متن فقه ، جلسه ۱۵۹ ، دوشنبه ۲۲ دی ۹۹

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین

جلسه ۱۵۹ (دوشنبه ۲۲/۱۰/۱۳۹۹)

کلام در این بود که خیار تأخیر، این روایات شریفه ای که می فرماید فإن جاء بالثمن فی ثلاثه ایام و الا فلا بیع له، آیا از اینها خیار استفاده می شود؟‌یا نه، خیار استفاده نمی شود و عقد منفسخ و باطل می شود.

دیروز عرض کردیم که مرحوم امام ره در کتاب بیعشان فرموده اند که ما یک سری قرائن داخلیه و یک سری قرائن خارجیه داریم که اینها دلالت میکند بر خیار.

اما قرائن خارجیه، یکی لاحرج است. این بیع الآن لزومش حرجی است چون بای تصرف نکند و باید نگه بدارد و باید قبض بدهد و هیچ پولی هم نگیرد. این که می شود حرجی.

قرینه خارجیه دوم این است که ظاهر روایت این استکه می خواهد یک ارفاقی در حق بایع کند و بطلان که ارفاق نیست. چه بسا بطلان به ضررش باشد به خاطر این که این جنس الآن ارزان شده و وقتی باطل باشد ضرر کرده. ارفاق وقتی است که این بیع لازم باشد.

بعد یک قرائن داخلیه ای هم ذکر می کند که این قرائن داخلیه دلالت می کند بر این که لا بیع یعنی لا بیع لازمَ.

یک قرینه خارجیه دیگر هم هست. ایشان می فرماید لا بیع، ما اصلا قبول نداریم که این به معنای نفی صحت است چون این ترکیب کثیرا ما استعمال می شود در نفی کمال و این ترکیب کثیرا ما استعمال می شود در حرمت. اصلا ظهور در نفی صحت ندارد.

بعد می فرماید این حرف غلط است چون در ما نحن فیه اینی که می فرماید لا بیع خوب این لا بیع، می فرماید این است که بیع حقیقت در نقل مؤثر است. اگر این را ما حمل کنیم بر نفی لزوم، یا بر نفی کمال، درست می شود. یک دفعه دیگر عرض می کنم. ان قلت: اصلا ما قبول نداریم لا بیع ظهور در نفی صحت ندارد. بعضی ها گفته اند لا بیع ظهور در نفی صحت ندارد چون این خطاب، کثیرا ما استعمال می شود در نفی کمال. لا صلاه لجار المسجد الا فی المسجد. لا صلاه برای کسی که توحید نمی خواند. موارد زیادی هست که مثلا لا صوم. این تعبیر در نفی کمال زیاد است.

می فرماید اینی که شما می گویید این تعبیر در نفی کمال زیاد است، لذا لا بیع را هم حمل کنیم بر نفی کمال. نفی کمال یعنی چه؟ یعنی نقل مؤثر و بیع لازم نیست. می فرماید  این غلط است چون الفاظ معاملات وضع نشده برای نقل مؤثر. بیع، وضع شده برای مبادله انشائیه. همین تملیک انشائی کافی است. نقل مؤثر باشد یا نباشد. حتی مثلا بیع فضولی نمی گویند باطل است چون اگر اجازه دهد صحیح می شود. پس بیع، مبادله انشائی است و وقتی مبادله انشائی شد، ظاهر لا بیع یعنی لا بیع صحیحَ.

عرض کردیم قرائن خارجیه دوتا شد. یکی ارفاق مالک و یکی هم لاحرج.

به این قرائن خارجیه که ایشان استدلال کرده و البته این حرفها مال ایشان نیست و در کلمات قبل از ایشان هم هست. مرحوم آقای خوئی و دیگران اشکال کرده اند که چه کسی گفته که لا بیع له برای ارفاق است؟ بله دو مطلب خلط نشود. یک وقت هست حکمت، ارفاق است. یک وقت هست حکمت ارفاق نیست بلکه موضوع و علت ارفاق است یعنی حکم دائر مدار ارفاق است. این کلام شما در صورتی درست می شود که حکم دائر مدار ارفاق باشد. خوب کجای این نوشته که حکم، دائر مدار ارفاق است؟ بله حکمت، ارفاق است. این که خداوند سبحان تیمم را واجب کرده، ارفاق است. اما اگر یک جایی تیمم سخت است، مثلا طرف مریض است، اگر الآن بخواهد تیمم کند درد سرش خیلی بیشتر از این است که سه روز سرما بخورد. یا در باب صوم، مثلا من کان منکم مریضا او علی سفر فعده من ایام اخر ، این قطعا ارفاق و امتنان است حکمتش اما موضوعش امتنان نیست. یک کسی ماه رمضان است و چله زمستان است، اگر بخواهد روزه بگیرد، دکتر به او چرک خشک کن  داده گفته این را اگر سر ساعت بخوری یک هفته مریض می شوی و الا یک ماه این سرما خوردگیت هست. ولی باید تا برج تیر مرتب این قرص را بخوری. بعد می آید می گوید اگر تمام عمر سرفه کنم، خیلی راحت تر هستم که بخواهم در برج مرداد روزه بگیرم. می گوید من همین روزه را می گیرم. خوب جائز است؟ نه چون قرآن می فرماید و من کان منکم مریضا او علی سفر فعده من ایام اخر و لو یک جایی استثناءا برای شما سخت تر باشد. یا مثلا در مسافرت که یقینا صوم اگر برداشته شده للامتنان است ولی الآن خیلی ها از خدا می خواهند که روزه شان در مسافرت درست باشند لذا خیلی ها سفرشان را بعد از ظهر می اندازند که روزه شان به هم نخورد چون می گویند الآن که همه روز می گیرند راحت تر می توانم روزه بگیرم تا وقتی که هیچ کس روزه نیست. حکمت، ارفاق است نه این که موضوع ارفاق باشد.

حالا نمی دانم چطور ایشان به این قرینه خیلی اعتماد کرده و خیلی آن را پسندیده. و لکن این ظاهرا اضعف ما یمکن ان یقال است. البته عرض کردم این حرف از سابق بوده که دیگران اشکال کرده اند.

نکته دوم این است که شما می فرمایید این روایات حرجی است. خوب لزوم، حرجی است؟ یا وجوب حفظ و پول نگرفتن و تصرف نکردن حرجی است؟ اصلا دیروز عرض کردیم که در حکم وضعی که حرج نیست. مگر این که کسی بگوید عرفا به خاطر آن آثار می گویند حرج است. خوب باشد. اگر الآن شارع بفرماید کسی که جنسی را خرید به نقد، تا سه روز اگر پولش را نیاورد، از روز سوم به بعد، از روز چهارم، به ازاء هر ساعتی که این جنس را نگه دارد یک دهم این جنس را صاحب می شود. آن وقت همیشه مغازه دارها می بینی ختم أم من یجیب دارند و می گویند این رفته پول بیاورد خدا کند که زمین بخورد و پایش زخم شود، خدا کند که پول پیدا نکند چون این سه میلیون خریده و من در یک ماه سه میلیون درآمد ندارم. این اگر نیاید به ظرف ده ساعت این جنس را نگه دارم، سه میلیون کار کرده ام. خوب اگر وجوب حفظ مجانی را بردارد یا نه، بفرماید اگر سه روز نیامد، بیانداز در خیابان یا حرمت تصرف را بردارد یا امثال اینها، خوب قطعا حرجی نیست. بعد هم عرض کردیم که حرج، با روایت اصلا جور در نمی آید که این قرینه باشد.

اما قرائن داخلیه:

ایشان از قرائن داخلیه دوتا قرینه ذکر می کند که این روایت فلا بیع، به معنای لا بیع لازمَ است. یعنی لزوم نیست.

یک قرینه اش همانی استکه در کلام شیخ اعظم ره و دیگران بود که لا بیع له یعنی بیع برای مشتری نیست. صحت و بطلان که تبعّض بردار نیست. بیع اگر صحیح است برای هر دو صحیح است و اگر باطل است برای هر دو باطل است. پس این قطعا لزوم است یعنی برای مشتری لازم است و او حق ندارد و در اختیارش نیست و برای بایع در اختیارش است و برای او لزومی ندارد.

قرینه دومی که ایشان ذکر می کند این است که این روایت شریفه و الا فلا بیع له، ظاهر این است که جزاءِ محذوف در شرطیه، لزوم اداء و لابدیت است یعنی و الا فلا لزوم فی هذا البیع. لابد نیست نه صحت نیست. چون می فرماید اگر بخواهد صحت، جزاء باشد فلا بیع صحیحَ، می فرماید تقدیر صحت لا یبعد من البشائه. این اصلا مستنکر است و مناسبت ندارد چون بیع در نزد عقلا مبنی بر لزوم است و وقتی مبنی بر لزوم است، این می خواهد یک کاری کند که از این مخلصه در برود. خوب در این صورت باید لزوم را بردارد نه صحت را.

بعد یک جمله دیگر هم می فرماید که خود همین که بیع تا سه روز درست باشد و بعد از سه روز منفسخ بشود و باطل بشود امر بعید از اذهان و از ارتکاز است.

این قرینه هم به عقل قاصر ما ناتمام است. این که فلا بیع صحیحَ، یعنی بیع برایش نیست، منفسخ می شود، این چه بشائتی دارد؟ بله این حرفی که آخر سر فرموده که ما هم سابقا عرض کردیم درست است که ما در شریعت، جایی را سراغ نداریم الآن که بیعی در مدت زمانی صحیح باشد و بعد باطل بشود. البته ممکن است کسی بگوید ما انفساخ بیع داریم. بعید از اذهان نیست. مثلا آنجایی که قبض مبیع نشود. تلف المبیع قبل قبضه، طرف خانه را به شما فروخت. قرار شد دوماه دیگر تخلیه کند. زلزله آمد و خراب شد، بیع منفسخ می شود. یا مثلا در باب نزاع، آنجایی که تنازع هست، هر دو مدعی هستند، تحالف می شود و انفساخ می شود. ما موارد انفساخ داریم در شریعت و چه بعدی از اذهان دارد و لذا ممکن است کسی این اشکال را هم بکند.

بعد یک شاهدی بر این مدعا می آورد که ممکن است بگوییم فلا بیع له ظهورش همین است که یعنی بیع لازم نیست یعنی خیار دارد چون یک روایتی در دعائم الاسلام هست عن أبی عبد اللّٰه (علیه السّلام): أنّه قال فیمن اشترىٰ صفقه، و ذهب لیجی‌ء بالثمن، فمضت ثلاثه أیّام و لم یأت به فلا بیع له إذا جاء یطلب، إلّا أن یشاء البائع. خوب ایشان می فرماید این روایت صریح در نفی لزوم و اثبات خیار است. اگر فلا بیع نفی صحت باشد یشاء البائع معنا ندارد. مثل این می ماند که بائع می گوید خوب باشد من می خواهم. وقتی بیع باطل است چه چیز می خواهی؟! لذا در این روایت فلا بیع، استعمال شده و مرادش نفی لزوم است. خوب این فلا بیع در صحیحه زراره و علی بن یقطین و اسحاق بن عمار هم بوده. به یک معناست دیگر.

ان قلت: این روایت که در دعائم الاسلام است! کتاب، کاتب همه اش فیه ما فیه است.

می فرماید اشکال ندارد و سند ندارد اما برای تأیید خوب است.

بعد یک روایت دیگری هم از علی بن یقطین می آورد سألت أبا الحسن (علیه السّلام) عن رجل اشترى جاریه، و قال: أجیئک بالثمن. فقال إن جاء فیما بینه و بین شهر، و إلّا فلا بیع له

خوب این یک ماه، حکم استحبابی است و لزومی که نیست. حکم استحبابی با خیار می سازد یعنی مستحب است که تا یک ماه فسخ نکنی چون اگر شما این را حمل بر حکم استحبابی نکنی… می گوید مختص به جاریه است. جاریه حکم خاص است. ولی این هم بعید است و هم قائل ندارد.

این تأیید هم به عقل قاصر ما ناتمام است چون اولا اگر در یک جایی فلا بیع استعمال شده بود در یک معنایی، این معنایش این است که در جاهای دیگر هم به همین معناست؟ مثلا یک جایی اغتسل به معنای استحباب بود، این معنایش این است که هر جای دیگری که اغتسل هست، استحباب است؟ نه. اینجا به معنای نفی لزوم است ولی چه ربطی دارد به صحیحه زراره و علی بن یقطین؟ این به جای خودش و آنها به جای خودشان. همیشه گفته ایم که یک روایت، روایت دیگری را معنا نمی کند. به یک وقت هست یک تعبیری در شریعت صد مرتبه وارد شده و این تعبیر نود و پنج دفعه اش به معنای این است و آن چند مورددیگر را شک داریم. این خوب است. اما اگر یک جایی یک تعبیری کثیرا ما واقع شده به معنای دیگر، لا بیع الا فی ملک، لا بیع فی المکیل او الموزون الا باکیل او الوزن، لا بیع غرری فی الاسلام و هکذا و هکذا، این چه دلیلی می شود که حالا چون در این روایت به این معناست، در بقیه هم به این معناست؟ این روایت ظهورش در نفی لزوم است و خیار است ولی آن روایات به معنای بطلان است. حالا  تعارض می کند، باید جمع عرفی کنیم. هر چه که باید انجام داد. این اولا .

ثانیا اتفاقا این فلا بیع له إذا جاء یطلب، إلّا أن یشاء البائع ، بر نفی صحت، ادلّ است تا نفی لزوم و خیار. چرا؟ چون می فرماید که بعد از سه روز اگر آمد، بیع برای او نیست الا ان یشاء البایع. خوب  الا ان یشاء البایع غلط است چون بیع را قبلش فسخ کرده یا نکرده؟ روز چهارم فسخ کرده حالا آمده. این الا ان یشاء البائع، مقصودش این است که اگر دلش خواست، دوباره بفروشد. نه این که همان بیع. چون و الا باید یک چیزی می فرمود مثل این که ان یفسخ، یا اگر این الا ان یشاء البایع، الا ان شاء بود، می شد باز یک کاری کرد. الا این که قبلا خواسته، بیع را این را فسخ نکرده باشد. یعنی بیع را فسخ نکرده باشد. لذا این به نظرم خیلی به این طرف ادلّ است.

اما این روایت علی بن یقطین هم غلط است. شما می فرمایید معظم اصحاب به این عمل نکرده اند. خوب معظم اصحاب به آن عمل نکرده اند، این روایت ظهورش در وجوب است. إن جاء فیما بینه و بین شهر، و إلّا فلا بیع له. اگر عمل نکرده اند روایت طرح می شود. حمل بر استحباب نمی شود. چه کسی گفته حمل بر استحباب می شود؟! شما می فرمایید بناءً علىٰ أنّ التأجیل إلى الشهر، حکم استحبابی. چرا؟ چون اصحاب قبول نکرده اند. خوب اصحاب قبول نکرده اند این روایت از اعتبار می افتد نه این که حمل بر استحباب شود. اگر یک روایتی می فرماید باید ماه رمضان بچه ای که وارد پانزده سال شده و پانزده سالش تمام نشده، باید روزه بگیرد. می گوید این را اصحاب عمل نکرده اند. چون اصحاب عمل نکرده اند حمل بر استحباب می کنیم و می گوییم پس این برای این مستحب است؟!! روایتی که اعراض شده که حمل بر استحباب نمی شود. این روایت طرح می شود.

این قرائن هیچکدام تمام نیست.

یک مطلب دیگر مقام هست که فلا بیع له، الآن این روایت ظهور در نفی صحت دارد. خوب میفرماید وقتی که الآن ظهور در نفی صحت دارد ما نمی توانیم بگوییم که این روایت حمل بر نفی صحت می شود چون این تعبیر، در صدر اسلام، ظهور در نفی صحت نداشته. حالا نمی دانیم آیا این استعمال وقتی شده که ظهور ثانی منعقد شده یا نه؟ قبل از آن که ظهور ثانی منعقد بشود، این استعمال انجام شده.

خوب این بحث را در جای خودش گفته اند که اصاله عدم النقل در جایی که شک در اصل نقل داریم اینجا اصاله عدم النقل جاری می شود. الآن یک معنایی دارد نمی دانیم زمان سابق هم معنایش همین بوده یا نه؟ اصاله عدم النقل جاری می شود. اما اگر یک جایی اصل نقل را می دانیم مثل همین روایت مثلا که قطعا این به نفی صحت نقل پیدا کرده. منتها تاریخ نقل را نمی دانیم. حالتین متعاقبتین است. نمی دانیم استعمال اول بوده یا نقل اول بوده؟ اینجا اصاله عدم النقل جاری نمی شود در سیره عقلا.

اگر کسی بگوید ما از آن طرف استصحاب می کنیم. یعنی اگر شک داریم این استعمال در زمان نقل بوده یا نه؟ استصحاب می گوید نقل نشد نقل نشد نقل نشد تا زمان استعمال.

خوب کسی بگوید از آن طرف می گوییم استعمال نشد، نشد، نشد تا زمان نقل.

خوب این استصحاب دوم را آقای خوئی ره قبول ندارد. این همانی است که یک رجوعی شده، عده هم تمام شده، نمی دانیم رجوع در عده بوده یا بعد از عده؟ آقای خوئی ره فرمود که رجوع که بالوجدان واقع شده، استصحاب هم که میگوید عده باقی بوده. آقای صدر هم گفت که این معارض دارد، استصحاب می گوید رجوع نشد، نشد تا وقتی که عده تمام شد. آقای خوئی فرمود نه، این استصحاب به درد نمی خورد. ولی بر فرض این استصحاب هم درست باشد در ما نحن فیه به درد نمی خورد چون استصحاب این که نقل نشد، نشد، تا زمان این استعمال، مثبت است و لازمه عقلی یا عرفیش این است که استعمال در این معنای قدیم بوده. خوب مثبتات استصحاب که حجت نیست. ظهور حجت است ظهور هم یعنی استعمال خارجی. استصحاب این که استعمال نشد، نشد، یا نقل نشد، نشد ، این اثبات استعمال نمی کند و مثبت است. لذا این بحث هم که بعضی کرده بودند عرض کردیم.

فتلخص مما ذکرنا که ما هم قائل به خیار تأخیر هستیم چون این که آقای خوئی ره فرموده بود را ما اشکال کردیم و این که صاحب حدائق حمل بر نفی صحت کرده، اگر واقعا یک جایی یک مورد آن هم صاحب حدائق بعد از حدود هزار سال، فرموده معنای این روایت این است آقای خوئی! حالا اگر صاحب حدائق نمی فرمود دیگر درست بود مثلا؟! نمی شود به یک فقیهی که بعد از هزار سال آمده و بعدش هم کسی با او موافقت نکرده. این ناتمام است و همان خیار تأخیر است. منتها می گوییم احوط این است که اگر فسخ نکرد، دوباره یک معامله هم بکند که اگر شبهه بطلان داشته معامله جدید هم داشته باشد. هذا تمام الکلام در اصل خیار تأخیر. فردا ان شاء الله وارد می شویم در شروط خیار تأخیر.

و للکلام تتمه ان شاء الله فردا.

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *