متن فقه ، جلسه 71 ، چهارشنبه ، 18 بهمن 96

بسم الله الرحمن الرحیم

چهارشنبه ۹۶/۱۱/۱۸ (جلسه ۷۱)

 

کلام در این بود که اگر ثمن یا مثمن، عبد مسلم باشد، در اینصورت من ینتقل الیه العبد المسلم، باید مسلمان باشد. حالا چه بایع باشد و چه مشتری باشد.

مرحوم شیخ انصاری ادله ای را بیان فرمود و سپس در آنها مناقشه کرد و بعد از بیان مناقشه، فرمود که لولا اجماع معتضده به شهرت، وجهی برای این حکم نداریم.

البته نکته‌ای که در این مسئله هست این است که شاید خود این مسئله در خارج موردی نداشته باشد ولکن مباحثی که به مناسبت در این مسئله مطرح میشود، مباحث مهمی است و چه بسا کار کردن در این بحث برای کسی که دنبال اجتهاد باشد، از بیع ربوی نافع تر باشد.

زیرا قصد ما که بیان مسئله شرعی نیست بلکه غرض ما طرح مباحث استدلالی است که موجب قوت و فضل بیشتر شود.

 

یکی از ادله‌ای که شیخ انصاری ذکر کرد این بود که فرمود، شارع مقدس استدامةً از ملكيت كافر للعبد المسلم منع كرده است.

فی المثل اگر در جایی یک کافری عبد مسلمانی را به ارث ببرد و یا کافری عبد کافری داشته و بعد این عبد، اسلام آورده باشد، در اینصورت شارع فرموده است که باید این عبد فروخته شود.

خب متفاهم عرفی از این حکم شارع این است که وقتی شارع استدامةً بقاء عبد مسلمان تحت ولايت يك كافر را ممنوع كرده است فلذا معلوم میشود که حدوثش نیز حرام است فلذا فروش عبد مسلمان به یک کافر نیز جایز نیست.

مرحوم شیخ انصاری به این استدلال اشکال کرد به اینکه وقتی ما میخواهیم بگوییم بین حرمت استدامة و حرمت حدوث، ملازمه هست در اینصورا همان حرمتی که در استدامة است همان حرمت نیز در حدوث ثابت میشود.

در اینجا حرمت استدامة تکلیفی است نه اینکه حرمت وضعی باشد.

بله اگر شارع میفرمود به محض اینکه عبدی مسلمان شود از ملک کافر خارج میشود و ینعتق علیه، در اینصورت خوب بود ولکن شارع در اینجا فرموده بفروش و لذا از این حکم استدامة، بطلان حدوث در نمی‌آید.

 

مرحوم آقای ایروانی و آقای نائینی به شیخ انصاری اشکال کرده‌اند که جناب شیخ!

به چه دلیل شما میگویید در اینجا بطلان حدوث در نمی‌آید؟!

این چه معنی دارد که شما بگویید فروش عبد مسلم به کافر جایز است ولکن به محض اینکه به ملکیت کافر در آمد باید بلافاصله دوباره به یک مسلمانی فروخته شود!

لذا متفاهم عرفی از حرمت تکلیفی استدامة هم این است که حدوثا بیعش باطل است.

 

خب این کلام همانطوریکه مرحوم آقای خویی هم اشکال کرده، ناتمام است.

آقای نائینی و آقای ایروانی! نباید دو مطلب خلط شود.

اگر ما گفتیم بیع عبد مسلم به کافر جایز است ولکن باید بلافاصله دوباره به مسلمان فروخته شود، در اینصورت حق با شماست.

این حرف بی معنی است ولکن مرحوم شیخ که این را نفرموده است.

بلکه شیخ می‌فرماید ما از این حرمت استدامة و اجبار بیع، حرمت تکلیفی حدوث را استفاده میکنیم به اینکه عبد مسلم را به کافر نفروش.

ولکن اگر این شخص عصیان کرد و عبد مسلمی را به کافری فروخت، در اینصورت مجددا باید این عبد به یک مسلمانی فروخته شود.

این حرف چه اشکالی دارد؟

این که لغو نمیشود لذا من نمیدانم چگونه این بزرگواران چنین اشکالی را به مرحوم شیخ کرده‌اند.

 

اما دلیل دوم که مرحوم آقای نائینی به آن تمسک کرده و شیخ انصاری هم آن را ذکر میکند، این است که می‌فرماید؛

روایتی هست در باب ۲۸ از ابواب عقد البیع که می‌فرماید؛

«عن أبي عبدالله (عليه السلام) ان أمير المؤمنين (عليه السلام) أتى بعبد لذمّي قد اسلم، فقال: اذهبوا فبيعوه من المسلمين، وادفعوا ثمنه إلى صاحبه، ولا تقرّوه عنده».

ظاهرا عبد کافری بوده که مسلمان شده و مولانا امیرالمؤمنین(علیه السلام) میفرماید زود او را به یک مسلمانی بفروشید.

خب گفته‌اند «فبیعوه من المسلمین» مفهوم دارد.

چطور، شما که گفتید وصف مفهوم ندارد؟

خب در مفهوم وصف ذکر کرده‌اند که مراد ما وصف نحوی نیست.

یعنی «اکرم زیدا» نمیگوید که عمرو وجوب اکرام ندارد که اسم این را گذاشته‌اند مفهوم لقب.

یا مثلا اگر گفتیم «اکرم زیدا فی الدار» معنایش این نیست که اگر زید بیرون دار بود، وجوب اکرام ندارد.

پس حالا چگونه میگویید که در اینجا وصف، مفهوم دارد؟

جواب این واضح است زیرا اینجا از باب اطلاق مقامی است نه از باب اطلاق لفظی.

اگر ما میگفتیم که این از باب مفهوم وصف است، اشکال شما وارد بود.

ولکن اینجا از باب اطلاق مقامی است.

یعنی امام(علیه السلام) در مقام بیان وظیفه است و وظیفه افراد را تعیین میکند و میفرماید بروید و این عبد را به یک مسلمانی بفروشید.

لذا این اصلا ربطی به مفهوم وصف ندارد.

خب «فبیعوه من المسلمین» یعنی به غیر مسلمان نفروشید.

نهی فرموده است. نهی هم که گفته‌اند در معاملات ارشاد به فساد است فلذا این بیع فاسد است.

بهتر از این استدلال میخواهید؟

«فبیعوه من المسلمین» مفهومش این است که «لا تبیعوه بغیر مسلم».

نهی در معاملات هم که ارشاد به فساد است فلذا این بیع باطل است.

نسبت به این استدلال دو اشکال شده است.

 

اشکال اول

اینکه گفته‌اند نهی در معاملات ارشاد به فساد است، یک نکته‌ای دارد.

به اینکه مثلا وقتی میگویند «لا تبع ما لیس عندک».

خب در اینجا گفته‌اند این هیچ احتمال و مناسبتی ندارد که وقتی کسی بگوید بعت کاخ کرملین را، بگوییم مرتکب فعل حرام شدی!

حالا یک چیزی گفته ولی اثری که بر حرفش بار نکرده است.

ولی در «بیعوه من المسلمین» که حضرت فرموده است یک نکته‌ای دارد.

خب اگر این عبد را به غیر مسلمان بفروشند باز باید بروند و به مسلمان بفروشند.

لذا حضرت از همان ابتدا فرموده «فبیعوه من المسلمین».

لذا وقتی که ذکر این لفظ «مسلمین» نکته دارد و با حرمت تکلیفی هم سازگاری دارد، لذا وجهی ندارد که ما این را حمل بر حرمت وضعی کنیم.

 

اشکال دوم

اشکال دومی که مرحوم آقای خویی کرده که در واقع این ضمیمه اشکال اولی است.

چون اگر ما میگفتیم بیع عبد مسلم به کافر جایز است ولکن باید به دیگری بفروشی، در اینصورت این اشکال دوم وارد نبود اما اگر مابگوییم بیع عبد مسلم به کافر حرام است، در اینصورت دیگر این اشکال دوم آقای خویی در واقع ضمیمه اشکال اول است.

مرحوم آقای خویی اشکال دوم را اینگونه بیان میکند؛

وقتی که بیع عبد مسلم به کافر حرام باشد که دیگر معنی ندارد مولانا امیرالمؤمنین(علیه السلام) امر به فعل حرام کند.

زیرا اگر حضرت(علیه السلام)، لفظ «مسلمین» را نمی‌آورد و فقط می‌فرمود «فبیعوه»، در اینصورت امر به حرام کرده بود چون «فبیعوه» غیر مسلمان را نیز شامل میشود.

فلذا چون امر به حرام از امام معصوم(علیه السلام) صادر نمیشود، فرموده است «فبیعوه من المسلمین».

بنابر این همانطور که عرض کردیم این اشکال در واقع ضمیمه اشکال اول است نه اینکه یک اشکال دیگری باشد یعنی فعل حرام است منتهی توجیه کلام آقای خویی اینگونه است که بگوییم این حرمت به دو حیث میشود لفظ مسلمین را ذکر بکند.

یک حیث این است که اگر مسلمین را نمی‌آورد، موجب لغویت بود چون به هر حال اگر به غیر مسلم هم بفروشد باز باید به مسلمان بفروشد فلذا از اول فرموده است «فبیعوه من المسلمین».

حیث دیگر هم این است که بگوییم بما اینکه بیع به کافر حرام است، لذا حضرت که امر به حرام نمیکند فلذا لفظ مسلمین را فرموده است.

لذا این روایت هم همانطوریکه شیخ انصاری فرموده و آقای خویی هم توضیح داده، فایده‌ای برای مدعای آقای نائینی ندارد و تعجب است که چطور آقای نائینی از این روایت استفاده فساد بیع کافر را کرده است.

این نسبت به دلیل اول و همچنین روایت شریفه که به یک معنی تتمیم دلیل اول و به یک معنی دلیل مستقلی بود.

 

اما نسبت به آیه شریفه که می‌فرماید؛

«لن یجعل الله علی الکافرین للمؤمنین سبیلا».

خب به این آیه شریفه استدلال شده به اینکه اگر قرار باشد یک مسلمانی عبد و مملوک کافری شود، در اینصورت کدام سبیل و سلطنتی مهم تر از مالکیت است.

مرحوم شیخ انصاری از این آیه شریفه جوابی داده است که البته این جواب در تفسیر تبیان شیخ طوسی هم ذکر شده است و ممکن است در کلمات دیگران هم باشد.

 

مرحوم شیخ انصاری می‌فرماید این آیه شریفه قابل تخصیص نیست.

یک کسی میگوید من که به خانه شما نیامدم و هیچ وقت هم نمی‌آیم الا فردا شب.

خب اینکه هیچوقت نمیشود.

معنای «لن» یعنی نه انجام داده‌اید و نه میتوانید انجام دهید.

این تعبیر قابل تخصیص نیست.

این بخاطر حرمت مؤمن و تکریم مؤمن است.

ممکن است یک کسی بگوید من تا سه سال دیگر هرگز به خانه شما نمی‌آیم ولی نمیتواند در یک خطاب دیگر بگوید من شبهای شنبه به خانه شما می‌آیم. یعنی در این سه سال دیگر نمیتواند به خانه شما بیاید و این حکم تا سه سال دیگر قابل تخصیص نیست.

به بیان دیگر نمیخواهیم بگوییم معنای «لن» الی الابد است ولی در این ظرفی که قرار داده، نمیتواند تخصیص بزند و چنین تخصیصی عرفا مستهجن است.

حالا اگر ما در این آیه شریفه، سبیل را معنی کنیم که یعنی مالک نمیشود، خب قطعا این در ملکیت استدامةً تخصیص خورده است در حاليكه قابل تخصیص نیست.

فلذا باید آیه را به یک معنایی حمل کنیم که آن معنی تخصیص بردار نباشد.

مرحوم شیخ انصاری دو تا احتمال در آیه شریفه ذکر کرده که مرحوم شیخ طوسی نیز در تبیان دارد.

 

احتمال اول

این آیه به قرینه آیات قبل و بعد و سیاق آیه، مشخص میشود که مربوط به سلطنت دنیوی نیست.

زیرا همانطوریکه ما دیروز عرض کردیم و دیدم که مرحوم آقای خویی هم فرموده است، از روز اول خلقت کفار بر مسلمین مسلط بوده‌اند الا یک دوران نادری و تا قیام حضرت ولی الله الاعظم(عجل الله تعالی فرجه الشریف) هم همینگونه است.

اتفاقا در روایت دارد که برای اینکه در زمان ظهور، عده‌ای ادعا نکنند که ما هم میتوانستیم عدالت و اسلام را در جهان جاری کنیم، فلذا تا قبل از ظهور خداوند سبحان به همه گروه‌ها مجال حکومت میدهد تا بفهمند این کار فقط به دست امام عصر ممکن میشود.

لذا این آیه شریفه مربوط به سلطنت اخروی است.

 

خداوند سبحان در سوره نساء می‌فرماید؛

«إِنَّ اللَّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِينَ وَالْكَافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعًا».

حالا خاصیت این منافقین چیست؟

 

«الَّذینَ یَتَرَبَّصُونَ بِکُمْ فَإِنْ کانَ لَکُمْ فَتْحٌ مِنَ اللّهِ قالُوا أَ لَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ وَ إِنْ کانَ لِلْکافِرینَ نَصیبٌ قالُوا أَ لَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَیْکُمْ وَ نَمْنَعْکُمْ مِنَ الْمُؤْمِنینَ».

اگر شما مؤمنین در دنیا پیروز شوید میگویند ما هم به شما کمک کردیم و باید به ما هم غنیمت دهید.

اما اگر کفار غالب شوند در اینصورت به کفار میگویند ما هم با شما بودیم و جاسوسی برای شما میکردیم.

این خاصیت منافقین است.

 

«فَاللّهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ لَنْ یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکافِرینَ عَلَى الْمُؤْمِنینَ سَبیلاً».

اینها دیگر در روز قیامت توجیهی ندارند چون حکم دست خداوند است و هرگز برای کفار بر مؤمنین در روز قیامت سبیلی نیست.

لذا مرحوم شیخ انصاری آیه را مربوط به قیامت میداند و اصلا این آیه ربطی به سلطنت و ملکیت دنیوی نیست.

 

احتمال دوم

«سبیل» در این آیه شریفه به معنای حجت باشد.

یعنی خداوند سبحان یک حجت بالغه‌ای به دست مؤمنین داده است که احدی از کفار و منافقین نمیتوانند در مقابل مؤمنین احتجاج کنند و حجت ایشان را باطل نمایند.

لذا هر وقت کفار نزد رسول الله(صلی الله علیه و آله) می‌آمدند، حضرت برای حقانیت خودشان برهان قاطعی میاورد که آنها حرفی برای گفتن نداشتند.

دلیل این معنی هم روایتی است از حضرت رضا(علیه السلام) که وقتی عده‌ای به ایشان گفتند که امام حسین(علیه السلام) شهید نشده است! به دلیل این آیه شریفه که «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا». لذا عده‌ای گفتند حضرت سید الشهدا به آسمان تشریف بردند و کشته نشدند.

حضرت در اینجا فرمود اینها دروغ میگویند و معنای این آیه هم عدم تسلط کفار در دنیا نیست بلکه آیه می‌فرماید حجت بالغه‌ای در اختیار مؤمنین است که کفار نمیتوانند بر قلوب و اعتقاد آنها مسلط شوند.

 

مرحوم شیخ انصاری در اینجا متعرض یک کلامی از صاحب جواهر می‌شود که ایشان فرموده است ما قبول داریم که این آیه شریفه به معنای نفی حجت میشود ولکن حجت در اینجا عام است و هم شامل برهان و دلیل میشود و هم شامل سلطنت و ملکیت دنیوی میشود.

 

مرحوم شیخ انصاری می‌فرماید ما چگونه میتوانیم حجت را معنی کنیم که عام باشد و هم قطع عذر را شامل شود و هم ملکیت را شامل شود؟!

حجت را به چه معنایی بگیریم که اینگونه باشد.

 

بعضی دیگر هم گفتند حجت معنای عام ندارد بلکه حجت فقط به معنای عذر و دلیل است ولکن برای آیه شریفه یک معنای جامعی را در نظر میگیریم که این معنای جامع، هم حجت را شامل میشود و هم ملکیت را شامل میشود.

خب مرحوم شیخ در جواب این گروه هم می‌فرماید ما چه معنای جامعی را میتوانیم درست کنیم که هم مطابق با سیاق آیه باشد و هم حجت و هم ملکیت را نیز شامل شود؟!

ما چنین معنای جامعی نداریم.

اینطور مرحوم شیخ انصاری بحث در آیه را تمام میکند که این آیه شریفه اصلا ربطی به ملکیت دنیوی ندارد و مربوط به اخرت است.

 

بعضی مثل مرحوم آقای خویی به شیخ انصاری اشکال کرده‌اند و فرموده‌اند، تطبیق امام(علیه السلام) و بیان مصداق، معنایش این نیست که آیه منحصر به حجت یا سلطنت اخروی باشد بلکه این هم یکی از معانی آیه است.

مثلا در آیه شریفه‌ای که امام(علیه السلام) منظور از جبت و طاغوت را فلان و فلان میداند، معنایش این نیست که فقط منظور از جبت و طاغوت این دو باشد بلکه این بیان مصداق است که یکی از معانی جبت و طاغوت این دو نفر هستند.

لذا مرحوم آقای خویی می‌فرماید ما به این وسیله خیلی از مشکلات را حل کرده‌ایم و الا اگر قرار باشد که بگوییم بیان مصداق دلیل بر انحصار آیه در این مصادیق است، در اینصورت که قرآن فقط منحصر به دوران صدر اسلام میشود چون هر آیه‌ای در همان دوران مصادیقی داشته است.

اما به نظر ما این اشکال مرحوم آقای خویی وارد نیست و حق با مرحوم شیخ انصاری است.

و للکلام تتمة ان شاء‌الله شنبه.

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *