الخیارات جلسه ۲۳۸ خیار العیب یکشنبه ۲۳ آبان ۴۰۰
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین
جلسه 2۳۸ (یکشنبه ۲۳/۸/۱۴۰۰)
مسائل في اختلاف المتبايعين
عرض کردیم تارةً اختلاف متبایعین در عیب است و او می گوید که عیب داشته و خیار دارم و این می گوید نه، عیب نداشته و خیار نداری. أخری اختلافشان در مسقط است. او می گوید تو خیارت را ساقط کردی و این می گوید نه، ساقط نکردم. ثالثةً اختلافشان در خود فسخ خارجی است و او می گوید فسخ کردی و این می گوید نه، فسخ نکردم.
اگر اختلاف در اصل ثبوت خیار باشد سه صورت دارد:
یک وقت هست نزاع می شود در این که آیا حین عقد و بیع، این مبیع، معیب بوده یا نبوده؟
صورت ثانیه این است که می گوید این جنس سوراخ دارد و معیب است. او می گوید نه، این سوراخ عیب نیست.
ثالثةً این است که هر دوتا قبول دارند که این موتور، معیب است. منتها بایع می گوید این عیب در دست تو ایجاد شده و مشتری می گوید نه، در زمان عقد بوده.
اما صورت اولی که نزاع هست و مشتری می گوید این مبیع معیوب بوده حین العقد و بایع می گوید نه، سالم بوده. اینجا سه فرض دارد:
فرض اول این است که حالت سابقه اش عیب بوده؛ یعنی هر دو قبول دارند که این حیوان، این گاو، شش ماه پیش لَنگ بوده یا پایش شکسته بوده. حالا مشتری می گوید همین عیب باقی بود که به من فروختی و بایع می گوید نه، خوب شده بود. خب در این فرض، استصحابِ بقاء عیب می کنیم.
فرض ثانی این است که حالت سابق بر عقدش معلوم است که سالم بوده. او می گوید موقعی که فروختی پایش شکسته بود و این می گوید نه، عیب نداشت. خب اینجا هم قول بایع مقدم است چون استصحاب عدم حدوث عیب و استصحاب سلامت مبیع جاری می شود.
صورت ثالثه این است که این گاو یک وقتی پایش شکسته بوده و یک وقتی هم پایش سالم بوده. حالتین متعاقبتین داشته و یا حالت سابقه اش معلوم نیست چه بوده؟ مثل این که گاوهای آرژانتینی را از آنجا در کانتینر آورده اند و این هم همینطور فروخته. اصلا نمی داند این گاو، حالت سابقه اش پایش شکسته بوده یا سالم بوده؟
در این دو صورت مرحوم آقای خوئی ره فرموده ما چون استصحاب عدم ازلی را قبول داریم می گوییم یک وقتی که عقد بر این معیب واقع نشده بود. کِی؟ وقتی که عقدی نبود. بعد نمی دانم آیا خوانده شد یا نشد؟ استصحاب می گوید عدم حدوث عقد بر مبیع معیب. اصل این است که عقد بر مبیع معیب خوانده نشده.
نگویید که اصل این است که عقد بر مبیع سالم خوانده نشده زیرا آن که اثر ندارد. از احل الله البیع و اوفوا بالعقود، مبیع معیب خارج شده. اصل هم می گوید عقد بر مبیع معیب واقع نشده.
س: باید اثبات کنیم که واقع شده بر صحیح
ج: اینطور نیست که اوفوا بالعقود التی وقعت علی الصحیح. موضوع این است که اوفوا بالعقود الا العقود التی وقعت علی المعیب. استصحاب می گوید بر معیب واقع نشده.
خب این یک عویصه ای است در اصول. مرحوم آقای خوئی ره بعضی جاها متوجه است و ملتزم است و بعضی جاها هم عویصه را غفلت کرده. آن این است که آقای خوئی! شما می فرمایید استصحاب می کنیم عدم وقوع عقد بر معیب را.
یک بحثی در اصل مثبت هست که بعضی می گویند مثبتات حجت است چون خود صحیحه اولی زراره مثبت است. چون شارع بر من نماز با وضو را واجب کرده. استصحاب بقاء طهارت لازمه عقلیش این است که من نماز با وضو خوانده ام. این خودش مثبت است.
آقای خوئی ره می فرماید نه، نماز با وضو یعنی نماز بخوانی و وضو هم داشته باشی. واو الجمع است. استصحاب می گوید وضو داری و نماز هم که بالوجدان خواندی. نماز بالوجدان خواندی و وضو هم بالتعبد داری. این مثبت نیست.
یا مثلا یک زنی با شوهرش اختلاف کرده اند. زن می گوید وقتی تو رجوع کردی، عده تمام شده بود و مرد می گوید نه، رجوعم در عده بود.
آقای خوئی ره می فرماید این رجوع کرده بالوجدان چون هر دو قبول دارند اصلِ رجوع را. منتها او می گوید بعد از عده بوده و مرد می گوید در عده بود. خب استصحاب هم می گوید عده باقی بود، باقی بود، تا زمان رجوع.
ان قلت: ما هم می گوییم اصل این است که رجوع در عده نبود.
آقای خوئی می فرماید ما یک رجوع داریم و یک عده داریم و یک واو الجمع داریم و یک ظرفیت. اگر استصحاب می کنی که رجوع در عده نبود؛ یعنی رجوع نبود که بالوجدان رجوع بوده. اگر میخواهی بگویی عده نبود؛ آن هم که استصحاب گفت هست. پس شما در واقع آن مفاد ظرفیت را استصحاب می کنی یعنی رجوعِ در عده را. می فرماید رجوع در عده، موضوع حکم نیست. موضوع، ظرفیت و عنوان “فی” نیست. آنجا این حرفشان روی مبنای خودشان پاکیزه است ولو این که ما گفته ایم صحیح نیست.
خب در ما نحن فیه آقای خوئی! شما می فرمایید استصحاب می کنیم و می گوییم اصل، عدم حدوث عقد است بر معیب.
خب می گوییم آقای خوئی! اگر اصلِ عقد را می خواهید استصحاب کنید؛ که عقد وجدانا شده. این که این معیب نیست؟ آن هم که فرض این است که حالتین متعاقبتین است. تعارض کرده و تساقط کرده. اینجا که می فرمایید استصحاب می کنیم و می گوییم اصل این است که عقد بر مبیع واقع نشده، عینا مثل همان استصحابی است که اصل این است که رجوع در عده نشده. این با آن چه فرقی می کند؟ لذا من در تعجبم که شما چرا می فرمایید ما چون استصحاب عدم ازلی را قبول داریم؟!! اینجا جای استصحاب عدم ازلی نیست و ربطی به استصحاب عدم ازلی ندارد. در حالتین متعاقبتین یا شما باید اصل عقد را منکر بشوید و استصحاب در آن جاری کنید و یا باید در معیب جاری کنید و سومی ندارد. اگر دارد، پس در آن رجوع در عده هم جاری کنید. چه فرقی می کند؟
بله آن قسمی که حالت سابقه را نمی دانیم می توانیم بگوییم استصحاب عدم ازلی می گوید یک وقتی که این نبود، معیب هم نبود. بعد که موجود شد نمی دانیم معیب موجود شد یا نه؟
ولی ما در همان مساله گفته ایم که استصحاب معارض است چون ما یک رجوع داریم و یک عده داریم و یک واو الجمع داریم و یک عنوان ظرفیت و “فی” داریم . شما می گویید که رجوع شده بالوجدان؛ درست است. استصحاب هم می گوید عده باقی است. این استصحاب به چه درد می خورد؟ می گویید جزئی از موضوع را اثبات می کند. می گوییم ما هم به وسیله استصحاب جزئی از موضع را نفی می کنیم. استصحاب می گوید رجوع نشد، نشد، نشد تا آخرین زمان عده. نمی خواهم بگویم پس رجوعِ در عده نشد تا شما بگوییم “پس” ندارد چون “فی” و ظرفیت، موضوع نیست و واو الجمع است و مرکب است. بلکه می گویم مرکب است ولی مگر دو جزء نیست؛ یک جزء عده و یک جزء هم رجوع. همانطوری که شما عده را اثبات کردید یعنی مفاد کان تامه را. من هم مفاد لیس تامه را در رجوع استصحاب می کنم و می گویم اصل این است که رجوع در عده نبود، نبود، نبود تا آخرین لحظه ی عده.
آقای خوئی در فریشاتش هست و مرحوم استاد هم ابراز می فرمود که خب این رجوع چی؟! اثبات نمی کند که این رجوع در عده نبوده!
ولی آقا! من به این رجوع چه کار دارم؟ من می گویم اصل این است که رجوعی در عده واقع نشده. هی می گویید این رجوع، این رجوع! من با این چه کار دارم؟! موضوع دوتاست و یک جزئش با استصحاب اثبات می شود و یک جزئش با استصحاب نفی می شود. لذا فرمایش مرحوم آقای خوئی ره و یک جای دیگر هم شبیه اینجا، این خلط را روی مبنای خودش کرده. فکر می کنم کسی که حالتین متعاقبتین داره، هم وضو داشته و هم محدث بوده، آنجا هم در ذهنم این است که می فرماید استصحاب می کنیم عدم وقوع صلاة با طهارت را.
لذا اینجا استصحاب عدم ازلی ربطی ندارد و این استصحاب هم جاری نمی شود و خودش هم عرض کردیم معارض است و این درست کپی رجوع در عده است.
حالا اگر کسی بگوید چه کار کنیم؟
می گوییم خیلی خب الآن شک می کنیم که آیا این عقد جائز است یا جائز نیست؟
آقای خوئی ره فرموده به عمومات تمسک می کنیم. عمومات احل الله البیع، اوفوا العقود.
بعد خودش اشکال کرده که این می شود تمسک به عام در شبهه مصداقیه چون عموم اوفوا بالعقود تخصیص خورده الا العقد الذی وقع علی المعیب و این شاید داخل در مستثنی باشد.
اینجا فرموده استصحاب می کنیم. اگر فسخ کرد، نمی دانم نافذ است یا نه؟ استصحاب بقاء ملکیت مبیع بر ملک مشتری و بقاء ملکیت ثمن بر ملک بایع، می گوید که این فسخ نافذ نیست.
حالا اگر کسی این استصحاب را قبول کرد، خب بله. لذا چه کسی می شود منکر؟ بایع. چون بایع است که می گوید خیار نیست. مشتری می شود مدعی چون او مدعی است که من خیار دارم.
اگر کسی بگوید شما که اصلا استصحاب را قبول نداری. به نظر شما میزان در تشخیص مدعی و منکر چیست؟
مرحوم آقای خوئی ره در بحث قضاء فرموده و در جاهای دیگر هم فرموده که اصلا این حرف که مدعی کسی است که قولش مخالف اصل است و منکر کسی است که قولش موافق اصل است، حرف غلطی است. این نه روایت است و نه آیه و حکم عقل. منکر و مدعی، ظهور عرفی دارد. ما باید نگاه کنیم این مدعی است یا منکر؟ چه بسا ممکن است یک جایی کسی قولش مخالف اصل باشد ولی عرفا بگویند منکر است. یک جایی چه بسا کسی قولش موافق با اصل باشد ولی عرفا بگویند مدعی است. مدعی و منکر، امر عرفی است و ما دلیلی نداریم.
خب اینجا او می گوید این عقد بر معیب واقع شده و آن یکی هم می گوید نه و انکار می کند. او منکر است دیگر. احتیاجی به استصحاب نداریم تا بگویید شما استصحاب را قبول ندارید یا استصحاب تعارض می کند و تساقط می کند. لذا در جمیع این صور، مقتضای قاعده این است که مدعی خیار، مدعی است و بینه باید بیاورد و منکر خیار، منکر است و یمین برای او کافی است.
س: علماء از مدعی و منکر اینطور فهمیده اند و شما هم که می فرمایید فهم علماء حجت است.
ج: علماء اینطور نفهمیده اند. اصلا علمای سابق که استصحاب را قبول نداشته اند.
س: نه این که قولش مخالف اصل است.
ج: کدام اصل؟ یعنی ولو هر استصحاب یا هر اصل عملی ای؟ اینطور نیست. نوعا همینطور است که اینی که عرفا مدعی است، چون همیشه می گویند اصل عدم شیء است. لذا قولش مخالف اصل است یعنی چون مدعی ثبوت شیء و اصل هم عدم ثبوت است می گویند اصل بر برائت است.
س: اصل عدم مگر استصحاب نیست؟
ج: نه. مثلا در اقوال استصحاب، یکی از اقوال این است که تفصیل داده اند بین استصحاب در امور وجودیه و بین استصحاب در امور عدمیه. خب قدما که اسصتحاب را قبول نداشته اند. این تفصیل بین امر وجودی و امر عدمی، آن استصحاب عدم مخصوصا عدم در ازل، تقریبا اجماعی و ارتکازی همه است. ما که استصحاب را قبول نداریم، یک کسی یک دفعه بیاید بگوید من از شما طلبکارم. این هم انسان وسواسی است و می گوید به شک افتادم. خب چه کار کنیم؟ پول بدهیم؟ نه. درست است که ما استصحاب را قبول نداریم ولی اصل این است که من بدهکار نیستم، این ربطی به استصحاب ندارد.
مرحوم آقای تبریزی ره می فرمود که درست است که منکر یعنی کسی که عرفا منکر است و مدعی یعنی کسی که عرفا مدعی است ولکن منکر عرفی درست همان کسی می شود که قولش مخالف اصل است.
این ها آن هم با این اصل ها و استصحابهایی که ما درست می کنیم، هر جا که اصلی اینطور نداشتی عرف بگوید مدعی هست و الا بگوید منکر؛ اینها اثباش با کرام الکاتبین است.
این نسبت به صورت اول.
صورت دوم این است که می گوید الآن سوراخ دارد این شیء منتها بایع می گوید این عیب نیست و مشتری می گوید این عیب است. اهل فنی هم نیست که ما برویم اختبار کنیم. اینجا باز قول کسی که می گوید عیب نیست مقدم است چون اصل این است که این عیب نیست. حالا این اصل این است که این عیب نیست این به چه معنا؟
اگر به معنای استصحاب است: تارة شبهه، شبهه مفهومیه است مثلا نمی دانیم که عرفا به این عیب می گویند یا نمی گویند. خب در شبهات مفهمیه که استصحاب جاری نمی شود جناب شیخ! اگر شبهه، شبهه مصداقیه باشد که ظاهرا نظر شیخ ره هم به شبهه مصداقیه است، این موتور با این سوراخی که دارد نمی دانم نقص در مالیت پیدا کرده یا نه؟ استصحاب می گوید نقص در مالیت ندارد.
س: شیخ ره که با نقص در مالیت کاری ندارد.
ج: عرض کردم عیب.
بعد می فرماید بله اگر هر دو قبول دارند که نقص هست منتها نزاع هست که به این عیب هم گفته می شود یا نه؟ آنجا فرموده که جواز رد دارد دون الأرش.
خب این که ما بگوییم اصل این است که این عیب نیست یعنی موجب نقص در مالیت نمی شود: چرا از آن طرف استصحاب جاری نکنیم و بگوییم اصل این است که این قیمتش، قیمتش صحیح نیست؟به جای این که اصل این است که این نقص در مالیت ندارد، بگوییم اصل این است که این مالیتش، مطابق مالیت صحیح نیست.
و لکن حالا اگر کسی بگوید فوقش این دوتا استصحاب با هم تعارض می کنند و تساقط می کنند و نوبت می رسد به این که نمی دانم آیا او می تواند ارش بگیرد یا نه؟ استصحاب می گوید که نه، استحقاق ارش ندارد. یا رد می تواند بکند یا نه؟ استصحاب بقاء ملکیت ثمن بر ملک بایع و مبیع بر ملک مشتری خوب است که آقای خوئی ره فرمود.
صورت ثالثة این است که این عیب هست ولی او می گوید عیب در زمان عقد بوده و بایع می گوید نه، بعدا ایجاد شده.
خب در ما نحن فیه استصحاب داریم و اصل این است که عقد بر معیب واقع نشده.
اگر بگویی که ما یک اصل دیگر هم داریم: اصل این است که عدم حدوث عقد تا زمان عیب.
شیخ ره می فرماید این به درد نمی خورد چون این اثبات نمی کند که عقد بر معیب واقع شده. آنی که موضوع خیار است، این است که عقد بر معیب واقع بشود. شما می گویید اصل این است که عقد تا زمان حدوث عیب واقع نشده. خب این مثبت است. لازمه عقلی عدم حدوث عقد الی زمان البیع، وقوع عقد است بر معیب. مثل این می ماند که من نمی دانم ساعت 8 وارد شدم یا بعد از ساعت 8؟ استصحاب این که این وارد اتاق نشده ، نشده، تا زمان ساعت 8، لازمه عقلیش این است که پس بعد از 8 وارد شده. مثبتات استصحاب هم که حجت نیست.
فتلخص مما ذکرنا در تمام این موارد، مقتضای قاعده این است که آنی که منکر خیار است، منکر به حساب می آید و مشتری که مدعی خیار است، مدعی است و باید بینه بیاورد.
بعد شیخ انصاری ره وارد دوتا بحث می شود. یک بحثش این است که آیا منکر می تواند به جای قسم، بینه اقامه بکند؟ هم مدعی بینه دارد و هم منکر بینه دارد. آیا بینه منکر مقدم است یا مقدم نیست؟ بعضی ها فرموده اند مقدم است. شیخ ره می فرماید اینی که ما بگوییم بینه منکر مقدم است، مبتنی بر این است که منکر که قسم می خورد، از باب عزیمت نباشد و از باب رخصت باشد.
شیخ ره می فرماید اگر چه که این که آیا قول منکر با بینه هم اثبات می شود یا نه؟ خالی از شبهه نیست ولی در عین حال له وجه لایخلو عن قوة.
این یک بحث.
بحث دوم این است که حالا اینی که می خواهد قسم بخورد یا می خواهد بینه شهادت بدهد، آیا باید شهادت عن اختبار بدهد؟ یا نه، به اصل؟ می گوید اصل این بود که این عیب نداشت و اینجا هم شهادت می دهد بر طبق اصل. یا نه، بر طبق اصل شهادت جائز نیست؟
و للکلام تتمة ان شاء الله فردا.
و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین.