر بوده است بعد از آن که امیر المومنین از ابوبکر رو بر می گرداند ابوبکر عرضه می دارد چرا از من رو بر می گردانید به خدا قسم من هیچ طمع و رغبتی به این حکومت ندارم ولی از خوف نزاع مردم و اینکه دماء مسلمین ریخته شود این حکومت را قبول کرده ام.

ثالثا چرا پیغمبر گرامی اسلام نستجیر بالله، این چنین خیانت کنند که در یک جا بفرمایند بهتر از ابوبکر نیست اما در واقعیه غدیر بفرمایند «من کنت مولا فهذا علی مولا»، و باعث شوند که لااقل اذهان مردم، به هم بریزد؟ مثل اینکه نظر بنده واقعا این باشد که بعد از من، کرسی درس را فلان شخص ادامه دهد اما در مجلسی که صغیر و کبیر نشسته اند بگویم بعد از من، کرسی درس را شخص دیگری ادامه دهد. آیا عقلاء نمی گویند که چرا این گونه عمل می کنی؟

حتی اگر بگوییم که مولا به معنای، محبوب می باشد باز نباید حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم می فرمود که محبوب تر از علی علیه السلام در نزد من وجود ندارد چرا که باعث این می شود که مردم به سمت ایشان گرایش پیدا کنند و نیز باعث اضلال مردم می شود. اگر نظر حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم برای بعد از خود به ابوبکر بوده است باید در روز غدیر اشاره می کردند که بعد از من ابوبکر خلیفه است و امیر المومنین علی السلام را دوست دارم، به دلیل اینکه داماد من هست.

در مجلس علنی روز غدیر این گونه بر خورد می کنند بعد در مجلس خصوصی به عایشه چیز دیگری می گویند!؟ مخصوصا به دلیل اینکه عائشه دختر ابوبکر است شهادتش مقبول نیست زیرا شهادت دختر نسبت به پدر مسموع نیست به دلیل اینکه دختر در سیره عقلا یَجُر نفعاً می باشد.

پس واضح است که این حدیث دروغ و کذب می باشد.

و صل الله علی محمد و آله الطاهرین

[۱] سوره النساء آیه ۶۵

[۲] سوره النساء آیه ۵۹

[۳] الغدیر صفحه ۳۴۰

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *