اصول جلسه ۴۱۵ الواجب التخییری شنبه ۲۲ دی ۹۷

المقصد الأول الأوامر، فصل فی الواجب التخییری

کلیپ صوتی

فایل صوتی جلسه

متن

دانلود متن جلسه

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شنبه ۹۷/۱۰/۲۲ (جلسه ۴۱۵)

 

‌کلام در این بود که حقیقت واجب تخییری در دوران امر بین متباینین چیست؟

الان کسی که افطار عمدی میکند در شهر رمضان، این باید عتق رقبه کند یا اطعام ستین مسکینا و یا صیام شهرین متتابعین، خب این وجوب در مقام ثبوت به چی تعلق گرفته و حقیقت واجب تخییری چیست؟

 

مرحوم آقای خویی می‌فرماید وجوب به نظر ما به عنوان جامع انتزاعی به احدهما یا به احد الافعال تعلق گرفته است زیرا در مقام اثبات ظاهر وجوب تعلق گرفته است به «أو» نه به «واو».

خب تحفظا بر این ظاهر و از باب تطابق مقام اثبات و ثبوت و اصالة الظهور این است که بگوییم واجب در مقام ثبوت، آن عنوان جامع انتزاعی احدها است. چون اگر بگوییم وجوب در مقام ثبوت به هر کدام از عِدل ها تعلق گرفته است به اینکه همه اینها وجوب داشته باشند ولو به وجوب مشروط و یا وجوب ناقص، این خلاف ظاهر مقام اثبات است. این فرمایش مرحوم آقای خویی است.

اما ایرادهایی به این فرمایش وارد شده است.

 

ایراد اول این است که گفته‌اند این عنوان جامع انتزاعی، وجود خارجی و تعین و واقعیتی ندارد. امر به چیزی تعلق میگیرد که در خارج وجود داشته باشد لذا این نمیتواند مأمور به باشد.

مرحوم آقای خویی از این اشکال جواب میدهد که احکام شرعیه بطور کلی یعنی چه احکام وضعیه و چه احکام تکلیفیه، امور اعتباری محض هستند و حقیقت اعتبار هم که فرض است. خب امر اعتباری خفیف المئونه است و اشکالی ندارد که این امر اعتباری تعلق بگیرد به عنوان احدهما و یا احد الافعال. مثل اینکه الان کسی بگوید بعت احد الکتابین و یکی از دو کتاب را تملیک نماید یا در باب وصیت در شریعت واقع شده است که اگر شخصی وصیت کند که یکی از این دو کتاب من برای زید باشد در اینصورت شارع تملیک یکی از این دو کتاب را برای زید اعتبار میکند. لذا در احکام تکلیفیه هم وجوب به احدهما تعلق میگیرد. بلکه حتی صفات حقیقیه مثل علم و اراده هم میتواند به عنوان انتزاعی تعلق بگیرد چه برسد به امور اعتباری. مگر حقیقت علم اجمالی چیست؟

وقتی انسان علم دارد به عدالت احد الشخصین که یا زید است و یا عمرو، خب در اینجا علم اجمالی به چی تعلق گرفته است؟

اگر بگویید به واقع خارجی تعلق گرفته است که اصلا چه بسا ممکن است معلوم بالاجمال، واقع خارجی نداشته باشد مثل اینکه علم دارد احد الشخصین عادل هستند و همچنین نسبت به عدالت شخص دوم هم شک دارد و فی علم الله هم هر دو عادل هستند. خب اصلا اینجا معلوم بالاجمال حتی در نزد خداوند سبحان هم تعینی ندارد چون هر دو در واقع عادل هستند. حتی در جایی که تعین داشته باشد که یکی در واقع عادل باشد و دیگری عادل نباشد، در اینصورت هم علم اجمالی به وجود معین خارجی تعلق نمیگیرد چون اگر به وجود خارجی معین تعلق بگیرد که لازم می‌آید علم اجمالی تبدیل به علم تفصیلی شود و این خلف است چون فرق بین علم اجمالی و علم تفصیلی همین است که علم تفصیلی تعلق گرفته است به یک شخص معینی در خارج. لذا اگر علم اجمالی هم به آن تعلق بگیرد که خلف است. فلذا معلوم بالاجمال همان احدهما است. بله اینهایی که اشکال کرده‌اند در تعلق تکلیف به احدهما، در واقع یک خلطی در فهم مراد قائل داشته اند. کسی که میگوید وجوب به عنوان احدهما تعلق گرفته است، مقصودش که آن عنوان احدهمای موجود در ذهن نیست چون آن که محال است وجوب به او تعلق بگیرد بلکه مقصود، آن عنوان احدهما با غمض عین از وجود در ذهن است که مصادیقش در خارج است و در خارج قابل انطباق است. این حقیقت علم اجمالی است. لذا در تکلیف هم همینطور است یعنی وجوب تعلق گرفته است به احدهما و مصداقش در خارج است نه خودش. فلذا میفرماید فرقی نیست بین واجب تخییری و واجب تعیینی از این جهت یعنی همانطوری که در واجب تعیینی، وجوب به طبیعت تعلق گرفته است نه به طبیعت مقید در ذهن بلکه به ذات طبیعت که منطبق بر خارج میشود، همینطور وجوب در واجب تخییری هم به ذات احدهما و این عنوان انتزاعی که مصادیقش در خارج است تعلق گرفته است. فقط فرق این دو در یک نکته است به اینکه در وجوب تخییری، متعلق تکلیف همان جامع انتزاعی است ولی در وجوب تعیینی، متعلق تکلیف، طبیعت متاصل است و الا در این جهت که امر به واقع خارجی تعلق نمیگیرد، هر دو مشترک هستند. اینگونه مرحوم آقای خویی از این اشکال جواب داده است و این ایراد را دفع نموده است.

 

اما برای توضیح مطلب باید بگوییم که عنوان احدهما بلکه عنوان انسان مثل عنوان امکان، همه مفاهیم معقول ثانی فلسفی است. حتی ماهیت انسان بنا بر اصالة الوجود هم معقول ثانی فلسفی است. همینطور است ماهیت بقر و ماهیت شجر و همه اینها اعم از عناوین انتزاعی و عناوین متاصل، همه معقول ثانی فلسفی است. معقول ثانی فلسفی یعنی با غمض عین از ذهن و عقل، وجودی ندارند بلکه این عقل است که امکان را درک میکند و حکم به امکان میکند. عقل است که ماهیت را میفهمد و اگر عقل نباشد که اصلا ماهیت انسان معنی ندارد. در عنوان احدهما هم همینطور است یعنی عقل است که عنوان احدهما را انتزاع میکند مثل عنوان فوقیت. همانطوری که امکان را دو جور ممکن است عقل تصور کند. یک وقت هست که امکان را تصور میکند بماهو موجود فی الذهن، خب اینکه معقول ثانی فلسفی نیست چون قابل انطباق بر خارج نیست و شیء خارجی به او متصف نمیشود. یک وقت هست همین شیء موجود در ذهن را، وجود ذهنی را از او خلع میکند. نگاه میکند در عین حالی که موجود در ذهن است از او وجود را تخلیه میکند. خداوند سبحان این قدرت را به ذهن داده است که ذهن میتواند شیء واحد را تصور نماید بماهو موجود فی الذهن و همچنین میتواند تصور نماید با غمض عین از وجود ذهنی. یعنی همان وقتی که نگاه میکند به ماهیت انسان بما هی هی و با غمض عین از وجود ذهنی، همان وقت به وجود ذهنی او نیز نگاه میکند. لذا میگویند «تخلیته عین تحلیته». یعنی همان وقتی که او را از وجود خارج میکند، همان وقت باز او ملبس به لباس وجود ذهنی است.

خب اگر «ممکن» را تصور کند بماهو موجود فی الذهن، اینکه قابل انطباق بر خارج نیست. انسان را تصور کند بماهو ماهیت فی الذهن، اینکه قابل انطباق بر خارج نیست. احدهما را تصور کند بماهو عنوان انتزاعی در ذهن، اینکه قابل انطباق بر خارج نیست. لذا مرحوم آقای خویی میفرماید؛ بله احدهما مقید به وجود ذهنی، مامور به نیست بلکه ذات این جامع انتزاعی است که مامور به است. کما اینکه ذات این عنوان متاصل مثل ماهیت، مامور به است. لذا تمام مفاهیم و ماهیات بنا بر مسلک اصالة الوجود و حتی بنا بر مسلک اصالة الماهیة، همه اینها معقول ثانی فلسفی است و عجیب است از مرحوم آقای خویی چون خود ایشان وقتی که استدلال می فرمودند برای کلی طبیعی که در خارج موجود است، میفرماید این زید موجود در خارج را هم صحیح است بگوییم زید و هم صحیح است بگوییم انسان. خب اگر مجرد حمل در خارج، دلیل بر وجود خارجی باشد در اینصورت تمام معقولات ثانی فلسفی در خارج موجود هستند چون قابل حمل هستند. میگوییم «الانسانُ ممکنٌ» و یا «زیدٌ ممکنٌ». شما میگویید حمل یعنی اتحاد در وجود، خب بنابر این معقول ثانی فلسفی هم در خارج موجود است. چه فرقی هست بین اینکه ما بگوییم «زیدٌ انسانٌ» یا بگوییم «زیدٌ ممكنٌ» چون حمل هر دو صحیح است. پس معلوم میشود معقول ثانی فلسفی با اینکه بر وجود خارجی حمل میشود اما در خارج موجود نیست. فلذا این برهانی که آقای خویی برای وجود کلی طبیعی در خارج ذکر فرموده، ناتمام است.

 

خب این عنوان احدهما، مامور به است اما یک جای کار برای مرحوم آقای خویی گیر است چون درست است که امر به وجود خارجی تعلق نگرفته است و به عنوان تعلق گرفته است. ولی طلب که متعلق به وجود و واقع است. جناب آقای خویی! شما که مثل مرحوم آخوند میگویید أمر، طلب الوجود است. بنابر این اگر احدهما در خارج وجود ندارد، چطور طلب میتواند به أحدهما تعلق بگیرد؟!!

چطور شما می‌فرمایید واجب تعیینی و تخییری یکی است؟!!

در واجب تعیینی در متاصل ها، طلب به وجود خارجی تعلق میگیرد. بله امر به وجود خارجی تعلق نگرفته است بلکه در ذاتش وجود افتاده است و طلب الوجود است. فلذا شما آقای خویی اینجا گیر میکنید. اگر میگویید احدهما در خارج موجود نیست و اگر میگویید احدهما متعلق تکلیف است پس باید از این حرف که همیشه وجوب و امر، طلب الوجود است، دست بردارید. چون در اینجا طلب الوجود نیست. هر کاری بکنید هیچ فرقی بین عنوان انتزاعی و متاصل نمیتوانید پیدا کنید و هر حرفی که در عنوان متاصل «انسانٌ» بفرماید همان در «احدهما» هم هست و حتی در «ممکنٌ» هم هست و هیچ فرقی نمیکند. چون همانطور که مکرر عرض کردیم این حقایق و پیچ هایی است که در طول تاریخ بسیاری از آن برای متفکرین حل نشده است و یک عده تقلید وار آن را بازگو کرده‌اند.

لذا همانطور که عرض کردیم تمام مفاهیم معقول ثانی فلسفی است و این فرمایش مرحوم آقای خویی در مقام درست نمیشود و اینکه امر تعلق نمیگیرد به واقع، گره گشا نیست چون گرچه امر تعلق نمیگیرد ولی طلب که به واقع تعلق میگیرد و آقای خویی هم که مثل مرحوم آخوند امر را طلب الوجود معنی میکند فلذا در اینجا گیر میکند.

 

اما نسبت به علم اجمالی اینکه آقای خویی می‌فرماید صفات حقیقیه هم مثل علم و اراده به عنوان انتزاعی تعلق میگیرند، این حرف هم ناتمام است. متعلق علم اجمالی که عنوان أحدهما نیست نه عنوان أحدهمای معلق به وجود ذهنی و نه ذات عنوان أحدهما.

سرّ این مطلب هم یک کلمه است که چند سال است ما گفتیم که اگر قرار باشد متعلق معلوم بالاجمال، عنوان احدهما باشد، در اینصورت این عنوان احدهما بر هر کدام از این دو اناء، قطعی الانطباق است. چطور اگر بگوید أحد الاناءین را برای من بیاور، در اینصورت روی هر ظرفی که دست بگذاریم مصداق قطعی احد الاناءین است و عنوان احدهما بر او منطبق می‌شود. خب همینطور هم اگر علم داریم به نجاست احد الاناءین، در اینصورت هم باید هر انائی را که دست میگذاریم بگوییم این مصداق معلوم بالاجمال من است. هیچ فرقی بین این دو نیست. اگر عنوان احدهما، موضوع باشد، باید در علم اجمالی هم بر هر دو منطبق شود. پس معلوم میشود در علم اجمالی یک نکته‌ای وجود دارد. این هم که میگویید علم اجمالی به خارج تعلق نمیگیرد به این معنی که باید معلوم بالاجمال، یک موجود معین و مشخص در خارج باشد و حقیقتی داشته باشد، این هم درست نیست. این حرف حتی در علم تفصیلی هم درست نیست فکیف به علم اجمالی چون چه بسا علم انسان جهل مرکب باشد و خطا باشد و اصلا در خارج معلومی نداشته باشد. مثل اینکه علم پیدا میکنیم به اینکه زید عالم است و حال آنکه در واقع او عالم نیست. لذا علم اجمالی نه به عنوان احدهما تعلق میگیرد و نه به این واقعی که آقای خویی آن را نفی فرمود، به این هم تعلق نمیگیرد. بلکه بین این دو، سومی نیز وجود دارد که علم اجمالی به او تعلق میگیرد. آن هم این است که متعلق معلوم بالاجمال یک واقع خارجی تخیلی فرضی است. منتهی واقع خارجی تخیلی فرضی دو قِسم است. یک وقت هست که خود متصور و متخیل، میداند که این خیالی است و حقیقتی ندارد مثل اینکه ما الان خیال میکنیم که اینجا خیابان آذر است. میدانیم که واقعیت ندارد ولکن ما اینگونه فرض میکنیم. این متعلق علم اجمالی و یا علم تفصیلی نیست. ولی یک وجود خیالی فرضی در خارج هست که خود متخیل و متصور، نمیداند این خیال است بلکه آن را واقعی میپندارد. این متعلق علم اجمالی است. علم اجمالی به این وجود تعلق گرفته است. به همین جهت وقتی میپرسید؛ شما که علم به نجاست احد الاناءین دارید، آیا اناء شرقی نجس است؟ میگوید، محتمل است. میپرسید اناء غربی است، میگوید محتمل است. نمیداند که کدام یکی است. چون او نمیداند که آن وجود نجس قطعی که او تخیل کرده، در واقع کدامیک از این دو اناء است. فلذا این با آن «احدهما» که متعلق امر است، فرق میکند و دو تاست و نباید خلط شود. این حقیقت علم اجمالی است.

علم تفصیلی هم همینطور است. در علم تفصیلی هم، این عالم یک وجود خارجی تخیلی را فرض کرده و علم مستقیما هم به همان تعلق گرفته است. منتهی این خیالی است که خود متخیل نمیداند خیال است.

اما اینکه کسی بخواهد بیشتر از این حقیقت متعلق علم را بشکافد، واقعیت این است که حقیقت این مطلب برای بشر عادی قابل درک نیست. اما اینکه ما نمیتوانیم تعلق علم اجمالی به وجود خارجی را تحلیل کنیم، دلیل نمیشود که بخواهیم تحلیل غلط دیگری را بیان کنیم. اگر یک راه حلی به نظر ما اشتباه است دلیل نمیشود که راه حل اشتباه دیگری را ارائه کنیم.

اینکه شما آقای خویی می‌فرمایید متعلق علم اجمالی، عنوان احدهما است، این به مراتب اضعف است از اینکه بگوییم به خارج تعلق گرفته است. این حقیقت علم اجمالی است البته در حد توان و فهم بشر معمولی و البته مختص به علم اجمالی هم نیست بلکه تمام حقایقی که در نفس انسان موجود است، مثل علم و حب و شوق و ظن و از این قبیل، تمامی به همین صورت است و ما نمیتوانیم آنها را به صورت کامل و قطعی تحلیل کنیم. گرچه تصدیق وجود اینها بدیهی است ولکن پی بردن به ذات اینها در غایت اشکال است و ما بیشتر از این نمیفهمیم ولکن این فرمایشات مرحوم آقای خویی نیز قطعا نادرست است. هذا تمام الکلام در ایراد اول و جوابی که در حد توان بیان کردیم.

 

ایراد دوم که مرحوم آقای خویی به فرمایش خودشان وارد میکنند این است که می‌فرماید؛

ممکن است کسی بگوید وجوب، در واجب تخییری به احدهما تعلق نمیگیرد و امر به عنوان انتزاعی تعلق نمیگیرد، چون امر به چیزی تعلق میگیرد که در آن ملاک و مصلحتی نهفته باشد. مصالح و مفاسد هم که در وجود و معین خارجی است و مفهوم که مصلحت و مفسده ندارد.

مرحوم آقای خویی در جواب این اشکال می‌فرماید، بعد از آنی که ما میدانیم ملاک در یک وجود خاص نیست و همچنین بعد از آنی که ما میدانیم هر کدام از این عِدل ها، محصل ملاک است، بعد از اینها پس معلوم میشود که خصوصیات شخصیه وجودات، دخیل در ملاک نیست، خب این را ما قبول داریم بعد میفرماید پس معلوم میشود که ملاک در جامع است!!

خب این را چگونه شما نتیجه گیری کردید؟!!

مگر مفهوم میتواند ملاک داشته باشد؟!

ماهیت  بما هی ماهیت مگر میتواند ملاک داشته باشد جناب آقای خویی؟!!

اصلا اگر مفهوم ملاک داشته باشد که امر غلط میشود چون امر برای تحصیل ملاک صادر میشود خب اگر ملاک در مفهوم باشد که مفهوم که موجود است فلذا دیگر تحصیل معنی ندارد.

چیزی که نیست، وجود خارجی است و شما هم که میگویید آن ملاک ندارد پس چرا ما باید آن را تحصیل کنیم. مفهوم «احدهما» که هست، پس دیگر امر برای چی بیاید؟!

شما آقای خویی باید این را درست کنید که بعد از اینکه ملاک در مفهوم نیست، پس ملاک در چیست؟

یا باید بپذیرید که این جامع و احدهما در خارج موجود است و ملاک هم در آن است که این را نپذیرفتید.

یا باید قبول کنید که ملاک در هر کدام از واجب هاست که این را هم شما قبول ندارید. فلذا اینکه ملاک در چیست را شما حل نکردید. بله این ایراد دوم به آقای خویی وارد نیست ولکن نه به دلیل جوابی که مرحوم آقای خویی بیان کرده بلکه به دلیل جوابی که ما عرض میکنیم.

جواب درست این است که بگوییم ما دلیلی نداریم که امر باید تعلق بگیرد به چیزی که حتما ملاک داشته باشد. بنابر مسلک عدلیه، امر میتواند تعلق بگیرد به مفهومی که ملاک در مصداق آن مفهوم است. امر میتواند تعلق بگیرد به ملازمی که ملازم دیگرش ملاک داشته باشد. امر میتواند تعلق بگیرد به ملزومی که لازمش ملاک داشته باشد. همه اینها از همین قبیل است.

مسلک عدلیه میگوید فعلی که از عبد صادر میشود، آن فعل نباید بیهوده باشد اما اینکه باید امر تعلق بگیرد به همان چیزی که ملاک دارد، دلیلی برای این نداریم. به همین جهت ما ملتزم میشویم که در واجب تخییری، ملاک در همه افراد است. یعنی هم صیام شهرین متتابعین ملاک دارد و هم عتق رقبة ملاک دارد ولکن بگونه‌ای است که اگر ملاک یکی استیفا شد، آن یکی دیگر ملاک ندارد نه اینکه ملاکات با هم در تناقض باشد بلکه ملاک در هر کدام به این شرط است که مقدم و مؤخر با دیگری نباشد. لذا اگر یکی آمد، آن یکی دیگر ملاک ندارد. این حقیقت واجب تخییری است. حالا در این واجب تخییری میتواند به احدهما امر کند و همچنین میتواند به هر کدام امر کند. این هم ایراد دوم که جواب آن را ذکر کردیم.

 

ایراد سوم که به فرمایش مرحوم آقای خویی وارد شده و البته خود ایشان ذکر نکرده و ما بیان میکنیم این است که مرحوم آقای خویی می‌فرماید چون واجب تخییری در مقام اثبات به نحو «او» ذکر شده است و تطابقا به مقام ثبوت با مقام اثبات ما کشف میکنیم که وجوب به عنوان انتزاعی احدهما یا احدها تعلق گرفته است. خب ایراد این حرف این است که حجیت ظهور برای وقتی است که اثر عملی داشته باشد. در مانحن فیه، این ظهوری که شما میفرمایید به «أو» تعلق گرفته است، این چه اثری دارد که ما بخواهیم بگوییم وجوب به جامع انتزاعی تعلق گرفته و یا بگوییم وجوب تعلق گرفته است به هر دو تا مشروط به ترک دیگری. این که اثری ندارد.

چه بگوییم أحدهما مشروط به ترک دیگری واجب است و چه قائل به وجوب ناقصی شویم که آقاضیاء تصویر کرده و چه بگوییم جامع انتزاعی، در هر صورت وقتی ثمره عملی ندارد، دیگر حجیت ظهور چه معنایی دارد؟!!

سیره عقلا در جایی حجت است که اثر عملی داشته باشد که عبد به عصیان بیفتد. حالا الان ما در وجوب تخییری قائل شویم که هر دو تا وجوب دارد به شرط ترک دیگری و یا قائ شویم به احدهما تعلق گرفته است، به هر کدام که قائل شویم، اثری ندارد. و وقتی که اثری ندارد، شما چگونه می‌فرمایید که تحفظا بر ظاهر، کشف میکنیم که وجوب به احدهما تعلق گرفته است؟!!

لذا این حجیت ظهور نه دلیلی دارد و نه ثمره عملی دارد. آن ثمره‌ای هم که آقای صدر ذکر کرده، آن هم درست نیست زیرا وقتی ما شک کنیم که این وجوب، وجوب تعیینی و یا تخییری است، در اینصورت چه دوران امر بین تعیین و تخییر باشد و چه دوران امر بین وجوب مشروط و مطلق باشد، علی أی تقدیرٍ برائت از تعیین جاری می‌شود. فلذا هیچ اثر عملی ندارد و به همین دلیل که اولا ما نمیتوانیم بگوییم تحفظا علی ظاهر ادله. و ثانیا همه واجب های تخییری که «أو» ندارد. یک واجب تخییری هست مثل اینکه در جایی وارد شده که نماز جمعه واجب است و در یک جایی وارد شده که نماز ظهر واجب است، خب ما علم داریم که در یک شبانه روز، پنج نماز بیشتر واجب نیست لذا علم اجمالی پیدا میکنیم که یکی از این دو نماز اشتباه است منتهی این علم اجمالی منحل میشود و در اینجا این وجوب حمل بر تخییر میشود. بنابر این چنین تخییرهایی که بخاطر جمع بین ادله است و هیچ لفظ «أو» هم در کار نیست، خب این را شما به چه دلیل میفرمایید تحفظا علی ظاهر الادلة؟!!

مگر اینکه کسی بگوید که در ارتکاز عرف، وجوب تخییری به أحدهما تعلق میگیرد و شارع هم که میفرماید همین است خب در اینجا هم باز الکلام الکلام. چون این هم بر میگردد به سیره. اگر در سیره عقلا، وجوب به احدهما تعلق میگیرد، ما چه دلیلی داریم که شارع باید مطابق این سیره مشی فرموده باشد. البته ممکن است کسی بگوید اگر مطابق این سیره مشی نفرموده باشد، باید ردع کند. خب ردع در جایی واجب است که اگر ردع نکند، مردم به عصیان و خلاف شرع مرتکب شوند. فی المثل الان اگر مردم در ارتکاز خودشان سلام را واجب میدانند و سلام میکنند، در اینصورت لازم نیست بر شارع که بفرماید سلام واجب نیست. مثل بعضی که روی منبر میگویند سلام نماز را همه را نباید به قصد وجوب گفت و یا تسبیحات اربعه را نباید به قصد وجوب گفت. خب این عوام را گیج میکند و هیچ فایده ای هم ندارد. چون این در صورتی حرام است که مکلف آن را به قصد تشریع بیاورد و بدعت باشد ولی اگر کسی خیال کند که مثلا قنوت در نماز واجب است و آن را بخواند که بدعت نیست فلذا اشکالی ندارد. لذا مسئله گفتن هم خودش یک امر مهم و تخصصی است و کار هر کسی نیست. پس ردع سیره و ارتکاز در جایی لازم است که اگر ردع نکند، خلاف شرعی صورت بگیرد و الا ما دلیلی نداریم که شارع باید هر سیره ای که قبول ندارد را ردع بفرماید.

و للکلام تتمة ان شاءالله فردا.

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

برچسب ها

اطلاعیه و مکان دروس

قابل توجه طلاب محترم

با اتمام رسالة فی التقیه از روز دوشنبه 8 اسفند ماه 1401 بعض مسائل مستحدثه تدریس خواهد شد

 

 

اطلاعیه و مکان دروس

مکان و زمان دروس استاد

اصول: ساعت 8 الی 9

فقه: ساعت 9 الی 10

مسجد سلماسی واقع در محله یخچال قاضی و خیابان سلماسی

قبلی
بعدی