اصول جلسه ۴۵۵ دليل الامتناع و تمهيد مقدمات‏ شنبه ۲۴ فروردین ۹۸

المقصد الثاني في النواهي‏، فصل فی اجتماع الامر و النهی، جواز یا امتناع اجتماع امر و نهی، مقدمات امتناع،

کلیپ صوتی

فایل صوتی جلسه

متن

دانلود متن جلسه

بسم الله الرحمن الرحیم

وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین

اللهم کن لولیّک الحجّة بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعة وفی کلّ ساعة ولیّا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه أرضک طوعا وتمتّعه فیها طویلا.

اللهم العن أوّل ظالم ظلم حقّ محمّد وآل محمّد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العن العصابة التی جاهدت الحسین وشایعت وبایعت وتابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا.

السلام علیک یا أبا عبد الله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله أبدا ما بقیت وبقی اللیل والنهار ولا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتکم، السلام علی الحسین وعلی علیّ بن الحسین وعلی أولاد الحسین وعلی أصحاب الحسین.

اللهم خصّ أنت أوّل ظالم باللعن منی وابدء به أولا ثم العن الثانیَ والثالث والرابع اللهم العن یزید خامسا والعن عبید الله بن زیاد وبن مرجانة وعمر بن سعد وشمرا وآل أبی سفیان وآل زیاد وآل مروان إلی یوم القیامة.

شنبه  24/1/98 (جلسه 455)

کلام آقای صدر در عام و خاص مطلق

کلام در این بود که اجتماع امر و نهی جائز است یا جائز نیست؟ آقای صدر می فرماید ما دو تا کبری را در بحث اجتماع امر و نهی باید به عنوان اصل موضوعی تسلم کنیم:

یک کبری این است که صل و لاتصل، عقلا محال است. نمی شود شارع به وجود واحد به عنوان واحد امر بکند و از وجود واحد به همان عنوان نهی بکند.

کبرای دومی که باید تسلم بکنیم این است که اگر کسی نماز می خواند و در نماز به نامحرم نگاه می کند، شارع می تواند امر بکند به صلاة و نهی بکند از نظر به اجنبیه. این نظر به اجنبیه و این صلاة دوتا وجود و است و دوتا عنوان است. این را هم کسی مناقشه ندارد.

حالا کلام ما این است که اگر یک جائی دوتا عنوان بود با یک وجود، آیا این ملحق به صل و لا تصل است؟ یا ملحق به صل و لاتنظر الی الاجنبیه است؟

آقای صدر می فرماید ما باید در دو مقام بحث بکنیم. یکی آنجائی که بین عنوان مأمور به و عنوان منهی عنه، تغایر ذاتی نیست. تغایر به اطلاق و تقیید است. یک دلیل بفرماید صل، یک دلیل بفرماید لاتصل فی الحمام. آیا این اجتماعش جائز است یا نه؟

مقام دوم این است که تغایر به جمیع عنوان باشد. یک جا بفرماید صل و یک جا بفرماید لاتغصب.

اما مقام اول که بین صل و لاتصل فی الحمام این جائز است یا جائز نیست؟

ایشان می فرماید باید ببینیم این صل و لا تصل که عقلا محال است، سرش چیست؟ برای چه محال است تا ببینیم آن محاذیری که در صل و لاتصل هست، آیا در صل و لا تصل فی الحمام آن محاذیر می آید یا نمی آید؟

می فرماید سه تا محذور ممکن است که در صل و لاتصل ذکر بشود.

یک محذور این است که صل و لاتصل، عقلاً مکلف قدرت ندارد که هم نماز بخواند و هم ترک نماز بکند. این نمی تواند. تکلیف مشروط به قدرت است. وقتی که تکلیف مشروط به قدرت شد، نمی تواند شخص هم نماز بخواند و هم تارک نماز باشد.

نفرمایید که در باب تزاحم چه کار کردید؟ در باب تزاحم مشکل را چطور حل کردید؟ در باب تزاحم، مکلف قدرت نداشت بر صل و ازل النجاسة، این که هم نماز بخواند و هم ازاله نجاست بکند. این جا هم مثل همانجا.

می فرماید در آنجا دوتا قدرت مشروط بود. می توانست نماز بخواند در ظرف ترک ازاله و می توانست ازاله بکند در ظرف ترک صلاة. اما اینجا دوتا قدرت مشروط معنا ندارد. معنا ندارد که بگوییم می تواند نماز بخواند در ظرف ترک صلاة. دیگر اگر تارک صلاة است یعنی چه که نماز بخواند. نمی توانیم بگوییم که اینجا قدرت دارد بر ترک صلاة در ظرف اتیان ازاله. معنا ندارد. پس محذور اول، این است که تکلیف مشروط به قدرت است و مکلف قدرت بر جمع بین عدم صلاة و صلاة ندارد.

بعد اشکال کرده که این محذور بر مسلک آقای خوئی پیش نمی آید. آقای خوئی ره قدرت را شرط تنجز می داند نه شرط تکلیف لذا ممکن است صل و لاتصل باشد.

محذور دوم: تکلیف به داعی بعث و زجر جعل می شود. این که می فرماید صل، یعنی می خواهد مکلف را بعث بکند به صلاة. لاتصل، می خواهد زجر کند مکلف را و بعث و زجر نسبت به طبیعت واحد معنا ندارد که هم زجر بکند از صلاة و هم بعث بکند به صلاة. بعد می فرماید این محذور ریشه اش همان محذور اول است و محذور دوم نیست. چون مکلف قدرت بر امتثال هر دو ندارد پس شارع نمی تواند هم داعی بعث داشته باشد و هم داعی زجر داشته باشد. لذا این اشکال هم به مسلک آقای خوئی وارد نیست چون قدرت شرط تکلیف نیست بلکه شرط تنجز است.

محذور سوم این است که صل و لاتصل، امر معنایش این است که صلاة مصلحت دارد و محبوب است و لاتصل یعنی صلاة مفسده دارد و مبغوض است. شیء واحد نمی تواند هم محبوب باشد و هم مبغوض باشد. هم مصلحت داشته باشد و هم مفسده داشته باشد.

بعد می فرماید این اشکال هم به مسلک آقای خوئی پیش نمی آید چون آقای خوئی می فرماید احکام تابع مصالح و مفاسد در متعلق نیست، در جعل است. خوب جعلش مصلحت دارد، منافات ندارد جعل وجوب مصلحت دارد و جعل حرمت مفسده دارد. اینها دوتا شیء هستند و هیچ محذوری ندارد.

اما می فرماید این سه تا محذور درست است. مبانیش خراب است. یعنی آنی که می گویید قدرت شرط تنجز است، او اشتباه است. آنی که می گوید مصلحت در جعل است، او اشتباه است. روی مبنای صحیح، سه تا محذور درست ولی مبنا غلط است.

حالا نمی دانم که آقای صدر چه داعی دارد که یک جایی یک کلمه از آقای خوئی پیدا می کند و همان را به آقای خوئی نسبت می دهد و دیگر تا آخر هم دست بردار نیست. حداقل یک کلام آقای صدر بگو که درست است که آقای خوئی در یک جا این عبارت را دارد ولی در یک ملیون جا برخلافش دارد. این مقدار که استاد شما بوده لذا باید بگویید. و اما این که ایشان نسبت می دهد که مصلحت در جعل است، یادم نیست که ایشان در کجا می فرماید. نفی نمی کنم. ممکن است یک گوشه ای حالا یا شنیده از خودش یا در کتابهایش دیده، نمی دانم. بله در احکام ظاهری، ایشان می فرماید مصلحت در جعل است. ولی در احکام واقعی که در خود این اجتماع امر و نهی بنده خدا آقای خوئی داد می زند. حالا مهم نیست. آنی که ما وظیفه داریم باید از امام معصوم به هیچ قیمتی. بقیه را وظیفه نداریم.

بعد آقای می فرماید این سه تا محذوری که در صل و لاتصل  گفتیم و اینها درست هم باشند که درست هم هست، این سه تا محذور در صل و لاتصل فی الحمام نمی آید. چرا؟ چون صل و لاتصل فی الحمام، خوب مکلف قدرت دارد بر اتیان نماز در غیر حمام و قدرت دارد بر ترک صلاة در حمام. تکلیف مشروط به قدرت است و قدرت هم که امکان دارد و محذوری ندارد.

اما این که تکلیف به داعی بعث و زجر است، صل به داعی بعث است. خوب بله بعث به صرف الوجود. لاتصل زجر است، یعنی زجر از حصه. این اشکال ندارد. امر به طبیعت و صرف الوجود می کند به داعی بعث و زجر از حصه می کند و مکلف هم قدرت دارد و گیری ندارد چون آقای صدر فرمود که محذور دوم، ریشه اش در محذور اول است.

اما محذور سوم: محذور سوم را از سه ناحیه باید بررسی بکنیم. آقای صدر از سه ناحیه بررسی می کند. بعضی مطالبی که آقای صدر نقل می کند خودش خیلی مهم نیست ولی مطالبی که در آن ضمن گفته می شود، اهمیت دارد.

یک وقت محذور را در صل و لاتصل فی الحمام بررسی می کنیم از ناحیه حب و بغض. چطور می شود که طبیعی محبوب باشد و حصه، مبغوض باشد؟ مگر می شود طبیعی، محبوب باشد و حصه مبغوض باشد؟

ایشان می فرماید بله، اشکال ندارد. وجدانا ما طبیعی آب را دوست داریم. صرف الوجودش را دوست داریم . آب شور یا آب سمی هم مبغوض ماست. اشکال ندارد.

غیر از این که این امر وجدانی است، دوتا برهان هم برایش ذکر می کند.

برهان اول این است که منافات ندارد که یک شیئ، یک فعلی، صرف الوجودش و طبیعی اش محبوب باشد مستقلا و لکن حصه اش مبغوض باشد. چرا؟ چون اگر حصه مبغوض بود، بغض به حصه منحل نمی شود به بغض به تک تک اجزاء. اگر من آب شور را بغض دارم معنایش این نیست که آب هم مبغوض ضمنی من است و آن شوری هم مبغوض ضمنی من است که آن وقت اشکال بشود که آب چطور ممکن است هم محبوب استقلالی باشد و هم مبغوض ضمنی باشد. بغض به مجموع منحل نمی شود به بغض به تک تک اجزاء. پس منافات ندارد، آب طبیعی و صرف الوجودش محبوب من است و لکن آب شور مبغوض من است. بغض به آب شور منحل نمی شود به بغض به آب و بغض به شوری.

به خلاف حب. حب به مجموع، منحل می شود به حب به اجزاء. لذا نمی شود شیئی طبیعی اش مبغوض باشد در عین حال که این طبیعی مبغوض است، حصه اش محبوب باشد. چون حب به مجموع منحل می شود به حب به اجزاء. ولی بغض به مجموع منحل نمی شود به بغض به اجزاء.

منتها این حب به مجموع منحل می شود به حب به اجزاء، وقتی من صلاة را دوست دارم یعنی رکوع را دوست دارم معنایش این نیست که آقای صدر می فرماید من نمی خواهم بگویم حب به رکوع مستقلا تعلق گرفته تا کسی اشکال بکند نه رکوع ممکن است به تنهایی محبوب نباشد. مرادش از این حب یعنی در واقع کسی که محبوبش است، آن داعیش بر اتیان مرکب، بر اتیان اجزاء هم هست. به این معنا.

خوب این حرف درستی است که شیء ممکن است طبیعی و صرف الوجودش محبوب باشد ولی در عین حال حصه اش و مجموعش مبغوض باشد.

اما برهان دوم: برهان دوم این است که می فرماید این کسی که صرف الوجود را امر میکند، امر به صرف الوجود اقتضاء می کند اتیان طبیعی را. ولی نهی از حصه اقتضاء نمی کند ترک تک تک اجزاء را. اقتضاء می کند اعدام مجموع را. لذا اگر مثلا فرض کنید تصویر، مجسمه سازی حرام است، مجموع مجسمه کامل حرام است، معنایش این نیست که یعنی مجسمه کامل را نصفش را درست کنی هم حرام است. نهی از حرمت مجسمه، اقتضاء نمی کند که حتی بدنش را درست نکن. سرش به تنهائی را هم درست نکن. نهی اقتضاء می کند اعدام مجموع و هر دو جزء را. منافات ندارد که اعدام مجموع را خداوند سبحان بخواهد، ایجاد یک جزئش را هم بخواهد. این با هم تنافی ندارد.

ان قلت: در مانحن فیه، درست است که به لحاظ معلوم بالذات و اینها مشکلی نیست ولی به لحاظ مطلوب بالعرض و محبوب بالعرض، وقتی که صرف الوجود محبوب من است، حب از صرف الوجود سرایت می کند به افراد. همه افراد محبوب است، یکی از آن افراد هم صلاة در حمام است.

این را ایشان جواب می دهد که حب از صرف الوجود سرایت نمی کند به افراد. اگر من  صرف الوجود آب را دوست دارم، این معنایش این نیست که همه آبهای عالم را دوست دارد خوردنش را. به همین جهت در باب صلاة فرموده اند اگر کسی ساعت سه بعد از ظهر نماز بخواند بگوید این چهار رکعت نماز ظهر را الآن می آورم به قصد امر به همین فرد، این تشریع است و بدعت است و نمازش باطل است. چون این فرد امر ندارد. صرف الوجود امر دارد نه افراد. اینطور نیست که معنای حب به صرف الوجود این باشد که همه افراد محبوب من هستند.

بله این فرد، محصل محبوب من است. محصل محبوب من، یک مطلب است و این که خودش محبوب من است، یک مطلوب است. لذا در محبوب بالعرض هم مشکل ایجاد نمی شود.

و لکن آقای نائینی  ره و آقای خوئی ره مع ذلک کله فرموده اند صل و لاتصل فی الحمام با هم تنافی دارند چون صل یک لازمه ای دارد. لازمه اش ترخیص در تطبیق است. عقل می گوید وقتی که امر شد به صرف الوجود، شما می توانید آن صرف الوجود را بر جمیع افراد تطبیق کنید. خوب یکی از افراده هم صلاة در حمام است. بر صلاة در حمام نمی توانی تطبیق کنید چون نهی دارد. پس جمع بین اطلاق و تقیید امتناع دارد چون مطلق، یک لازمه ای دارد که آن لازمه اش، ترخیص در تطبیق است عقلا و ترخیص در تطبیق با نهی از حصه جمع نمی شود.

آقای صدر می گوید من این را به آقای خوئی ره اشکال کردم که آقای خوئی! معنای صل، خوب دقت کنید که این کلمه مهمی است، معنای صل این نیست که ترخیص در تطبیق داری عقلاً. حتی این صل می گوید فقط متعلق من طبیعی صلاة است. هیچ قیدی ندارد. اما بر هر فردی می توانی تطبیق کنی؟ صل، می گوید تطبیقش از ناحیه من، خوب دقت کنید ترخیص در تطبیقش حیثی است، تطبیقش از ناحیه من مشکلی ندارد. اما اگر یک مقتضی دیگری برای عدم ترخیص بود، من با او کاری ندارد. این حیثی است. از این حیث اشکال ندارد. لاتصل فی الحمام می گوید از حیث من اشکال دارد. تنافی ندارد. اگر عقل می گفت ترخیص در تطبیق فعلی است، درست بود. ولی ترخیص در تطبیق، حیثی است. به عبارة واضحه و به قول خودش می فرماید ترخیص در تطبیق وضعی است نه تکلیفی. صل، می گوید به لحاظ صلاة همه افراد یکی هستند. به لحاظ این مأمور به همه افراد مصداق هستند و یکی هستند. اما تکلیفا می توانی به هر کدام تطبیق بکنی، او کار من نیست.

می گوید این را ما به آقای خوئی گفتیم. ایشان فرمود بله وقتی که می گویند صل، درست است که عقلا ترخیص در تطبیق ندارد ولی عرفا از آن استفاده می شود که ترخیص در تطبیق و این لازمه عرفی جمع نمی شود با لاتصل فی الحمام. به همین جهت بین صل و لاتصل فی الحمام تنافی می شود. می گوید آقای خوئی اینطور جواب داد. دیگر آنجا چیزی آقای صدر ذکر نمی کند که به آقای خوئی اشکال کرد یا نکرد. حالا ظاهرا یا قانع شده یا چیز دیگری، اشکال نکرده.

یک بیان دوم دارد که صل و لاتصل فی الحمام، اینها با هم تنافی دارند به لحاظ محبوب بالعرض. آن چیست؟ آن این است که وقتی من صرف الوجود را دوست دارم، معنایش این است که وقتی من این صرف الوجود را تطبیق می کنم بر یک فرد در خارج، این است که آن فردی که تطبیق می کنم در خارج، او محبوب من است دون سائر افراد. این آبی که می خورم او محبوب است دون سائر افراد. سائر افراد محبوب من نیست. و این یک امر وجدانی است کسی که آبی را می خورد می گوید این آب را چقدر دوست داشتم. نمی گوید نه، نه، اشتباه نکن، این آب را دوست نداشتی. این شرب ماء محقق آن صرف الوجود شرب ماء  است که آن را دوست داری. نه، می گوید وجدانا خود همین شرب ماء را دوست داریم. خوب وقتی لازمه و مآل محبت به صرف الوجود و امر به صرف الوجود، این شد که محبوب بالذات می شود این فرد، در صورتی که این را اختیار می کند دون سائر افراد را، خوب این معنایش این است که این با صل و لاتصل فی الحمام جمع نمی شود. چرا؟ چون اگر این صلاة فی الحمام را اختیار کرد، لازمه این است که این بشود محبوب من و حال آن که این محبوب من نیست.

این تمام کلام آقای صدر است و در نهایت، این دومی را خودش می پذیرد. آن اولی را که می گوید به آقای خوئی اشکال کردم، آقای خوئی فرمود این لازمه عرفی است، او را دیگر چیزی نمی فرماید. ولی دومی را می پذیرد. فتلخص مما ذکرنا که ایشان می فرماید به نظر ما صل و لاتصل فی الحمام با هم جمع نمی شوند.

و لکن ما در این مطلب ولو سالیان سال خیال می کردیم همینطور است که صل و لاتصل فی الحمام ، اینها با هم تنافی دارند. جمع نمی شوند. صل و لاتصل فی الحمام جمع نمی شوند. یا اذا ظاهرت فاعتق رقبة و اذا ظاهرت فاعتق رقبة مومنة با هم جمع نمی شوند. این مطلب که آقای صدر اینجا ذکر کرده، این مطلب مختار خودش، مختار همه است. مخالف در مسئله من در این اعلام در ذهنم نیست. حالا ممکن است کسی مخالف باشد که در اطلاق و تقیید، دوجا حمل مطلق بر مقید دیگر نرخ شاه عباسی و بین المللی است. یکی آنجایی که وحدت حکم باشد. یکی هم آنجایی که متنافیین باشند. اکرم العالم و لاتکرم العالم الفاسق، جمع نمی شود. اکرم العالم و اکرم العالم العادل، هم جمع نمی شود. آقای صدر اگر شارع فرمود اعتق اذا ظاهرت فاعتق رقبة و اذا ظاهرت لاتعتق رقبة کافرة، اینها با هم جمع نمی شوند. همه قبول دارند در متنافیین با هم جمع نمی شوند. و همه قبول دارند که حکم در مقام ثبوت تعلق نگرفته به طبیعی رقبة. تعلق گرفته به رقبة غیر کافرة. ما هم همینطور خیال می کردیم. آقای خوئی، شیخ اعظم، آخوند، خود آقای صدر، یعنی مخالفی من سراغ ندارم در اعلام. حالا ممکن است یک کسی باشد. البته یک کلمه ای مرحوم آخوند دارد که الآن به او نسبت می دهیم. او را نمی دانیم روی مبنای خودش چکار می کند اینجاها؟ ولی غیر از امام بقیه را فکر نمی کنم. ایشان را هم بعید می دانیم. ولی روی مبنای خودش، به او نسبت نمی دهم. ولی بقیه ظاهرا مطلب بین المللی است.

و لکن ما فکر کردیم، نه، همینطور است. بین صل و لاتصل فی الحمام تنافی نیست.  چه اشکال دارد؟ اگر الآن همین حرف که آقای صدر می زند و خودش برگشته، اگر کسی  بگوید آب می خواهم . بعد بگوید آب شور نیاور. این معنایش این است که در مقام ثبوت، حکم رفته روی آب غیر شور؟ نه. حکم رفته روی طبیعی آب. در عین حال نهی کرده که آب شور نیاور. چه اشکال دارد؟

برفرض هم آقای خوئی! اگر آن لازمه عرفی ای که شما گفتید درست باشد که درست هم هست، او در جائی است که نهی از حصه نشود. اما اگر نهی از حصه شد، متفاهم عرفی از آن صل این نیست که بر هر فردی که می خواهی تطبیق بکن. این مطلب، که اگر بگوییم شارع امر کرده به طبیعی صلاة ، به ذات صلاة و نهی کرده از یک فردی این معنایش این است که تکلیف در مقام ثبوت، رفته روی حصه، یعنی روی آب غیر شور؟ یا نه یک تکلیفی جعل کرده برای طبیعی آب و نهی هم کرده از حصه؟ این چه محذوری دارد؟

اما این که شما آقای صدر می گویید این هم غلط است. شما می گویید اگر آن فردی که من انتخاب می کنم معنایش این است که او محبوب من است. ولی خوب شارع می گوید آن فرد را انتخاب نکن.

این چه محذوری دارد؟ به لحاظ جعل، که هیچ محذوری ندارد. به لحاظ عالم حب هم که خودتان گفتید که اشکال ندارد که صلاة الآن هم من حیث الصلاة من دوست دارم. ولی چون این در ضمن مجموع است، مجموعش را من مبغوض دارم ولو این مجموع که مبغوض دارد، باز آن صلاة تنهایش را دوست دارم.

این جمله که می خواهم عرض می کنم، همه برای این یک کلمه بود، به لحاظ عالم جعل، در واقع جمع بین مطلق و مقید نیست. بله به لحاظ عالم اراده، در باب غرض، می گوید من او را غرض ندارم. طبیعی را غرض دارم ولی تطبیقش را بر آن فرد غرض ندارم. اشکال ندارد. غرضم در طبیعی هست، ولی آن را نمی خواهم. این هم محذوری ندارد که من غرض دارم طبیعی را ولی در عین حال آن فرد را هم غرض ندارم.

اگر منظور این است که الآن چی؟ خوب بله، ترخیص فعلی ندارم. ترخیص تکلیف نیست. ولی لازمه این صل ترخیص فعلی باشد، این همانطور که آقای صدر اشکال کرده. عرفی ای هم که آقای خوئی اشکال کرده غلط است. این مطلبی که عرض می کنیم اگر واضح صد در صد نباشد، حداقلش این است که کلام آقای خوئی ره و آقای صدر و آخوند و شیخ و آقای نائینی و … همه بزرگان و اکابر این فن، این به نظر ما مجرد احتمال است و وجهی ندارد.

اما مع ذلک کله، این صلاة، صرف الوجودش مصلحت دارد. ما در صل و لاتغصب، اگر به این معنا، یک کلمه در کلمات آقای صدر است که این کلمه را آقای خوئی هم حل نکرده، این کلمه واقعا کلمه مهمی است، آقای خوئی نه حل کرده و نه متعرض شده، که وقتی شارع امر می کند به صلاة آیا صلاة در واقع صرف الوجودش مصلحت دارد یا افراد، مصلحت دارد؟ آقای خوئی در ذهنش آورده که افراد مصلحت دارد. وقتی افراد مصلحت دارد، آن وقت نمی شود که این صلاة در دار غصبی هم مصلحت داشته باشد و هم مفسده داشته باشد. تمام اشکال آقای خوئی از اینجاست.

خوب اگر ما گفتیم به قول آقای صدر که مصلحت در صرف الوجود است، ایشان حب را ذکر کرده ، ولی مصلحت هم همینطور است. مصلحت در صرف الوجود است. مصلحت در افراد نیست. این فرد، مصلحت ندارد. مصلحت در صرف الوجود است.

منتها یک گیری هست. فکر نکنید که الآن همه چی تمام شد. آن یک گیر این است که آقای صدر، مگر صرف الوجود، چیزی غیر از افراد است؟ یا صرف الوجود، همان افراد هستند؟ صرف الوجود، همان افراد هستند یا غیر از افراد هستند؟

اگر بگوییم صرف الوجود، همین افراد هستند یک مشکل  دارد که نمی شود حل کرد. آن هم این است که اگر کسی از اذان ظهر هر فردی را بخواهد بیاورد بگوید این مأمور به است، می گویید این تشریع است. این بدعت است. فرد، مأمور به نیست. خوب اگر صرف الوجود، همان افراد است، یعنی چه همه اینها بدعت است؟ پس امر به چه خورده؟

اگر صرف الوجود، غیر از افراد است که در خارج ما چیزی غیر از افراد نداریم. مخصوصا بنابر این مسلک که ما گفتیم کلی طبیعی در خارج موجود نیست.

لذا این کلمه، نه آقای خوئی بیان کرده، نه آقای صدر. این مطالب اصولی خیلی هایش عیبش این است که تا یک جایی که می روی یک خورده دیگر بیل بزنی، می بینی آنجا همه رها کرده اند و رفته اند. آن وقت می گویند این اصول متورم است. کجا این اصول متورم است؟ خوب آقایی که می گویی اصول متورم است مسئلةٌ. یک کسی سر ظهر آب ندارد. نمی داند که تا آخر وقت آب پیدا می کند یا نمی کند؟ چه کار بکند این شخص؟ می تواند تیمم کند یا نه؟ اصول متورم، ولی این یک مسئله فقهی است. می گوید می تواند. می گوید خوب چه کار باید بکند؟ می گوید استصحاب می کند می گوید آب پیدا نمی کنم. خوب می گوید استصحاب می کنم آب پیدا نمی کنم، این می شود قدرت بر افراد ندارد. شارع در صلاة قدرت بر صرف الوجود را اخذ کرده. شما هم از آنهایی هستی که اصل مثبت را حجت نمی دانی. آیا این قدرت بر افراد، با قدرت بر صرف الوجود، یکی است یا دوتا است؟ خوب این مبتنی بر این است که ثابت کنی صرف الوجود، همان افراد است یا نه؟ خوب شما که می گویید اصول متورم است، بیاید تا دوهزار مسئله فقهی بگویم که این اصول جوابگو نیست و کم دارد.

بگویید ما هم می گوییم صرف الوجود، همان افراد است، می گوییم پس چرا باز در فلان مسئله می نویسید اگر کسی بگوید این فرد را من به قصد امر می آورم، بدعت و تشریع است؟ بگوید خوب بعضی را از بعضی و بعضی را از بعضی می نویسیم! می گوییم پس این شد.

این صرف الوجود افراد است یا افراد نیست؟ یک مطلبی است که واقعا عویصه ای است. تأمل بکنید ببینیم صرف الوجود افراد است یا افراد نیست؟ حقیقتی غیر از آن است یا نه؟

برچسب ها

اطلاعیه و مکان دروس

قابل توجه طلاب محترم

با اتمام رسالة فی التقیه از روز دوشنبه 8 اسفند ماه 1401 بعض مسائل مستحدثه تدریس خواهد شد

 

 

اطلاعیه و مکان دروس

مکان و زمان دروس استاد

اصول: ساعت 8 الی 9

فقه: ساعت 9 الی 10

مسجد سلماسی واقع در محله یخچال قاضی و خیابان سلماسی

قبلی
بعدی