متن فقه ، جلسه 87 ، یکشنبه ، 20 اسفند 96

بسم الله الرحمن الرحیم

یکشنبه ۹۶/۱۲/۲۰ (جلسه ۸۷)

ارث عبد مسلم به کافر

کلام در این بود که آیا کافر عبد مسلم را ارث می برد یا ارث نمی برد؟ مرحوم شیخ اعظم رحمة الله علیه فرمود بعد از آن که تعارض کرد بین آیه ی نفس سبیل و عمومات ارث، این استصحاب بقاء رقیّت در مقام جاری می شود. بعد فرمود ممکن است بگوییم وقتی که ثابت شد کافر ارث نمی برد، وارث این عبد مسلم می شود امام: «الإمام وارث من لا وارث له»

اشکال مرحوم ایروانی

مرحوم آقای ایروانی رحمة الله علیه به شیخ اعظم اشکال کرده که آقا این استصحاب بقاء رقیّت استصحاب کلّی قسم ثالث است. چرا؟ چون این قبلاً رقّ آن أب کافر بوده، او قطعاً زائل شده. احتمال می دهیم الآن در ضمن فرد دیگری موجود شده باشد که او رقّ این ابنِ کافر بشود. این استصحاب کلّی قسم ثالث است؛ جاری نمی شود.

پاسخ آقای خوئی

مرحوم آقای خوئی رحمة الله علیه از این اشکالی که این کلّی قسم ثالث است، سه تا جواب داده:

یک جواب این است که آقا! ما استصحاب بقاء اصل رقیّت می کنیم. می گوییم این عبد بود. الآن هم احتمال می‌دهم عبد باشد. اصلاً کاری نداریم با مالکش. فقط اصل عبدیّت و رقیّتش را استصحاب می کنیم. یا بعبارة أخری: استصحاب می کنیم اصل عدم حریّت این عبد مسلم است. قبلاً که آن مولای کافرش نمرده بود، که حرّ نبود. بعد که مُرد نمی دانیم حرّ شد یا حرّ نشد، استصحاب می گوید حرّ نشد. این یک جواب.

جواب دومی می دهد، می فرماید اصلاً چرا ما این کار را بکنیم؟! استصحاب بقاء رقّیّت این عبد نسبت به همان مولای قبلی‌ش می کنیم. می گوییم این عبد، عبد این کافر بود قبل از مردن. نمی دانیم به مردن عتق شد، منعتق شد یا منعتق نشد، استصحاب می گوید هنوز هم عبد است، منعتق نشد. خب وقتی که شد عبد، و منعتق نشد، این می‌شود ما ترک میّت. ما ترکِ میّت هم که شد، ارث می رسد. حالا یا ارث می رسد به آن پسر کافر، یا ارث می رسد به امام علیه السلام.

بعد یک پله می رود بالاتر، یک پله می رود بالاتر خدا رحمتش کند. می فرماید اصلاً ما استصحاب نمی خواهیم. استصحاب برای چه؟! عمومات ارث هر چیزی را که مال کافر بوده، به ارث می رسد. عمومات این را هم شامل می‌شود. وجهی ندارد به موتش از ملکش خارج بشود. عمومات می گوید هرچه ملکش بوده. الآن این مثال را من می زنم. کاش که آقای خوئی هم این مثال را می زد. اگر یک پدری احتمال می دهیم خانه اش را فروخته باشد، یا احتمال می دهیم خانه اش را وقف کرده باشد. آیا این ارث به بچه می رسد یا نمی رسد؟ خب قطعاً ارث می رسد. خب اینجا با اینجا چه فرقی می کند؟ چه فرقی می کند؟ یا اگر به نحو شبهه حکمیه، یک جایی احتمال بدهیم اگر کسی مُرد، یک سوم از اموالش خود به خود ملک حاکم شرع هم می شود مثلاً، عمومات ارث نمی گیرد؟ خب می‌گیرد. لذا اصلاً این، یعنی چه جناب آقای ایروانی! که این بشود استصحاب کلی قسم ثالث؟!

بررسی و نقد ادله آقای خوئی

پس ما سه تا جواب آقای خوئی، جواب آخرش که عمومات ادلّه ی ارث است، که اصلاً جای شبهه ندارد، شامل می شود. جواب دومش که استصحاب می کنیم بقاء رقیت برای همین مولا را، نه کلّی را. همین، عبد بود، نمی دانیم منعتق شد یا نه، استصحاب می گوید باقی است، منعتق نشد. مثل آنجایی که احتمال می دهیم خانه اش را فروخته باشد. اگر یک جایی احتمال می دهیم میّت خانه اش را فروخته باشد، استصحاب نمی کنی؟ می گویی آقا نه، نفروخته، به ملکش باقی است، ارث می رسد؟ خب این هم مثل همان. چه اشکال دارد؟!

اما این که مرحوم آقای خوئی رحمة الله علیه فرموده استصحاب بقاء اصل رقیت می کنیم، که آقا این رقّ است، رقّ بوده، الآن هم رقّ است، ما کاری با مالکش نداریم. می گوییم این رقّ است، الآن هم رقّ است. این اشکالی که دیروز آقای بادکوبه ای می کرد که آقا مولا رقیت را که جعل نکرده. یا رقّ این است، یا رقّ این است، یا رق این است. ولی همین طور رقیت بدون مالک که جعل نکرده. مرحوم آقای خوئی رحمة الله علیه در کلماتش می فرماید نه، این رقّ بدون مالک است. استصحاب می کنیم اصل رقیت را. این، نه این که رقّ بدون مالک است. یعنی شارع تعبّد می کند به رقّ بدون مالک. ما ممکن است اصلاً یک نظیر هم بیاوریم. الآن وقتی کسی بَلل مردّد بین بول و منی از او خارج شده، نمی داند بول است یا منی است، خب استصحاب بقاء حدث می کند. فکر نمی کنم شارع حدث جعل کرده باشد. یک حدث اصغر جعل کرده، یک حدث اکبر جعل کرده. امّا طبیعی حدث را، یعنی الآن در اینجا این شخصی که، عرضم به حضور شما، بَلل مردّد خارج شده نمی دانیم بول است یا منی است، اگر بول باشد فی علم الله حدث اصغر جعل کرده، منی باشد، حدث اکبر جعل کرده. حالا غیر از این دو تا، باز به عنوان یک کلی حدث هم جعل کرده؟! فکر نمی کنم.

شاگرد: حیات زید را استصحاب می کنیم، شارع حیات زید جعل کرده؟

حیات زید را استصحاب می کنیم، شارع حیات زید جعل کرده؟

استاد: نه، به لحاظ احکامش است آنجا.

شاگرد: 12:28 .. از همان حکمی که برای کلی مترتب می شود چه …

استاد: خب اینجا آقا پس حدث جعل نشده. خیلی خوب. پس حالا، حالا می رسیم اینجا هم همین طور است. اینجا هم این رقیت اثر دارد. اثرش این است که کافر مالک این نمی شود. کافر مالک این نمی شود. اگر ما گفتیم «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» شاملش می شود.

یک نکته دیگر در دفاع آقای خوئی ره

فقط یک نکته باقی می ماند که آن نکته ظریف است. این است که آقای خوئی! شما استصحاب رقیت کردی. خب. به چه دلیل این به امام به ارث برسد؟ یا به چه دلیل این به کافر به ارث برسد؟ اگر ما گفتیم «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» حاکم است و این ادله ارث را از بین می برد، خب می شود «الإمام وارث من لا وارث له». ممکن است شما بگویی آقا، خب «الامام وارث من لا وارث له» باید اثبات بشود که این رقّ میّت بوده تا بشود «الامام وارث من لا وارث له». خب از کجا که ثابت بشود؟ چون استصحاب اصل رقیّت اثبات نمی کند این رقّ میّت است که. به چه دلیل «الامام وارث من لا وارث له»؟

این را این طور کمک آقای خوئی می کنیم. اینها بعید نیست در دل آقای خوئی هم بوده باشد. یک وقت یکی از رفقا نقل کرد. گفت یک جایی شما یک مطلبی از محاضرات نقل کردی. بعد گفتی که آقا این در دل آقای خوئی این که من می گویم، این که در کتاب نوشته، این چیز است، درست نیست. گفت اتفاقاً من صوتش را گوش دادم دیدم همین کلام شما را توضیح می دهد که در دلش واقعاً همین است.

این ها هم در دل آقای خوئی است. در دل آقای خوئی هم نباشد، فرقی نمی کند دیگر. اولاد به منزله ی پدر است دیگر. ما اولاد هستیم دیگر، اولاد اگر کمک پدر نکند، که اجنبی می خواهد بیاد کمک پدر بکند؟! خب 15:13 مثلِ…، اولاد  باید کمک پدر بکند دیگر. اجنبی که نمی آید کمک پدر بکند.

در بحث استصحاب بقاء حدث در بَلل مردد، آنجا می گویند آقا خب، رفت وضو گرفت. می گوید آقای باید برود غسل بکند. می گویی چرا؟ می گوید استصحاب بقاء حدث داریم. می گویی خب استصحاب بقاء حدث، اثبات نمی‌کند که من جنبم. چرا باید غسل بکنم؟! می گوید عقل می گوید غسل بکن. چرا؟ چون می گوید اگر تو می‌خواهی نماز بخوانی، با حدث که نمی توانی نماز بخوانی. اگر بخواهد این کمر استصحاب شکسته بشود، قطعاً باید چه کار کنی؟ غسل بکنی. عقل است که می گوید برو غسل بکن. چرا غسل بکن؟ تا کمر استصحاب بشکند. برو غسل بکن تا کمر استصحاب بشکند. اینجا هم عقل می گوید وارث این شخص امام علیه السلام است. یعنی این عبد قطعاً بایستی برود زیر سیطره ی امام علیه السلام. چرا؟ چون ادله ی آیه شریفه «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» که فرمود کافر ارث نمی برد بنابراین. خب اینجا می گوییم قطعاً باید برود زیر بلیط امام علیه السلام. زیر سیطره امام علیه السلام. چرا؟ چون این به استصحاب رقّ است. رقّ، بنده حق ندارد بدون اجازه مولایش کاری بکند. «ضرب الله مثلاً عبداً مملوکاً لایقدر علی شیء» ظاهراً آیه، بعدش این است: « و هو کَلٌّ علی مولاه» خب این اگر بخواهد کاری انجام بدهد، عقل می گوید باید تحت فرمان امام باشد. چرا؟ مثل آنجا که گفت باید برود غسل جنابت بکند. چون اگر غسل جنابت کرد کمر استصحاب شکسته می شود، اینجا هم اگر رفت تحت سیطره امام علیه السلام، این اعمالش درست است، فعل حرام انجام نداده. چرا؟ چون اگر این واقعاً رق باشد، دستوری غیر از دستور امام علیه السلام را نباید اجرا بکند. این بنا بر این که آیه شریفه «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» حاکم باشد.

اما اگر کسی گفت جناب شیخ! خدا رحمتت بکند. شما که فرمودی «و حکومتها علیه غیر معلومة» حکومتش معلوم نیست. وقتی حکومتش معلوم نیست، پس چطور می فرمایید آیه ی، این، مثلاً اولاد ارث می برد، این طبقه ارث از بین می رود؟ می گوییم خیلی خوب. آیه «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» با طبقات ارث با هم تعارض می‌کند، تساقط می کند. استصحاب می گوید این کافر ارث نمی برد. نگویی که استصحاب هم می گوید امام علیه السلام ارث نمی برد. چون استصحاب این که کافر ارث نمی برد، این حاکم است بر استصحاب  این که امام علیه السلام ارث نمی برد. چرا؟ چون «الامام وارث من لا وارث له» این که من شک دارم آیا امام ارث می برد یا نه، سلام الله علیه،؟ منشأش شک در این است که نمی دانم این طبقه کافر وارث است یا نه؟ وقتی استصحاب، او گفت ارث نمی برد، شک سببی است. اصل در سبب بر اصل در مسبب حاکم است و نوبت به اصل در مسبّب نمی رسد. لذا امام ارث می برد. نگویید که وقتی که استصحاب جاری شد که امام علیه السلام ارث نمی برد، پس قطعاً آن کافر، آن طبقه ارث می برد. می گوییم این مثبِت است. چرا؟ چون لازمه ی عقلی این که امام علیه السلام ارث نمی برد، این است که آن کافر ارث می برد. بخاطر این که این ارث یا مال کافر است یا مال امام علیه السلام است. خب وقتی مال امام نشد، قطعاً می شود مال کافر. به خلافِ از آن طرف. از آن طرف تسبّب شرعی است. از این طرف از باب ملازمه عقلیه و مثبت است. بله! اگر ما یک روایتی، یک آیه ای می داشتیم که: اذا لم یرث الإمام علیه السلام ـ مثلاً ـ یرثه إبنه، أخوه، اینها، این خوب بود. چون استصحاب می گفت امام ارث نمی برد، پس این ارث می برد.

ولی ما که چنین آیه ای نداریم، چنین روایتی نداریم. آیه و روایت از آن طرف داریم که «الامام …»، روایت از آن طرف داریم که «الإمام وارث من لا وارث له».

پس چه بگوییم آیه نفی سبیل حاکم است، چه بگوییم نه، آیه نفی سبیل حاکم نیست. تعارض می کند، تساقط می‌کند، این عبد مسلم ارث می رسد به امام علیه السلام. بله! اگر کسی گفت مجرّد ملکیت به ارث سبیل نیست، اصلاً آیه شامل نمی شود ارث را، اگر کسی این را گفت، عمومات این که، عمومات آیات ارث شامل می شود و کافر ابن یا هر کسی که هست، ارث می برد از آن کافر دیگر.

اما این کلمه ای که آقای خوئی رحمة الله علیه فرموده: اصالة عدم الحریة، این به درد نمی خورد. جناب آقای خوئی! چون استصحاب عدم حریت، اثبات نمی کند که این رقّ است. باید ثابت بشود که این عبد است. آن لازمه عقلیش است. وقتی لازمه عقلی‌اش است، استصحاب جاری می شود، استصحاب در خود عبدیت جاری می شود. احتیاج اصلاً نداریم به این که استصحاب می کنیم بقاء رقیت را.

من خیال می کنم شیخ هم این را نمی خواهد بگوید. شیخ هم ما فوق این حرفهاست. «أصالة بقاء رقیّته» مقصودش یعنی «اصالة بقاء رقیته لمولاه» یعنی بنده ی آن کافر میّت بود، به موتش منعتق نمی شود، باز بنده اش است. وقتی بنده اش شد، عمومات ارث شاملش می شود.

خب، هذا تمام الکلام نسبت به ارث و این که امام علیه السلام امام وارث است.

ماند، ما گفتیم آیه شریفه «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» ارث را هم شامل می شود. چون وقتی ارث ببرد، و لو این که بخواهد بفروشد، همین مقداری که می تواند قیمت بگذارد و بعد مطالبه پولش را بکند، و هکذا، اینها خودش یک نحوه سبیل است.

شاگرد: 23:54 … همان رقیت است یا لازمه اش است؟

استاد: نه دیگر، لازمه اش است دیگر.

شاگرد: … در مورد همان رقیت به کار می رود.

استاد: نه دیگر، اگر همان باشد که خب آن اشکال استصحاب کلی قسم ثالث وارد است. ما به عدم حریت برگرداندیم که بگوییم کلی قسم ثالث نمی شود. چون در عدم …

شاگرد: … نه این که …

…آقای خوئی … برگردانیم، …

استاد: شما چند سال با آقای خوئی رحمة الله علیه بودی؟! او می خواهد اصالت عدم حریت را درست بکند که از استصحاب کلّی قسم ثالث در برود. چون عرض کردم، دیروز مثال زدم در این که کفش ملک من نیست، این عدم ملکیت من تغییر نمی کند. همان عدم است. و لو این که قبلاً ملک چیز بوده، مغازه دار بوده، الآن ملک دیگری شده، ولی در عدم ملکیت تغییر نمی کند. اگر به این معنا بخواهد درست بکند که ظاهرش این است که این طوری درست بکند، این مثبت است.

حکم سایر موارد ملک قهری

خب، بعد می فرماید: «ثمّ هل یلحق بالإرث کلّ ملک قهریّ»؟ آیا به ارث ملحق می شود هر ملک قهری‌ای؟ «أو لایلحق ..» ملک قهری مثل چه؟ مثلِ، که ارث هم نباشد، مثل این که من کتاب مکاسب را می فروشم به زید در این معامله شرط می کنم که عبایت ملک فلانی باشد به نحو شرط نتیجه. خب این الآن عبا ملک فلانی شد. یا مثل وقف خاصّ. وقف خاص این منافع ملک است. ملک غیر اختیاری هم هست. ولی ارث هم نیست. قهری است. غیر اختیاری نه، قهری است. که همان می شود غیر اختیاری.

خب «یلحق أو لایلحق؟ أو یفرّق بین ما کان سببه اختیاریاً و غیره وجوهٌ، خیرها أوسطها ثمّ أخیرها». اگر می‌خواستی پول بدهی به یک عده که این کتابها را ویراستاری بکنند، خراب بکنند و واجب شرعی مؤکّد هم که از ارکان دین هم باشد، چیز بکنی، بیشتر از این نمی توانستند. «خیرها أوسطها» خیرها بعد دو تا نقطه گذاشته، أوسطها. بین مبتدا و خبر! نوع کتابهایی که شاید 90 درصد کتابهایی که تصحیح شده، و من نسخه جدیدش را دارم و مطالعه می کنم، می بینم چقدر هزینه شده و چقدر کتاب خراب شده! جایی که نباید بیاید سر خط آمده سر خط. خب وقتی می آید سر خط، مطلب … . جایی که نباید ویرگول بگذارد، ویرگول گذاشته. جایی که نباید دو تا نقطه بگذارد، دو تا نقطه گذاشته. این غیر از این است که …، نمی دانم واقعاً چه داعی‌ای است؟! اینها همه مال نابسامانی است که این کتابها تحت اشراف یک استادی ویراستاری نمی شود که آقا …، چون کسی می تواند ویراستاری بکند که مخ مکاسب باشد. که بداند این به کجا می خورد. خیرها، دو تا نقطه اوسطها! خب خیرها مبتداست! اوسطها خبر است، بین مبتدا و خبر در کجای عالم دو تا نقطه ..؟

خب اینجا در توضیح کلام مرحوم شیخ اعظم بین بعضی از حواشی مرحوم شیخ در مکاسب با مرحوم آقای خوئی در فهم عبارت شیخ اختلاف شده. «أو یفرّق بین ما کان سببه اختیاریاً» این «سببه اختیاریاً» را بعضی از حواشی مثل مرحوم آقا میرزا فتاح شهیدی رحمة الله علیه، صاحب هدایة الطالب، و ظاهراً اگر اشتباه نکنم، مرحوم حاج شیخ اصفهانی رضوان الله تعالی علیه، یک طور معنا کرده اند، آقای خوئی رحمة الله علیه یک جور معنا کرده. مرحوم آقا میرزا فتاح با مرحوم حاج شیخ، «بین ما کان سببه اختیاریاً»، «اختیاریاً» را زده اند به این که «اختیاریاً للکافر» یعنی این که مالک می شود. آقای خوئی زده «اختیاریاً للطرف المقابل». این زده «اختیاریاً ..»، البته کلام آقای خوئی را هم می شود برگرداند به این. آن هم خیلی شاید چیز نباشد. می شود برگرداند. حالا ما هم همین تفسیر را قبول داریم که «سببه اختیاریاً» یعنی «اختیاریاً للمالک» نه در طرف مقابل. مرحوم صاحب هدایة الطالب این طور چیز کرده، مثال زده. مثل کسی که یک مصیدی را، به حساب، توری را در دریا چیز می کند، در دریا، به حساب، می گذارد. بعد خودش خواب است، ماهی می آید می افتد در آن. خب اینجا فرموده ملکیتش قهری است. ولی سببش چیست؟ اختیاری است. چون به دست خودش مصید را گذاشته. حالا شاید این مثال مرحوم هدایة الطالب، این مثال شاید مثال درستی نباشد. چون اینجا ممکن است کسی بگوید خود ملکیتش هم اختیاری است. چون در واقع آن دام را که گذاشته، صدق می کند که «اصطادَ» و«صادَ». مثالی که مرحوم حاج شیخ اصفهانی رحمة الله علیه، در ذهنم این است، زده این است که نه، یک بیعی می کنند، در این بیع شرط خیار برای مشتری قرار می دهد. یعنی یک کافری بایع عبد مسلم است. می فروشد به یک مسلمانی. شرط خیار برای که می گذارد؟ برای مشتری می‌گذارد. خب اینجا اگر مشتری فسخ کرد، این ملک بر می گردد به که؟ بر می گردد می آید به کافر بر می گردد عبد مسلم. ولی اختیاری‌اش نیست. چرا؟ چون خیار مال این نبوده، خیار مال که بوده؟ طرف مقابل بوده. در عین حال سببش هم اختیاری است. سببش اختیاری است چون این بیعی که کرده، با شرط خیار، به اختیار خودش بوده، سبب اختیاری است، ولی ملک قهری است. این مثال به نظرم از مثال آن تور که مرحوم صاحب هدایة الطالب زده، این مثال بهتر است. فکر کنم صاحب هدایة الطالب این مثال دوم را هم زده. ولی حالا آنی که صد در صد یقین دارم، همان مثال مصید است که در دریا می گذارد.

علی ایّ حالٍ، «یفرّق بین ما کان سببه اختیاریاً و غیره». «یفرّق» یعنی چه؟ یعنی اگر سببش اختیاری باشد، «لایملک»، اگر سببش غیر اختیاری باشد، «یملک». چون سبب غیر اختیاری می شود مثل ارث. یعنی هیچ دخالتی نداشته. ولی اگر یک جایی سبب اختیاری باشد، درست است که ملک قهری است، ولی نتیجه می گویند تابع اخسّ مقدّمتین است، چون سبب اختیاری بوده، کأنّ این خودش اختیاری است. خب برای سبب غیر اختیاری مثال چه بزنیم؟ مثال زده مرحوم آقای خوئی هم مثال زده در، ظاهراً، حاج شیخ اصفهانی هم در حاشیه مکاسب مثال زده. غیر اختیاری مثل آنجایی که خیار را شارع قرار داده. نه این که خیار را متعاقدین قرار بدهند. مثل خیار حیوان، مثل خیار مجلس. آنجا سبب هم غیر اختیاری است.

خب «خیرها أوسطها، ثمّ أخیرها». أوسطش چه می شود؟ «لایلحق» این که ملحق نمی شود و آیه نفی سبیل به حساب، ارث را نمی گیرد. ولی غیر ارث را می گیرد. «ثمّ أخیرها» أخیرها، هم به خاطر این که در واقع آنجایی که سبب اختیاری نیست، آن باز اشبه به ارث است. لذا شیخ این طور فرموده.

نظر استاد

به عقل قاصر فاتر ما وقتی ما گفتیم ارث را شامل می شود، خب به طریق اولی غیر ارث را هم شامل می شود. چون خود ملکیت تنها که نیست. ملکیتی است که با آن بند و بیلش است و می تواند بفروشد می تواند مطالبه ثمن بکند. لذا به همین مقدار این آیه نفی سبیل شاملش می شود.

اگر کافر عبد مسلم را نفروخت

خب، حالا بحث بعدی این است که گفتیم بر کافر، شیخ فرموده، واجب است بفروشد. حالا اگر نفروخت؟ اگر نفروخت چه؟ اگر نفروخت، «باعه الحاکم» حاکم شرع می فروشد. اصلاً ممکن است بگوییم که از اوّل اجبار نمی‌شود کافر که بفروش عبد را! اگر نفروخت بعد حاکم بفروشد. نه، از همان اوّل حاکم می فروشد. چرا؟ چون در آن روایت مولانا امیرالمؤمنین این بود که: «اذهبوا فبیعوه من المسلمین و ادفعوا إلیه ثمنه» بروید بفروشید! نفرمود بروید او را مجبورش بکنید بفروشد، اگر نفروخت شما بفروشید. منتها عرض کردیم در همان جای خودش این حکم شرعی معلوم نیست باشد. این حکم امام علیه السلام است. اذن امام علیه السلام است. این از باب ولایت است. لذا اصلاً معلوم نیست که حاکم شرع حق داشته باشد او را اجبارش بکند که بفروشد. چیز، اگر نفروخت بفروشد. ولایت بر فروش داشته باشد. این از امام علیه السلام است.

یک وقتی یک آقایی آن زمان یک اشکال خوبی کرده بود که آقا امام صادق علیه السلام که این را نقل فرموده، خب نقل امام صادق به چه مناسبت بوده؟ این نقل امام صادق به این معنا بوده که این حکم شرعی بوده. بگوییم نه، نقل امام صادق علیه السلام هم به این معنا بوده که امیرالمؤمنین علیه السلام ولایت داشته، ما هم ولایت داریم؛ امام صادق علیه السلام ولایت دارد. اما چه ربطی دارد به حاکم شرع؟!

لذا اصلاً این جمله ای که مرحوم شیخ فرموده که این مطلقاً حاکم می تواند بفروشد بدون این که او را اجبارش بکند، این اوّل کلام است، از این روایت استفاده نمی شود.

و للکلام تتمة إن شاء الله فردا.

و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *