متن فقه ، جلسه ۷۰ ، سه شنبه ۱ بهمن ۹۸

بسم الله الرحمن الرحیم

سه شنبه۱/۱۱/۹۸ (جلسه۷۰)

کلام در این بود که اگر متعاقدین برای اجنبی شرط خیار بکنند؛ این شرط نافذ است یا نافذ نیست؟ خب جهاتی را در این متعرض شدیم و یک جهت را دیروز اشاره کردم که یک کلمه از آقای خویی بگوییم که اگر متبایعین برای اجنبی شرط قرار دادند؛ حال اجنبی می خواهد اعمال خیار بکند، آیا باید مصلحت آن کسی که جعل خیار کرده است را در نظر بگیرد یا مصلحت او را در نظر نگیرد؟ما عرض کردیم: نه ، اینچنین ظهوری ندارد مگر اینکه قرینه ای باشد که آن آقایی که جعل خیار کرده است، چون خودش اهل تشخیص نیست؛ گفته است که اوتشخیص بدهد.

مرحوم آقای خویی فرموده است که اگر خیار را یک نفر قرار دهد،بایع این شرط را بکند، مشتری به تنهایی این شرط را بکند؛ این ظاهرش این است که مراعات مصلحت را بکند چون وقتی من برای کسی خیار قرار می دهم، این مصلحت یعنی چه؟ اگر مصلحت خودم را در نظر نگیرم؛آقای خویی می فرماید که یعنی چه که برای اجنبی خیار قرار می دهم؟خیار حکمتش این است که من می خواهم مصلحتم را در نظر بگیرم. بله اگر هر دوشرط خیار بکنند؛ خب این قطعا معنایش این نیست که مصلحت را در نظر بگیرد چرا؟ بخاطر اینکه اگر فسخ مصلحت بایع باشد؛ قطعا به ضرر مشتری است و اگر مصلحت مشتری است ؛ قطعا به ضرر بایع است،یه نفرکه قطعا در معامله خوش حال می شود، پس نفر دیگر ناراحت است، یک نفر که ارزان خریده است؛ پس او مالش را مفت از دست داده است یا برعکس.

این فرمایش آقای خویی همانطور که دیروز اشاره کردیم؛ تمام نیست چرا؟ چون که  گاهی اوقات ممکن است که بگویند بشرط این که همسایه حق فسخ داشته باشد،از خودش هم بپرسید، می گوید: نه ، همسایه اگر حق فسخ داشته باشد؛ خدا کند که فسخ نکند چون اگر فسخ بکند اولاً باید ارزانتر به او بفروشم چون می گوید من همسایه هستم و چانه می زند و پولش هم نقد نیست ولی چاره نیست و نمی توانم بگذرم. اگر آقای خویی بگوید نه ، این ها همه اش مصلحت است ، و بحیث المجموع مصلحتش را در نظر گرفته است. اگر به این معنا است این معنا که گفتن ندارد، دوتا هم باشند باز هر کدام مصلحتشان را می خواهند، اینکه آقای خویی هردوتا برای اجنبی قرار بدهند یا یکی خیار قرار بدهد ؛ این ناتمام است ، هر دوتا یکی است، و مصلحت به این معنا که  بیع به نفعش است ؛ نه ،اگر به معنای عام بگیرید در هر دوتا یکی است. بله این مطلب درست است که اگر یک جایی بایع یک آدمی است که وارد نیست و تشخیص نمی دهد؛ اینجا اگر خیار برای دیگری قرار می دهد این معنایش این است که مصلحت و غبطه ی کسی که شرط خیار قرار ده است را در نظر بگیرد و إلّا اگر یک بنگاهی و استاد فن است، خانه اش را فروخته و برای همسایه اش خیار قرار داده است در حالی که همسایه اش چیزی از آن بلد نیست؛ اینجا نمی خواهد مصلحت او را در نظر بگیرد.پس اینکه شما(آقای خویی) می فرمایید؛ درست نیست وحرفتان ناتمام است.

بحث بعدی که دیروز به عنوان بحث اشاره کردیم این است که (در واقع این بحث از تتمه و تتبعات و از شقوق شرط خیار برای اجنبی است .) یک وقت است که برای اجنبی خیار قرار می دهد مطلقا، می گوید خیار داشته باشد، یک وقت است که برای اجنبی شرط قرار می دهد به شرط اینکه به او امر بکند که نظرت چیست؟ کما اینکه برعکس؛ اگر برای خودش خیار قرار می دهد به شرط اینکه اجنبی او را امر بکند. یک وقت است که خیار را برای خودش، مطلق قرار می دهد ولی اعمال خیار را بشرط اینکه دیگری امر بکند قرار بدهد که بگوید فسخ کن ،خیار دارم ولی  اعمال خیار به شرط امر دیگری است.(این ها صُور مسئله  است)

اما صورت أو لی که برای اجنبی شرط قرار می دهد منتهی نه اینکه خیاری که شرط می کند مطلق باشد؛ می گوید او خیار دارد إذا استأمره اگر به او گفت که چه امر می کنی، تو نظرت چیست؟؛ آن وقت خیار دارد. در اینجا اگر قبل از اینکه استئمار بکند؛ او فسخ بکند شیخ می فرماید این فسخش نافذ نیست چرا؟ چون خیار او مقید نیست مثل این می ماند که گفته است که به شرط اینکه شما از فردا ۸ صبح خیار داشته باشید، ساعت ۵/۷ صبح پیامک داده است که من این کتاب مکاسبت را فسخ کردم و آوردم پشت در گذاشتم ، بردار؛۸ صبح خیار داشته ای چرا از الان خیار را اعمال کرده ای؟ اگر استأمره؛  وقتی که استیمار نکرده است ؛ او امر ندارد، هنوز خیار ندارد. ممکن است کسی بگوید که استیمار طریق است، این یعنی در وقاقع می خواهد بگوید که هر چه خیر و صلاح تشخیص داد؛ او خیار دارد؛ این استیمار از باب طریق است .

این اشکالی که بعضی ها کرده اند به عقل ما؛ نا تمام است چه بسا ممکن است این استئمار موضوعیت داشته باشد ، مقصودش این است که اگر خودش خیر و صلاحش را تشخیص نداد و الا اگر خودش خیر و صلاحش را تشخیص می دهد، استیمار نکرده است و او بیاید فسخ بکند؛ همچین قصدی ندارد.

صورت دوم این است که اگر چنانچه من خیار فسخ دارم ولی بشرط اینکه او امر بکند، تا او امر نکند من خیار فسخ ندارم، خیار فسخ برای خودم قرار می دهم بشرط اینکه او امر بکند؛ این هم اشکال ندارد منتهی اگر قبل از امر او این فسخ کرد؛ فسخش نافذ نیست چون که شرط خیارش مقید است إذا أمره(اجنبی بایع را) خیار دارد.

صورت سوم این است که من خیار دارم منتهی اعمال خیارم به آن تشخیص دیگری است و هر چه او تشخیص داد ، من اعمال می کنم . اگر او گفت که عقد را اجازه بکن، فسخ نکن و امضاء بکند؛ این باید امضاء بکند چرا؟ بخاطر اینکه گفته است که به این شرط. حال اگر امضاء نکرد و تخلف کرد، فسخ کرد، اگر فسخ کرد اینجا چه؟شیخ می فرماید: اگر فسخ کرد، فسخش نافذ است چرا؟ چون تخلف شرط کرده است، خیارش مشروط نبوده است بلکه اعمال خیار مشروط بوده است.شرط دارد که اگر او فسخ کرد، تخلف کرد؛طرف مقابل حق فسخ دارد یعنی چه؟ یعنی اگر الان زید بایع باشد،عمرو مشتری باشد، بکر اجنبی باشد؛ زید کتاب مکاسب را به عمرو فروخته و گفته است که من باید خیار داشته باشم و عمرو گفته است که اشکالی ندارد منتهی اعمال خیارت همان باشد که بکر اجنبی می گوید، اگر بکر گفت فسخ؛ فسخ بکن و اگر گفت اجازه؛ اجازه بکن. حال اگر این بکر اجنبی گفت که اجازه کن، زید بایع تخلف کرد و فسخ کرد؛ فرموده اند که برای عمرو مشتری خیار تخلف شرط است و این مثل این می ماند که می گیود من کتاب مکاسب را به تو میفروشم به شرط اینکه  برای من خیاطه ثوب بکنی و اگر خیاطه نکرد؛ خیار داری. اینجا هم گفته است که: به شرط اینکه هر چه بکر اجنبی گفت اعمال کن واین خلاف آن عمل کرده است؛ خیار تخلف شرط دارد و می تواند فسخ بکند.

مرحوم آقای خویی اینجا اشکال کرده است و فرموده است: درست است که خیار تخلف شرط دارد ولی وقتی که عقد فسخ شده است؛ دیگر این چه فسخی بکند؟ اگر فسخ او نافذ نبود خوب بود ولی وقتی فسخ او نافذ بوده و فسخ کرده؛ حالا یعنی چه؟ این مثل همینی است که در بنگاه ها می نویسند:که فلانی اگر اجاره اش را ندهد باید خانه را خالی بکند و اگر خالی نکرد به ازای هر روزی ۲۰۰ هزار تومان جریمه بدهد. خب وقتی اجاره تمام شد این چیست؟آن با اینجا فرق دارد چون وقتی اجاره تمام شد عقد باطل نمی شود، ممکن است که در عقد اجاره شرط بکند که بعد از یک سال دو مرتبه خانه ات را به من اجاره بده، ولی اگر کسی اینطور بنویسد که(مثل واقولی ها که عرض کردم)هر کس که فسخ کرد ۵۰۰ ملیون بدهد، خب اگر فسخ کرد و فسخش هم نافذ شد و عقد بهم خورد دیگر آن شرط لزوم وفا ندارد، شرطی لزوم وفا دارد که عقدش لزوم وفا داشته باشد.درست است که این آقا خیار تخلف شرط دارد ولی وقتی جناب بایع خلاف کرد و فسخ کرد و عقد از بین رفت دیگر امر مشتری می خواهد کدام عقد را فسخ بکند؟ می خواهد عقد فسخ شده را فسخ کند؟ لذا این عبارت شیخ اعظم…

شاگرد:..

استاد: نه ، برعکس. فعلا اجنبی امر به اجازه کرده و او فسخ کرده است. فعل اینجاییم.

خب این عبارت شیخ می فرماید: فإن أمَره بالإجازه (اگر امر کرد به اجازه، او باید اجازه بکند و اگر اجازه نکرد و فسخ کرد؛ فسخش نافذ است و ولی او حق خیار فسخ دارد .ولی اگر برعکس باشد؛ بکر اجنبی به زید بایع گفت که فسخ کن، آیا واجب است که فسخ کند یا واجب نیست؟ شیخ می فرماید واجب نیست که فسخ کند چرا؟ بخاطر اینکه اگر طرف مقابل راضی به فسخ نباشد که یعنی چه که واجب باشد؟ چه کاره است ؟من به او گفتم که هر چه او گفت اعمال می کنم؛ من باید فسخ کنم؟ نه . اگر چنانچه فسخ کرد که اشکال ندارد ولی تکلیفاً واجب نیست که فسخ بکند ولی اگر   فسخ نکرد اینجا ممکن است بگوییم که مشتری خیار تخلف شرط است چون این می گوید فسخ بکن ولی فسخ نکرده است.

شاگرد:..

استاد: وقتی شرط کرده که اگر گفتی؛ من انجام می دهم ،باید با آن که طرف شرط است،شرط بکند .مثل این می ماند که من الان شرط بکنم که دیگری هر چه گفت من انجام بدهم ؛ خب دیگری طرف عقد نیست او اجنبی است.مرحوم شیخ و دیگران اینطوری اشکال کرده اند که اگر او گفت که فسخ بکن، آیا واجب است که فسخ بکند یا نکند؟ شیخ اعظم می فرماید: و إن أمره بالفسخ(اگر او را به فسخ امر کرد) لم یجب علیه الفسخ، ولکن همین نکته ای که آقای نوری فرمود اگر الان اینطوری بگوید که من این کتاب را به شما فروختم به شرط اینکه اگر فردا  باران بیاید، با من مباحثه بکنی و سر کار نروی و او قبول کرد، می گوید اگر گفت که فردا باران آمد من دکانم را ببندم، اگر کسی اینطور معامله کرد که به شرط  این که اگر باران آمد دکانم را ببندم؛ اگر این شرط هیچ نفع و ارتباطی با مشتری نداشته باشد؛ این شرط اصلا معنای شرط ندارد و غلط است ولی اگر چنانچه یک ارتباطی داشته باشد مثل همین که اگر فردا باران آمد  دکانت را ببندی تا من رقیب نداشته باشم و جنس های من را بخرند، چرا المومنون عند شروطهم این را شامل نشود؟می گوید چه سلطنتی دارد؟ او سلطنت ندارد ، تو خودت به أوفوا بالعقود و با المومنون عند شروطهم به خودت واجب کرده ای ، لذا اگر او امر به فسخ کرد به این معنا که مشتری به تو گفته که  به شرط اینکه هر چه  او به تو گفته اعمال بکنی؛ گفته باشد اعمال می کنم.بله اگر این درخواست کند و بگوید خواستی اعمال بکن و خواستی اعمال نکن ولی اگر این درخواست می کند من می توانم اعمال نکنم؟ نه نمی توانی اعمال نکنی،  المومنون عند شروطهم می گوید که باید اعمال بکنی . بله شیخ می فرماید که در صورتی وفای به شرط واجب است که آن طرف مقابل اعمال را طلب بکند ولی اگر اعمال را طلب بکند نه، همه ی شرط ها همینطور است، حق آن طرف است ، گفته به شرط اینکه ثوبی را برای من خیاطه بکن خب خود اون آقا گفت که من نمی خواهم یا یک کسی عقد نکاح می بندد و می گوید به این شرط به عقد تو در می آیم که نزدیکی نکنی، دخول نکن اما بعد از عقد گفت که اشکال ندارد و من راضی هستم, دخول اشکال دارد؟ نه چون این شرط حقی است برای مشروط له ، مشروط له ممکن است از حقش بگذرد ، این تکلیف مثل حد قذف است ، حد قذف حد الهی است ولی حقی است که برای کسی است که قذفش کرده اند؛اگر او بگوید من از حقم گذشتم ، آن حق ساقط می شود و مثل زنا نیست.پس اگر به این معنا به او امر بکند و این واجب است فسخ بکند به این معنا که او مطالبه بکند؛بله باید فسخ بکند ولی اگر او بگوید خواستی فسخ بکن و خواستی فسخ نکن؛ ثالث سلطنت ندارد که تو حتما فسخ بکنی. من خیال می کنم که شاید مقصود شیخ هم همینطور باشد: وأما مع طلب الآخر للفسخ فلِأَنّ وجوب الفسخ حینئذٍ علی المستئمر راجعٌ إلی حقٌ لصاحبه. بله اجنبی کاره ای نیست ولی اگر این مزالبه کرد باید فسخ بکند.

یک صورت باقی ماند که این است که می گوید من خیار برای اجنبی قرار دادم ولی اعمالش به شرط این است که من دستور بدهم و تا به او دستور ندهم او حق  اعمال ندارد. یک وقت است که تا امرش نکردم، و نگفتم نظرت چه هست؛ خیار ندارد. یک وقت خیارش مطلق است ولکن می گوید همان چه که من گفتم را این عمل بکند، اگر گفتم فسخ بکن؛ فسخ بکند. اینجا چطور؟ خب اینجا قطعا اگر او فسخ کرد؛ فسخش نافذ است چون خیارش معلق نیست. اگر من به او گفتم امضاء کن و او فسخ کرد؛ گناهم نکرده است، خلاف هم نکرده است چون طرف عقد نیست. لذا اینکه من بگویم که من خیار برای اجنبی قرار می دهم مطلقا ولی اعمال خیارشهر چه که من بگویم باشد؛ این لغو است چرا؟ چون این استیمار تکلیف نمی آورد، این استیمار حق خیار را هم از بین نمی برد. لذا این صورت بلا وجه است .(هذا در خیار اجنبی و تتمه بحث که اگر برای اجنبی خیار قرار می دهد؛ به شرط استیمار باشد یا نباشد؟)

شاگرد:..

استاد:نه ، چون او که کاره ای نیست. من باید شرط را بگذارم که اگر او به حرف من نکرد؛ حق فسخ داشته باشی؛ اگر این باشد درست است و این هم در جایی است که من بگویم فسخ بکن و او فسخ نکند و الا اگر من بگویم اجازه بکن و او فسخ بکند؛ این مثل همان جایی است که عقد از بین رفت؛ شرط هم از بین می رود.

بحث بعدی که شیخ اعظم وارد می شود که یکی از شرط خیارات؛ بیع الخیار است. بیع الخیار یعنی خانه اش را می فروشد بشرط اینکه بعد از یک سال اگر پول هایش را آورد حق فسخ داشته باشد.این مسئله مهمی است و ادعای اجماع هم شده است و روایات عدیده ای دارد.

یکی از روایاتی که در بیع الخیار است، باب ۸ از ابواب الخیار: محمد بن الحسن بإسناده عن الحسین بن سعید اهوازی عن صفوان عن اسحاق بن عمار قال: حدّثنی من سمع ابا عبدالله(علیه السلام) و سأله رجل و أنا عنده(اسحاق بن عمار می گوید شخصی از امام صادق(علیه السلام)به من گفت که شنیدم  شخصی از امام صادق پرسید و من شنیدم)قال رجل مسلم احتاج إلی بیع داره(شخصی احتیاج به پولی داشت آمد پهلوی برادرش)أبیعک داری هذه(میفرشوم به تو)و تکون لک أحب إلی من أن تکون لغیرک (به تو بفروشم بهتر از این است که به غیر تو بفرشوم)علی أن تشترط لی إن أنا جئتک بثمنها إلی سنهٍ أن تردّ علی(به شرط این که تا یک سال پول تو را برگردانم؛ خانه ام را بگردانی)فقال: لابأس بهذا(امام فرمود اشکال ندارد)إن جاء بثمنها إلی سنهٍ (اگر تا یک سال آورد) ردّها علیها قلت : فإنّها کانت فیها غلهٌ کثیره(این زیاد غله دارد، جو و غله و حبوبات)فأخذ الغله لمن تکون الغله؟(غله برای کی هست؟)فقال:الغله للمشتری(غله برای مشتری است چرا؟) علی تری أنّه لو احترقت لکانت من ماله ( اگر این خانه آتش می گرفت ار جیب چه کسی می رفت؟از جیب مشتری. خب غله هم برای او هست چون ملک تو هست، این که ملکش است پس غله هم برای آن است)امام نمی خواهد  قاعده ی الخراج بالضمان ابوحنیفه(علیه ما علیه) را بگوید، نه می خواهد بفرماید که مال او هست پس غله هم برای او است.

شاگرد:..

استاد: دار منظور فقط خانه نیست، به زمین ها هم می گویند.

شاگرد:..

استاد:او که خودش گفته است که ثمن را آوردم ؛ برگردانی.

شاگرد:..

استاد: این بعید است . إن جاء بثمنها، قیمت روز نیست، می خواهد فسخ بکند؛ همان ثمن را می آورد، نه اینکه پول اضافه بدهد.

شاگرد:..

استاد: به این شرط خریده است دیگر.

شاگرد:..

استاد:نه ، استدلال روایت هم همین است چون خانه برای هر کسی هست نفعش هم برای او است.

شاگرد:..

استاد: آن را شرط کرده است مثل : اقاله.

شاگرد:..

استاد: اگر حق فسخ داشته باشد و قیمت هر چه هست؛ او با فسخ نمی سازد.مگر اینکه بگوید من اینقدر پول بدهم تا حق فسخ داشته باشم وإلّا فسخ یعنی ثمن برگردد.

روایت بعدی، روایت معویه بن میسره است، روایت سوم در همین باب است: و بأسناده عن الحسن بن محمد بن سماعه(سند شیخ طوسی صحیح است)عن أحمد بن أبی بشر یا بشیر عن معاویه بن میسره قال: سمعت أبالجارود یسأل عن أبا عبدالله(علیه السلام) عن رجلٍ باع(مرحوم صاحب وسائل هم عنوان باب را همین زده است، باب أن المبیع إذا حصل له نماءٌ فی مده الخیار فللمشتری)داراً له(دار خانه ی به این معنا نیست. دار یعنی چهار دیواری.بدون دیوار هم أرض می گویند ولی دار از ماده دور است. دائره را هم می گویند یعنی دورش دیوار دارد، حائط دارد.)

شاگرد:..

استاد: غله همان گندم است، جو و عدس است.

شاگرد:..

استاد:خود خانه که منافع ندارد.

شاگرد:..

استاد: به او نماء که نمی گویند. او که غله نمی گوییم . اگر خانه گران شد چه؟ طرف که رفته سوال کرده عرب بوده است ، ایرانی که نبوده است. شما اگر می خواهی بگویی که اگر این خانه محصول داشت؛ محصولش برای چه کسی است؟ می گوید آن زمینی که نه درخت دارد و نه چیزی دارد. می گوید نه قیمتش گران شد. می گوید در شهر شما به قیمت گران شدن،می گویند محصول! غله! صاحب وسائل هم خریط فن است ، ایشان عرب بوده است، شما که عرب نیستید، شما ایراین هستید و عجم.

..عن رجلٍ باع داراً له من رجل و کانَه و بین الرجل الذی اشترا منه الدار حاصرٌ۰(بین او و بین کسی که از او دار را خریده است، حاصر یعنی دیواری است)فشرط أنِک إن عطیتنی مالی ما بین ثلاث سنین فالدار دارک(اگر تا سه سال پول من را آوردی؛ خانه برای خودت)فعطاه بماله قال له شرطه(باید عمل کند)قال إبوالجارود:فإنّ ذلک الرجل قد أصاب ذلک المال فی ثلاث سنین قال : هو ماله(می گوید : سه سال این پول را استفاده کرده است! مالش است حالا این فذلک یا از پول استفاده کرده یا از دار استفاده کرده است . به احتمال زیاد همان دار است) وقال ابا عبدالله(علیه السلام) أرایت لو أنّ الدار احترقت من مال من تکون الدار (خب الدار دار المشتری). این روایات دلالت می کند به بیع الخیار.

روایت سوم صحیحه ی سعید بن یسار که باب ۷ است : محمد بن یعقوب عن أبی علی الأشعری عن محمد بن عبد الجبار عن علی بن نعمان عن سعید بن یسار قال قلت لأبی عبدالله(علیه السلام) : إنّا نخالط ناساً من اهل السواد و غیرهم(ما با افرادی که با اهل سواد یعنی سرزمین های سرسبز جنگلی یا درخت و باغ این ها مثل عراق) فنبیعهم و نَربح علیهم للعُشره إثنی عَشَر و العَشر ثلاثه عَشَر و نأخّر ذلک فی ما بیننا و بین السنه و نحوها و یکتب لنا الرجل علی داره أو علی أرضه بذلک المال الذی فیه الفضل الذی أخذ منا شرائاً قد باع و قبض الثمن منه فنَعِده إن همو جاء بالمال إلی وقتٍ  بیننا و بینه إن یردّ علیه الشراء فإن جاء الوقت و لم یأتنا بالدراهم و هو لنا فما تری فی الشراء؟ فقال لها أنّه لک إن لم یفعل و إن جاء بالمال للوقت فردّ علیه، که خانه را می خرد و به او می گوید که به شرط اینکه تا سه سال اگر پول را آوردی؛ خانه برای تو، سه سال می گذرد ولی پول را نمی آورد؛ اگر سه سال پول را نیاورد؛ خانه را صاحب می شویم. حضرت فرمود این اشکال ندارد چون خیارش این بوده است که تا آن تاریخ. بله یک وقت هست که مثلا من بعد از یک سال هر وقت پول را آوردم، ولی اگر بگوید تا یکسال؛ اگر دو روز هم بگذرد دیگر حق فسخ ندارد.

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنه الله علی أعدائهم أجمعین.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *