متن فقه ، جلسه 96 ، دوشنبه ، 20 فروردین 97

بسم الله الرحمن الرحیم

دوشنبه ۹۷/۱/۲۰ (جلسه ۹۶)

مالکیت امام(علیه السلام) بر انفال به عنوان شخص یا به عنوان امام(علیه السلام)؟

کلام در این بود که این اراضی موات، انفال، خمس، ملک شخص امام علیه السلام است یا ملک عنوان است؟ به عنوان رئیس حکومت اسلامی و رئیس مسلمان ها، هر کسی باشد، خصوصیت ندارد امام؟ امام به عنوان این که رییس بوده، اینها در اختیارش بوده.

بررسی ادله ملکیت به عنوان امام(علیه السلام)

خب، ما عرض کردیم ظاهر روایات، اقوال فقها، بلکه صراحت بعضی از فرمایشات ائمه علیهم السلام این است. به وجوهی استدلال کرده بودند که مقصود از امام این جهت امامت و این که این اموال در اختیار رییس حکومت است. هر که باشد. چه امام باشد سلام الله علیه، امام معصوم، چه غیر امام معصوم.

چند وجه بود. یکی این بود که این همه اموال را کجا عقل حکم می کند که در اختیار یک، ملک یک شخص بکند؟ و لو این شخص عادل باشد، و لو معصوم باشد؟ این بر خلاف عدالت است. دین اسلام دین عدل و انصاف است. اینها برای اداره ی شؤون حکومت است. هر که اداره ی شؤون حکومت بکند، این اموال باید در اختیارش باشد. یک وجه این بود که اصلاً امام، که در روایات هست «الأنفال للإمام»، امام، اطلاق شده بر غیر امام معصوم علیهم السلام. در رساله ی حقوق امام سجاد علیه السلام، در موارد دیگر، امام اطلاق شده. لذا که گفته که این امامی که در روایات هست، مقصود امام معصوم علیه السلام است؟ یک وجه این بود که خب این اموال تعابیر در روایات مختلف است. بعضی ها تعبیر دارد «مال المسلمین» بعضی ها تعبیر دارد «مال الله»، بعضی ها دارد «مال الإمام». این که تعابیر مختلف است، مقصود این است که اینها مال بیت المال است؛ در راه مصحلت مسلمان ها خرج می شود. یکی، این هم یک وجه بود. یک وجه دیگر این بود که خب «الإمام وارث من لا وارث له» در باب کسی که یک مسلمانی را کشتند، این مسلمان ورثه اش همه کافرند. حضرت فرمود اسلام به آنها عرضه می شود. اگر اسلام آوردند، آنها اولیاء دم‌اند، دلشان بخواهد قصاص می کنند، دلشان بخواهد عفو می کنند، دلشان بخواهد دیه می گیرند. ولی اگر اسلام نیاوردند، این به امام می رسد سلام الله علیه. بعد راوی سؤال می کند امام می تواند عفو بکند؟ حضرت فرمود نه، امام نمی تواند عفو بکند. خب اگر ملکش است، چرا نتواند عفو بکند؟ خب این هم یک وجه بود.

یک وجه دیگر این بود که از امام هادی علیه السلام، فرمود «ما کان لأبی بسبب الإمامة فهو لی». اگر این خمس، اینها ملک امام علیه السلام است، پس چه معنا دارد که به ارث نرسد؟ فقط به امام بعدی برسد؟ این خودش معنایش این است که مال جهت امامت است. یک وجه دیگر، در صحیحه ی بزنطی است. که صحیحه بزنطی در باب 72 از ابواب جهاد العدوّ، در صحیحه بزنطی این است:

محمد بن یعقوب عن عدة من أصحابنا عن احمد بن محمد بن عیسی، عن علی بن احمد بن أشیم عن صفوان بن یحیی و أحمد بن محمد بن ابی نصر جمیعاً قالا ذکرنا له الکوفة و ما وُضع علیها من الخراج و ما صار فیها أهل بیته فقال،

سؤال کرد که آقا این زمین کوفه و خراجی که بر او وضع شده، و آن مسیری که کاری که اهل بیتش، اهل بیت امام صادق، اهل بیت حضرت رضا علیه السلام، یا اگر از امام دیگری باشد، چه کار می کردند راجع به اینها چه طور دستور می فرمودند؟

فقال: من أسلم طوعاً، آن که اسلام بیاورد از روی طوع و رغبت، تُرکت أرضُه فی یده، زمین در دستش باقی هست. و أُخذ منها العُشر مما سُقی بالسماء و الأنهار، یک دهم از او گرفته می شده اگر با آب باران و اینها آبیاری می شده. و نصفُ العُشر مما کان بالرشا، و یک بیستم اگر با، از چاه با دلو آب می کشیدند، فیما عمروه منها، و ما لم یعمروه منها، آن که آباد نمی کردند، أخذه الإمام علیه السلام فقَبِله یا قبّله ممن یعمره. اخذ می کرده آن را امام علیه السلام آن زمین را می گرفته و می داده به کسی که کار بکند، «و کان للمسلمین». شاهد اینجاست: «و کان للمسلمین».

خب می بینیم که همانی که در جای دیگر فرموده مال امام است، اینجا فرموده «و کان للمسلمین».

یا در روایت دوم در همین باب 72 از ابواب جهاد العدوّ و ما یناسبه، همین، بإسناده محمد بن الحسن الطوسی رحمة الله علیه بإسناده عن أحمد بن محمد بن عیسی عن أحمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی، قال ذکرتُ لأبی الحسن الرضا علیه السلام الخراج و ما صار به أهل بیته، فقال العُشر و نصف العُشر، باز اینجا هم دارد: «و کان للمسلمین».

این برای مسلمانهاست. خب می بینیم همین که در بعضی جاهای دیگر نسبت داده به امام علیه السلام در این دو تا روایت شریفه نسبت داده به مسلمین.

داوری استاد

خب اینها که درست نیست. به خاطر این که این دو روایت، آقا اینها اراضی خراجیه است. من نمی دانم این واقعاً قصدش چیست از این حرفها. خب اینها اراضی خراجیه است. چون اوّلاً ذکرنا له الکوفة. خب کوفه از اراضی خراجیه است. غیر از این، « و ما وضع علیها من الخراج» اصلاً صحبت خراج است. اینها اراضی خراجیه است. اراضی خراجیه هم ملک مسلمین است. ربطی به امام علیه السلام [ندارد]، ملک امام نیست. اختیارش دست امام علیه السلام است. اراضی خراجیه.

خب پس این هم وجهی ندارد که به این روایات تمسک کرده.

استناد به روایاتی که اموال را ملک والی مسلمین می داند

بعضی ها دیگر آمده اند گفته اند ما روایاتی داریم که از آن روایات استفاده می شود که این اموال مال والی مسلمین است؛ هر که والی باشد. والی مسلمین. امام خصوصیت ندارد. امام به عنوان این که والی است. به دو وجه استدلال کرده:

یکی روایت حمّاد بن عثمان است که پریروز خواندیم در باب 4 از أبوابِ …، در باب 1 از ابواب انفال. این بود، حدیث 4 در باب یک از ابواب انفال: محمد بن یعقوب عن ابیه عن حماد بن عیسی عن بعض اصحابنا عن العبد الصالح علیه السلام فی حدیث قال: و للإمام صفو المال أن یأخذ من هذه الأموال … همین طور می آید پایین می آید پایین، به اینجا استشهاد کرده: إلی أن قال: و الأنفال إلی الوالی، کلّ أرض فُتحت أیام النبی صلّی الله علیه و آله و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین إلی آخر الأبد و ما کان افتتاحاً بدعوة أهل الجور و أهل العدل، خب اینجا کلام در این است که «و الأنفال إلی الوالی». خب این دارد که «و الأنفال إلی الوالی» والی هم اطلاق دارد.

داوری استاد

خب این حرف غلط است. نمی دانم چرا این که اشتباه به این فاحشی را کرده. این جا دارد: و للإمام صفوُ المال. یکی یکی همین طور توضیح داده، بعد: «و إن لم یبق بعد سدّ النوائب و الأنفال» فلان. اینجا «و الأنفال إلی الوالی» این الف و لام که گفته الف و لام جنس است؟ خب این الف و لام عهد است. والی یعنی امامی که در صد گفتیم که این امور را متصدی می شود. که گفته الف و لام جنس است؟ حداقلش این است که این الف و لام محتمل است الف و لام عهد باشد. این والی است. مضافاً به این که هیچ سند ندارد. حمّاد بن عیسی عن بعضی اصحابنا، این وجهی ندارد. هم مناقشه ی دلالی دارد، هم مناقشه ی سندی دارد. لذا این روایت بی فایده است.

استناد به عهدنامه امیرالمؤمنین علیه السلام به مالک اشتر

دومی به عهدنامه ای که مولانا امیرالمؤمنین علیه السلام به مالک اشتر نخعفی فرموده این است که «حین ولاّه مصر» عبارت عهدنامه مفصّل است. من همان دو تا فقره ای که ایشان استدلال کرده، همان دو تا فقره را فقط نوشتم:

هذا ما أمر به عبدالله علیّ أمیرالمؤمنین علیه السلام مالک بن الحارث الأشتر فی عهده إلیه حین ولاّه، وقتی که مالک اشتر رضوان الله تعالی علیه خواست متولّی مصر بشود، أمر جبایة خراجها و جهاد عدوّها و استصلاح أهلها و عمارة بلادها.» به این فقره استدلال کرده، خب جبایة خراج، جمع کردن خراج، خرج دارد. جهاد عدوّ خرج دارد، استصلاح اهل خرج دارد. عمارت بلاد خرج دارد. خب اینها را از کجا بیاورد مالک اشتر؟ مگر کارخانه بافندگی داشته مالک اشتر؟ خب از کجا بیاورد؟ همین انفال است در اختیارش است دیگر.

کسی نگوید آقا، خب امام علیه السلام اختیار [دارد] این هم مال خودش بوده در اختیار مالک اشتر قرار داده. می‌گوید نه، مالک به عنوان این که والی است اینها وظیفه اش است. این یک فقره.

خب این فقره که استدلال غلط است. چون «جبایة خراجها» خب خراج را جمع کن. خراج را جمع کن، می گویی خرج دارد، خب از پول خود خراج خرجش را می دهد دیگر. الآن مثل این می ماند که بگویی آقا، اداره ی دارایی خرج دارد. خب می گوید مالیات را که می گیرد یک بخشی از آن را برای خرجش بر می دارد دیگر. جهاد عدوّ، خب جهاد عدوّ بکن. خب زکات بوده، اراضیه خراجیه بوده، خب جهاد عدوّ بکن. این چه ربطی دارد به انفال؟ از کجا دارد که از انفال بردار؟ عمارة بلادها، خب عمارة بلادها. با همین اراضی خراجیه، خراج می دانی چقدر بوده؟ پس این همه پولهایی که بنی امیه لعنة الله علیهم اجمعین بر می داشتند، این همه اموالی که خلاصه سلاطین جور اینها را سرقت می کردند، این همه به اطرافیانشان می دادند، آن زمان که سهم امام نبوده. اراضی موات هم که درآمد نداشته. رؤوس جبال هم که درآمد نداشته. اینها همین اراضی خراجیه بوده و زکوات بوده.

خب عمارة بلادها، هر قدر که پول دارید باید خرج بکنید. این کجا دارد که از مال من خرج بکن؟! تازه گیریم حتی اگر تصریح می داشت از مال من. مولانا امیرالمؤمنین علیه السلام به مالک اشتر اجازه داده. شما می گویید که آقا این مالک به عنوان والی، نه به عنوان اینکه والی امیرالمؤمنین علیه السلام بوده. خب این که زور است. چون این روایت مورد خاص است، تعدّی می خواهد. از کجا شما در آوردید این تعدّی را؟ تعدّی را از کجا درآوردید؟ مولانا امیرالمؤمنین علیه السلام اموال در اختیارش بوده، به مالک اشتر اجازه داده.

بعد در ذیلش دارد: ثمّ، باز به این فقره که آخر عهدنامه شریفه هست: «ثمّ الطبقة السفلی» فقرای جامعه، «من أهل الحاجة و المسکنة الذین یحقّ رفدهم و مؤونتهم و فی الله لکلٍّ سعةٌ و لکلٍّ علی الوالی حقٌّ بقدرٍ یُصلحه» یا «یَصلحه»، «و لیس یخرج الوالی من حقیقة ما ألزمه الله من ذلک إلاّ بالاهتمام و الاستعانة بالله و توطین نفسه علی لزوم الحقّ و الصبر علیه فیما خفّ أو ثقل». خب اینجا دارد که والی بایستی این اهل حاجت و اهل مسکنت را فقرا را به مقداری که احتیاج دارند، بدهد. باید سعی و کوشش بکند. خب درست است. باید بدهد. این باید بدهد، خب باید سعی و کوشش بکند، خراج را جمع بکند، سعی و کوشش بکند زکوات را جمع بکند، اصلاً ما در روایات داریم اگر، در ذهنم این است الآن صد در صد نه، ولی در ذهنم این است، اگر مردم زکاتشان را بدهند هیچ فقیری در عالَم گرسنه نمی ماند. این کجا دارد که، اصلاً آن زمان که سهم امام نبوده که. بعد این اراضی موات چه درآمدی داشته؟ خب باید سعی و کوشش بکند خراج را جمع بکند، واقعاً همین طور است. تمامِ، مگر مالک اشتر در مصر چقدر خرج داشته؟ هیچ! خرج مالک اشتر در مصر به پول امروز، شاید ماهی یک میلیون هم نبوده. کسی نداشته که. دنگ و فنگی نداشته، میز و تشکیلاتی نداشته. خب می گوید زکوات را جمع بکن، خراج را جمع بکن بده به فقرا. بده به فقرا. اما این کجا دارد که از انفال هم بده. سفایة الملکوک هم بده؟ کجا دارد؟ نمی دانم این چه جور، به اینها، چه ربطی دارد به زکوات.

از اینها گذشته، اصلاً ما قبول کردیم. امام علیه السلام این انفال را، این اراضی موات بالأصاله را فرموده هر کس احیا کرد مال خودش باشد. خب حاکم شرع چه حقی دارد جلوگیری بکند؟ یا به چه دلیلی شما می گویی آقا باید حاکم شرع، اجازه از حاکم شرع بگیرد؟ برای چه؟

می گویی آقا اینها مال زمان خودش بوده. آن زمان خودش ولی بوده، خب می گوییم زمان خودش ولی بوده که، این طور نیست. چون در بعضی از روایاتش این است، در بعضی از روایاتش این است که: «و بإسناده» حدیث 12، باب4: بإسناده عن سعد بن عبدالله عن ابی جعفر عن الحسن بن محبوب عن عمر بن یزید عن ابی سیار مسمع بن عبدالملک، قال قلت لأبی عبدالله علیه السلام إنی کنت ولّیت الغوص، من از ته دریا چیزی در آوردم، خمسش را برای شما درآوردم. خب اینها را خواندیم. بعد اینجا فرمود که، اینجا فرمود: «یا ابا سیار! الأرض کلّها لنا، فما أخرج الله منها من شیء فهو لنا. قال قلتُ له أنا أحمل إلیک المال کلّه» من همه ی این غوصی که 400 هزار درهم است بیاورم. فقال لی یا أبا سیار! قد طیّبناه لک و حلّلناک منه. فضمّ الیک مالک. و کلّ ما کان فی أیدی شیعتنا من الأرض فهم فیه محلّلون و محلّل لهم ذلک إلی أن یقوم قائمنا فیجبیهم طسق ما کان فی أیدی سواهم فإنّ کسبهم من الأرض حرام»

یا آن روایتی که «کان أمیرالمؤمنین علیه السلام یقول: من أحیی أرضاً من المؤمنین فهی له و علیه طسقها یؤدّیها إلی الإمام فی حال الهُدنة فإذا ظهر القائم» وقتی که حضرت تشریف آوردند، «فلیوطّن نفسه علی أن تؤخذ منه» خب «من أحیی أرضاً من المؤمنین» این قضیه حقیقیه است. تا کی؟ تا حضرت تشریف [بیاورند]. منتها تا وقتی که امام علیه السلام هست، به امام می دهند. امام که نبود، نه دیگر، طسق ندارد. منتها حضرت که تشریف آورد، باید هر کسی آماده باشد که خواست زمین را حضرت بگیرد، بگیرد.

یا این روایاتی که «و أما الخمس»، حالا این بحث خمس است، «فقید أبیح لشیعتنا» عرضم به حضور شما، در این دجله و فرات اینجا باز فرمود: «فهو لنا و ما کان لنا فهو لشیعتنا» هر چیزی که برای ما هست، این برای شیعیان ما هست. خب اینها یک جایش ندارد که باید والی…، اینها را اشکال کرده، می گوید اینها اطلاق ندارد. اینها مقصود زمان خودشان و آن زمان هایی که حاکم جور بودند. آخر چه طور می شود در این همه روایات، یک مورد امام علیه السلام اشاره نفرمود که اگر یک جایی حاکم عدلی قائم شد، بایستی که ما، شما باید اجازه بگیرید. یک مورد اشاره ای نه در فرمایشات فقها نه در روایات، هیچ جا. آخر یک مورد، یک روایت ضعیفی حتی. یک روایت ضعیفی حتی. فرموده خب اینها تا، ما اینها را حلال کردیم برای شیعیان‌مان. این دیگر، والی چه حقی دارد که منع بکند؟ اجازه‌ی او برای چه لازم است؟

فتلخّص مما ذکرنا، که این حرف که ما بگوییم این انفال و این اراضی موات برای جهت امامت است و به دست ولی امر می رسد، چه معصوم باشد چه غیر معصوم باشد، و مالک اشتر هم به عنوان والی این کار را می کرد نه به عنوان والی من قِبل أمیرالمؤمنین علیه السلام. هر کس دیگری باشد … . و این که فقها هم که فرموده اند اینها ملک امام علیه السلام است، اینها چون حالی شان نمی شده! اینها دور از حکومت و سیاست دین بوده‌اند، دین را نفهمیده‌اند اصلاً! اینها، این اشکالاتی که عرض کردیم، کرده اند.

خب ما که ما دون نظریم، نظر نداریم چیزی. ولی این، با این حرفها، این اشکالاتی است که هست، کرده اند. و اگر فقها دین را نفهمیده اند، حالی شان نشده، اینها دور از سیاست بودند، چیزی نمی فهمیدند، آن دیگر، نمی دانم دیگر. و العهدة علی الراوی.

خب، هذا تمام الکلام در این بحث. ما مقتضای ادله و فرمایشات و ایرادها و کلماتی که در این زمینه بود، عرض کردیم. نظر هم که ما، ربطی به ما ندارد.

خب، این بحث اوّل.

حکم ملکیت یا حق بعد از احیاء

بحث دوم، که این هم بحث مهمی است این است که آیا با احیاء مالک می شود محیی یا نه، حق پیدا می کند؟

خب، معروف و مشهور و اجماع و اتفاق همه ی فقهای شیعه بلکه مسلمین بر این است که ملک می شود. آقای خوئی رحمة الله علیه فرموده نه. حق است. ملک نمی شود.

آخر «من أحیی أرضاً میتة فهی له» می فرماید درست است، لام ظهور در ملکیت دارد. خب پس چرا حمل بر حق می کنی؟ ایشان دلیل بر اینکه حمل بر حق کرده، این است که در روایت مسمع بن عبدالملک که الآن خواندیم، آنجا حضرت فرمود وقتی که حضرت حجت عجّل الله تعالی فرجه الشریف تشریف بیاورند، اگر این زمین دست غیر شیعه باشد، زمین را می گیرد. اگر دست شیعه باشد، چیز می گیرد، اجاره می گیرد، طسق می گیرد. خب ملک است طسق می گیرد؟ اگر ملک من است، حضرت برای چه طسق می گیرد؟ اگر ملک کفار است برای چه از دست آنها می‌گیرد؟

خب ما یک گیری داریم ایشان فرموده. فرموده یا بایستی از ظهور لام رفع ید کنیم که لام را حمل بر حقّ بکنیم. کما اینکه در بعضی از روایات هم دارد: «من أحیی أرضاً میتة فهو أحقّ بها» یا بیاییم بگوییم نه، آدم مال خودش را هم باید اجاره بدهد. یا امام علیه السلام ملک افراد را می گرفتند. ایشان فرموده تصرّف در این که لام را حمل بر حقّ بکنیم، این خیلی راحت تر است تا این که ما بیاییم بگوییم آقا، مال خودش است، باید طسق بدهد. یا زمین را از کفار می‌گیرد. [از] کافر ذمی می گیرد. چون می گوید در طول تاریخ دوران امیرالمؤمنین علیه السلام، ائمه معصومین، پیغمبر گرامی اسلام، سابقه ندارد که پیغمبر خدا از کسی پول گرفته باشد، مال کسی را مصادره کرده باشد. می فرماید ما که ندیدیم. لذا لام را حمل بر حقّ می کنیم. خب لام را حمل بر حق می کنیم، آقای خوئی! این جمله‌ای که بیع، خب مردم این زمین ها را می فروشند. می فروشند، چه می شود؟ می گوید اشکال ندارد. خب بیع حقّ است. مثل سرقفلی. بیع که گفته باید ملک باشد؟ بیع حقّ است. حقّی که من دارم، واگذار می کنم به او، مثل سرقفلی.

لذا ایشان اصلاً منکر شده که این طوری که ایشان فرموده ما در عالَم مالکی نداریم. حداقلش این است که مثل ماها که در بلوار امین و چه می دانم در آن، باز پایین تر ها یا اینها که بعضی شهرهای جدید الإحداث و در منطقه …، اینها، کسی مالک نیست. همه مستأجرند. منتها مستأجری هستند که سرقفلی دارند. بعد سرقفلی، یعنی سرقفلی دستشان است. حضرت هم تشریف بیاورند، باید اجاره اش را بدهند. البته خوب است این را دارایی نفهمد که باز دارایی الآن بیاید بگوید آقا خوب شد. یک منبع درآمد دیگر هم درست شد که از این، چون کسی که ملک را اجاره …، منتها این، این دیگر از مستأجر نمی گیرد ظاهراً دارایی.

خب، آقای خوئی! این چه فرمایشی است که شما می فرمایید؟! به قول خودت احدی از فقها فتوا نداده. بلکه خود آقای خوئی در منهاج به این مطلب فتوا نداده. چون در منهاج فرموده، تفصیل داده، فرموده: اگر کسی مَلکَ بالإحیاء این باید طسق بدهد. و اگر هم موات شد، از ملکش خارج می شود. ولی اگر کسی مَلَک بالإرث یا بالبیع یا بالهبة، نه، مال خودش است، از ملکش هم خارج نمی شود. خود شما هم فرمودی «لا بیع إلاّ فی ملک»، بعد به سرقفلی مثال زدی، این که آقای خوئی، شما گیر می کنی. خب از این طرف شما می فرمایی این آقا سرقفلی را فروخته. یعنی چه؟ یعنی حقّش را فروخته. خب مالک هم که نیست. پس یعنی چه آنجا می گوید سرقفلی فروختم، اینجا می‌گوید حقّم را فروختم. آنجا اجاره، اجاره چه می گیرد؟ برای چه اجاره می گیرد؟ خب یک حقی داشته فروخته. ملک هم که در کار نیست. این هم از عجایب است. بله، شما می فرمایید آقا، سابقه ندارد که بگیرد. خب بله، به خاطر اینکه بنا نیست اتفاقاً در روایات، من دیدم حضرت فرمود ما مأمور به سیف نیستیم. تازه پیغمبر گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله و لعنة الله علی أعدائمه اجمعین، فرمود ما مأمور به سیف نیستیم. مأمور به سیف فقط فرزند ما در آخر الزمان است. سرّش هم این است که ما اگر مأمور به سیف بودیم، هنوز که مأمور به سیف نیستیم، این همه رحمت و رأفت داریم، به أولاد ما این قدر ظلم می کنند. وای به …، یعنی معلوم می شود اگر می خواست پیغمبر خدا شمشیر بکشد، باقی نمی ماند مگر چهار نفر. غیر از امیرالمؤمنین و حضرت زهرا سلام الله علیهما و حسنین، اگر می خواست شمشیر بکشد، فقط چهار نفر باقی می ماند. فرمود ما مأمور به سیف نیستیم، ما مأمور به رحمتیم.

خب چه اشکال دارد، حضرت حجت وقتی که تشریف می آورد، این زمین ها را می گیرد، چون اینها حرام است. به خاطر این که این اینها ملک طلق امام علیه السلام بوده، آنها غاصب بودند. حالا لمصلحةٍ أمیر المؤمنین علیه السلام نمی گرفت. حضرت حجت تشریف می آورد می گیرد. آنی هم که طسق باید بدهد، آقای خوئی! عجیب است. شما، از دو حال خارج نیست. یا این روایت بر طبقش عمل کرده‌اند فقها، خب چه اشکال دارد مالک باشد، در عین حال حضرت …، چون که می گوید آقا ما…، مثلِ کأنّه تملیک معوّض است. می گوید من این را به شما می فروشم به صد هزار تومان. به شرطی که هر سال هم 2 هزار تومان به من بدهی. اشکال دارد آقای خوئی؟ اشکال که ندارد. اگر این روایت بر طبقش عمل نکردند فقها، خب مورد اعراض است که هیچ. ولی این حرف عجیب است که هیچ کس در عالَم مالک نمی شود اراضی میته را. هر که هر مالی دستش است، به ارث رسیده، خریده، هر کار که کرده، این اصلاً بر خلاف ارتکاز متشرعه است. اتفاقاً آن، روایت دارد که راوی می گوید آقا من چیزی را دست کسی می بینم، خانه‌‌ای، یا چیزی، در ذهنم این است، شهادت بدهم که ملکش است یا شهادت بدهم که در دستش است؟ حضرت فرمود شهادت بده که ملکش است. حق مال اراضی خراجیه است. این حرف …، حالا باز خوب است که در منهاج هم، خدا رحمتت بکند، یک قسمش را فتوا دادی، بقیه اش را فتوا ندادی.

فتلخص مما ذکرنا شبهه ای نیست که مقتضای روایات، فتاوای فقها، همه بر این است که اراضی میته، میته بالأصاله ملک امام علیه السلام است، ملک شخص امام علیه السلام است. اینها را مباح کرده‌اند، هر کس احیا بکند مالک می‌شود. هیچ پولی هم لازم نیست بدهد. احدی هم نمی تواند منع بکند. همه اش تمام است. فرمایش آقای خوئی هم رحمة الله علیه، ناتمام است.

هذا تمام الکلام در موات بالأصالة. ان شاء الله فردا وارد معمور بالأصالة، زمین هایی که عامره بالأصاله هستند می‌شویم.

و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *