۳- مسائل في اختلاف المتبايعين۴- ماهیة العیب و بعض افراده۸- خیار العیبآرشیو دروس حوزویالخیاراتفقه

الخیارات جلسه ۲۵۷ خیار العیب یکشنبه ۲۱ آذر ۴۰۰

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین

جلسه ۲۵۷ (یکشنبه ۲۱/۹/۱۴۰۰)

کلام در این بود که مرحوم آقای خوئی ره، اشکالی که به شیخ انصاری کرد، این بود که اگر یک جایی مثل رجوع در عده یا مثل این که مشتری و بایع، هر دو اتفاق دارند که فسخ، ساعت 3 بعد از ظهر انجام شده و فقط نزاع در این است که آیا عقد، همان موقع انجام شده بوده؟ یا نه، عقد دیروز بوده و این فورا فسخ نکرده، و فسخش باطل بوده. خب اینجا آقای خوئی ره می فرماید فسخ که یقینا محقق شده. استصحاب هم می فرماید که این عقد واقع نشد، نشد، نشد تا زمانی که این فسخ واقع شد.

این را شیخ انصاری ره اشکال کرد که اصل عدم وقوع عقد الی زمان الفسخ، اثبات نمی کند که عقد در زمان فسخ واقع شده و فسخ فوری بوده. این مثبت است. استصحاب عدم رجوع، تا زمانی که عده تمام شد، اثبات نمی کند که این رجوع بعد از عده بوده.

اصلا اینجا حرف آقای خوئی ره این است که تعارض نیست. در یک تقدیر یک اصل جاری می شود و بر یک تقدیر، یک اصل دیگر جاری می شود.

بعد می فرماید توضیح و تفصیل مطلب این است که سه صورت متصور است: یا اینهایی که ما شک می کنیم در تقدمش و تأخرش، هر دوتا زمانی هستند. زمانی یعنی فعلی که در زمان واقع می شود. من زمانی هستم. صحبت کردن من زمانی است. نشستن من زمانی است. خوردن من زمانی است. صلاة زمانی است چون صلاة در یک زمانی واقع می شود. طهارت و رجوع و فسخ و عقد زمانی هستند چون در یک زمانی واقع می شوند. یا هر دوتا زمانی هستند مثل صلاة و طهارت مثلا این شخص یقین دارد که یک نمازی خوانده و یقین هم دارد که یک وضویی گرفته، نمی داند که این صلاتش ساعت 2 بوده که وضو داشته یا نمازش ساعت 3 بوده که وضو نداشته. اینجا می گوییم استصحاب می کنیم و می گوییم صلاة که در یک زمانی قطعا واقع شده، استصحاب هم می گوید وضو، طهارت، بود، بود، بود تا زمان صلاة.

شما می گویید که ما استصحاب می کنیم عدم صلاة مع الطهارة را. عدم صلاة در زمان طهارت را.

می فرماید عدم صلاة در زمان طهارت یعنی چه؟ اصل صلاة را می گویید؟ شما که یقین دارید صلاة در واقع خارج شده. عنوان ظرفیت و عدم صلاةِ در زمان طهارت؟ عنوان ظرفیت که موضوع حکم نیست چون صلاة با طهارت یعنی صلاة باشد و در زمان صلاة طهارت هم باشد. واقع اجتماع در زمان است نه عنوان اجتماع.

شما می گویید اصل این است که صلاة در زمان طهارت نبوده.

می فرماید اگر موضوع، مرکب از دو جزء است؛ صلاة و طهارت در زمان صلاة؛ این عدم کون الصلاة فی زمن الطهارة جاری نمی شود و اثر ندارد. اما اگر موضوع، عنوان بسیط است و عنوان ظرفیت است و عنوان اقتران و اجتماع و معیت است؛ عدم صلاة مع الطهارة، خب این استصحاب جاری می شود و استصحاب بقاء طهارت به درد نمی خورد چون استصحاب بقاء طهارت، ثابت نمی کند که صلاة در زمان طهارت بوده. عنوان انتزاعی ثابت نمی شود. لذا اصلا این که این دوتا استصحاب معارض هستند، وهم است چون در یک تقدیر یک استصحاب و در یک تقدیر یک استصحاب جاری می شود و هیچ وقت دوتا استصحاب جاری نمی شود.

حالا اینجایی که باهم نزاع دارند و او می گوید من فورا فسخ کردم و آن یکی می گوید نه، فورا فسخ نکردی، اینجا استصحاب می گوید فسخ فوری نبوده. اصالة الصحة غلط است. اگر من یقین دارم در ساعت 3 فسخ شده، نمی دانم این خیار داشته یا نداشته، یک وقتی که فسخ شده، استصحاب می گوید خیار هم باقی است. استصحاب کون الخیار باقیا تا زمان فسخ.

اگر بگویید اصل این است که در زمان فسخ، خیار نبوده.

می فرماید باز خطا نروید. یا عنوان انتزاعی موضوع حکم است و یا واقع اجتماع.

این نسبت به آنجایی که هر دوتا زمانی باشند.

یک وقت ممکن است یکی نفس زمان باشد و یکی زمانی باشد مثل صلاة. شما نمی دانی غروب آفتاب شده یا نشده؟ می خواهی نماز بخوانی. خب نماز که خواندی بالوجدان و استصحاب هم می گوید زمان باقی است. غروب آفتاب نشده. استصحاب عدم غروب آفتاب یا استصحاب بقاء النهار ، یکیش زمانی و یکیش زمان است. یا شما در صوم نمی دانی که الآن باید امساک داشته باشی یا نباید امساک داشته باشی؟ استصحاب می گوید روز باقی است. نهار باقی است. لیل داخل نشده. پس امساک باید داشته باشی. صوم یعنی امساک در نهار.

لذا مسالةٌ شما نمی دانی غروب آفتاب شده یا نه؟ می گویید استصحاب می کنم بقاء وقت را. عدم غروب شمس را. وجوب باقی است. اما این نمازی که خواندی، نماز در وقت است به چه دلیل؟ وقت، هم شرط وجوب است و هم شرط واجب است و فقط شرط وجوب نیست چون اگر فقط شرط وجوب باشد، لازمه اش این است که انسان، نماز ظهر و عصرش را ساعت 4 صبح بخواند چون می گوید وقتی که زوال شمس شد، وجوب حادث می شود. اما نمی گوید باید نماز را در وقت بخوانی. این وقت، هم شرط وجوب است و هم شرط واجب است.

س: چرا نگوییم فقط شرط واجب است؟

ج: به خاطر این که اذا زالت الشمس فصلّ. ظهورش قضیه شرطیه است.

س: یعنی فقط بحث استظهاری است؟ می گوییم ارشاد به شرطیت واجب دارد.

ج: قضیه شرطیه ظهورش این است که قید به هیئت بر می گردد. اذا زالت الشمس فقد وجبت الصلاتان و انت فی وقت منهما

س: همین که شرط واجب باشد یکفینا از این که بخواهد شرط وجوب هم باشد. چرا وجوب و واجب، هر دو را بخواهد مشروط کند؟ در این جایی که شرط، امر غیر اختیاری است همین که شرط واجب باشد یکفینا.

ج: لا یکفینا به خاطر این که اگر وقت، شرط واجب باشد من اگر الآن آب دارم، بایستی آب را قبل از وقت نگه دارم.

س: اینجا که قطعا شرط وجوب باید باشد به خاطر این که با ماده انشاء شده. فقط وجبت الصلاتان.

ج: آن هم انشاء است دیگر یعنی اصل وجوب. لازم نیست به صیغه امر انشاء بشود. وجوب به هیئت ماضی انشاء شده.

خب شما نماز خواندی. به چه دلیل نماز شما بشود نماز در وقت. خب آقای خوئی ره می فرماید نماز در وقت یعنی چه؟ یعنی نماز در وقتی خوانده بشود و آن وقت هم قبل از غروب شمس باشد. نماز من الآن بالوجدان خوانده شده و استصحاب هم می گوید قبل از غروب است.

مرحوم آقای خوئی ره یک کبرای کلی در اصول ارائه داده که هر جایی که موضوع، دوتا عرض باشد یا دوتا جوهر باشد یا معروضی و عرضِ معروض آخر باشد، این ظاهرش در واو الجمع است. ظاهرش در مفاد کان تامه و ترکیب است. هر جایی که موضوع دو جزء داشته باشد و یک جزئش معروض باشد و جزء دیگرش عرض همان معروض باشد، موضوع، نعت است و اتصاف است.

خب آقا! یعنی آنجایی که موضوع دوتا عرض است یا دوتا جوهر است یا یک معروض است با عرض معروض آخر، آنجاها امکان ندارد که نعت باشد؟

بله امکان دارد. ممکن است یک عنوان بسیط، یک عنوان انتزاعی که از این دوتا جزء انتزاع می شود، آن را موضوع قرار بدهد. ولی آن احتیاج به قرینه دارد. ظهور اولیه خطاب در ترکیب است. صلاة و طهارت، دوتا عرض است. صلاة هم عرض و فعل من است. طهارت هم عرض من است. این ظهور در ترکیب دارد. اگر بخواهد موضوع، مرکب نباشد و بسیط باشد باید یک عنوان انتزاعی مثل ظرفیت، معیت، اجتماع، باشد.

س: ظاهر لا صلاة الا بطهور همین است.

ج: نه، یعنی باید در زمان صلاة، طهور باشد.

س: یعنی مع طهورٍ.

ج: آن هم همین است. کلمه مع به تنهایی فائده ندارد.

بعد شما می گویید که من از کجا احراز کنم که نمازم در وقت بوده؟

می فرماید نماز در وقت یعنی چه؟ نماز در روز یعنی چه؟ یعنی نمازی در وقتی خوانده شود و آن وقت، روز باشد. امساک در وقتی باشد و آن وقت، نهار باشد. بیشتر از این نیست.

لذا بعضی ها توهم کرده اند که شما چرا بحث می کنید که مثبتات استصحاب حجت نیست؟! خود صحیحه اولی زراره مثبت است چون شخص شک داشت وضویش باقی است یا نه؟ استصحاب بقاء طهارت کرد. استصحاب بقاء طهارت اثبات نمی کند که صلاة مع الطهارة است.

می فرماید صلاة مع الطهارة یعنی چه؟ یعنی صلاة باشد و در زمان صلاة، طهارت هم باشد. مثبت نیست. صلاة الآن هست بالوجدان و استصحاب هم می گوید طهارت هست.

رجوع در عده همین است یعنی رجوع در زمانی باشد و آن زمان هم عده باشد. خب الآن رجوع در این زمان هست و استصحاب می گوید هنوز عده باقی است.

این هم فرض دوم.

فرض سوم این است که یکی زمان است و یکی زمانی است منتها موضوع، عنوان انتزاعی است نه ترکیب. اگر موضوع عنوان انتزاعی باشد، دیگر استصحاب بقاء آن یکی به درد نمی خورد. بلکه استصحاب عدم این عنوان انتزاعی جاری می شود. مثلا اگر رجوع در عده اینطور باشد، استصحاب می گوید رجوعِ در عده نیست.

این فرمایشات مرحوم آقای خوئی ره است.

این فرمایش آقای خوئی ره که اگر دوتا عرض باشد، یک عرض و معروض دیگری باشد، دوتا جوهر باشد مثل اذا جاء زید و عمرو فاکرم زیدا که موضوع، زید و عمرو است، این که ظهور اینها در ترکیب باشد را خیلی احراز نمی کنیم. البته ما که مثبتات را حجت می دانیم اگر استصحاب حجت باشد، ولی این تفصیلی که ایشان را داده را نمی فهمیم و واقعا متوجه نمی شویم که در سیره عقلاء و در محاوره، آیا ظهور در ترکیب دارد یا نه؟ این جایش در استصحاب است و با آن کاری نداریم.

اما آن چه با آن کار داریم این است که آقای خوئی! صلاة مع الطهارة، اگر نمی دانم صلاة در ساعت 2 واقع شده که طهارت بوده یا در ساعت 3 که حدث بوده؟ شما می فرمایید صلاة که قطعا خوانده ام، استصحاب می گوید طهارت باقی است. خب می گوییم از آن طرف، من که قطعا محدث شده ام و طهارت تا یک زمانی بوده. استصحاب هم می گوید صلاة در آن زمان نبوده. شما می گویید استصحاب می گوید صلاة در آن زمان نبوده، اثبات نمی کند که صلاة مع الحدث بوده. ولی ما احتیاج نداریم که اثبات کنیم که صلاة مع الحدث بوده. ما می گوییم صلاة و طهارة باید با هم باشند. شما یک جزء را با استصحاب اثبات می کنید و یک جزء را ما با استصحاب نفی می کنیم. همین صلاتی که خواندم، همین را، به نحو مفاد کان ناقصه هم استصحاب می کنم. همین صلاتی که خواندم، یک وقتی با طهارت نبود یعنی وقتی که نخوانده بودم. بعد نمی دانم که با طهارت موجود شد یا نشد؟ استصحاب می گوید موجود نشد. این که چرا آقای خوئی! این استصحاب جاری نشود و شما هم اصرار داری، این را من نفهمیدم. شما می فرمایید ناخودآگاه موضوع را اقتران و عنوان بسیط می گیرید.می گوییم نه بابا، به خدا موضوع را عنوان بسیط نمی گیریم. موضوع مرکب است. یک استصحاب، یک جزئی را در زمان جزء آخر ثابت می کند و یک استصحاب، یک جزئی را در زمان جزء آخر نفی می کند. چرا این جاری نشود؟! لذا در این مساله رجوع و امثال ذلک، استصحاب، معارض دارد و ظاهرا فرمایش مرحوم آقای خوئی ره ناتمام است.

الثالثة لو ادّعى المشتري الجهل بالخيار أو بفوريّته بناءً‌ على فوريّته

آخرین مساله این است که اگر بایع می گوید تو جاهل به خیار نبودی و عالم به خیار بودی و فسخ هم نکردی و خیار هم فوری بوده، یا نه، عالم به خیار بودی و عالم به فوریت بودی و فسخ هم نکردی و تمام شد. مشتری می گوید نه، من جاهل به خیار بودم یا جاهل به فوریت بودم لذا خیارم باقی است. درست است که الآن تراخی شده ولی چون جاهل بودم، حق فسخم باقی است.

مرحوم شیخ ره فرموده اگر شخصی باشد که احتمال بدهیم در حقش نوعا جهل را، مثل این که یک جایی بوده که اصلا خیار و مکاسب و بیع و اینها به گوشش نخورده. اما یک وقت هست یک طلبه ای بوده که مکاسب رفته و چند سال هم درس خارج رفته، می گوید به خدا من نمی دانستم که خیار عیب هست. می گویند مگر درس نمی رفتی؟! می گوید بله می رفتم ولی از درس که وارد می شدم حواسم جای دیگر بوده. می گویند آخر تو ده سال خیار عیب را نشنیده بودی؟! این بعید است. فرموده اند اگر در حقش جهل احتمال داده می شود، اینجا استصحاب می گوید عالم نبوده و اگر در حقش جهل احتمال داده نمی شود، قول بایع مقدم است. بعضی ها تفصیل داده اند و گفته اند اگر مدعی جهل به اصل خیار بشود، قولش مسموع نیست ولی اگر مدعی فوریت خیار بشود، مسموع است چون فوریت خیار، به اندازه خود خیار واضح نیست. این فرمایشات شیخ ره است.

یک اشکالی اینجا هست و گفته اند اصلا معنا ندارد که خیار عیب، برای عالم به خیار باشد. چرا؟ چون حکم، محال است که در موضوعش علم به حکم اخذ بشود. وجوب صلاة برای کسی که عالم به وجوب باشد، اخذ علم به حکم در موضوع شخص حکم، خلف است، دور است. هر چه که هست. محال است. لذا اصلا این چه بحثی هست که شما می کنید؟

آقای خوئی ره توجیه فرموده که اگر اخذ علم به حکم، در موضوع حکم باشد؛ این محال است. اما اگر کسی گفت خیار عیب برای عالم به خیار است، فوریت برای عالم به فوریت است، چرا؟ چون وقتی کسی علم دارد به فوریت خیار و علم دارد به خیار، در عین حال فسخ نمی کند، این عدم فسخ، کاشف از رضا است و یکی از مسقطات خیار عیب هم رضای به عیب است. این نه از این جهت که خیار، موضوعش مقید به علم به خیار است، بلکه از این جهت است که خیار، مسقط دارد. این اخذ علم به حکم در موضوع حکم نیست.

حالا اگر نزاع کردند، قول چه کسی مقدم است؟ مدعی جهل یا بایع که می گوید علم داری؟ کسی که استصحاب را معتبر می داند، همین قدر که ما در حقش احتمال دهیم، یک حرفی در اینجا شیخ ره دارد و آن حرف معنایش این است که آنجایی که ظن نوعی بر خلاف است، یا اطمینان نوعی نه ظن نوعی؛ یعنی این عبارت شیخ ره که «لو ادّعى المشتري الجهل بالخيار أو بفوريّته بناءً‌ على فوريّته سُمع قوله إن احتُمل في حقّه الجهل، للأصل»[1] یعنی چه؟ یعنی احتمال بدهیم در حقش جهل است؟ خب بله. اگر یقین داریم که نه. یا نه، ان احتمل فی حقه الجهل، یعنی «فلا يعذر إلّا إذا نشأ في بلدٍ لا يعرفون الأحكام و الجهل بالفوريّة»[2]. این احتمل فی حقه الجهل یعنی چه؟ یعنی اگر واقعا احتمال می دهیم که جاهل باشد؟ یا نه، این مثل همان ظاهر حال است. احتمال می دهیم ولی این خیلی بعید است. نوع مردم، این را می دانند. آنجایی که نوع مردم این را می دانند و این هم در همین جامعه زندگی می کند، آیا اینجا هم استصحاب جاری می شود یا استصحاب جاری نمی شود؟

بعید نیست که استصحاب جاری نشود چون در سیره عقلاء، لا تنقض الیقین بالشک انصراف دارد از این فرد.

س: شما که قبلا می فرمودید سیره بر تقدیم ظاهر بر اصل، نیست.

ج: تقدیم ظاهر بر اصل نمی کنم. خلط نشود. نکته ای که الآن می خواهم بگویم تقدیم ظاهر بر اصل نیست.

این در فقه هم خیلی ثمر دارد. یک اشاره بکنم. خیلی بحث مهمی است و از مباحث کلیدی است. شارع مثلا فرموده در موثقه سکونی:

وَ عَنْ‌ عَلِيِّ‌ بْنِ‌ إِبْرَاهِيمَ‌ عَنْ‌ أَبِيهِ‌ عَنِ‌ اَلنَّوْفَلِيِّ‌ عَنِ‌ اَلسَّكُونِيِّ‌ عَنْ‌ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ‌ عَلَيْهِ‌ السَّلاَمُ‌ قَالَ‌: قَالَ‌ رَسُولُ‌ اللَّهِ‌ صَلَّى اللَّهُ‌ عَلَيْهِ‌ وَ آلِهِ‌: أَنْهَاكُمْ‌ عَنِ‌ الزَّفْنِ‌[3] وَ الْمِزْمَارِ وَ عَنِ‌ الْكُوبَاتِ‌ وَ الْكَبَرَاتِ‌.[4]

ما نمی دانیم آیا موسیقی های غیر لهوی هم در زمان شارع بوده یا نبوده؟ خب حالا چه فتوی بدهیم؟ فتوی بدهیم که موسیقی های غیر لهوی، حرام است یا حرام نیست؟ بعضی ها گفته اند که این منصرف است به موسیقی های آن زمان. وقتی که نمی دانیم و احتمال می دهیم در آن زمان، موسیقی غیر لهوی اصلا نبوده، این اطلاق ندارد و مجمل است.

در ما نحن فیه اگر ما گفتیم لاتنقض الیقین بالشک انصراف دارد چون عقلاء در این موارد، قولش را قبول نمی کنند و قولش مسموع نیست. نمی خواهیم بگوییم آن ظهور حال حجت است. ولی لا تنقض الیقین بالشک را هم منصرف می بینند. یعنی اینجا نه ظاهر حال را ما اخذ می کنیم و نه استصحاب را. آیا واقعا در سیره عقلاء اینطور است. مثل این که یک طلبه ای سی سال است که در قم است. می گویند مدرسه فیضیه! می گوید به خدا قسم تا حالا اسمش را نشنیده ام. قول این شخص را قبول نمی کنند. می گویند مگر می شود نشنیده باشی اگر چه احتمالش هست. ولی این احتمال طوری است که مسموع نیست یا به جهت این است که اطمینان بر خلاف دارند و یا اگر یک انسان وسواسی باشد و بگوید خدا می داند من اطمینان بر خلاف ندارم و شاید راست می گوید. این قولش مسموع نیست. این ان احتمل فی حقه الجهل که شیخ اعظم ره می فرماید، من خیال می کنم معنایش این است و الا آن که گفتن ندارد. معلوم است که وقتی من علم به خلاف دارم، لا یسمع قوله. اگر مقصودش از ان احتمل فیه حقه الجهل، یعنی این که یقین نداشته باشم که دروغ می گوید، گفتن ندارد. پس اگر اینطور باشد باید در تمام این موارد، این قید را می آورد. این که این قید را در اینجا آورده، معنایش این است که ولو تو یقین بر خلاف نداری ولی طوری است که این احتمال نوعا داده نمی شود در افراد و نوع مردم می دانند، در اینجا استصحاب جاری نمی شود. نکته ای هم که توضیح دادم، هم برای کلام شیخ ره و هم برای اصل مطلب، نکته ی مهمی بود و در فقه هم عرض کردم مثل همان مثال موسیقی ها، یا مثال های دیگر، ثمره فراوانی دارد.

هذا تمام الکلام در اختلاف بین متبایعین.

القول فی ماهیة العیب

بعد وار فصل دیگر می شود.

در روایات، کلمه ی “عیب” آمده. اشتری شیئا به عیب أو عوار. خب شما برای خیار عیب، باید عیب را بشناسی. عوار را هم در لغت معنا کرده اند که یعنی عیب. بعضی از عیب ها، واقعا معلوم است. مثل این می ماند که یک کسی یک حیوانی خریده که کور است. این معلوم است که عیب است. بعضی از خصوصیات و اوصاف هم معلوم است که کمال است. مثل این که یک عبدی خریده که خیلی خوش سلیقه است یا کاتب است. بعد یک کسی یک عبدی بخرد که کاتب نیست و بیاید بگوید که این عیب دارد! این عیب نیست. عدم کمال است. اگر یک چیزی وصف کمال را نداشت، عیب نیست. می فرماید صحت یک چیزی است بین عیب و کمال. این نه عیب دارد و نه کمال دارد.

اما آنجاهایی که واضح نیست، آنجا را از کجا بفهمیم که این عیب است یا عیب نیست؟

می فرماید هر چیزی که مطابق خلقت اصلیه باشد عیب نیست و هر چیزی که مطابق خلقت اصلیه نباشد عیب است.

خب خلقت اصلیه را از کجا بفهمیم؟

می فرماید غالب افراد. هر چیزی که غالب افراد دارند و بعضی افراد نادر ندارند، عیب است و هر چیزی که بعضی از افراد دارند و بعضی ندارند عیب نیست.

و للکلام تتمة ان شاء الله فردا.

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین.

[1] انصاری، مرتضی بن محمدامین. مجمع الفکر الاسلامی. کمیته تحقیق تراث شیخ اعظم. ، 1415 ه.ق.، المکاسب (انصاری – کنگره)، قم – ایران، المؤتمر العالمي بمناسبة الذکری المئوية الثانية لميلاد الشيخ الأعظم الأنصاري. الأمانة العامة، جلد: ۵، صفحه: ۳۵۴

[2] انصاری، مرتضی بن محمدامین. مجمع الفکر الاسلامی. کمیته تحقیق تراث شیخ اعظم. ، 1415 ه.ق.، المکاسب (انصاری – کنگره)، قم – ایران، المؤتمر العالمي بمناسبة الذکری المئوية الثانية لميلاد الشيخ الأعظم الأنصاري. الأمانة العامة، جلد: ۵، صفحه: ۳۵۴

[3]  الزفن – الرقص (الصحاح – زفن – ٥-٢١٣١).

[4] حر عاملی، محمد بن حسن. مؤسسة آل البیت علیهم السلام لاحیاء التراث. محقق محمدرضا حسینی جلالی. ، 1416 ه.ق.، تفصیل وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة، قم – ایران، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام) لإحیاء التراث، جلد: ۱۷، صفحه: ۳۱۳

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا