۳- وجوب العمل علی وفق القطع عقلاآرشیو دروس حوزویاصولالمقصد السادس الأمارات‏مباحث القطع

اصول جلسه ۷۲۱ مباحث القطع یکشنبه ۳۰ آبان ۴۰۰

یکشنبه 30/8/1400

جلسه 721

بسم الله الرحمن الرحیم

وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین

اللهم کن لولیّک الحجّة بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعة وفی کلّ ساعة ولیّا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه أرضک طوعا وتمتّعه فیها طویلا.

اللهم العن أوّل ظالم ظلم حقّ محمّد وآل محمّد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العن العصابة التی جاهدت الحسین وشایعت وبایعت وتابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا.

السلام علیک یا أبا عبد الله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله أبدا ما بقیت وبقی اللیل والنهار ولا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتکم، السلام علی الحسین وعلی علیّ بن الحسین وعلی أولاد الحسین وعلی أصحاب الحسین.

اللهم خصّ أنت أوّل ظالم باللعن منی وابدء به أولا ثم العن الثانیَ والثالث والرابع اللهم العن یزید خامسا والعن عبید الله بن زیاد وبن مرجانة وعمر بن سعد وشمرا وآل أبی سفیان وآل زیاد وآل مروان إلی یوم القیامة.

***********************************************************

سوال «در ابتدای جلسه»، جواب: وجوب متابعت قطع به غرض حسن عقلی دارد و شبهه ای نیست ولی ما قطع به حکم داریم. خب چطور از قطع به حکم، به قطع به غرض برسیم؟ به سیره عقلاء از قطع به حکم به قطع به غرض می رسیم….. متابعت قطع به غرض حسن فعلی دارد اما قطع به حکم نه…… عرض کردم که ملازمه صغری را ثابت می کند.

کلام در این بود که مرحوم آخوند فرمود: «قطع عذر است فیما اخطأ قصوراً». مرحوم ایروانی به شیخ اعظم ره اشکال کرده و فرموده: «قطع به ترخیص که منجر به خلاف واقع شود عذر نیست. عذر جاهل قاصر است. هر کس که جاهل قاصر باشد معذور می باشد. قاطع بما اینکه مصداق جاهل قاصر است معذور می باشد نه اینکه قطع بما هو قطع عذر آور است. قطع فقط منجز است و عذریت برای جاهل قاصر می باشد».

این اثر عملی ندارد. خلاصه کسی که به وجوب، استحباب یا اباحه قطع دارد و بر طبق آن عمل کرد، بعد إن کشف که این حرام بوده یا واجب بوده و ترک کرده، معذور است. حال اینکه چون قاطع بوده معذور است یا چون جاهل قاصر است معذور است، اثر عملی ندارد. ان قلت: اثر عملی این است که اگر قطع بما هو قطع عذر باشد دیگر فرقی بین قاطع قاصر و قاطع مقصر نیست چراکه قطع عذر است ولی اگر گفتیم جاهل قاصر است، چنانچه این شخص قاطع مقصر باشد به دلیل اینکه مصداق جاهل قاصر نیست عذر ندارد. قلت: این که اثر نیست. عرض کردیم عقلاء یا عقل قاطع مقصر را معذر نمی دانند. بنابر این اگر گفتیم قطع عذر است، قطع بما هو قاطع مقصر عذر است. پس این اثر عملی ندارد و نمی دانم چرا آقای ایروانی این را طرح کرده است.

مرحوم آخوند فرمود: «قطع اگر به حکم فعلی تعلق بگیرد، منجز است اما حکم تا مادامی که به مرحله بعث و فعلیت نرسد وجوب امتثال ندارد و فرقی نمی کند که قطع پیدا کنیم یا ظن و احتمال پیدا کنیم. احکام انشائی بما هی انشائی وجوب امتثال ندارد. حال فرقی نمی کند که این حکم با غمض عین از قطع فعلی باشد یعنی قطع به حکم فعلی تعلق بگیرد یا وقتی قطع تعلق گرفت لصار الحکم فعلیا و با غمض عین از قطع حکم فعلی نیست.» پس آنچه مرحوم آخوند می فرمایند این نیست که باید حکم با غمض از قطع فعلی باشد بلکه ولو با قطع فعلی شود باز لزوم امتثال دارد مثل اینکه شرط فعلیت حکم این باشد که باید به قطع برسد.

مرحوم آخوند و دیگران برای حکم چهار مرحله ذکر کرده اند. 1ـ مرحله اقتضاء 2ـ مرحله انشاء 3ـ مرحله فعلیت 4ـ مرحله تنجز.

مرحله اقتضاء:

می گویند: «همیشه مقتضی (بالفتح) در مرتبه وجود متقضی (بالکسر) موجود است». یک حرفی فلاسفه دارند، آنها می گویند: «معلول در مرتبه ذات علت موجود می باشد به وجود اقتضائی . انسان در نطفه موجود است. نطفه وجود فعلی نطفه است و وجود اقتضائی انسان. انسان در نطفه موجود می باشد به امکان استعدادی. درخت در این هسته موجود است به وجودی اقتضائی. سوزاندن در آتش موجود است به وجود اقتضائی»

این حرف چقدر درست می باشد و چه اثر عملی در شناخت و معارف دارد؟ اینکه بگوییم: «معلول در علت موجود است» این حرف را در علل تکوینی و اجباری ممکن است فعلا بپذیریم اما در علل اختیاریه معنی ندارد. الآن من دارم تکلم می کنم، خب اینکه تکلم در من موجود است یعنی چه!؟ مخلوقات در مرتبه وجود خداوند سبحان موجود هستند یعنی چه!؟ پس نسبت به افعال اختیاری قطعا حرف بی ربطی ست.

اما نسبت به افعال تکوینیِ غیر اختیاریِ اضطراری: اینکه انسان در نطفه موجود است یعنی چه! نطفه قابلیت دارد انسان شود درست می باشد اما اینکه انسان در نطفه موجود است یعنی چه! مقتضی آن موجود است درست می باشد. اگر مقصود از «مقتضی (بالفتح) در مرتبه وجود متقضی (بالکسر) موجود به وجود اقتضائی » همان حرفی ست که پیر زن ها هم می فهمند یعنی این نطفه قابلیت دارد تحت یک شرایطی انسان شود، خب این حرف را همه می فهمند اما اگر مقصود چیز دیگریست مثل اینکه «علت محیط به معلول است، همیشه علت عالِم به معلول است زیرا معلول در ذات علت موجود می باشد و هر شیئی عالم به خودش است» خب این حرف ها یعنی چه!؟ اینها به چرت و پرت اشبه است تا به مباحث علمی.

اگر بر فرض این حرف ها درست باشد، عرض کردیم برای علت های تکوینی ست. مصلحت و ملاک مقتضی وجوب است. وجوب فعل حاکم و منشی و جاعل است. اینکه بگوییم «این وجوب در ملاک موجود می باشد به وجود اقتضائی» یعنی چه؟ اگر آن حکم انشائی را می گویید، خوب یعنی چه که حکم انشائی اعتباری موجود است در مقتضی به وجود اقتضائی! حکم انشائی، امر اعتباری ست و ملاک امر تکوینی. در امر تکوینی، امر اعتباری موجود است به وجود اقتضائی !؟ بله اگر مقصود این است که «ملاک در نزد مولای حکیم داعی می شود بر جعل وجوب»، خب این صحیح است. گاهی مواقع الفاظ انسان را از واقعیت دور می کند. یک آقایی می گفت: «می خواهم فلسفه اصول بگوییم» گفتم: فلسفه اصول چیست! فلسفه اخلاق چیست! فلسفه علم چیست! اگر بگویید که اصطلاحات را بلد نیستید. می گوییم: مگر هر بی سوادی یک اصطلاح جعل کرد آن هم اصطلاحات غلط، باید آنرا یاد گرفت! این همه اصولیین آمدن و رفتن که بدنهای آنها در قبر از شما بیشتر کار می کند، فلسفه اصول چیست، فلسفه اخلاق چیست، فلسفه علم چیست! حکم موجود است به وجود اقتضائی یعنی چه! بله ممکن است کسی بگوید که سوزان در آتش موجود است به وجود اقتضائی، البته این را هم ما اشکال کردیم و گفتیم: اصلا این حرف که اثر تکوینی طبیعت آتش سوزاندن است، غلط می باشد و دلیل ندارد. سوزاندن یک اثری ست که خداوند سبحان به آتش می دهد ولکن سنت الهی بر این است که ایشان بنا ندارد آتشی باشد و نسوزاند مگر اینکه اعجاز و خرق عادت باشد مثل آتشی که حضرت ابراهیم علیه السلام را نسوزاند. ما در اینها اشکال داریم چه برسد به اینکه انسان موجود است در نطفه، درخت موجود است در این حبه.

حال این مهم نیست و یک کسی دلش خوش است که می گوید: «حکم مرتبه اقتضاء دارد». اقتضاء احکام یعنی ملاکات احکام برای مولای حکیم ممکن است داعی شود تا حکم را جعل نماید. این اشکال ندارد و ما نزاعی نداریم. کسی بگوید که این غلط است چرا که مقتضی (بالفتح) موجود نیست. می گوییم: اگر مقصود این است که حقیقةً حکم موجود است، بله حکم موجود نیست اما اگر مقصود این است که آن اراده و کراهت، خب یعنی چه اراده من مولی، موجود است در مصلحت به وجود اقتضائی! این ها اصلا مما یضحک به الثکلی ست. این مرتبه بحثی ندارد و همان طور که عرض کردم اثری ندارد تا ما بخواهیم بحث کنیم که مرتبه اقتضاء از مراتب حکم هست یا نیست.

اما مرتبه انشاء:

حقیقت انشاء چیست؟ در حقیقت انشاء بین مسلک مرحوم حاج شیخ و بین مسلک آخوند ره و مشهور نزاع و اختلاف است. معروف و مشهور این می باشد که انشاء، استعمال لفظ است در معنی به قصد ایجاد آن معنی در وعاء انشاء و اعتبار. خود انشاء یک امر اعتباری ست. وجود انشائی یک امر اعتباری ست. تا من «بعت» نگفتم، نمی گویند «فروخت». قوام بیع به ابراز است. استعمال می کند بیع را در معنی به قصد ایجاد این معنی در خارج و وعاء اعتبار.

مرحوم آقای خوئی به این مسلک در انشاء ایراد گرفته، آن اشکال این است که مقصود از ایجاد در کلام شما که می گویید: «استعمال لفظ بیع در معنای بیع به قصد ایجاد معنی» ایجاد تکوینی ست یا ایجاد اعتباری؟ اگر ایجاد تکوینی مراد باشد، خب امور تکوینی علل خود را می خواهند. شما هزار ساعت بگو «آتش» آتش موجود نمی شود. امور تکوینی علل تکوینی می خواهند. اگر مقصود ایجاد اعتباری ست، وجود اعتباری به مجرد اعتبار ایجاد می شود و نیاز به لفظ ندارد.

این اشکال وارد نیست. در تعجبم آقای خوئی ره با این همه شدت و حدت ذهن این ها چیست که در اصول فرموده! خود ایشان در منهاج الصالحین می فرماید: «الهبة عقد یحتاج الی الایجاب و القبول و لا تتحقق بمجرد النیة». خب جناب آقای خوئی ره چه چیزی هست که شما می فرمایید «و لا تتحقق بمجرد النیة»؟ وقتی این اشکال را به مرحوم شیخنا الاستاذ نقل میکردیم، ایشان هم نمی توانست اشکال آقای خوئی ره را جواب دهد. البته شاید من متوجه نمی شدم. [یک وقت درس اشارات یک شخصی می رفتم، از او سوال کردم «به چه دلیل می گویند که ابراء لفظ می خواهد؟ اگر شما صد هزار تومن از کسی طلب کار هستید، در ذهن می گویید که ولش کن و هیچ چیزی نمی گویید، گفته اند که ابراء محقق نشده است». جواب داد: به خاطر اینکه بعداً نزاع می شود لذا ابراز می خواهد. جواب دادم ـ در حالی که سه سال بود طلبه شده بودم و سال اول درس خارج بودم ـ «اگر زیر لحاف بگوید «ابرأت ذمة زید» ابراء محقق شده ولی اگر نگوید محقق نشده، این چه فرقی می کند، مگر گفته اند که باید ابراء شاهد داشته باشد!». انسان قصه می خورد که اسم اینها را می گذارند «علامه ـ مجتهد » و حال آنکه در مسئله گفتند گیر هستند].

اشکال آقای خوئی ره وارد نیست و سر آن یک کلمه است. جناب آقای خوئی ره، امور انشائی امر اعتباری ست. شما می فرمایید: «انشاء استعمال لفظ است در معنی به قصد ایجاد معنی. مقصود از ایجاد چیست، ایجاد تکوینی؟ نه. ایجاد اعتباری؟ بله. خب وجود اعتباری لفظ نمی خواهد. قوام وجود اعتباری به اعتبار معتبر است.» می گوییم: بله درست است، اینکه الآن فلانی رئیس جمهور شد، مگر رئیس جمهوری امر اعتباری نیست! این گونه نیست که نشانه ای در ظاهر او ایجاد شود و مثلا علامتی در بدنش پدید آید. خب چرا تا مردم تحت شرایطی به این آقا رأی ندهند به این شخص رئیس جمهور نمی گویند؟

جناب آقای خوئی ره، قوام امر اعتباری به اعتبار است، منتهی معتبر ممکن است در اعتبار خویش یک شرایط و خصوصیاتی را اخذ کند، مثلا می گویم «صبح رئیس بیمارستان این شخص است و شب این شخص». می گویید: «مگر رئیس بیمارستان یک امر اعتباری نیست؟» می گوییم: «چرا» می گویید: «خب یا اعتبار کرده یا اعتبار نکرده لذا دیگر صبح و شب معنی ندارد» می گوییم: اعتبار کرده ولی صبح اعتبار کرده و در شب کسی دیگر را اعتبار کرده است.

امروزه در این ایران لباس مشکی علامت حزن است و احترام به صاحب عزا می باشد. حال اگر یک احمقی بگوید: لباس مشکی را چه کسی گفته؟! استاد: آقای مستشکل خب وقتی شما وارد شدید دراز می کشد و پشت خود را به شما می کند و بعد ادعا می کند که به شما احترام گذاشته. آیا کسی می گوید او احترام کرده؟! احترام درست است که امر اعتباری ست ولی در مجامع عقلائی هر چیزی در هر جایی یک مظهری دارد لذا شما می بینید که شخص یهودی یا مسیحی در عزا کراوات مشکی می بندد.

بیع امر اعتباری ست، منتهی یک وقت من می خواهم اعتبار کنم، خب می گویم: «به مجرد اینکه بایع اعتبار کرد تملیک کتاب مکاسب را در قبال 50 هزار تومن و مشتری قبول کرد این تملیک را و تملک کرد به این ثمن، در نزد من بیع موجود شده» ولی آیا بیع یعنی آن چه عقلاء بیع می دانند یا این چیزی که من بیع می دانم؟ قطع بیع آن چیزی هست که عرف آنرا بیع بداند. عرف می گوید: «من وقتی بیع اعتبار می کنم که ابراز کنند و تا ابراز نکنند من بیع نمی گویم» این چه اشکال دارد! اگر گفتیم: حکومت ها وقتی کسی را رئیس جمهور می دانند که تحت یک شرائطی رأی بیاورد، حال اگر کسی اعتبار کند زید بن ارقم را رئیس جمهور، رئیس جمهور که نمی شود. بله در نزد او رئیس جمهور است ولی رئیس جمهور در نزد او که به درد نمی خورد. «احل الله البیع» «أوفوا بالعقود» «الصلح جائز بین المسلمین» «نکاح» امور اعتباری عقلائی هستند. عقلاء اعتبار می کنند که آن بیعی که ابراز شود را ما بیع می گوییم.

آقای خوئی ره شما فرمودید: انشاء یعنی استعمال لفظ در معنی به قصد ایجاد معنی؟ می گوییم: «بله». ایجاد اعتباری یا ایجاد تکوینی؟ ایجاد اعتباری. ایجاد اعتباری به مجرد اعتبار موجود می شود؟ بله ولی عقلاء اعتبار خود را به ابراز مقید کرده اند. خیلی ها متوجه نشدند و این بحث را نفهمیدند و می گویند: «ما سه وجود داریم 1ـ وجود اعتباری 2ـ وجود تکوینی 3ـ وجود انشائی». وقتی می خواهند وجود انشائی را معنی کنند به مشکل بر می خورند. وجود انشائی یک چیزی در قبال وجود اعتباری نیست. وجود انشائی آن وجود اعتباری ست که معتبر در آن ابراز را دخیل داده.

سوال، جواب: اعتبار در دست من است و من اعتبار خالی را اعتبار نکردم. الآن تا کسی ابراز نکند نمی گویند که امر کرده ولو اینکه می دانیم آب می خواهد چرا که امر نیاز به ابراز دارد …… در عقلاء ممکن است ابراز و شرط اعتبار را لفظ بدانند، ممکن است فعل بداند، ممکن است امضاء بدانند ….. اعتباری که ابراز نشود را عقلاء اعتبار نکردن ولی خود آن اعتبار کرده …… هست یعنی چه! ببینید بیع آن چیزی هست که عقلاء بیع بگویند. وقتی قرآن می فرماید: «احل الله البیع» یعنی آنچه عرف بیع می گوید. الآن اگر کسی دارد سقف را نگاه می کند و هیچ نمی گوید. در مقابل هم یک شخصی دقیقا همین کار می کند. از آنها سوال می کنیم چه می کنید؟ جواب می دهند «داریم بیع می کنیم، من دارم می فروشم و آن دارد می خرد». می گوییم: اینکه بیع نیست. می گوید: من تملیک کردم. می گوییم: تو تملیک کردی، اعتبار کردی ولی ما به این بیع نمی گوییم. بیعی را که ما اعتبار کردیم دارای شرائطی ست. چطور مثلا عقلاء می گویند: «کسی که رأی اکثریت را ندارد رئیس جمهور نیست» این جا هم همین طور است.

اصلا می گویند: «بیع وضع شده» خب وضع یعنی چه؟ وضع یعنی اعتبار. انشاء یعنی اعتبار منتهی تمام اشکال این است که جناب آقای خوئی ره وقتی می گویم «بعت» می خواهم بیعی را که عقلاء بیع می دانند را ایجاد کنم نه آن چه خودم بیع می دانم.

مرحوم آقای روحانی نیز مطلب را خوب نفهمیده و گیر کرده است. ایشان می فرماید: بیع با اعتبار موجود می شود ولی عقلاء کی بر بیع اثر بار می کنند؟ وقتی این را ابراز کنند. پس من می خواهم با ابراز آن امضاء عقلائی یا امضاء شرعی را ایجاد کنم.

جناب آقای روحانی این غلط است. بیع سارق و دزد بیع است اما عقلاء آنرا باطل می دانند، مثلا از یک شخصی سوال می کنند: «تلویزیون را چه کسی فروخته» جواب می دهد «فلانی». می گویند: «فلانی که دزد است». بیع غاصب را عقلاء بیع می گویند با اینکه امضاء نمی کنند. آقای روحانی من می خواهم با ابراز بیع عقلائی را موجود کنم نه آن چیزی که عقلاء صحیح می دانند، چه بسا عقلاء این بیع را فاسد بدانند، یا شارع ممکن است فاسد بداند.

سه مطلب است که نباید با هم خلط شوند: 1ـ صدق بیع عرفاً 2ـ امضاء بیع عند العقلاء 3ـ بیع شرعی که شارع آن را قبول دارد. ما با ابراز نمی خواهیم بیعی که عقلاء قبول دارند را موجود کنیم، اگر این گونه باشد ابراز شرط صحت می شود. ما نمی خواهیم با ابراز آن اثر شرعی را ایجاد کنیم بلکه می خواهیم با ابراز آن عنوان و آن مفهوم را ایجاد کنیم. این، اعتباری ست ولی همان طور که می توانم بگویم این لباس عبا ست منتهی در روز و در شب اسمش عبا نیست. می گویند: «اگر اسمش عبا باشد خب دیگر روز شب ندارد و اگر عبا نباشد باز روز و شب ندارد». می گوییم: این چه حرفی ست، عبا اسم است، من این لفظ را برای این وضع کردم روزها. خب همانطور که ممکن است واضع روزها وضع کند، همانطور ممکن است لفظ را در موضوع اعتبارش اخذ کند. این حقیقت انشاء و استعمال لفظ در معنی به قصد ایجاد معنی ست.

[این مطالب اگر از آقای خوئی ره معروف و مشهور نبود من احتمال نمی دانم که ایشان این حرف را زده باشد. این جا از دستش در رفته. اینکه در مباحث علمی ست، بعضی از جاها مطالبی از دست ایشان در رفته که برای شیعه هم درد سر ایجاد کرده. آدم های متفکر قوی خیلی باید مواظب باشند. آنهایی که متفکرند، آنهایی که عنوان علمی دارند، آنهایی که هم عنوان علمی دارند و هم عنوان ریاست دارند مثل آقای خوئی ره. در این صد سال اخیر کسی در حوزه های علمیه نیامده که هم ریاست بر حوزه داشته باشد و هم ریاست بر عوام. این منحصر در آقای خوئی ره ست. ممکن است کسی رئیس باشد اما حوزه به لحاظ علمی به او اعتناء نداشته باشد. ممکن است کسی خیلی ملا باشد و در حوزه اعتبار داشته باشد ولی مردم کاری با او ندارند مثل آقا شیخ حسین حلی ره، وقتی آقای حکیم ره رد می شد باید آقا شیخ حسین حلی زود می رفت که زیر دست و پای مرید های آقای حکیم ره نرود، ولی آقای خوئی ره هم سیطره علمی داشت و هم سیطره بر عوام. خب مثل آقای خوئی ره وقتی می خواهد حرف بزند باید خیلی سنگین و سبک کند و یکی دو ماه مخفی نگه دارند و با دیگران مشورت کند تا پیامدی نداشته باشد. در مباحث علمی خیلی مهم نیست بالاخره یک شخصی می آید و به حرف اشکال می کند اما در جاهایی که به مذهب بر می خورد خیلی باید انسان مراقب باشد. علی ایة حال آقای خوئی ره حق عظیمی بر جهان تشیع دارد و این جای شبهه ندارد. هر کس ذره ای علم دارد یا مستقیم یا غیر مستقیم از خان نعمت آقای خوئی ره برخوردار شده است. همچنین نگه داشتن حوزه علمیه نجف در زمان ملعون صدام خیلی جهاد می خواست و اینکه هر وقت مباحث اعتقادی و اینها پیش می آمد در صحنه حضور داشت. یک وقت در اروپا یک چیزی مثل سوره کوثر و سوره حمد درست کرده بودند، دو سه کلمه را جا بجا کردند. مرحوم آقای خوئی یک مقاله ای نوشت و چهارده اشکال علمی به همین دو سه کلمه کرد. یک وقتی شنیدم یکی از فلاسفه غرب به نجف آمد و خواست با حوزه علمیه نجف بحث کند. همه علما می ترسیدند البته نه اینکه جواب نداشته باشند بلکه می گفتند که او می رود و در غرب تبلیغات می کند لذا ممکن است به ضرر دین تمام شود. آقای خوئی ره فرمود: من حاضر هستم با تو بحث کنم به شرط اینکه اگر شکست خوردی بگویی حوزه شیعه من را شکست دارد زیرا الکلی یوجد بوجود احد افراده و اگر تو من را شکستی باید بگویی آقا سید ابوالقاسم خوئی ره را شکست دادم زیرا الکلی ینعدم بانعدام جمیع افراده. او قبول کرد. آقای خوئی ره سوال کرد چه می گویی؟ جواب داد: می گوییم اصول دیالکتیک. اصول دیالکتیک چیست؟ گفت: یعنی تضاد ممکن است. آقای خوئی ره گفت: خب هم من راست می گویم و هم تو، چرا که من و تو با هم تضاد داریم زیرا من می گویم «تضاد ممکن نیست» و تو می گویی «تضاد ممکن است» خب خود این می شود مصداق تضاد و شما می گویید که تضاد ممکن است خب دیگر حرفی نیست و برو. چند ساعت این شخص گیج بود که این آقا چه می گوید.

در سرعت جواب و در سرعت انتقال و در نقض هیچ کس مثل ایشان نبود. آقای خوئی ره فرموده بود که دو جا ماندم. یکی اینکه یک وقت یک دیوانه آمد و گفت «سید پول بده» گفتم «تو دیوانه هستی» گفت: «از دیوانه پول گرفتن اشکال دارد. به دیوانه پول دادن که اشکال ندارد». ماندم چه جواب دهم].

و للکلام تتمة و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین   لعنة الله علی اعدائهم اجمعین

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا