متن فقه ، جلسه 90 ، چهارشنبه ، 23 اسفند 96

بسم الله الرحمن الرحیم

چهارشنبه ۹۶/۱۲/۲۳ (جلسه ۹۰)

 

کلام در این بود که اگر کافری یک عبد مسلمی داشته باشد، حالا یا خودش یا حاکم، بفروشد به یک مسلمانی، می‌تواند خیار بگذارد، یا خیار دارد یا نه؟ خب اشکال کرده بودند که آقا! نه، خیار ندارد. چرا؟ بخاطر این که اگر خیار داشته باشد، این ملک بر می گردد. فسخ بکند، بر می گردد. وقتی برگشت، این منافات دارده با آیه شریفه «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» چون مجدّداً باز مسلمان ملک کافر می شود و مسلمان ملک کافر بشود، این سبیل است و سلطنت است و شارع نهی کرده، فرموده این کار را نمی کنیم.

پاسخ به نظریه شیخ اعظم ره

خب از این اشکال چند تا جواب داده اند.

پاسخ نخست

یک جواب این بود که ما در واقع باید بحث را بر این مبتنی بکنیم که خیار که فسخ است، آیا فسخ در واقع تملیک جدید است؟ یا نه، فسخ تملیک جدید نیست؟ فسخ در واقع ازاله ملکیت احداث شده است. وقتی ملکیتی که احداث شده ازاله شد، این که بر می گردد به ملک قبلی، نه به فسخ بر‌می‌گردد. در واقع این به همان سبب قبلی. مثلاً این عبد را که این فروخته بود، از کجا مالک شده بود؟ از ارث. از ارث. حالا فسخ کرده، فسخ مملّک نیست تا «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» بیاید. فسخ می گوید ملکیت جدید را من ازاله کردم. به چه مالک می شود عبد را؟ به همان ارث سابق. لذا ملک جدید نیست. خب معنا ندارد که بگوییم آیه شریفه خیار را بر می دارد. برای چه خیار را بر می دارد؟

شاگرد: … 5:11

استاد: این در واقع باید پس این که آیا خیار برای کافر جایز است یا جایز نیست، مبتنی بر این مبناست که آیا فسخ ملکیت جدید می آورد؟ قطعاً نافذ نیست. آیه‌ی شریفه نفی می کند. یا فسخ ملکیت جدید نمی آورد؟ همان ملکیت سابق عود می کند؟ این آیه خیار را نفی نمی کند. چرا؟ چون ملکیت قبلی خودش تخصیص خورده بود. ارث تخصیص خورده بود. خب به قوت خودش باقی است.

چه فرمودی شما؟

شاگرد: اسباب که مثل اسباب تکوینیه نیستند. اینها به اعتبار معتبر است. وقتی که آن اعتبار قبلی دیگر نیست، این دوباره چطور می خواهد برگرداند؟ این اعتبار جدید باید باشد دیگر!

استاد: نه، این که خب جوابش را در آنجا می بینیم که می گوییم شارع اول این طوری اعتبار می کند: می گوید این ملک است، ملک است، ملک است، ملک است، ملک است، ملک است، تا وقتی که بفروشی و فسخ نکنی. اما اگر فروختی و فسخ کردی، نه، باز همان ملکیت را من انشاء کردم. یعنی ارث خودش مملّک است، هم قبلش را و هم بعدش را. این اشکال ندارد در اعتبار.

اشکال به پاسخ نخست

خب این جواب را، این حرف را اشکال کرده اند. دو تا اشکال. یک اشکال این است که بگوییم آقا، نفس خیار خودش در واقع سلطه است. «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» همین که کافر خیار داشته باشد، خودش سبیل است. خب این اشکال دو تا جواب دارد:

یکی این که بر فرض نفس خیار و اعمال خیار سبیل باشد، این در صورتی درست است که خیار فقط برای کافر باشد. اما اگر خیار برای مسلمان باشد، یا خیار برای حاکم شرع باشد که اشکال ندارد.

جواب دوم، اشکال دومی که به این جواب کرده اند، گفته اند آقا این که ما تفصیل بدهیم آیا این فسخ مملّک است یا نه، ازاله ملکیت منفسخ است، شیء را به اسباب ملکیت قبلی مالک می شود، این حرفها هم غلط است. چرا؟ چون دلیل ما اجماع است. آیه ی شریفه، «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» ارث و همه را شامل می شود. اجماع ارث را خارج کرده. حالا ما باید ببینیم اجماع ارث را چقدر خارج کرده. تا کجا خارج کرده. ممکن است بگوییم آقا اجماع ارث را تا جایی خارج کرده که چه؟ این ملکیت جدید احداث نشود. اما اگر ملکیت جدید احداث بشود، و لو بعد ملکیت جدید هم از بین برود، دیگر اجماع چیست؟ نیست. خب این مثل کجاست در واقع؟ این مثل کجاست؟ این مثل کجاست؟

ای بابا! این در اصول، این، همین هایی که، چیز ها، چه فروش ها هستند؟ اینهایی که چه، نمک چیز، بله؟ اینهایی که می آیند نان خشکی ها، نان خشکی ها این ها هم شنیده اند از گوشه و کنار حسینیه ارگ و مسجد اعظم و اینها که رد شده اند شنیده اند که.

اگر ما یک عامی داریم، یک خاصی داریم مجمل است. خب در ما عدای آن قدر متیقّن به همان تمسّک می کنیم. عامّ ما چیست؟ «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» خاص ما چیست؟ اجماع. قدر متیقن از اجماع کجاست؟ تا جایی که ملکیت جدید احداث نشده. در ما بقی اجماع نداریم، به عموم عام تمسک می کنیم. «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً».

نقد دیدگاه محقق کرکی و پاسخ آن

خب از اینجا معلوم شد که فرمایش مرحوم محقّق کرکی رحمة الله علیه در جامع المقاصد درست نیست که شیخ رحمة الله علیه نقل می کند که: «قال تبعاً للدروس» مرحوم محقّق کرکی، محقّق میسی رحمة الله علیه، تبعاً للدروس شهید در دروس فرموده: «حکم بثبوت الخیار» خیار هست. «و الرد بالعیب» کافر می تواند فسخ بکند. و عین هم ردّ می شود. چرا؟ «لأنّ العقد لا یخرج عن مقتضاه بکون المبیع عبداً مسلماً لکافر لانتفاء المقتضِی» چون عقد مملّک است. این عقدی که می گوید یعنی خلاصه به یک وسیله ای این عبد مسلم را مالک شده این کافر. خب وقتی که فسخ شد، معنا ندارد که بگوییم آنی که مملّک بوده الان مملّک نیست. چرا؟ «لانتفاء المقتضی» چون مقتضی خروج از بین رفته. چرا از بین رفته؟ «لأنّ نفی السبیل لو اقتضی ذلک» چون اگر آیه شریفه «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» اقتضا بکند که بعد از فسخ نمی تواند برگردد، و آن عقد سابق کافی نیست، خب اگر این قدر زور داشته باشد از اوّل می گفت ملکش نمی شود. «لاقتضی خروجَه من ملکه» از اوّل. از اوّل می گفت نه، اصلاً مثلاً به ارث مالک نمی شود، یا به خریدن مالک نمی شود، هر چه که هست. پس فرض این است که نفی سبیل قدرت نداشته. خب الآن هم همان عقد باقی است. «فعلی هذا لو کان البیع معاطاةً» اگر الآن، خوب دقت کنید!، یک کسی کتاب مکاسب را به بیع معاطاتی خرید. خب گفتیم معاطات ملکیت نمی آورد. یا ملکیت متزلزل می آورد. یا اباحه در تصرف می آورد، هر مبنای که مفصّل گذشت. این آقا کتاب مکاسبی که به معاطات خریده بود، فروخت. فروخت. فسخ کرد. وقتی که فسخ کرد، مکاسب برگشت به ملک فروشنده. فروشنده زود زنگ می زند به چه؟ به آن کسی که مکاسب را از او خریده. می گوید آقایی که مکاسب را به من فروختی! ـ بله. می گوید می خواهم مکاسب را فسخ کنم. پولم را بیاور کتابت را بگیر. می گوید پولم را بیاور کتاب را بگیر؟ تو کتابت را دیروز فروختی! می‌گوید دیروز فروختم. می گوید خب وقتی فروختی، در معاطات گفته اند اگر احد الطرفین از ملک خارج شد، اتوماتیک طرف دیگر هم از ملک چیست؟ خارج می شود. خب، از ملکت خارج شده. می گوید درست است. اتوماتیک از ملکم خارج شده، قبول است. ولی وقتی که من این معامله جدید را فسخ کردم، مکاسب به ملکم برگشت، باز اتوماتیک آن حکم معاطات چیست؟ بر می گردد. یعنی آن ثمنی که ملک شما شده بود، باز مجدداً برمی‌گردد ملک من می شود. به این جهت می فرماید: «فعلی هذا لو کان البیع معاطاة» اگر بیع معاطات بود، «فهی علی حکمها» بعد از آنی که فسخ کرد، برگشت، مجدداً این مکاسب حکم چه را دارد باز؟ معاطات را دارد. نمی‌تواند بگوید قبلاً معاطات بود، با فروختن از بین رفت، دیگر حکم معاطات از بین رفته. فسخ که می شود، این بر می گردد به حکم سابقش.

