الخیارات جلسه ۲۴۵ خیار العیب چهارشنبه ۳ آذر ۴۰۰
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین
جلسه ۲۴۵ (چهارشنبه ۳/۹/۱۴۰۰)
کلام در این بود که اگر مشتری گفت من این ماشین را از شما خریدم و این عیب دارد. تارة، بایع منکر عیب است. می گوید اصلا این ماشینی که من به تو فروختم، مدل 91 بود و این مدل 90 است. اصل این مال من نیست. مال من اصلا عیب نداشت. این گذشت که قول بایع مقدم می شود. مساله ثانیه این بود که بایع هم قبول دارد که تو خیار داری و مشتری هم قبول دارد که خیار دارد، فقط بایع می گوید تو که این عین را آوردی پس بدهی، این عین، عین من نیست. ماشین من رنگ داشته. ولی مدل 91 بوده و این مدل 90 است. اینجا بعضی ها که ظاهرا محقق کرکی ره باشد، فرموده اند محتمل است که ما بگوییم قول مشتری مقدم می شود. چرا؟ این در واقع دارد او متهم می کند که تو خیانت کردی و اصالة الصحة می گوید نمی توانی متهم کنی طرف را. اصالة عدم الخیانة می گوید نمی توانی متهم کنی. شیخ ره فرمود اصالة عدم الخیانة اگر مقصود این است که یعنی ضع فعل اخیک علی احسنه، یعنی فعل برادرت را حمل بر صحت بکن، معنای حمل بر صحت این نیست که آثار را بار کن. معنایش این است که مردم را تفسیق نکن. چه بسا ممکن است او به خاطر جهلی که داشته این فعل را انجام داده. یا تصورش یک چیز دیگر بوده. نقل می کنند که یک وقتی که امام جماعتی، کش شلوارش پاره شده بود، رفت توالت تا کش شلوارش را درست کند. درست کرد و آمد بیرون و رفت در محراب ایستاد. خادم مسجد سر و صدا کرد که من دیدم که از توالت درآمده بود. این امام جماعت را از مسجد انداختند بیرون. طولی نکشید که همین بلا به سر خادم آمدند. خادم را انداختند بیرون. خادم به ذهنش آمد که نکند آن وقتی که امام جماعت را ما متهم کردیم، او هم کش شلوارش پاره شده بود. تفسیق نکنید.
منتها دوتا مطلب خلط شود: یک وقت یک کسی دارد ضربه به دین می زند و بدعت ایجاد می کند. مخرّب دین است. این ولو ممکن است بین خودش و خدای خودش معذور باشد ولی وظیفه علما این هست که او را از هستی ساقط کنند. حتی اگر ضربه ای به دین، تحریف او در دین، بدعت او در دین، خطری که برای دین دارد، خیلی زیاد باشد، حتی بر علما واجب است که او را متهم کنند به زنا.
ان قلت: خب به جای اتهام به زنا او را بکشند.
قلت: چه بسا اگر بکشند، بدتر بشود. بعدا طرفدارانش، کتابهایش … او را متهم به زنا بکنند. حتی او را متهم کنند به فحشاء. این روایت نمی خواهد. این علی القاعدة است. آن بی عقلهایی که در این مطلب اشکال می کنند، ما توقع سواد از آنها نداریم. ممکن است 60 سال طلبه بوده مثل جوبی که 60 سال آب از آن رد می شود ولی خود جوب استفاده ای ندارد. این علی القاعدة است چون اگر بدعت مهمی باشد و کیان تشیع باشد و ضربه ی مهمی باشد، خب بر علما حفظش واجب است. مقدمه اش واجب است. اگر دفع این امکان ندارد الا به این که او را متهم کنند به زنا، فحشا، سرقت، لواط، این علی القاعدة است. مضافا به این که روایت هم دارد. این که بعضیها “باهتوهم” را معنا می کنند که یعنی استدلال محکم بیاور، این غلط است. روایت، قرینه قطعیه دارد. باهتوهم یعنی بهتان به آنها بزنید که مردم در آنها طمع نکنند. بی زاری بجویید از آنها. متهم کنید که مردم در او طمع نکنند. و این سیره علماء سلف هم بوده. در زمان علماء سلف اصلا کسی جرأت نمی کرد حرف بزند چون می دانسته فردا همه علماء بر علیه او حرکت می کنند. یکی از معضلات امروز جامعه شیعه مخصوصا در قم همین است که هر کسی شب که می خوابد، صبح هر چه می خواهد می تواند بر علیه دین حرف بزند چون علماء با او کاری ندارند. این است که یقینا این علماء زودتر جهنمی می شوند تا او به خاطر این که این روایاتی که قومی بودند 100 هزار نفر، 40 هزار نفر اشرار و 60 هزار نفر اخیار، خداوند سبحان همه را عقاب کرد. راوی عرض کرد که اینها اشرار هستند. فما بال الاخیار؟ فرمود به خاطر این که آنها امر به معروف و نهی منکر نکردند. عرض کردم که امر به معروف و نهی منکر تنها کافی نیست. در بعضی از مراحلش که بر علما حفظ کیان تشیع واجب است، آنجا باید وارد عمل بشوند. و از سابق سیره سلف بر این بوده. مگر کسی جرأت می کرد در نجف درس خارج شروع کند؟ آنهایی که مدرس ممتاز درس خارج قم بودند که واقعا حوزه قم دو سه نفر بیشتر نداشت، آنها در نجف جرأت نمی کردند درس خارج بگویند. آنجا لمعه می گفت. چون می دانست اگر درس خارج شروع بکند، علماء پدرش را در می آورند. مرحوم حاج شیخ ابوالحسن مشکینی درس خارج شروع کرده بود، آقا ضیاء در کوچه دیدش، گفت که درس خارج شروع کردی؟!! . گفت نه دارم طلبه ها را برای شما آماده می کنم. فرمود همین است ها. فکر نکنی تو خارج گویی!
این همه بر علیه شیعه خیانت کردند و دسیسه کردند ولی علماء شیعه بدون سلاح، بدون قدرت ظاهری حکومتی، شیعه را حفظ کردند. چرا؟ به خاطر تعهدی که نسبت به خداوند سبحان داشتند. اگر طرف پسرش بود، با خاک یکسانش می کرد.
یک کسی بود شلوغ می کرد. مرحوم آسید ابوالحسن اصفهانی ره به او فرمود فلانی سر جایت بنشین. او گوش نکرد. بعد از چند بار تذکر، در مجلسی که او نشسته بود، خادم چایی آورد و او خورد. بعد از خوردن او آسید ابوالحسن داد زد که استکان او را آب بکش. او را با خاک یکسان کرد. گفتند که آقا او را بیچاره کردی. وقتی که با خاک یکسان شد و لجنش کشید که بفهمد که علماء پدرت را در می آورند، بعد که دید این غلط کردم را فهمید و آدم شد، یواش یواش جمعش کرد چون آسید ابوالحسن که هوای نفس نداشت. ایشان نه کشور داشت و نه لشکر داشت و دادگاه داشت. منتها این قدرت را خدا داده. امروز اول کسی که از وظیفه شرعیشان تخطی کرده علماء هستند. اگر هر عالمی شب که می خوابد بگوید خدایا من فردا ببینم اگر کسی بر علیه مذهب حرف زده، از هستی ساقطش می کنم، هم عزت علماء بیشتر بود و هم دین محفوظتر بود و هم شیعه ها واقعا پناهشان علماء بودند. ولی امروز اول متخطی، ما اهل علم هستیم. ما به وظیفه عمل نمی کنیم.
اصالة الصحة معنایش این است که حالا طرف به نامحرم نگاه کرده یا صبح در خانه ما خوابیده بوده، بلند شد و نماز نخواند. می گوید او نماز نخواند!! خب بابا شاید هر روز نمازش را می خواند، امروز غفلت کرده و فراموش کرده. تفسیق نکن. معنایش این است که نه این که آثار صحت را بار بکن.
خب ما نگفتیم خیانت کرده، اشتباه کرده. ولی معنایش این نیست که این عینی که آورده قول او مقدم است. این که قول مشتری مقدم باشد دلیل می خواهد. اینجا بلکه قول بایع مقدم است چون اصل این است که عقد بر این واقع نشده و اصل این است که این سلعةی بایع نیست. لذا بایع قسم می خورد. اگر رد حلف کرد، آن وقت مشتری قسم بخورد قولش مقدم است.
یک کلمه از مساله قبل، دیدم مرحوم آقای اراکی ره یک جمله ای دارد. مرحوم آقای اراکی ره حرف برای گفتن داشت. صاحب فکر بود. من در قمی ها کسی که حرف برای گفتن داشته باشد کم دیدم. یکی از آنها آقای اراکی بود. البته من درس ایشان نرفتم. ولی ایشان هم در فقه و هم در اصول حرف برای گفتن دارد.
خب ایشان این بحث را طرح کرده که الآن مشتری آمده می گوید این ماشین رنگ دارد. وکیل می گوید من هم قبول دارم. این رنگ از زمان معامله بوده. ولی من وکیل هستم. من فروشنده نیستم. فروشنده آن آقا است. موکل می گوید نه، عیبی نداشته. مشتری رفت نزد حاکم. حاکم گفت بی خود می گوید من وکیل هستم. ید داشته و ید اماره ملکیت است و اعتراف هم کرده و اقرار هم کرده و باید پول را پس بدهد. حالا پول را که پس می دهد، این پول از جیبش برود؟
یک جواب آقای خوئی ره داد که این صلح قهری است. گفتیم که این صلح قهری را نمی فهمیم.
یک جواب دیگر ایشان در کتاب خیاراتش نقل می کند که وقتی که حاکم می گوید شما پول را بده، ثمن را بده، این در واقع می شود بدل آن ثمنی که دست کیست؟ موکل. وقتی که شارع این پولی که این وکیل می دهد را تنزیل کرده به منزله بدل آن پول موکل، ثمنی که موکل گرفته، لازمه اش این است که مبدَل هم برود به جیب وکیل. مبدل چیست؟ آن ثمنی که دست موکل است. با عین کاری ندارد. موکل که ثمن را گرفته. وکیل دارد بدل آن ثمن را می دهد. بدل آن ثمن را که داد، مبدل این ثمن که آن ثمنی که در دست موکل است می باشد، می رود در جیب وکیل چون بدل و مبدل، هر دو در یک جیب نمی رود. نمی شود بدل از جیب یک کسی برود و مبدل به جیب او نیاید. وکیل که پول می دهد یعنی آن پولی که به عنوان ثمن، موکل گرفته، می شود ملک وکیل. خب وکیل می شود طلبکار . وقتی که شد طلبکار، حالا عین دستش است و تقاص می کند. اشکال این بود که تقاص از مال مردم؟
می گوییم بله مردمی است که من از او طلبکارم.
می گوید تو برای چه از او طلبکار هستی؟
می گوید مگر من پول ندادم؟ پول من بدل آن ثمنی است که او گرفته. پس مبدل یعنی ثمنی که موکل گرفته می شود مال من. الآن من یک پولی از شما طلبکارم و طلب من را نمی دهی. خب از مالت تقاص می کنم. این عین را که برمی دارد، آقای خوئی فرمود صلح قهری است. ایشان فرمود نه، صلح قهری نیست. تقاصا بر می دارد.
خب این اشکالش واضح است و خودش هم فرموده. اشکالش این است که آخر این چه حرفی است؟ چه کسی گفته حکم حاکم، معنایش این است که این پول را تنزیل کرده بدل او و او می شود مبدل این؟ حاکم به حکم ظاهری می گوید تو اقرار کردی و ید داشتی و پول را هم باید بدهد.
یک نقضی به آقای خوئی و به این حرف به ذهن من آمده که من برای آن نقض، مطلب را اعاده کردم و فرمایش آقای اراکی را نقل کردم. آن نقض این است که آقای خوئی! یک آقایی می آید می گوید این ماشین رنگ کرده است. می رود جلوی بنگاه طرف می گوید این ماشین رنگ کرده است و پول من را بده. این می گوید نه، من ماشین را به تو سالم فروختم معلوم نیست کجا رفتی تصادف کردی. منِ شخص اجنبی، در جریان هستم و می دانم که حق با مشتری است. خب آقای خوئی! من می توانم پول به مشتری بدهم و بگویم پول را بگیر و ماشین را تقاصا بردارم؟ می شود؟ فکر نمی کنم یک فقیهی بگوید می شود. می گویند آخر تو چه کاره ای؟! می گوییم خب وکیل چه کاره است؟! وکیل، وکیل در بیع بوده و فروخته و اصلا او حق فسخ نداشته و علم او کاره ای نبوده. او خودش خودش را گرفتار کرده. هیچ شبهه ای ندارد آقای خوئی ره! که پول از جیب وکیل رفته مجانی و هدرا چون می داند این مال، مال موکل است و نمی تواند تقاص کند.
لذا این را فنّیا کسی بخواهد تمام کند، ما که هر چه فکر کردیم به عقلمان نرسید.
اما این که کسی ادعا کند سیره؛ عرض کردیم کجای دنیا پیدا می شود که چنین اتفاقاتی بیافتد و در مرأی و منظر امام علیه السلام باشد. شاید اینها هر ده سال هم اتفاق نیافتد. سیره باید یک چیزی باشد که شایع باشد مثل بیع معاطاتی. مثلا بگویند آدم دو کله، با کدام پیشانیش سجده کند. می گوید با هر کدام که دلش می خواهد. می گوید از کجایی می گویی؟ می گوید سیره. می گوید چند تا آدم دو کله در جامعه هست و شما ببینی که یک بار با این پیشانی و یک بار با آن پیشانی سجده می کند و این قدر هم شایع باشد که امام علیه السلام هم دیده باشند و ردع نفرموده باشند. من تا به امروز نشنیده ام که یک کسی بیاید بپرسد که این وکیل است و او آمده ادعا کرده که عیب از سابق بوده و موکل منکر است و این وکیل هم قولش مسموع نیست که وکیل است و می گوین الکی می گویی و طرف آمده فسخ کرده و این هم پول را داده.
مساله بعدی:
در اول بحث عرض کردیم که اختلاف، تارة در موجب خیار است که اینها گذشت. ثانیا در مسقط خیار است. او می گوید تو خیارت را ساقط کردی یا مسقط آوردی، شرط سقوط کردی، تصرف کردی. آن یکی می گوید نه. ثالثةً نزاع در فسخ خارجی است. هر دو خیار را قبول دارند و هر دو قبول دارند که مسقط نیاورده، منتها حرف این است که تو یک ماه پیش آمده در بنگاه معامله را فسخ کردی، حالا دیدی که ماشین دو سه برابر شده می گویی فسخ نکردی. فعلا کلام در مساله ثانیه است. مساله ثانیه این بود که او می گوید خیارت را ساقط کردی و این می گوید نه.
خب مسقط خیار، یکی تصرف بود و یکی شرط سقوط بود و یکی تغییر عین بود. ما باید اینها را یکی یکی بررسی کنیم. و مسقط یک وقت هست اختلافش به نحو شبهه حکمیه است و یک وقت هست به نحو شبهه موضوعیه است و باز شبهه حکمیه اش، ممکن است به نحو شبهه حکمیه مفهومیه باشد و ممکن است به نحو شبهه حکمیه غیر مفهومیه باشد. یک کسی آمده پنجره های خانه را عوض کرده و درهای خانه و ورودی های خانه را عوض کرده، بعد فهمید که این خانه در طرح است و عیب دارد.
می گوید که تو باید ارش بگیری.
این می گوید که نه می خواهم خانه را پس بدهم.
می گوید خیار ردّت ساقط شد چون این عین، قائم بنفسه نیست. تغییر کرده. این خانه، عرفا خانه سابق نیست.
مشتری می گوید همان خانه سابق است. فقط پنجره هایش قدیمی بود عوض کردم و ورودی را تغییر دادم. همان خانه است.
خب این هم اختلاف در مسقط است ولی این اختلاف، به نحو شبهه مفهومیه است. هر دو قبول دارند که این خانه را این رنگ کرده و پنجره ها را عوض کرده. منتها بایع می گوید این دیگر قائم به عین نیست و مشتری می گوید قائم به عین است.
خب حالا اگر به نحو شبهه مفهومیه باشد:
استصحاب که در شبهات مفهومیه جاری نمی شود تا بگوییم اصل این است که این عین، قائم به عین است و عوض نشده.
حالا چرا استصحاب در شبهات مفهومیه جاری نمی شود؟
مرحوم آقای خوئی ره و مرحوم آقای تبریزی ره فرموده اند که لا تنقض الیقین بالشک، انصراف دارد به شک در امور خارجی. من نمی دانم استتار قرص شده یا نه؟ استصحاب می گوید استتار قرص نشده. ساعت 8 شده یا نه؟ استصحاب می گوید ساعت 8 نشده. ولی من اگر در خارج شک ندارم و می بینیم که استتار قرص شده، از آن طرف زوال حمره مشرقیه هم نشده. نمی دانم الآن عرفا نهار است یا لیل است؟ خب من در خارج شک ندارم. من در اسم خارج شک دارم. من در عنوان خارج شک دارم. شک در عنوان خارج، شک در خارج نیست. مجرای استصحاب نیست. لذا به فرمایش مرحوم استاد، استصحاب کارخانه لغت سازی نیست تا کسی بگوید استصحاب می کنیم، بعد دید که یک کتاب لغت جدیدی در آمده به اسم مستنبط اللغات. دید که معنای یوم را نوشته تا زوال حمره مشرقیه للاستصحاب. می گوییم این غلط است. استصحاب، کارخانه لغت سازی نیست. لاتنقض الیقین بالشک، از موارد شک در شبهات مفهومیه انصراف دارد.
بعضی مثل آقا ضیاء و آقای صدر فرمودند استصحاب در شبهات مفهومیه جاری نمی شود چون من شک در خارج دارم، ولی این فرد مردد است. اگر معنای نهار تا زوال حمره مشرقیه باشد، این مقطوع البقاء است و اگر تا استتار قرص باشد، این مقطوع الزوال است. شک در بقاء ندارم. مردد بین مقطوع و مقطوع الزوال است. خب این فرمایش آقا ضیاء که استصحاب در فرد مردد جاری نمی شود و آقای صدر هم قبول کرده، این حرف بی ربطی است و استصحاب در فرد مردد قطعا جاری می شود. این همان استصحاب کلی قسم ثانی است و این که آقای صدر ادعا دارد که این کلی قسم ثانی نیست و این فرد مردد است، آنها درست نیست و در بحث استصحاب هم اشکال کردیم. نسبت به شبهه مفهومیه باید چه کار کنیم؟
و للکلام تتمة ان شاء الله فردا.
و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین.