اصول جلسه ۷۱۸ مباحث القطع دوشنبه ۲۴ آبان ۴۰۰
دوشنبه 24/8/1400
جلسه 718
بسم الله الرحمن الرحیم
وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین
اللهم کن لولیّک الحجّة بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعة وفی کلّ ساعة ولیّا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه أرضک طوعا وتمتّعه فیها طویلا.
اللهم العن أوّل ظالم ظلم حقّ محمّد وآل محمّد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العن العصابة التی جاهدت الحسین وشایعت وبایعت وتابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا.
السلام علیک یا أبا عبد الله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله أبدا ما بقیت وبقی اللیل والنهار ولا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتکم، السلام علی الحسین وعلی علیّ بن الحسین وعلی أولاد الحسین وعلی أصحاب الحسین.
اللهم خصّ أنت أوّل ظالم باللعن منی وابدء به أولا ثم العن الثانیَ والثالث والرابع اللهم العن یزید خامسا والعن عبید الله بن زیاد وبن مرجانة وعمر بن سعد وشمرا وآل أبی سفیان وآل زیاد وآل مروان إلی یوم القیامة.
***********************************************************
دیروز عرض کردیم، اینکه بگوییم: «ثواب و عقاب یک امر تکوینیِ عالم خلقت است و فعل خداوند سبحان نیست.» حرف خیلی بعیدی ست به خاطر اینکه توبه، شفاعت و…، یعنی کسی که توبه می کند دیگر این عمل و این دروغ تبدیل به آتش نمی شود! یعنی بگوییم: «این دروغ وقتی صورت ناریه پیدا می کند که توبه نکند ـ به نحو شرط متاخر ـ یا مورد شفاعت واقع نشود» اینها خلاف ارتکاز و ظاهر است. این حرف، حرف نادرستی ست.
نسبت به آثار افعال، الآن خداوند سبحان آتش را خلق می کند و سوزاند لازمه آتش ست و فعل خداوند سبحان نیست، خداوند سبحان آب را خلق می کند و خیس کردن و مرطوب کردن کار خداوند سبحان نیست بلکه وقتی آب را خلق کرد لازمه ذات آب این است که خیس کند و خداوند سبحان نمی تواند کاری کند که آتش نسوزاند، بله می تواند آتش را از بین ببرد اما اینکه آتش باشد ولی سوزاندن را از آن بگیرد یا آب باشد و خیسی را از آن بگیرد در قدرت خداوند سبحان نیست، البته نه اینکه عاجز باشد بلکه قابلیت ایجاد و منع را ندارند.
در تجسم اعمال نیز ما این را قائل شویم یعنی لازمه دروغ این است که فردای قیامت تبدیل به یک مار و عقربی شود و در قبر همراه انسان باشد کما اینکه لازمه آتش سوزاندن است و خداوند سبحان نمی تواند سوزاندن را از آتش بگیرد.
این مطالب به شعر و فیلم اشبه است تا به واقعیت. اولاً ما در امثال آتش قبول نداریم که لازمه ذات آتش سوزاندن است به طوری که خداوند سبحان می خواهد سوزاندن را بگیرد ولی با وجود آتش نمی تواند. خب این امور برهان ندارد تا کسی بگوید «شما بدیهیات را منکر می شوید». ما بدیهیات را منکر نشدیم، کسانی که فکر نکرده و تامل نکرده یا اصلا صاحب فکر نیستند، این طور حرف زده اند. چه کسی گفته که لازمه ذات آتش سوزاندن است! بله ما در خارج هر چه آتش دیدیم می سوزاند. خب شاید این سوزاندن عینا مثل باد لاستیک است یعنی بعد از اینکه خداوند سبحان آتش را خلق فرمود، سوزاندن را به آن عطاء نموده. یک جایی عطاء می کند و یک جایی عطاء نمی کند. خیس کردن لازمه ذات آب نیست. می گویند: «آب چیست؟» می گوییم: «همین که می بینید. ما چه می دانیم آب چیست».
تمام عرض ما این است که مگر ما دلیل داریم که لازمه آتش سوزاندن است! خب این را ادعا کرده اند. آن چه ما در خارج دیدیم این بوده که هر چه آتش ست می سوزاند یا هر چه نمک ست شور می باشد اما آیا واقعا شوری لازمه لا ینفک نمک است یا ذاتی نمک است؟ نه. ذاتی نمک نیست بلکه شوری یک خاصیتی است که خداوند سبحان عطاء می فرماید، حال امکان دارد عطاء کند کما اینکه امکان دارد عطاء نکند.
البته سنت الهی و برنامه خداوند سبحان بر این است که تمام نمک های عالم را شور قرار داده اما امکان دارد یک جایی را شور قرار ندهد مثل آتشی که حضرت ابراهیم علیه السلام را نسوزاند. این اشکال ندارد. یا اگر انسان بخواهد زنده باشد با تنفس زنده می ماند اما ممکن است یک جایی خداوند سبحان بدون تنفس به انسان زندگی را عطاء کند.
در تجسم اعمال می گوییم: تجسم اعمال به این معنی که اگر شخصی دروغ گفت مثل شوری نمک، این تبدیل به عذاب می شود، من خیال می کنم که این ها مما یضحک به الثکلی است.
حال که گفتیم خداوند سبحان تبدیل می کند و در کف قدرت اوست آیا همین صورت را تبدیل می کند یا خداوند سبحان به خاطر دروغ یک چهره کریه را در قبر خلق می کند؟ در روایات ما به این معانی اشاره ای نشده به نحوی که بتوان گفت ظاهر روایات این است و به آن ملتزم می شویم. علاوه بر اینکه دارای اثر عملی نیست تا ما بخواهیم بحث کنیم. قدر متیقن این است که ثواب و عقاب فعل خداوند سبحان است و به ایشان منتسب می شود و هر وقت خداوند سبحان بخواهد جلوی آن را می گیرد و هر وقت بخواهد ایجاد می نماید و این گونه نیست که آثار تکوینی اعمال باشد. ما در خود آثار تکوینی موجودات این اشکال را داریم که چه کسی گفته تا چه برسد به اینکه بخواهد آثار اعمال این گونه باشد، خب انسان توبه می کند «إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئات» افعال حسن گناه را از بین می برد یا شفاعت می شود. فکر نمی کنم یک کسی که مختصر عقلی داشته باشد این حرف را بزند که اینها آثار تکوینی عمل است.
این حرفی که بو علی سینا گفته: «ما جعل اللّه المشمشة مشمشة بل أوجدها» خداوند سبحان زرد آلویت را جعل نمی کند بلکه زردآلو را خلق می کند ـ حالا در زرد آلویت و زردآلو ما خیلی کار نداریم ـ اما در آثار، مثل اینکه خداوند سبحان سوزاندن را خلق نمی کند و آتش را خلق می کند» به نظر من باید انسان خیلی بی عقل باشد تا این حرف را بزند و الا این حرف ها قابل گفتن نیست و با مختصر تأملی بطلانش واضح میشود.
نکته دوم این است که برای برخی از رفقا امر مشتبه شده بود. این حرفی که در عوام الناس هست که «تا خداوند سبحان نخواهد برگی از درخت نمی افتد» غلط و کفر است. اینها در واقع عدم خدا شناسی ست نه اینکه خدا شناسی دقیق است چرا که اگر این گونه باشد دیگر ثواب و عقاب برداشته می شود. وقتی انسان یک کار خوب انجام می دهم یا خدایی نکرده یک کار بد انجام می دهد آیا خداوند سبحان اراده کرده که این کار را انجام دهد و انسان مجبور بوده که انجام دهد؟ خب اگر مجبور بوده که انجام دهد دیگر فعل مستند به او نیست. افعالی که ترکش در اختیار انسان نباشد متصف به حسن و قبح نمی شود. اگر یک ماشین را کوک کنند و این ماشین دیواری را خراب کند شما نمی توانید آن را مؤاخذه کنید که چرا دیوار را خراب کردی چرا که می گوید من را کوک کردند.
این سخنان مستلزم جبر در خود خداوند سبحان می شود زیرا اراده ایشان، لازمه ذاتش است لذا دیگر «تبارک الله احسن الخالقین»، «و هو لطیف الخبیر» و «و هو الحکیم المتدبر» معنی ندارد. لذا اصلا این توحید نیست بلکه شکر و کفر است.
افعال دو قسم هستند. 1ـ افعال تکوینی که داخل در قاعده الشیء ما لم یجب لم یوجد می شوند یعنی تا به حد ضرورت نرسند ایجاد نمی شوند. می گویند: «هر ممکنی محفوف به دو ضرورت است، ضرورت قبل از وجود و ضرورت بعد از وجود. هر ممکن بالذاتی در خارج واجب بالغیر است حال یا وجودش واجب بالغیر است چنانچه علت تامه موجود باشد و یا عدمش واجب بالغیر است چنانچه علت تامه معدوم باشد.» این در امور تکوینی است و در این امور ترجّح بلا مرجح عقلا محال است. دکتر که می روید مثلا به شما می گوید: «اینکه صورتت قرمز شده علتی دارد، برو آزمایش بده». 2ـ افعال اختیاری. این افعال از تحت قاعده الشیء ما لم یجب لم یوجد خارج هستند. فعل اختیاری هیچ وقت به حد ضرورت نمی رسد چه در خداوند سبحان و چه در مخلوقات. صحبت کردن هیچ وقت به حد ضرورت نمی رسد لذا ما یک ضرورت داریم و یک سلطنت. در افعال اختیاری فاعل، سلطنت بر فعل دارد «له ان یفعل و له ان لا یفعل». می گویند: «علت اینکه الآن دارد صحبت می کند چیست؟» می گوییم: «اراده کرده». می گویند: «اراده از کجا آمده؟» می گوییم: اراده در اختیار خودش هست. اراده علت تامه نمی خواهد. خداوند سبحان این قدرت را به انسان داده. حال اگر کسی بگوید که از کجا می گویید؟ جواب می دهیم که شما از کجا می گویید؟! عجبا فلاسفه پنج هزار سال ادعا کردند اما یک نفر یقه آنها را نگرفت اما وقتی نوبت به ما رسید سوال می کنند که از کجا می گویید، خب آنان از کجا می گویند! اینکه «الشیء ما لم یجب لم یوجد» هر ممکنی محفوف به دو ضرورت است را شما از کجا می گویید؟ خیلی استاد باشند می گویند: «بالوجدان». خب پس باید سراغ وجدان رفت. اینکه کسی بگوید: «اراده عبد در طول اراده خداوند سبحان است» خب این یعنی چه! اراده عبد آیا ناشی از اراده خداوند سبحان است یا نه؟ اگر ناشی از آن است به نحوی که قدرت بر ترک این اراده ندارد خب دیگر هیچ. یادم هست درس حسن زاده آملی می رفتم، ایشان مسخره می کرد و می گفت: «به ما می گویند: شما قائلید که مجبور هستیم. ما می گوییم: انسان فاعل مختار است». با الفاظ که کار نداریم، این یک کلمه است و آن این می باشد که خداوند سبحان اراده کرده که من اختیار کنم، حال سوال این است که آیا اختیار من در اختیار خودم می باشد یا در اختیار خداوند سبحان است؟ اگر در اختیار ایشان باشد پس من کاره ای نیستم اما اگر در اختیار خودم باشد پس عموم «الشیء ما لم یجب لم یوجد» غلط است. الفاظ که نیست، کما اینکه یک وقت در جایی بودم، راجع به اینکه مصلحت اقتضاء می کند صبح می شد، آنجا یک آقای می گفت: «من می روم برای آن مرجع توضیح می دهد. او نمی داند ما چه می گوییم. ما هم قبول داریم که این حکم به عنوان اولی حرام است ولی …». من در دل می خندیدم و می خواستم بگویم: «آن چیزهایی که شما بعد از سی سال کار کردن به آنها می رسید، او در خواب نوشته. او می توجه می شود که چه می گویید اما سوالش این است که اینها را شما از کجا در آوردید».
ما نمی گوییم که فلاسفه می گویند: «انسان فاعل مختار نیست» بلکه می گوییم: «واقع این چیزی که شما توضیح می دهید اختیار نیست و فقط اسمش را اختیار گذاشتید». این اشکالی که مرحوم آخوند در آن افتاده یعنی خلاصه لازمه مسلک فلاسفه جبر است. کسی که «الشیء ما لم یجب لم یوجد» را توسعه دهد به نحوی که همه ممکنات عالم تحت این قاعده باشند، منجر به جبر می شود. هیچ کسی تا به امروز نتوانسته جواب دهد و تا قیامت هم نمی تواند جواب دهد. شاید بتوانم ادعا کنم که کسی تا به امروز در این زمینه کتابی ننوشته یا سخنی نگفته الا اینکه من آنرا دیده ام اما هیچ کدام نتوانسته اند توضیح دهند و تمام آنها دور دارند. بعضی ها می گویند: «آخوند ره فیلسوف نبوده و…»، اینکه آخوند ره فیلسوف نبوده یعنی چه! فیلسوف یعنی آدم عاقلی که تعقل می کند و حرف می زند. فیلسوف کسی نیست که اسفار خوانده باشد، این مثل آن می ماند که ما بگوییم: «فلانی اصولی نیست زیرا کتاب علامه حلی ره را نخوانده»، مگر کتاب علامه حلی ره لازمه اصول است! علامه حلی ره یک متفکری بوده و حرف زده. بار ها گفته ام که اصل فلسفه برای اصولی ست زیرا غیر اصولی قدرت بر تعقل ندارد. بله ممکن است کلمات یک نفر را حفظ کند و بیاید و بگوید اما این که فیلسوف نیست.
لذا جواب این حرف همین یک کلمه است که این یک امر وجدانی ست نه اینکه ما برهانی داشته باشیم کما اینکه طرف مقابل نیز استدلال ندارد.
اما ثواب و عقاب، عرض کردیم که ثواب و عقاب هیچ محذوری ندارد و قبیح نیست به خاطر اینکه رادع است.
حال این استحقاق ثواب و استحقاق عقاب، این حسن اطاعت و قبح ظلم، این ضرورت و وجوب و سلطنت بر یک فعل، استحاله و امکان یک امور واقعی هستند و عقل آنها را درک می کند و با غمض عین از حکم و درک عقل یک حقیقتی دارند؟ نه حقیقتی ندارند. اما آقای صدر تبعاً لبعضی از حُکما قائل شده که اینها در عالم حقیقتی دارند و کسانی که منکر شده اند به خاطر این است که عالم واقع را در عالم وجود ذهنی و وجود خارجی منحصر کرده اند و حال آنکه ما یک عالمی داریم به نام عالم نفس الامر و عالم واقع. این عالم اوسع از عالم وجود است و این امور در عالم نفس الامر هستند.
خب آقای صدر دلیل شما برای اینکه ما یک عالم نفس الامر داریم و اینها در عالم نفس الامر هستند کجاست؟ ما که تمام کلمات آقای صدر را زیر و رو کردیم، هر کس در این زمینه حرف زده ـ آنهایی که به دست ما رسیده ـ را دیدیم، خودمان هر چه فکر کردیم به نتیجه ای نرسیدیم. عالم واقع و عالم نفس الامر اوسع از عالم وجود است و اینها در آنجا هستند … مثل این برنامه ای که اخیراً درست کرده اند و مردم را به سخره گرفته اند، طرف دین نداشت و سنی بود اما می گفت: «وقتی از بدنم خارج شدم، داخل کانالی شدم و بعد احساس آرامش کردم و… » یا آن زن را آورده، بدون اینکه چادر بر سرش باشد می گفت: «رفتم و اصلا وحشت نداشت و…» این چه حرفی هست! وقتی حضرت عزرائیل می خواست پیغمبر خدا را قبض روح کند حضرت به او فرمود: «با من مدارا کن». این چرت و پرت ها چیست!
این عالم نفس الامر نیز مثل این اموری که تلویزیون درست می کند است. آقای صدر عالم نفس الامر کجاست که حسن و قبح، امکان و ضرورت، مولویت خداوند سبحان آنجاست؟! اینها چیزی غیر از همان درک و فهم عقل چیز دیگری نیست
سوال:
جواب: وجود ذهنی را که انکار نکردیم. مگر گفتیم وجود ذهنی نیست! نفس الامر غیر از ذهن است و ما هم می گوییم که جای آنها در ذهن است. اینها معقول ثانی فلسفی هستند یعنی جایش در ذهن است. اینکه یک عالم دیگری باشد به اسم عالم نفس الامر که نه در ذهن است و نه در خارج، و اوسع می باشد و دارای یک واقعیتی ست …… خداوند سبحان به ذهن قدرت خلق و ایجاد را داده …….. درک یعنی وجود ذهنی
مطلب سوم: آخوند ره فرمود «و تاثیره فی ذلک لازمٌ». آیا قطع در منجزیت تاثیر می گذارد مثل اینکه آب در خیس کردن و آتش در سوزاندن تاثیر می گذارند؟ نه زیرا تنجز و استحقاق، حکم عقل است یعنی اگر خداوند سبحان بخواهد عقاب نماید عقل جلوی او را نمی گیرد، این می شود استحقاق. نمی گوید که عقاب می کند یا عقاب نمی کند بلکه اگر بخواهد عقاب نماید عقل جلوی او را نمی گیرد. این حقیقت استحقاق است.
حال این عبارت «و تاثیره فی ذلک لازمٌ» یعنی چه! این اصلا اثر قطع نیست بلکه این حکم عقل است. مگر کسی بگوید مقصود این است که حکم عقل از قطع منفک نمی شود. قطع قطعا ملازم با حکم عقل و تنجز می باشد.
ولکن این حرف غلط است زیرا تنجز یعنی وجوب اطاعت و باید انسان عمل کند و اگر عمل نکرد، خداوند سبحان بخواهد عذاب کند جا دارد. حال این سوال مطرح می شود که آیا می شود خداوند سبحان یک حکمی را جعل کند ولی در عین حال بفرماید که من اطاعت نمی خواهم؟ بله. آیا اطاعت نمی خواهید بدین معناست که وجوب را برداشتید؟ می فرماید: نه وجوب در جای خود باقیست. آیا وقتی وجوب را بر نداشتید یعنی ترخیص جعل کردید؟ می فرماید: ممکن است ترخیص جعل نماید و ممکن است جعل ننمایم. آیا ترخیص جعل کردید یعنی هم واجب است و هم مباح؟ می فرماید: بله این چه اشکال دارد، هم واجب است و هم مباح. آیا این اباحه، اباحه نفسی ست یا اباحه طریقی؟ می فرماید: اباحه نفسی ست. آیا وجوب نیز نفسی ست؟ می فرماید: بله. احکام متضاد هستند، چطور ممکن است یک شیئی هم مباح باشد و هم واجب، آن هم نفسیاً؟ جواب این است که چه اشکال دارد! واجب است به خاطر اینکه مصلحت دارد منتهی نه مصلحت ملزمه و وجوب برایش جعل کرده، اباحه دارد چون خداوند سبحان می خواهد تسهیل نماید و مردم راحت باشند و درب خانه ائمه علیهم السلام باز باشد لذا می فرماید: چنانچه رفتی و از درب خانه ائمه علیهم السلام یاد گرفتی و علم پیدا کردی، به قطع و علمت عمل کن و اگر عمل نکنی عقاب می شوی ولی اگر از غیر درب خانه ائمه علیهم السلام یاد گرفتی و علم پیدا کردی دیگر نمی خواهم عمل کنی. این چه اشکال دارد!
در تعجبم با اینکه شارع علم وسواسی را از اعتبار انداخته و با اینکه اخباریین می گویند: «قطع حاصل از کتب و سنت …»، چطور امر بر شیخ انصاری ره و آخوند ره و امثال آقای خوئی ره مشتبه شده است. خب خداوند سبحان می بیند که وسواسی دارد به دردسر می افتد و فردا دین را ول می کند یا مریض می شود لذا می فرماید: «وسواسی اگر علم هم پیدا کرد به علمش عمل کند. چه اشکال دارد، من غرض ندارم» یا اینکه برود از غیر کتاب و سنت علم پیدا کند مثلا سیره عقلاء، مذاق شارع و اینکه وقتی بو می کنند کلام امام علیه السلام را می شناسند… به نظرم انسان باید خیلی بی عقل باشد که بگوید: «چون با فرمایشات ائمه علیهم السلام خیلی کار کردم کلام امام علیه السلام را می شناسم». خب به خاطر یک مصلحت اعمی نمی خواهد. می گویید: چرا احکم جعل کرده؟ می گوییم: شما که قائل هستید که علم به حکم را در موضوع حکم نمی توان اخذ کرد. آقای خوئی ره جاهل حکم دارد یا حکم ندارد؟ اگر حکم دارد آیا مولا غرض دارد یا ترخیص داده است؟ ترخیص داده. خب چرا حکم جعل کرده؟ به خاطر اینکه چاره ای نداشته زیرا علم به حکم را در موضوع حکم نمی تواند اخذ کند. لذا چه اشکال دارد که بگوییم: قطع قطاع حجت نیست، قطع حاصل غیر از کتاب و سنت حجت نیست، حتی قطع مقلد حجت نیست. طرف می گوید: «من یقین دارم که اگر سهم امام علیه السلام را خودم مصرف کنم بهتر است». یک وقت با مرحوم شیخنا الاستاذ تنها بودیم ـ من محرم اسرار ایشان بودم. مطالبی را به من می فرمود که به احدی نگفته بود ـ یک شخصی که برادش اهل علم بود، آنجا آمد و گفت: ما یک مشروعه خیریه داریم و یک مقدار از وجوه را لازم داریم. ایشان فرمود: ثلث سهم امام علیه السلام در اختیارت مصرف کن. عرض کرد: مخارج زیاد است و غیره . ایشان فرمود: نصف سهم امام علیه السلام را مصرف کن. عرض کرد: کار ما زیاد است و مصارف زیاد است. ایشان فرمود: سهم سادات را به برادرت بده و بعد در همان مشروعه خیریه صرف کن. باز عرض کرد: آقا کم است. ایشان فرمود: «پس ما حوزه های علمیه را چه کار کنیم!» (شنیده ام بعضی از آقایان مراجع می فرمایند «اگر هر کس می خواهد به فقیر پول بدهد، مجاز است از سهم امام علیه السلام بر دارد». امروز حوزه های علمیه شیعه مهم هستند. بله فقرا شیعه مهم هستند ولی فقیر شیعه که نمی تواند دین را نگه دارد. فقیه لازم است، مجتهد لازم است. عقیده ام این است که اگر امر دائر شود صد فقیر از گرسنگی بمیرند یا یک مجتهد تربیت شود قطعا مجتهد مقدم است. شما که مدرسه علمیه می سازید، یک مهندسی که خیلی سرمایه دار است می گوید: «چه کار دارید که من سرمایه دار هستم، من پول می گیرم و مدرسه درست می کنم». طلبه ای که درس می خواند و آینده داشته باشد، تمام امکانات حوزه و وجوهات اول برای ایشان است و او مقدم است، البته درس بخواند و آینده داشته باشد و مستعد باشد. لازم نیست که فقیره باشد، لازم نیست که نون کشک بخورد چرا که این مفید به حال دین است. چه فرق می کند، الآن ممکن است یک مهندسی چندین میلیارد بگیرد و مدرسه یا بیمارستان درست کند. یک دکتر می گوید که این مقدار می گیرم و این مجتهد را درمان می کنم. طلبه ای که درس نمی خواند و آینده ندارد ول کند و برود. چند دفعه عرض کردم چه معنی دارد که حوزه علمیه قم صد و بیست هزار نفر طلبه داشته باشد. پنج هزار طلبه به درد بخور بس است و باید تمام مراجع و اساتید در اختیار آنها باشند. من به نوبه خودم این طور هستم و او مثل خودم است یعنی هرچه برای خود خرج می کنم را حاضر هستم برای او نیز خرج کنم.) مرحوم استاد دید که این ول نمی کند، به آن شخص فرمود: ما حوزه و طلبه ها را چه کار کنیم. عرض کرد: مگر نه اینکه ما باید علم به رضا داشته باشیم، خب من علم دارم در این راه هایی که مصرف می کنم امام علیه السلام راضی ست. آقای تبریزی فرمود: «این علمت در صورتی حجت است که با من صحبت کنی. اگر بعد از صحبت کردن علمت باقی ماند آن وقت …».
آقای تبریزی ره نیاز به این راه ها نیست چرا که می توان گفت که علم مقلد حجت نیست. این چه اشکال دارد! من واقعاً از شیخ ره و آخوند ره و آقای خوئی ره متعجب هستم، ایشان چیزهایی که عقول بشر نمی فهمد را فهمیده اند اما این را که یک طلبه سیوطی خوان می فهمد از ایشان مخفی مانده است. خب خداوند سبحان می بیند که علم مقلد الکی ست و یک عده او را اغوا می کنند لذا واقعا علم او حجت نیست، حداقل شک در حجیت می کنیم و استصحاب می گوید حجت نیست، خب این چه اشکال دارد!
سوال:
جواب: اگر مرجع گفت که امام زمان راضی هست می توانی در سهم امام علیه السلام تصرف کنی. بنده می توانم بگویم: در صورتی حق داری در مالم تصرف کنی که زبانی به تو گفته باشم. این اشکال دارد! خب این مال حضرت علیه السلام است خب ایشان می تواند بفرماید: در صورتی می توانی در مالم تصرف کنی که مرجع بنویسد که راضی هست آن وقت می توانی تصرف کنی، حتی گفت هم فایده ندارد.
و للکلام تتمة و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین لعنة الله علی اعدائهم اجمعین