«نعم» بعد یک جواب دیگری که این جواب دوم است: «نعم لا یبعد ان یقال» مرحوم صاحب جامع المقاصد فرموده بله. یک حرف می شود زد. آن حرف چیست که می شود زد؟ این است که ما می آییم بگوییم آقا، کافر اگر فروخت، حق فسخ دارد. منتها اگر فسخ کرد عبد مسلم به ملکش برگشت، «لا یبعد أن یقال للحاکمِ…» ممکن است بگوییم حاکم دو تا کار می تواند بکند. یک کار این است که این کافر وقتی که عبد مسلم را فروخت به یک مسلمانی، خیار مجلس پیدا می کند. به خاطر این که کافر خیار مجلسش را اعمال نکند و مسلمان بر نگردد مجدداً به ملک کافر، حاکم شرع الزام می کند این کافر را که زود، جنگی، خیار مجلست را چه کار کن؟ اسقاط کن. خیار مجلست را اسقاط کن، که وقتی اسقاط کردی، دیگر نتوانی اعمال خیار بکنی. مرحوم جامع المقاصد، صاحب جامع المقاصد می‌فرماید: «نعم لایبعد أن یقال للحاکم إلزامه» حاکم الزام بکند. که را؟ کافر را. «بإسقاط نحو خیار المجلس». خیار مجلست را اسقاط بکن. چون اگر خیار مجلسش را اسقاط کرد، دیگر نمی تواند اعمال خیار بکند.

یا نه، «أو مطالبته بسبب ناقل یمنع الرجوع» یا نه، از اوّل حاکم این چیز را، کافر را مجبور بکند که تو عقدی را انجام بده که در آن عقد حق فسخ چیست؟ نداشته باشی. مثلاً اگر بیع خیار مجلس دارد، او را مجبورش بکند به صلح، که خیار مجلس نداشته باشد. اگر بیع خیار حیوان دارد، او را مجبورش بکند به صلح، که خیار حیوان نداشته باشد. اگر کسی گفت خیار حیوان مختص بیع است.

البته این در صورتی است که «إذا لم یلزم منه تقصیر للمال» این که حاکم می تواند مجبورش بکند، این در جایی است که خسارتی به کافر نخورد. یا خسارتی به عبد مسلم نخورد.

پاسخ شیخ انصاری ره

شیخ رحمة الله علیه به این جوابِ، که راه دومی که گفته اند، به این اشکال می کند. می فرماید که: آخر شما بر می‌گردی می گویی حاکم او را اجبار بکند. خوب دقت کنید! حاکم او را اجبار بکند، به چه دلیل حاکم او را اجبار بکند؟ به چه دلیل؟ به آیه شریفه «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» شیخ اعظم می فرماید جامع المقاصد! خدا رحمتت بکند، اگر آیه «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» زور داشته باشد که این را اجبارش بکند، خب از همان اوّل زور می زند که بگوید خیار ندارد. ببین! شما می گویی نه، آیه خیار را شامل نمی شود. می گوید اگر قرار است که بتواند زورش بکند، خب از همان اوّل چه کار می کند؟ خیار را از بین می برد.

«و أما ما ذکره اخیراً بقوله لا یبعد، ففیه أنّ إلزامه بما ذکر» این که الزامش بکنند به آنی که ذکر شد، « لیس بأولی من الحکم بعدم جواز الرجوع» می گوید این چه اولویتی دارد که شما بگویید آیه خیار را نفی نمی کند؟ فسخ صحیح است، آیه فقط می گوید حاکم! اجبارش بکن؟

خب می گویی که از آن طرف اگر آیه زور دارد، چرا می گویی اجبارش بکن؟ بخاطر این که این ملک باقی نماند. خب اگر آیه می گوید اجبارش بکن، خب در ما نحن فیه آیه از همان اوّل بفرماید چه؟ حقّ فسخ نداری.

شاگرد: شاید به خاطر ادله ولایت فقیه ایشان این طور فتوا می دهد. و الا بیع مختص …

استاد: ادله ولایت فقیه باز کجاست؟ بابا این حاکم از باب این که، حاکم از باب فرمایش امیرالمؤمنین علیه السلام …

شاگرد: … آیه بود که به حاکم مربوط نیست، هر کسی می تواند این کار را انجام بدهد. حاکم را که بعد مثال می زند …

استاد: نه، چون که، آخر شیخ که قبول ندارد که هر کسی می تواند برود بفروشد. البته آن که هر کسی می تواند برود بفروشد را که ما عرض کردیم که.

شاگرد: اگر قرار بود طبق آیه باشد دیگر به حاکم متخص نمی شود خب.

استاد: آیه که نمی گوید، چون که یک، اگر قرار باشد که همه بتوانند بفروشند که هرج و مرج لازم می آید. هر کسی می گوید من رفتم… . آن دیگر بحثش گذشت دیگر. شیخ منتها چون قبول ندارد، روی مسلک خودش حرف می‌زند.

پاسخ دیگر به اشکال نخست

بلکه بعضی ها یک پله بالاتر از شیخ رفته اند. فکر کنم مرحوم آقای ایروانی رحمة الله علیه باشد. فرموده آقا، نه تنها که این که حاکم اجبارش بکند، اولی نیست. بلکه آیه حکم بکند به عدم جواز فسخ، اولی است. چرا؟ چون اگر آیه حکم بکند به عدم جواز فسخ، اصلاً و لو یک لحظه هم این عبد مسلم دیگر ملک کافر نمی شود. ولی اگر آیه اقتضا بکند اجبار حاکم را که حاکم اجبارش بکند او را، این لازمه اش این است که یک لحظه فسخ می کند، به ملکش بیاید، بعد مجبورش بکند، اصلاً یک لحظه هم نیست. به خاطر این که این بخواهد بفروشد، باید یک، فروشنده در جیب، خریدار در جیب که نیست. باید یک خریداری پیدا بشود. لذا فرموده اند نه تنها که حکم به الزام اولی نیست. بلکه آن طرفش اولاست. که چه اولی است؟ که بگوییم آیه اصلاً فسخ را از نفوذ می اندازد. چون اگر فسخ از نفوذ افتاد، دیگر به هیچ وجه من الوجوه ملکش نمی شود، و لو یک لحظه.

بعد یک توجیهی کرده کلام شیخ را که، خوب دقت کنید! آیه در واقع امر دایر است که یکی از دو تا را تخصیص بزند. آن یکی از دو تا چیست؟ یکی از آنها ادله خیار است. یا باید «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» ادله خیار را تخصیص بزند. این یک راه.

یا «رُفع ما استکرهوا علیه» را تخصیص بزند. چرا؟ چون وقتی حاکم این کافر را مجبورش می کند به بیع، این بیعش می شود اکراهی. خب باید بگوییم آقا «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» آیه یکی از دو تا تخصیص ها را باید بزند. یا ادله فسخ را باید تخصیص بزند، که خیار ندارد. یا «رفع ما استکرهوا علیه» را باید تخصیص بزند. این طور توجیه کرده اند.

شاگرد: این که خودش مرحوم شیخ قبلاً می گفت کافر خودش اقدام کرده. «رفع ما استکرهوا علیه» امتنانی است. چطور به کافر امتنان می شود؟

استاد: اوّلاً این که آن در «لا ضرر» که خودش اقدام کرده، این جا که الآن خودش اقدام نکرده که.

شاگرد: …

استاد: آن، نه، آنی که خودش اقدام کرده بود، معنایش این بود که اگر انجام نشود، ضرر می بینی. اینجا بحث ضرر نیست. می گوید من فروخته ام. من چه اقدامی کردم که «رفع ما استکرهوا علیه» من را شامل نشود؟

شاگرد: … حکومت شده …

استاد: هان! این درست است. که آقا، «رفع ما استکرهوا علیه» در آنجا دارد که: «رفع عن امّتی تسع» یکیش «ما استکرهوا علیه» است. البته یک مطلب هست که این «رفع ما استکرهوا علیه» در چند تا روایت ذکر شده. یکی مثلاً در طلاق و عتاق و اینهاست. که این فقره فقط منحصر به حدیث رفع است. یا نه، در غیر حدیث رفع هم وارد شده. مثل «رفع ما اضطروا الیه». «رفع ما اضطرّوا إلیه» اگر چه که حدیث رفع است، ولکن بعضی خطابات دیگر دارد «ما من محرّم إلاّ و قد أحلّه الاضطرار» دیگر آن حدیث رفع نیست. اینجا هم باید ببینیم که «رفع ما استکرهوا علیه» فقط در حدیث رفع است، یا نه، «رفع ما استکرهوا علیه» هم در حدیث رفع است، هم در غیر حدیث رفع است؟

آن عتق و اینها هست، در آن «ما استکرهوا علیه» هست. منتها آن معلوم نیست که آن «رفع ما استکرهوا علیه» ی که در آن روایت هست، در واقع امام علیه السلام همان حدیث رفع را آنجا تطبیق فرموده؟ یا نه، آن یک روایت و خطاب مستقل و جداگانه ای است؟

شاگرد: بنابر این اصلاً خود کافر می تواند اگر بیع اختیاری … انجام بدهد … بعد اکراه …

استاد: بحث اصلاً ضرر نیست.

شاگرد: می دانم. … خودش می داند.

استاد: می گوید نه، می گوید برای چه مرا اکراهم بکنند؟! «رفع ما استکرهوا علیه» نمی توانند اکراهم بکنند. باید آیه، آیه باید تخصیص …، اگر آیه نبود. اگر آیه «لن یجعل الله …» نبود، خب «رفع ما استکرهوا علیه» شاملش می‌شد.

خب این هم یک نکته. بعد، یک راه سومی، یک راه سومی، جواب سومی، ایضاح قواعد رحمة الله علیه، إیضاح القواعد، مرحوم فخر المحقّقین در آنجا ذکر کرده. گفته آقا، به بیع خیاری می فروشد؟ بله. خب فسخ می کند. می‌گوید آقا فسخ نمی شود. می گوید چرا نشود؟! فسخ می کند. قیمت را می گیرد نه پول عین را. فسخ می کند، قیمت را می گیرد، نه پول عین را. چرا؟ چون ما دو طایفه دلیل داریم: یک طائفه «البیّعان بالخیار ما لم یفترقا»، یک طائفه: کافر مالک عبد مسلمان نمی شود.

خب، بسم الله الرحمن الرحیم. اگر این بایع کتاب مکاسبش را فروخت به زید، فروخت به زید، کتاب مکاسب از بین رفت، تلف شد. آیا خیار دارد یا ندارد؟ گفته اند خیار دارد. خب خیار دارد کتاب مکاسب که بر نمی گردد. چه بر‌می‌گردد؟ پولش بر می گردد. اینجا هم همین طور است. ادله خیار می گوید تو فسخ بکن. آن ادله ای که کافر مالک عبد مسلمان نمی شود چه می گوید؟ می گوید عین بر نمی گردد عین به منزله چیست؟ تلف است. خب عین تلف شده؛ بدلش. لذا اصلاً دعوا ندارد.

شاگرد: خب پول دستش است، فرض این است که ثمنش را گرفته دیگر. فرض این است که ثمن عبد را گرفته.

استاد: نه، خب ممکن است عبد قیمتش گران تر باشد. ممکن است ثمن المثل، ثمن المسمی 500 هزار تومان باشد، الآن که فسخ می کند، قیمت عبد 700 هزار تومان باشد. چون که این، در واقع …

شاگرد: بالعکسش هم  می شود.

استاد: برعکسش هم باشد، همین طور است. پس می دهد. چون برعکسش که باشد، فسخ نمی کند که. اگر بر عکسش باشد کافر دیوانه که نیست که فسخ بکند که. معمولاً جایی فسخ می کند که پول بگیرد. خب این چه اشکال دارد؟

شاگرد: به ضرر مسلمان …

استاد: به ضرر مسلمان باشد. مسلمان به بیع خیاری خریده

شاگرد: … این مسلمان به قیمت 500 هزار تومان، الآن می گوید شما …

استاد: خب خیاری بوده، آقا می خواهم فسخ کنم. پس اگر این طوری باشد، آنجایی که خیار دارد، این چون که موجب اضرار به دیگران است. اگر جایی موجب اضرار به دیگران باشد که، جاری نمی شود. اینجا لازم می آید از عدم جریانش ضرر بر این کافر. «لا ضرر و لا ضرار» هم می فرماید حکم ضرری در اسلام نیست.

پاسخ شیخ انصاری ره

خب، شیخ جواب می دهد. شیخ می فرماید ببین! قیمت از هوا که نمی آید. فسخ هیچ وقت قیمت را نمی آورد. منتها شما وقتی معامله را فسخ می کنی، آن عین تالفه یک آن می شود ملک شما. وقتی ملک شما شد، چه کار می کنی؟ می گویی آقا عین من را تلف کردی، عین من را تلف کردی، بدلش را بده. امّا اگر ما گفتیم عین تالفه اصلاً نمی تواند بیاید ملک این بشود، خب در اینجا دیگر بدل معنا ندارد. این اشکال را شیخ کرده.

داوری استاد

این اشکال شیخ وارد نیست. چرا؟ چون آنی که آیه نفی می کند، جناب شیخ در اجاره هم شما ملتزم شده ای. آنی که آیه نفی می کند، تسلط بر عبد مسلم خارجی است. امّا اگر فسخ بکند، یک آن، آن عبد بیاید در ذمّه کافر، این که سبیل نیست. به نظر شما سلطه نیست جناب شیخ! اجاره خودت فرمودی سلطه نیست، سبیل نیست. وقتی که شد ملکش، آن وقت تلف کردی، پولش را می دهی.

لذا این حرف مرحوم چیز، مرحوم فخر المحقّقین عالی است. فرمایش شیخ جا ندارد. مگر در یک صورت. یک اشکال به فخر المحقّقین وارد است. البته الآن شک کردم که این اشکال مال شیخ بود یا مال دیگران بود. مال هرکس بود. این اشکال غلط بود. یک حرف باقی می ماند. آن حرف این است که آقا، این که ما می گوییم اگر عین تلف شد، فسخ کرد، بدلش را می گیرد، این دلیل می خواهد. ما باید ببینیم دلیل چقدر دلالت دارد. ما دلیل عامی نداریم که هر وقت مبیع تلف شد، و یکی از مصادیق تلف هم چیست؟ همین که نتواند برگردد به ملک مسلمان. این هم باید مصداق تلف باشد. کو این دلیل ها؟ دلیل ما یا سیره است، یا موارد جزئی است، که چه سیره، چه موارد جزئی، هیچکدام جناب فخر المحقّقین! ما نحن فیه را شامل نمی شود.

شاگرد: عموم ادله خیار چطور؟

استاد: عموم ادله خیار که اثبات نمی کند، چون اوّل باید عموم ادله خیار اینجا را شامل بشود. ببین! باید ادله خیار، ما باشیم و خیار، می گوید عین باید برگردد. عین نمی تواند برگردد، هیچ! قابل فسخ نیست. باید یک دلیلی بیاید اوّل ثابت بکند که بدل عین به منزله عین است. آن می تواند برگردد، و این اوّل کلام است. لذا این فرمایشات شما درست نیست جناب آقای فخر المحقّقین. اگر کسی گفت «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» اینها را شامل می شود، حقّ خیار ندارد.

هذا تمام الکلام در بیع عبد مسلم.

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *